شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

وقتی نگاهم می کند بادام چشمت

دل را به یغما می بری با ، دام چشمت

 

تو قطره قطره می چکانی از نگاهت

من جرعه جرعه می خورم از جام چشمت

 

چون ماهی بیتاب ِ یک تالاب شیرین

غرقم درون برکه ی آرام چشمت

 

زیبا ترین تندیس شعرم ، وصف رویت

سرکش ترین اسب غرورم ، رام چشمت

 

انگار بر من وحی نازل کرده خورشید

وقتی به چشمم می رسد پیغام چشمت

 

محکوم تبعیدم به شهر دور عشقت

طبق همین قانون استعلام چشمت

 

 

محمد علی رستمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

فایده‌ی این عکس‌ها چیست؟

اگر صدای در شنیده نشود

اگر تو کفش‌هایت را درنیاوری

اگر مادرم کنار سماور ننشیند

و اگر من نگویم اسمش «فروغ» است

 

٭٭٭

 

فایده‌ی این عکس‌ها چیست؟

اگر سکوت ساعت را نشکند

اگر تو نگویی دیرم شد

و اگر من نگویم این‌بار به جای روسری

برایت گوشواره می‌خرم

 

 

محمدرضا عبدالملکیان


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

 

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

 

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

 

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

 

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

 

آه، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

 

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رؤیاها

 

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

 

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

 

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم باشد

 

بسکه لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

 

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

بسکه لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

 

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

 

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست 

 

 

فروغ فرخزاد


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ای مانده بی جواب سوال جدایی ات

سردرگمم به قصه ی بی ردپایی ات

 

با اینکه جنس جاذبه ی هردومان یکی است

پس می زند مرا دل آهنربایی ات

 

پردیس من تویی که شده رودی از عسل

بر کوه شانه های تو گیس طلایی ات

 

ما را به سرزمین دلت جای ده ، توکه -

پهناور است نقشه ی جغرافیایی ات!

 

بازیچه ی مدار نشو پیش من بمان

مهتاب من بس است دگر جابجایی ات

 

یک شب بیا وفا کن و یک سر به ما بزن

بلکه زیادمان برود بی وفایی ات

 

 

علی ارجمند


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

سر هر جاده منم ، چشم به راهی که تویی

شب و روزم شده چشمان سیاهی که تویی

 

بنــدبازی وســـط معــــــرکه ام ، وای اگــــر

روی دوشـم بنشیند پر کاهی که تویــی !

 

زیر پایم پلی از موست ، ولــی زل زده ام

بین چشمان تماشا به نگاهـی که تویــی

 

کور کرده ست مرا عشــــق و سر راهـم باز

باز کرده ست دهان حلقه ی چاهی که تویی

 

نیست کم وسوسه ای سیب بهشت ، اما من

دستم آغشتــــه به نارنج گناهی که تویی ...!

 

 

پانته آ صفایی بروجنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:14 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

نامه دادم که به لطفش بتوانی بانو

فرش تبریز دلم را بتکانی بانو

بگذار از همه آنچه که گفتن دارد

چند سطری بنویسم که بدانی بانو ...

 

آن که از ثانیه ها ساده گذر کرد منم

آن که با قافیه ها میل خطر کرد منم

آن که با هرچه بجز عشق من آمیخت، تویی

آن که با "بی همگان ..." بی تو به سر کرد منم

 

منم آن کس که برای تو غزل گفت ... و تو ...

مژه ام جای قدمهای تو را رُفت ... و تو ...

منم آنکس که به عشق لب گیلاسی تو

هی غزل گفت و غزل گفت و غزل گفت ... و تو ...

 

و تو این خاطره ها را که نخواهی فهمید

گریه پنجره ها را که نخواهی فهمید

تو که یک عمر به هرکس که شده دل دادی

معنی دلهره ها را که نخواهی فهمید

 

تو اگر چیزی از این عشق سرت می شد که ...

حرف من وارد آن گوش کرت می شد که ...

می شد اینطور نباشد تو اگر یک لحظه

باورت میشد اگر همسفرت می شد که ...

 

باز هم حرف اضافی زده ام ، بانو ... نه ؟

باز ، شد باز در غمکده ام بانو ... نه ؟

 "هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد"

باز بی موقع به حرف آمده ام بانو ... نه ؟

 

نامه دادم ولی انگار خرابش کردم ...

دل به من دادی و انگار کبابش کردم

ابر بارید و کویر عطشم دریا شد

من به دستان خودم باز سرابش کردم ...

 

 

حسین زحمتکش


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

 

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

 

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

 

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

 

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

 

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

 

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

 

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

چندان که بازبیند دیدار آشنا را

 

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

 

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

 

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

 

 

سعدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

الاهی غمم بار خاطر نباشد

که در غم مرا جان صابر نباشد

 

الاهی نباشد وداعی و گر هست

برای کسی بار آخر نباشد

 

به هنگام کوچ عزیزان الاهی

نگه کردن از چشم شاعر نباشد

 

الاهی کسی را که من دوست دارم

به دوران عمرم مسافر نباشد

 

 

مهدی سهیلی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دو گیسو را به دوش انداختی تو

ز ملک دل دو لشکر ساختی تو

 

به استمداد چشم و زلف و رخسار

به یکدم کار فایز ساختی تو

 

 

فائز دشتی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست

عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد

کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید

هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

 

بعد تو آیینه های شعر سنگم میزنند

دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد

قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

 

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست   

 

 

نجمه زارع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 6:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476510

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396