شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت

 

آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه

این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت

 

در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست

این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟

 

من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد-

رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت

 

روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم

با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت

 

زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست

مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت

 

 

نجمه زارع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 10:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مرده است

در پیله ی ابریشمش پروانه مرده است!

 

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست

آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

 

یک عمر زیر پا لگد کردند او را

اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

 

گنجشکها ! از شانه‌هایم برنخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده است

 

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است...

 

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 10:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است 

ماه عالمتاب من در روسری زیباتر است

 

گر چه زیبا می زند پیدا شدن بر موی او 

گم شدن در آن شب نیلوفری زیبا تر است

 

عشق را در گنجه ی سبز قدیمی دیده ام 

چشمش از نار و ترنج کودری زیباتر است

 

"همدلی از همزبانی خوشتر" اما اینکه تو 

با زبان از همدلان دل می بری زیباتر است

 

مادرم می گفت دختر های باغ لشکری 

مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است

 

سینه ریز سکه کوب دخترانش در غروب 

از قِران آفتاب و مشتری زیباتر است

 

من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گل پری

گل پری از هر چه حوری وپری زیباتر است

 

بلولای دختران مثل گل بر روسریش

از سکوت این شب کاکل زری زیباتر است

 

او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش

توی باغ رنگ رنگ روسری زیباتر است

 

 

محمد حسین بهرامیان


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 10:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است

همین یقین فروخفته در گمان شعر است

 

همین که اشک من و تو را درآورده است

همین، همین دو سه تا تکه استخوان شعر است

 

همین که می رود از دست شهر، دست به دست

همین شقایق بی نام و بی نشان شعر است

 

چه حکمتی است در این وصفِ جمع ناشدنی

که هم زمان غمِ نان، شعر و بوی نان، شعر است

 

تو بی دلیل به دنبال شعر تازه مگرد

همین که می چکد از چشم آسمان شعر است

 

از این که دفتر شعرش هزار برگ شده است

بهار نه، به نظر می رسد خزان شعر است

 

به گوشه گوشه ی شهرم نوشته ام بیتی

تو رفته ای و سراپای اصفهان شعر است

 

خلاصه اینکه به فتوای شاعرانه ی من

زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است...

 

 

سعید بیابانکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 10:37 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده ام

عشق من ! قبول کن هنوز بی تو مانده ام

 

تو : نهایت تمام قله های دوردست

من : کسیکه عشق را به قله ها رسانده ام

 

هر شب از هزار و یک شبی که با تو بوده ام

دامنی ستاره پیش پای تو فشانده ام

 

گرچه من سرم برای عشق درد می کند

با وجود این , تو را به دردسر کشانده ام

 

دامن تمام ابرهای دوردست را

با هوای آفتاب روی تو تکانده ام

 

گرچه آسمان تمام هستی مرا گرفت

بر لبم به خاطر تو شکوه ای نرانده ام

 

خوب من ! به جان آینه, به چشم تو , قسم

یک دل زلال در برابرت نشانده ام

 

حرف آخرم : همین که با تمام شاعریم

غیر تو ، برای هیچکس غزل نخوانده ام !

 

 

سهیل محمودی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 10:36 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

در کنج قفس بوده اگر، باز پریده است

آن کس که ز خود رفته و تا عشق رسیده است

 

چون کوه، بزرگی ز تعلّق نگرفته است

خورشید که از هر چه زمین است بریده است

 

خورشید، نه ماه است که با ننگ بسازد

شب را به کناری زده و صبح دمیده است

 

یوسف اگر عاشق شود از ننگ نترسد

هی چاک دهد پیرهنی را که دریده است

 

حوّا هوس سیب کند، آدمِ عاشق

با سر ز پی خواهشِ معشوق دویده است

 

(آدم نشود آدمِ عاشق به جهنّم

عاشق اگر آدم بشود، سیب نچیده است)

 

از عشق چه گوییم که عیش است، ولیکن

کِی فهم کند آن که ندیده است و شنیده است؟

 

ما عاشق آنیم که آن دارد و آن را

جز آن که مگر لایق آن است ندیده است

 

 

رضا احسان‌پور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 10:35 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد

یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد

 

خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را

وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد

 

هر دو مخدرند که بیچاره می کنند

باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد

 

هر کس نظاره کرد تو را دلسپرده شد

فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد

 

عارف اگر برای تقرب به ذات حق

زاهد اگر برای ملامت نگاه کرد

 

تو بی گمان مقدسی و کور می شود

هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد

 

 

مسلم محبی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

عشقت به طوفان های بی هنگام می ماند

مغرور و بی پروا به سویم پیش می راند

 

از هر چه دارم چشم می پوشم اگر دنیا

یک شب مرا زانو به زانوی تو بنشاند

 

زانو به زانوی تو، ای دریای دور از دست!

و هیچ کس جز جنگل حَرّا نمی داند

 

که گاه دریا می تواند با نوازش هاش

تا آخرین رگبرگ هایت را بلرزاند

 

که گاه دریا می تواند گرم باشد گرم

آن قدر که آوندهایت را بسوزاند

 

آن قدر که آتش بگیرد شاخ و برگت تا

عریانیِ تو موج ها را هم برقصاند

 

من ریشه ام در آب و موهایم به دست باد

دلفین پیری در دلم آواز می خواند

 

دریا نمک بر زخم هایم می زند اما...

اما کسی جز جنگل حَّرا نمی داند...

 

 

پانته آ صفایی بروجنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

او راز نگاه خسته را می دانست

منظور دل شکسته را می دانست

 

در موسم پرواز، تماشایی دوست

تفسیر دو بال بسته را می دانست

 

 

سیروس اسدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بگوئید ای رفیقان ساربان را 

که امشب باز دارد کاروان را 

 

چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل 

زغلغل بلبل فریاد خوان را 

 

اگر زین پیش جان میپروریدم 

کنون بدرود خواهم کرد جان را 

 

بدار ای ساربان محمل که از دور 

ببینم آن مه نامهربان را 

 

دمی بر چشمه‌ی چشمم فرود آی 

کنون فرصت شمار آب روان را 

 

گر آن جان جهان را باز بینم 

فدای او کنم جان و جهان را 

 

چو تیر ار زانکه بیرون شد ز شستم 

نهم پی بر پی آن ابرو کمان را 

 

شکر بر خویشتن خندد گر آن ماه 

بشکر خنده بگشاید دهان را 

 

چو روی دوستان باغست و بستان 

بروی دوستان بین بوستان را 

 

چو می‌دانی که دورانرا بقا نیست 

غنیمت دان حضور دوستان را

 

 

خواجوی کرمانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476518

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396