شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها

صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها

 

بیا ای امن ، ای سرسبز ، ای انبوه عطر آگین

بیـــا تـــا تخـــــم بگذارند در دستانت اردک ها

 

گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت

و بــــه سمت تـــــو می آیند باد و بادبادک ها

 

تـــــو در شعرم شکوه دختـــــری از ایل قاجاری

که می رقصد – اگر چه – روی قلیان و قلک ها

 

تمــــام شهـــــر دنبــــال تواند از بلــــخ تا زابل

سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها

 

همین کــــه عکس ماهت می چکد توی قنـات ده

به دورش مست می رقصند ماهی ها و جلبک ها

 

کنار رود ، دستت توی دستم ،شب،خدای من !

شکــــوه خنده ای تــــو ، سکوت جیر جیرک ها

 

مرا بـــی تاب می خواهند ، مثل کودکی هامان

تو مامان ،من پدر ، فرزندهامان هم عروسک ها

 

تو آن ماهـــی که معمولا رخت را قاب می گیرند

همیشه شاعرانی مثل من ، از پشت عینک ها

 

 

حامد عسکری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:19 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

“ربنا آتنا ” نگاهش را *

آن دو تا گرگ دل سیاهش را

“و قنا “من عذاب شبهایی

که نبینیم روی ماهش را …

 

و از آن عطر در گریبانش

و از آن موی نیمه عریانش …

و از اینکه خدای نا کرده

گم کند توی شهر راهش را …

 

و از آن فلفل سیاهی که

روی لب های آتشین دارد …

و از آن قامتی که پیشش سرو

به زمین می زند کلاهش را …

 

و از آن دامنی که کوتاه است

و از آن بوسه ای که دلخواه است

و از آن چشم های خونریزی

که به جنگ آورد سپاهش را …

 

و از آن دلبر جسوری که

و از آن موی لخت بوری که

حلقه انداختست جوری که :

می کشد روی دار شاهش را …

 

و از آن لحظه ای که خواب شده

نفسش مثل عطر ناب شده …

آنقدر آیه ی عذاب شده …

که نپوشانده شیخ آهش را …

 

و از اینکه مرا بغل نکند

در خودش مثل قند حل نکند

و به کام دلم عسل نکند

و کند کار دلبخواهش را …

 

 

سید رضا هاشمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

 

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان

 

 

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان

 

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

 

هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت

بسر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان

 

شهریارا، تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

 

سایه، در پای تو، چون موج، دمی زار گریست

که سر سبز تو باد کنارا تو بمان

 

 

هوشنگ ابتهاج


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

 

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان

 

 

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان

 

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

 

هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت

بسر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان

 

شهریارا، تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

 

سایه، در پای تو، چون موج، دمی زار گریست

که سر سبز تو باد کنارا تو بمان

 

 

هوشنگ ابتهاج


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چشمان تو از دیار شب آمده اند

لب های تو با بار رطب آمده اند

 

هر جا گذری فتاده بیرون از تن

جان ها که ز دست تو به لب آمده اند 

 

 

سیروس اسدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من همان قفلم که از اول کلیدم گم شده

بی تو ای دست گشایشگر امیدم گم شده

 

مثل یک خفاش ، سرگردان، شتابان، بیقرار

در دل شب آرزوهای سپیدم گم شده

 

خاطرات بد همیشه حک شده در خاطرم

خاطرات خوب لای سررسیدم گم شده

 

مانده بودی ، مانده بودم، مانده بودیم و کنون

جمله ای هستم که ماضی بعیدم گم شده

 

آه عشق روسیاهم تو چه کردی با خودت؟

هرچه خوبی روز اول در تو دیدم گم شده

 

 

علی ارجمند


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

 

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش

كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

 

گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

 

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

 

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است

اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست

 

جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت

وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست

 

گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام

كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست

 

 

هوشنگ ابتهاج


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

وقتی میای صدای پات 

از همه جاده ها میاد 

انگار نه از یه شهر دور 

که از همه دنیا میاد

 

تا وقتی که در وا میشه 

لحظه ی دیدن می رسه 

هر چی که جاده س رو زمین 

به سینه ی من می رسه ، آه

 

ای که تویی همه کسم 

بی تو می گیره نفسم 

اگه تو رو داشته باشم 

به هر چی می خوام می رسم 

به هر چی می خوام می رسم

 

وقتی تو نیستی قلبمو 

واسه کی تکرار بکنم 

گل های خواب آلوده رو 

واسه کی بیدار بکنم 

واسه کبوترای عشق 

دست کی دونه بپاشیم

 

مگه تن من می تونه 

بدون تو زنده باشه 

ای که تویی همه کسم 

بی تو می گیره نفسم

 

اگه تو رو داشته باشم 

به هر چی می خوام می رسم 

به هر چی می خوام می رسم 

عزیز ترین سوغاتیه 

غبار پیراهن تو 

عمر دوباه ی منه 

دیدن و بوییدن تو

 

نه من تو رو واسه خودم 

نه از سر هوس می خوام 

عمر دوباره ی منی 

تو رو واسه نفس می خوام 

ای که تویی همه کسم 

بی تو می گیره نفسم 

اگه تو رو داشته باشم 

به هر چی می خوام می رسم 

به هر چی می خوام می رسم 

وقتی میای صدای پات 

از همه جاده ها میاد 

انگار نه از یه شهر دور 

که از همه دنیا میاد

 

تا وقتی که در وا میشه 

لحظه ی دیدن می رسه 

هر چی که جاده س رو زمین 

به سینه ی من می رسه ، آه 

ای که تویی همه کسم 

بی تو می گیره نفسم 

اگه تو رو داشته باشم 

به هر چی می خوام می رسم

 

 

اردلان سرفراز


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اینجا که من ایستاده ام

کسی نیست

آنجا که تو ایستاده ای

کسی هست؟

 

 

زهره میرشکار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بی روسری بیا که دقیقا ببینمت

اما به گونه ای که فقط من ببینمت

 

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت

حتی اگر که در صف دشمن ببینمت

 

نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من

حس کردنی تر از رگ گردن ببینمت

 

مثل لزوم نور برای درخت ها

هر صبح لازم است که حتما ببینمت

 

حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد

درشک بین ماندن و رفتن ببینمت

 

 

مسلم محبی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 3:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476521

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396