به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چه بسیارند انسان‌هایی که گرفتار آفت ها و زشتی هایی چون ریاکاری و چاپلوسی ،حرام خواری و رشوه خواری،دروغگویی و حسادت و بخل و .. هستند.

امام حسن عسکری علیه السلام شاه کلید همه بداخلاقی ها را دروغگویی معرفی، می‌فرمایند:

تمام رذایل و ناپاکی ها در خانه ای جمع شده اند و کلید آن خانه دروغگویی است. (بحار ج 78 ص377)

و به راستی که چنین است زیرا با هر دروغ انسان دروغگو مجبور است دروغ دیگری را بگوید تا دروغ قبلی را پوشش دهد، ریاکاری انسان‌ها ریاکار بر پایه دروغ بنا شده است، دزدی و رشوه خواری و رباخواری همه و همه با دروغ آغاز می شود و با دروغ ادامه می یابد و با کمال تاسف این آفت زشت در جامعه ما فراوان مشاهده می شود از دروغگویی زن و شوهر به هم و دروغگویی فرزند به والدین تا کارمند و مدیر و مسئول و ....

و چه زیبا می شود بنایی که اساس و بنیان آن بر صداقت و راستی باشد.

 

* منبع: قدس آنلاین

ادامه مطلب
یک شنبه 1 بهمن 1391  - 6:46 PM

 

هنر، تصویر کردن زندگی در گونه‌ای از حالات و شکل‌های آن است. هنر تنها کلمات و تصاویر و حرکات و نغمات برخاسته از لذت جسم یا رخوت تن نیست. هنر از کدح و تلاش پیگیر درون آدمی ریشه می‌گیرد و زندگی را افق در افق تصویر می‌کند. اگر هنر نبود، رنگ‌های زندگی جلوه نمی‌کرد و تفرج صنع پدیدار نمی‌گشت. تعبیر کردن از حیات، در حد خودش، حیات است و از عقیده و اندیشه و دیدگاه آدمی در باره ی حیات ریشه می‌گیرد. پس هنر برخاسته از روح و اندیشه ی آدمیان است که از درون خودشان می‌جوشد و سپس به آنان بازمی‌گردد و در مسیر تزکیه و رشد و هدایت، راه شان را می‌گشاید.

اگر به هنر از این دیدگاه بنگریم، درمی‌یابیم که گوهر و روح آن، تهذیب است؛ تهذیبی که از رهگذر تعبیر لطیف از زندگی حاصل می‏شود. با این ترتیب، دیگر نباید به دل گمان راه داد که قالبی از هنر روا است و قالب دیگر ناروا. حقیقت این است که اگر نهی و حذری از برخی قالب‌ها به طور مطلق یا خاص در دین صورت گرفته، مربوط به ذات و گوهر هنر نیست؛ بلکه ناظر به وضع و حال خاص و گونه ی معین است. برای توضیح این مطلب، نخست مقایسه‌ای میان شعر و نقاشی انجام می‌دهیم.

مشهور است که شعر هنری است پذیرفته شده در دین. آثار و اخبار ما نیز حاکی از آن است که هم پیشوایان ما شعر را ستوده‌اند و هم با شاعران رفتاری ارجمندانه داشته‌اند و هم نمونه‌های بلند شعر در آثار خود ایشان و پیروانشان فراوان یافت می‏شود. با این وصف، آیا می‌توان گفت که شعر هنری دینی است؟ آیا همین هنر که چنین مقتدرانه در عرصه ی فرهنگ و معارف دینی ظاهر شده، از قید و بندها و نهی‌هایی در تعالیم دینی برخوردار نیست؟ پاسخ مثبت است.

مثلاً در پاره‌ای از روایات، از خواندن شعر در شب جمعه یا مکان‌های خاص نهی شده است. کسی که مجموعه ی آموزه‌های دین در باره ی این هنر را می‌نگرد، به این جا که می‌رسد، هرگز نمی‌تواند بپذیرد که همین دین دستور داده است که در برخی وقت‌ها شعر خوانده نشود. از دیگرسوی، بسیاری از بزرگان دیندار که دیانتشان برای دیگران همواره الگو بوده، خود، به این دستور عمل نکرده‌اند و بر منابر خویش شعرهای برجسته ی عرفانی را خوانده و با آن‌ها مردم را به توبه و انابه واداشته و اتفاقاً این کار را در شب‌های جمعه و هنگامه‌های تضرع و ابتهال انجام داده‌اند.

اکنون این سؤال پیش می‏آید که این بزرگواران و بزرگان از تعلیم دین سرپیچیده‌اند یا آن تعلیم مخصوص زمان و مکانی خاص بوده است؟ در باره ی شعر، همگان، مگر اندکی، پذیرفته‌اند که نهی از خواندن شعر در جای‌ها یا وقت‌های خاص، ناظر به نوع معینی از شعر است. شعر به‌ویژه در زمان جاهلیت معمولاً مفاهیمی خاص را در دل خود می‌پرورانده که با حالات معنوی سازگاری نداشته و تبعاً هنگام موعظه و ذکر و توبه و انابه، بر زبان راندنش نوعی تنافر و ناسازی برمی‌انگیخته و ذهن را به فضایی می‌برده که مطلوب و محبوب یاد مولا نبوده است.

امّا در طول چند دهه که از آغاز اسلام گذشت، شاعران بزرگ مسلمان آثاری منظوم پدید آوردند که اتفاقاً بیشترین تناسب را با همین موقعیت و فضا دارد. مثلاً مناجات منظومی که به حضرت امیرالمؤمنین(ع) نسبت می‌دهند[1]از بهترین زمینه‌سازهای پیوند معنوی با خداست و هرگز گمان نمی‌رود که در هنگامه ی راز و نیاز با خداوند از خواندن و زمزمه کردن آن نهی شده باشد. همه ی بینادلان چنین قضاوت می‌کنند که شعری همچون مناجات منظوم امیرالمؤمنین اصولاً در ردیف اشعاری نیست که موضوع چنان دستوری از جانب شرع باشد.

شعری که خواندنش گاه کراهت دارد، آن است که مضمونش برانگیزنده ی احساسات تند خاکی و مادّی باشد و آدمی را به فضایی برَد که با سلوک معنوی سازگاری ندارد. حتّی گاه چنین شعری اگر با مضامین ناپاک درآمیزد، برای همه یا بخشی از آدمیان خواندنش حرام است، چه رسد که کراهت داشته باشد.

با این حساب، نباید گمان برد که مثلاً قالبی هنری همچون شعر یکسره روا یا یکسره ناروا است؛ ویا قالبی همچون پیکرسازی یا تصویرگری غالباً حرام است. نهی‌هایی که از برخی انواع و قالب‌های هنری رسیده، در دامنه ی همین تحلیل زمانی و مکانی و مضمونی قابل ارزیابی است؛ وگرنه باید بپذیریم که دین بخشی بزرگ از تمدن و فرهنگ بشری را حتّی با مضامین بسیار نیکو و انسانی و والا مذموم شمرده؛ که هرگز چنین تصوری از دین و دیانت نمی‌رود.

اکنون در مقام مقایسه باید یاد کرد که اساساً نقاشی و پیکرسازی نیز نوعی شاعری است. نقاش با قلم مویش همان کاری را می‏کند که شاعر با قلمش. یکی با کلمات نقش می‌زند و یکی با رنگ. پیکرساز نیز چنین است. اینان همه شاعری می‌کنند و با لطافت و ظرافت نقش‌های عالم هستی را رقم می‌زنند، فقط ماده و ابزار آن‌ها تفاوت دارد.

چه کسی می‌تواند تصویرگری‌های شاعری همچون عنصری را نوعی نقاشی نداند؟ چه کسی می‌تواند نمادهای سبک یا مکتب اصفهانی یا هندی را در حقیقت گونه‌ای از مینیاتور تلقی نکند؟ حتّی از لحاظ فنی هم شعر نوعی نقاشی و نقاشی نوعی شعر است. پس چگونه می‌توان شعر را یکسره قالبی مورد اعتماد دین شمرد یا نقاشی را غالباً از قلمرو تأیید دین بیرون دانست؟

انصاف این است که چون اسلام در جزیره العرب رخ نمود، با مردمی مواجه بود که هزاران سال بت پرستیده و در برابر تصاویر و مجسمه‌ها و ساخته‌های دست خود تعظیم و عبادت کرده یا تمثال‌های کوچک آن‌ها را به خود آویخته یا در خانه‌های خود به عنوان معبود نهاده و یا آن‌ها را همچون زینت‌هایی از خویش می‌آویختند. از این روی، اسلام چاره‌ای جز این نداشت که برای دورنگاه داشتن ذهن‌های آمیخته به شرک، برای مدتی مسلمانان را از هرگونه نزدیکی و آمیختگی با این هنرها دور دارد تا مبادا دیگربار تقالید و سنّت‌های ناسالم جاهلی گریبانشان را بگیرد.

این خاصیت هنر است که می‌تواند انگیزه‌های درونی آدمیان را به خیر یا شر برانگیزد. اگر آدمی با زمینه ی خیر به سراغ هنر رود، انگیز ی خیر او بالندگی می‌گیرد و اگر با گرایش‌های شر به سوی هنر گام بردارد، هنر او را به شرهای بیشتر برمی‌انگیزد. در آن روزگار، هنوز مسلمانان با عادات و تقالید جاهلانه خو داشتند و هر لحظه بیم می‌رفت که با تصویرگری و پیکرسازی دیگربار به سراغ عادات پیشین روند.این درست که ایشان لا اله الا الله را بر زبان رانده بودند؛ امّا هنوز بسیاری از مردم با همان گرایش‌های باطنی دست و پنجه نرم می‌کردند.دین در این میانه وظیفه دارد که راه وسوسه را بر بندگان ببندد، حتّی اگر به این قیمت باشد که تا چندی ایشان را از یک موهبت محروم کند.

هنر موهبت بزرگ خدا برای انسان‌ها است؛ موهبتی که تنها انسان از آن برخوردار است. امّا همین موهبت اگر زمینه ی سقوط او را فراهم کند و از هدف والای رستگاری بازش دارد، باید چندی محدود یا تعدیل گردد. در آن دوره، مسلمانان چندی از برخی هنرها ناکام نهاده شدند تا رفته رفته با تربیت الهی خوگیرند و از چنان زمینه‌ای برخوردار شوند که بتوانند این هنرهای شریف را روا و بایسته ی شأن هنر به کار گیرند. این جا بود که رسول خدا(ص) فرمود:أشدّ الناس عذابا یوم القیامهْْ المصوّرون.[2]تصویرگران در روز قیامت بیش از همگان عذاب خواهند کشید.

این سخن در بطن خود حاوی همان رهنمود نیز هست: چرا باید تصویرگران در روز قیامت بیشترین عذاب را داشته باشند؟ آیا اگر فرضاً تصویرگری به خودی خود، گناه باشد، آن قدر عظیم است که از گناهان دیگر نزد خداوند بزرگ‌تر به شمار می‌رود و مرتکب آن در قیاس با دیگر گناهکاران عذابی دردناک‌تر دارد؟ همین روایت نشان می‏دهد که سخن در باره ی تصویرگری است که کارش در قیاس با کار دیگران زشت‌تر است؛ و این همان شرک‌آفرینی است.

حتّی مشرکان هم در قیاس با کسی که مردم را به شرک می‌کشاند، گناهشان سبک‌تر است. پس در روزگاری که نقاشی و تصویرگری و پیکرسازی سبب می‌شده تا مردم بار دیگر به عادات جاهلانه و مشرکانه روی آورند و زمینه ی بت‌پرستی در آنان احیا شود، چنین هنرمندی شرک‌آفرین بوده و گناهش از همه بیشتر و عذابش از همه بزرگ‌تر.

سخنی دیگر نیز از رسول خدا(ص) در میراث روایی مسلمانان به چشم می‌خورد که این برداشت را تعمیق می‌بخشد و چشم‌اندازی گسترده در باب نقد هنر به روی ما می‌گشاید. از یکی از همسران پیامبر روایت شده است: «در خانه پرده‌ای داشتیم که روی آن تصویر پرنده‌ای نقاشی شده بود و هرگاه کسی به اتاق درون می‌شد، تا چشمش به آن می‌افتاد، تصویر را می‌بوسید.

پیامبر فرمود: ‹ این پرده را بردار؛ زیرا هرگاه درون می‌شوم و چشمم به آن می‌افتد، به یاد دنیا می‌افتم.›» در این سخن، حکمت دستور رسول خدا(ص) آمده و این حکمت هم می‌تواند در آن مصداق رهگشا باشد و هم در باب اصل هنر تصویرگری و هم دیگر انواع هنر و هم ذات هنر. چرا رسول خدا(ص) دستور داد که آن پرده ی نقاشی شده برچیده شود؟ آیا اصل وجود پرده یا تصویر آن مشمول این نهی بود؟ اگر چنین بود، باید همه ی پرده‌ها و همه ی نقش‌ها برچیده می‌شد. امّا پیامبر، خود، حکمت این نهی را فرموده است: « زیرا هرگاه درون می‌شوم و چشمم به آن می‌افتد، به یاد دنیا می‌افتم.»

هنر اگر مایه ی پابندی انسان به دنیا شود و او را در این سرای فانی نگاه دارد، بدین معنا است که سدّ راه او شده و بال پروازش را کنده است. به عکس‌، رسالت اصلی هنر آن است که زمینه ی تعالی و پرواز آدمی را فراهم آورد. هیچ گوهر دیگری در هستی نمی‌تواند به اندازه ی هنر زمینه ی پرواز روح را فراهم سازد. آن جا که حتّی تصویر یک پرنده سبب شود تا آدمی به دنیا و زیور آن دلبسته شود، پیامبر خدا که خلاصه ی خوبی‌ها و زیبایی‌ها است، فرمان می‏دهد تا آن تصویر را از پیش چشم بردارند.

کراهتِ قرار داشتن تصویر در برابر نمازگزار نیز از همین رو است. حال اگر تصویری به جای آن که دنیا و زیورهایش را به یاد آدمی آورَد و او را در حضیض خاک نگاه دارد، به او انگیزه ی پرواز به عالم بالا دهد، آیا باید آن را برچید یا از برابر نمازگزار کنار نهاد یا آفریدنش را مکروه و حرام شمرد؟ نقش، هر نقشی که باشد، اگر آدمی را به بارگاه انس خداوند رهنمون شود و در او بارقه ی جمال حق را بیافریند، نه تنها کراهت و حرمت ندارد، بلکه عین رحمت و موهبت حق است و باید آن را پاس داشت و از چنین هنرمندی همه گونه تقدیر کرد.

همین جا خوب است درنگی کوتاه کنیم و در سخن پیامبر بیندیشیم که آن نقش پرنده را مایه ی دلبستگی به دنیا خواند. این یعنی یک نقش ساده تا چه اندازه می‌تواند در جان آدمی اثر بیافریند، حتّی اگر آن شخص پیامبر خدا باشد. تأثیر هنر آن قدر وسیع و عمیق است که هرمخاطبی را می‌تواند دربرگیرد. البتّه مخاطبان به فراخور سعه ی دانش و بینش خود از هر اثر هنری اثر می‌پذیرند؛ امّا این گونه نیست که کسی بتواند یکسره از نفوذ هنر پرهیز کند و دامن کشد.

این خاصیت ذاتی و گوهرین هنر است که در جان‌ها نفوذ می‌یابد و روح انسان را در کام خویش می‌گیرد. یک تصویر هنری اگر از ویژگی‌های فنی برخوردار باشد، می‌تواند پیامبر خدا را هم در دایره ی تأثیر و نفوذ خویش قرار دهد؛ پس حتّی او نیز می‌کوشد تا از این دایره آن گاه که اثری نامطلوب برمی‌انگیزد، بپرهیزد.اکنون که سخن به نمونه‌هایی از هنر رسید که دین در مجموعه ی نگر ه ی خود به تناسب اوضاع زمانی و مکانی و اجتماعی، گاه نگاهی سلبی به آن‌ها داشته، روا است از موسیقی نیز یاد کنیم.

نخست باید گفت که اساساً جهان خلقت، خود، یک اثر موسیقایی بی‌بدیل است با نغمه‌هایی که ترکیب هارمونیک آن‌ها با یکدیگر به سرودی عظیم و خوشنوا و باشکوه بدل شده است. هر نغمه که در دل هستی برمی‌خیزد، در جای خود می‌نشیند و با نظمی شگفت در کنار دیگر نغمات، نوایی برمی‌انگیزد که جز اعجاب و عظمت از آن برنمی‌خیزد.

چگونه ممکن است خداوند زیبای جمال‌آفرین، این عظیم‌ترین هنر هستی را از بندگانش دریغ کرده، ایشان را از نواختن و شنیدن و حظ بردنش بازداشته باشد؟ این همه نغمه که در عالم به گوش می‌رسد، اثر صنع پروردگاری است که خواسته با موسیقی، جمال جهان را در گوش جان بندگانش بنشاند؛ پس آیا معقول است که آنان را از درک لذت موسیقی بازدارد؟

در باره ی موسیقی جفایی که بر فرهنگ و هنر مسلمانان رفته، بسی عظیم‌تر و دردناک‌تر از دیگر انواع هنر است. بخشی درخور توجه از هنر بیانی قرآن در موسیقی آیات و نظم هارمونیک آن‌ها نهفته است؛ امّا به سبب مهجوری این هنر در میان مسلمانان، همواره این بخش مغفول مانده و نامسلمانان به آن بیشتر پرداخته‌اند.

تأثیر آهنگ کلام در خطابه که جدی‌ترین گونه ی بیانی وعظ و ابلاغ پیام شریعت در طول تاریخ بوده، بر هیچ کس پوشیده نیست؛ امّا همواره از طرح جدی آن در محافل دینی خودداری شده و معمولاً سخنوران مسلمان کمتر توانسته‌اند به این بخش از تأثیر و نفوذ تبلیغ دینی توجه کنند. به دیگر سخن، موسیقی در تاروپود حیات مسلمانان حتّی در صحنه تلاوت آیات و انجام مناسک و ابلاغ دین و جهاد و راز و نیاز و ... حضور داشته و دارد؛ امّا از آن جا که همیشه شبحی به نام تحریم موسیقی غنایی در میان بوده، دینداران از ترس آلودگی، به این قلمرو کمتر نزدیک شده‌اند.

نخستین نکته در باب موسیقی این است که اصولاً سخن از تحریم غنا در متون دینی به میان آمده و نه تحریم موسیقی. موسیقی به هیچ وجه ترادفی با غنا ندارد. نیز مردانگی و رجولت و غیرت و مجاهدت در طریق خداوند و طیّ مراحل سلوک نیز منافاتی با ذوق هنری و لذت‌‌بری جمالی ندارد. برخی عالمان موسیقی را با طیّ طریق کمال منافی دانسته و ادعا کرده‌اند که راه سپردن در مسیر هنرهایی چون موسیقی‌، عزم و همت را سست می‌سازد و سالک را برای پیمودن راه کمال با تأخیر مواجه می‏کند.

از این بزرگواران باید پرسید: ثمره ی کمال چیست؟ مگر ثمره ی کمال نه این است که انسان به وصال خداوند برسد؟ مگر وصال خداوند جز با درک جمال او ممکن می‏شود و مگر جمال او در آیات هستی انعکاس نیافته است؟ هر رنگ و جلوه و صدا و نشان زیبا در این عالم، انعکاس جمال حضرت حق است و درک آن، راهی برای وصول به کمال. موسیقی یعنی جمالِ برآمده از هماهنگی و همنوایی اصوات در این عالم. چگونه ممکن است موسیقی سدّی در برابر کمال آدمی باشد؟اکنون بنگریم که اصل موسیقی به معنای صدای زیبا در نگره ی دینی چه جایگاهی دارد. خداوند فرموده است:

الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ.[3]سپاس و ستایش خدای راست، آفریننده آسمانها و زمین؛ همو که فرشتگان را فرستادگانی کرد دارای بالهایی دو گانه و سه گانه و چهار گانه. در آفرینش هر چه خواهد می‏افزاید. همانا خدا بر هر چیزی تواناست.برخی مفسّران در باره ی «یزید فی الخلق ما یشاء» آورده‏اند که مراد از این افزودن در آفرینش، صدای زیبا است.[4] از حضرت رسول گرامی روایت شده است:حسّنوا القرآن بأصواتکم فإن الصوت الحسن یزید القرآن حسنا.قرآن را با صداهای زیبای خویش بخوانید؛ که صدای زیبا به زیبایی قرآن می‌افزاید.

و آن گاه، خود ایشان این آیه را در تأیید سخنش قراءت فرمود: والله یزید فی الخلق مایشاء.[5]نیز ایشان فرمود:ما بعث الله نبیّا إلا حسن الصّوت.[6]خداوند هیچ پیامبری را برنینگیخت که صدای زیبا نداشته باشد.البتّه به این گونه نصوص در باره ی صدای زیبا اکتفا نتوان کرد و اصولاً این گونه نص‌ها برای تأیید و پشتیبانی به کار گرفته می‏شود؛ و گرنه این را از طبیعت دین فطرت می‌توان و باید دریافت. اسلام دین فطرت است.

اسلام با همه ی نیازهای فطری انسان سازگار و برای همه ی آن‌ها دارای جوابی درخور هر زمان و مکان است. اگر فطرت انسان در این دین به همه ی خواست‌های خود دست نمی‌یافت، خداوند آن را دین خاتم قرار نمی‌داد و سیر بعث و ارسال پیامبران را ادامه می‌داد. در دفتر سنّت الهی چنین نگاشته شده که این دین پاسخگوی همه ی خواهش‌ها و تقاضاهای فطری آدمیان باشد.

به دیگر سخن، هرجا محدودیتی در جواب دادن به نیاز فطری انسان در کار است، از دو حال بیرون نیست: یا آن محدودیّت ساخته ی دست خود بشر است و به دین خدا ربطی ندارد؛ ویا محدودیّتی است که دین بنا به مصالح زمانی و مکانی در حدّی معیّن برنهاده و جنبه ی دائم و پایدار ندارد. در چنین مواردی باید به سراغ گوهر و ذات دین رفت و از روح تعالیم قرآن کریم چارچوب آن موضوع و حکم را دریافت و سپس رگه‌های تبیین آن را در سنّت پی گرفت و آن گاه، در مجموعه ی دایره ی اوضاع زمانی و مکانی به بررسی آن پرداخت و سپس به رمز و راز آن رسید.

پیش از آن که بدین گونه به بررسی موسیقی بپردازیم، باید به جنبه ی فطری نیازهای انسان اشاره‌ای کرد. هر اندام انسان دارای وظیفه‌ای خاص و معین است و از ترکیب وظیفه ی هر عضو با اعضای دیگر، مجموعه  توانایی‌های آدمی شکل می‌گیرد. امّا هر اندام برای آن که بتواند این وظیفه را به درستی و استواری انجام دهد، باید غذای سازگار و مناسب با خویش را دریابد. سلول‌های هر عضو با غذای سازگار خود زنده‌اند و به کار و سعی دائم می‌پردازند.

این غذا نه باید کم‌تر از نیاز آن‌ عضو باشد و نه بیشتر؛ نیز باید غذای همان عضو باشد و نه عضو دیگر؛ و هم باید غذای سالم باشد. این سه ویژگی، یعنی اندازه و تناسب و سلامت، در غذای هر اندام انسان شرط است واگر عضوهای پیکر هر کس با این سه شرط تغذیه شود، موجودی در مسیر کمال و پویش خواهد بود. هراندازه که عضو یا اعضای کسی از این نعمت محروم گردد، به همان میزان در مسیر کمال با نقصان مواجه است. دهان و گوش از اندام‌های اصلی انسان هستند که غذای آن‌ها صوت نیکو است.

دهان باید صدای خوش و نیک و سالم از خود بتراود و گوش باید الحان زیبا و پسندیده و سنجیده بشنود. هر دهان و زبانی که از این نعمت بهره گیرد، راه به کمال می‌برد و با هماهنگی دیگر اعضا به کمال‌پویی انسان یاری می‌رساند.توجه به این نکته پاسخگوی بسیاری از پرسش‌ها است. بسیاری می‌پرسند: اگر موسیقی یک نعمت است، چرا شماری فراوان از اهالی این هنر در راه کمال سیر نمی‌کنند، با این که آن چه می‌نوازند و می‌خوانند، ناصواب نیست؟ به عبارت دیگر، اگر این گونه هنرها در ذات خود، گوهری کمالی دارد، چرا مایه ی تعالی و رشد همه ی هنرمندان نمی‌شود؟ چرا بسیاری از آنان از رهگذر همین خواندن‌ها و نواختن‌ها زندگی‌های دور از معنویتی را تجربه می‌کنند؟

این سؤال و بسیاری از سؤال‌های همانندش را در پرتو آن نکته ی کلیدی می‌توان پاسخ داد. همه ی اندام‌های ما برای رشد متکامل، نیازمند غذا هستند. اگر بنا باشد آدمی تنها از یک یا دو ناحیه رشد کند، نه تنها به کمال نمی‌رسد، بلکه به موجودی ناقص‌نما بدل خواهد شد که مثلا سرش بسیار بزرگ و تنه‌اش لاغر است. کسی که تنها سهم زبان و گوش خود را ادا می‏کند و خوب و زیبا می‌خواند و خوب و زیبا می‌شنود، امّا از دیگر اندام‌های خویش غافل است، راه کمال را نمی‌پیماید و از این روی، همین سرمایه ی هنر هم برای او مایه ی تعالی نخواهد شد.

بنابراین، تنها از هنر بهره داشتن برای کمال کافی نیست؛ امّا در نقطه ی مقابل، از هنر بهره نبردن هم سبب می‏شود که بخش‌هایی از وجود آدمی ناقص بماند. درک گوهر هنر و لذت نهفته در آن، موهبتی است که اگر نصیب کسی نشود، نمی‌توان او را در سلوکی راستین تصور کرد. همه ی مردان و زنانی که حقیقتاً خداجویند، از این ذوق و ادراک هنری هم سهمی بسزا دارند. البتّه بسیارند کسانی که خودشان نمی‌توانند نغمه‌ای زیبا بیافرینند؛ امّا ذوقشان پرورش یافته و جانشان برای دریافت نغمات زیبا جلا داده شده است. همین حس زیباشناسانه برای کمال‌جویی کفایت می‏کند؛ گرچه اگر کسی خود از هنری بهره داشته باشد، لطف دیگری دارد.

پی نوشت:

[1]. الهی لک الحمد یاذا المجد و الجود والعلی ... .

[2]. محمّد بن احمد شربینی: مغنی المحتاج، ج3، ص247.

[3]. فاطر/1.

[4]. بحار الأنوار، ج56، ص155.

[5]. شیخ صدوق: عیون اخبار الرضا، ج1،ص75.

[6]. شیخ کلینی: الکافی، ج2، ص616.

سیدابوالقاسم حسینی

ادامه مطلب
یک شنبه 1 بهمن 1391  - 6:35 PM

 

مبانی اصالت و استواری هنر

در این فصل، از مبانی اصالت هنر از دید قرآن کریم سخن می‌گوییم. این مبانی را می‌توان به این شرح از قرآن استخراج نمود:

1. حفظ کرامت انسان

نخستین مبنای هنر والا و ارجمند در نظر قرآن کریم آن است که بر پایه ی حفظ کرامت انسان استوار باشد. هنرمند باید همه ی نبوغ خود را به کار گیرد تا به پیکره ی بزرگ جامعه-ی انسانی خدمت کند که خودش نیز از آحاد آن‌ها است. همه ی انسان‌ها یک پیکره‌اند و تقسیم مردم به شاخه‌ها و ملت‌ها تنها طریقی برای شناخت متقابل و مشخص شدن آنان است:

یَاأَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ.1ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن بیافریدیم، و شما را شاخه‏ها و تیره‏ها کردیم تا یک دیگر را باز شناسید. هر آینه گرامی‏ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. همانا خدا دانا و آگاه است.

آن گاه که هنرمند خویشتن خود را در میان جمع می‌جوید تا تعرّف و تعارف فراهم شود، چه گنجینه‌های عظیمی را در ذات خود می‌شناسد که بی این شیوه دستیابی به آن‌ها ممکن نیست!2 در این جا است که دیگر هنرمند تنها براساس ارزش اثر فنی به شناخت و شناختگی دست نمی‌یابد؛ بلکه به تجربه‌ای انسانی دست می‌یازد و اصالت و عمق ابعاد آن را فرادست می‌آورد.

به همین تناسب، اثرش نیز در عمق جان‌ها نفوذ می‏کند و روح‌ها را به دنبال خود می‌کشاند. در همان آیه ی گرامی، خداوند از این سخن می‌گوید که معیار کرامت نزد او تقواست و بس. می‌توان برداشت کرد که هنر گرامی وکریم هم آن است که رهگذر تقوا و صلاح باشد و بر تقوای آفریننده ی خود دلالت کند. آری؛ تقوای هنر آن است که کرامت آدمی را حفظ و تقویت کند و سرمایه ی تقوا را در وجود او پاس دارد و تکریم زندگی وزندگان را در پی داشته باشد.

2. پیراستگی از هوا و هوس

دیگر مبنای هنر والا آن است که از هرگونه هوامندی و هوس‌خواهی دور باشد. هوا و هوس شأن هنر را فرومی‌آورد و آن را به چیزی برای اشباع غرایز تبدیل می‏کند؛ حال آن که هنر با فطرت سروکار دارد و از غرایز در خدمت فطرت بهره می‌گیرد نه آن که فطرت را به فرمان غریزه درآورد.اگر هنر به چنین ورطه‌ای افتد، همه ی همّ و غمش آن خواهد شد که جامعه را به گرایش‌های مادی و جسمی سوق دهد و راه‌های تازه برای جست و جوی غریزی بگشاید، بی آن که سیر کمال در پیش باشد. در این حال، نگاه انسان به خودش و جهانش و غایت هستی در افقی تنگ و مادی شکل می‌گیرد و چنین سرنوشتی رقم می‌خورد:

أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلاَ تَذَکَّرُونَ.3آیا دیدی کسی را که خدای خود را خواهش و هوس دل خویش گرفت و خدا از روی دانش گمراهش کرد و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر چشمش پرده افکند؟ پس کیست که او را پس از [فرو گذاشتن‏] خدا راه نماید؟ آیا پند نمی‏گیرید؟

قرآن کریم با این اعجاز بیانی، به تصویر چهره ی کسانی می‌پردازد که در پی هوا و هوس می‌روند و به فریب‌های مادی تن می‌دهند. اینان شهوت‌های حیات دنیا را همه ی همّ و غم خویش می‌سازند. پرداختن به این شهوات اگر برای هنرمند دستمایه ی عبور و رسیدن به زیبایی و جمال باشد، نه‌تنها مذموم نیست، بلکه در ذات هنر و مقتضای طبیعت آن است؛ امّا آن گاه که همه ی فکر و ذکر هنرمند پرداختن به این قلمرو باشد و خود همین نیز اصل قرار گیرد، گویا چنین می‏شود که همان چیزها معبود آدمی گردد. مگر نه این است که معبود همان کسی است که همه چیزمان را برای او می‌دهیم و همه ی اندیشه ی ما معطوف به او است؟ در این جا نیز قرآن کریم از کسی که هوای نفس وشهوت را وجهه ی اصلی همت خود می‌شمارد، با همین تعبیر یاد می‏کند.

آن گاه می‌فرماید: خداوند بر گوش و قلب چنین کسی مهر زده است. وقتی هنرمند بدین صورت به شهوت بپردازد، پیوند خود با نبض حیات را از دست می‌دهد و دیگر نه دستمایه‌ای برای شنیدن دارد و نه فهمیدن. یعنی هیچ حرکتی را در جهان نمی‌بیند و هیچ صدایی را نمی‌شنود و هیچ لذتی را نمی‌فهمد. هم احساس کور می‏شود و هم اندیشه.

نباید پنداشت که دل سپردن به شهوت در کار هنری، بُعد احساسی و عاطفی را تقویت و بعد اندیشه‌ای را ضعیف یا خاموش می‏کند. هرگز چنین نیست؛ بلکه شهوت را معبود خود کردن، سبب می‏شود که هم احساس کور شود و هم عقل. در جهان، صداها و رنگ‌ها و حال‌های فراوان هست که اگر همه را در کنار هم ببینیم، زیبایی را درک می‌کنیم و هرگاه تنها به یک جنبه ی آن دل خوش کنیم، گویا هیچ چیز را ندیده‌ایم و حس نکرده‌ایم و نفهمیده‌ایم.

یکسره به رسم و نقش شهوت پرداختن، همین رهاورد را دارد. از این جا است که می‌فرماید: و بر دیده ی او پرده‌ای می‌کشد. یعنی دیگر نمی‌تواند همان جمال ظاهری هستی را هم ببیند. نه تنها از درک عمق و ژرفای حقیقی جمال درمی‌ماند، بلکه همین زیبایی‌های معمول روزمره را هم نمی‌بیند؛ چرا که همه ی فکر و ذکرش را به شهوت سپرده است.

این پرده یا غشاوه میان هنرمند و زیبایی‌های ظاهری حیات هم مانع می‏شود و این جا است که هنرمند به وهم‌پردازی دچار می‏گردد و حتی اگر همه ی زمینه‌های ترویج و انتشار اثر چنین هنرمندی فراهم شود، باز جز اندک زمانی نمی‌پاید و در عمق جان‌ها نفوذ نمی‌کند. درست است که چنین آثاری در عرض زمان گاه گسترده می‌شوند؛ امّا به طول آن راه نمی‌برند.

هنرِ مبتنی بر شهوت و منحصر در نگاه شهوانی، حتی اگر به تیراژ گسترده برسد، نیازی کوتاه را جواب می‏دهد و سپس از یادها می‌رود. هنرمند شهوت‌گرا نیز چنین است. تا اندازه‌ای که طنین و انعکاس آن گرایش شهوانی باقی بماند، آن اثر نیز باقی است؛ همانند صدایی که در دل کوه بپیچد و تا دامنه ی آن صدا برود و درنگ کند و بعد دیگر شنیده نشود.

3. پیراستگی از فحشا و زشتکاری

دیگر مبنای اصیل برای هنر والا این است که به سقوط‌ گاه زشتی و فراخواندن به زشتی نیفتد. قرآن کریم فرماید:إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُون.4همانا کسانی که دوست می‏دارند زشتکاری در میان آنان که ایمان آورده‏اند فاش و آشکار شود، آن ها را در این جهان و آن جهان عذابی است دردناک؛ و خدا می‏داند و شما نمی‏دانید.

این آیه با تعبیر یحبون آغاز می‏شود که نشانگر عمق خواهش نفسانی کسانی است که می‌خواهند جامعه را به زشتی کشانند و از این کار لذت می‌برند. پراکندن زشتی، یعنی ویران کردن پایه‌های اجتماع بر سر مردمش. هنرمند می‌تواند با ابزارهایی که در اختیار دارد، در این راه، فراوان گام بردارد. دعوت مردم به اباحیگری در هنر و فراخواندن شان به یله‌گی و رهایی، شایع‌ترین راه برای نیل به این مقصود است.

گاه این کار با برانگیختن عقده‌ها و گره‌های درونی صورت می‌گیرد و گاه با شعله‌زدن به اختلافات و ناسازگاری‌های اجتماعی و گاه با روایت کردن صورت‌های شخصی زندگی انسانی و گاه با ورود به حریم‌های درونی و ساختن شایعات و گاه ... هنرمند بدین سبب در این کار توفیق بیشتری می‌یابد که نفس هنر تأثیرگذار و باورپذیر و نفوذگر است.

تصور کنید که کسی نزد شما بیاید و شایعه‌ای در باره ی همسایه ی محترم تان نقل کند. با او چه رفتاری خواهید داشت و این شایعه را تا چه اندازه در بوته ی قبول قرار خواهید داد؟ حال اگر عکسی برای شما بیاورند که گواه آن خبر است، چه برخوردی خواهید داشت؟ در هر دو حال، یک مایه و پایه از اعتماد یا عدم اعتماد باید به سوی آن خبر جلب شود.

در هر دو حال، باید بنا را بر تحقیق و بررسی دقیق بگذارید. امّا آیا بار دوم به همان اندازه اصول اخلاقی را رعایت می‌کنید که در بار اوّل؟ اگر کسی بخواهد مبانی اخلاقی جامعه را هدف گیرد، برایش تفاوت ندارد که خبری بسازد و نقل کند یا همان خبر را در یک عکس بازسازی و مونتاژ نماید؛ به‌ویژه در این روزگار که تروکاژ و مونتاژ و فریب‌های بصری از رایج‌ترین کارهاست.

امّا چرا ما در مواجهه با آن عکس بیشتر تحت تأثیر قرار می‌گیریم و کم‌تر به تأمل و دقت برانگیخته می‌شویم؟ آیا جز این است که هنر نوعی نفوذ و سحر روانی دارد؟هنر ما را در لحظه ی خود فرومی‌برد و هر چه از حیث فنی قوی‌تر و توانمندتر باشد، در این نفوذ و تأثیر سحرآمیز به توفیق بیشتری دست می‌یابد. حالا حساب کنید که هنرمندی همه ی توان خود را صرف نماید که در یک رمان، بخشی از جامعه یا یک صنف یا گروه را به زشتی و پلشتی تصویر کند. آن گاه، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

بااندوه باید گفت که در همه ی جهان، اخلاق هنری دستخوش اغراض و امراض است. هنرمند در هر رشته و مایه و پایه که باشد، پس از یافتن توانایی‌های فنی می‌تواند بر بخشی از جامعه و مخاطبانش اثر بگذارد و مانعی مهم نیز بر راهش نیست که او را از ویرانگری بازدارد.این جا است که باید به نقش تربیت هنرمند از روز آغازین توجه کرد.

اگر از همان ابتدا هنرمند با تقوا و آداب اخلاقی خو نکند و راه سلوک را در پیش نگیرد، هیچ مانع مهمی در راه او نخواهد بود که جامعه را به انحطاط اخلاقی نکشد و بدی‌ها و زشتی‌ها را نپراکند. درست است که به هرحال در هرجامعه زشتی‌هایی وجود دارند و درست است که هنرمند باید زشتی‌ها را نشان دهد تا راهی برای درمان و اصلاح عرضه کند یا دیگران به فکر یافتن چنین راهی بیفتند؛ امّا این با ترویج زشتی تفاوت دارد.

هنرمند مصلح همانند جراحی است که برای درمان یک غده ی سرطانی به تشخیص دقیق آن مبادرت می‏کند، در عین حال همه ی تلاشش را به کار می‌بندد تا از تکثیر آن جلوگیری کند. برای درمان باید خوب تشخیص داد و حتی اعلان کرد؛ امّا باید از گسترش آن جلوگیری کرد. زشتی‌های یک جامعه را باید شناخت و در حد درمان باید معرفی کرد.

این وظیفه ی نقادانه و روشن فکرانه و معترضانه ی هنرمند است. امّا همین هنرمند وظیفه و رسالت انسانی و اخلاقی دارد که اجازه ی گسترش آن زشتی‌ها را ندهد. این به نوع نگاه و گونه ی طرح و ارائه ی عناصر در اثر هنری بستگی دارد. اگر هنرمند مشمول این آیه ی گرامی باشد، یعنی دوست داشته باشد که زشتی‌ها را بپراکند، خواه ناخواه در همین مسیر پیش می‏رود؛ امّا اگر آن اصل اخلاقی و انسانی را در نظر داشته باشد، دیگر برایش مهم نیست که تأثیر اثر هنری‌اش کم یا زیاد می‏شود؛ بلکه نخست به این جنبه ی مهم می‌نگرد که کیفیت رسم یک صحنه تا چه اندازه به درمان درد کمک می‏کند و تا چه اندازه به گسترش و پخش آن در اندام‌های بیمار.

اهمّیّت پرداختن به این موضوع برای هنرمند و جامعه ی هنری از این رو است که هنرمندان برای این کار عناصر کارساز و مؤثری در اختیار دارند. تحریک عواطف و پس‌زمینه‌های ذهنی همواره راهی کوتاه و زوداثر در پراکندن و ترویج خیر و شر است. هم خیر را می‌توان از این مسیر به سرعت انتقال داد و هم شر را. ناهنجاری‌های حیات بشری را با زبان هنر هم می‌توان بزرگ و اغراق‌وار جلوه داد و هم می‌توان دامن زد. هنرمند می‌کوشد تا اگر هم اغراق می‏کند، به دنبال راهی برای تهذیب و تصفیه باشد و نه انباشتن بر آلودگی‌ها و زشتی‌های موجود.

این جا است که خداوند انسان‌ها را با این خطاب انذار می‏دهد: والله یعلم و انتم لاتعلمون. این انذار بدین معنا است که بسیار پیش می‏آید که حتی جامعه نیز این نوع بیان و کیفیت عرضه را می‌پسندد و به آن تن می‏دهد و دوست می‌دارد که در برابر چنین تابلویی بایستد و به آن خیره شود. گاه حس نوستالژیک هم به این دریافت و گرایش دامن می‌زند. امّا خداوند به انسان هشدار می‏دهد که به رهامد و ارمغان این رفتار توجه کند و بداند که چیزهایی هست که خدا می‌داند و ما نمی‌دانیم؛ یعنی از رمز و راز آن بی‌خبریم و به عواقبش توجه نداریم.

4. بصیرت و وجدان بیدار

برای آن که اثری هنری دارای اصالت باشد، باید هنرمند دارای فکری بصیر و وجدانی زنده و سرشار از الهام و دریافت گذشته و حال و آینده باشد. گذشته و اوج و فرودش را بشناسد؛ حال و امکانات و ویژگی‌هایش را بداند؛ و آینده و افق فرارویش را تأمل کند. فریفته شدن به وضع موجود و تجربه کردن تنگناهای حاضر، معمولا دامی است که در مسیر هنرمند می‌نهند.

در نتیجه ی تجربه ی درازدامن و مستمرّ در بستر سه‌گانه ی گذشته، حال، و آینده می‌توان به دریافتی روشن از حقیقت دست یافت و عادلانه قضاوت کرد. آن چه امروز می‌بینیم، پیشینه‌ای دراز و مدید دارد و از افقی دور و گسترده برخوردار است. تنها از دریچه ی وضع امروز نمی‌توان به داوری پرداخت و به نتایج خوبی رسید. نوعی تلخی و یأس و نومیدی مفرط که در بیشینه ی آثار هنری به چشم می‌خورد، رهاورد همین نگاه با برش مقطعی به هستی و حیات بشر است.

هنرمند در دیدگاه قرآن کریم به مجموعه ی هستی با این سه ضلع و از این سه بعد می‌نگرد و سود و زیان کارها را با آن می‌سنجد. در این سنجش، سخن خدای تعالی پیش چشم است که فرمود:قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً.5بگو: آیا شما را به زیان کارترین [مردم‏] در کردار، آگاه کنیم؟ آن هایند که کوشش آنان در زندگی این جهان گم و تباه شده و خود می‏پندارند که کار نیکو می‏کنند.

این آیه ی گرامی گستره‌ای از همان نگاه را روایت می‏کند. نخست توجه انسان را برمی‌انگیزد که زیان کاران حقیقی را بشناسد و حال آنان را دریابد. این که خداوند از ما می‌پرسد که آیا به حال اینان خبرمان دهد یا نه، نشانگر اهمّیّت این پرسش و پاسخ است. این نوع بیان دریچه‌ای است به طرح مطلبی اساسی و بنیادین: آیا می‌خواهید بدانید حقیقت سود و زیان در زندگی بشر چیست؟

آن گاه، ما را از واقعیتی دردناک خبر می‏دهد: بسیاری از کارهایی که انجام می‌دهیم، در قضاوت خود ما صحیح و به جا و ارزنده است؛ که اگر نبود، انجام نمی‌دادیم. امّا این تجربه‌های عظیم بشری که پشت سر هنرمند قرار دارد، به او نشان می‏دهد که بسیاری از آدمیان به گمان راه سپردن در مسیر خیر و نیکی، به راه زشت رفته‌ و گام‌های نامبارک نهاده‌اند.

این جا است که هنرمند به مجموعه ی این تجارب می‌نگرد و زیان و سود حقیقی را تشخیص می‏دهد و از این روی، در نگرش به حال و آینده، از مرز قضاوت‌های شخصی و سطحی عبور می‏کند تا مبادا برداشت‌هایش مبتنی بر همان احساسی شود که سود را از زیان نمی‌شناسد و به گمان انجام کار نیک، به زشتی دچار می‌گردد.

5. گریز از جمود و تحجر

دیگر از شروط اصالت اثر هنری آن است که خالق آن در بند جمود و تحجر نباشد و به قالب‌ها و قیود از پیش تعیین شده و قراردادی محدود نگردد و به همان‌ها قانع و خشنود نشود. این جا است که باید میان حرمت داشتن و پاسمندی حریم میراث ادبی و فرهنگی و هنری با جمود و تحجر فرق نهاد. پاس داشتن میراث پیشینان بدین معنا است که اصول و ارزش‌های افتخارآمیز آنان را که دست به دست و نسل به نسل به ما رسیده، حفظ کنیم؛ امّا جمود به این معنا است که بر شیوه و اسلوب همانان بسنده نماییم.

جمع میان سنّت و نوآوری بدین گونه ممکن و روا است که آن اصول صحیح و افتخارآمیز را که مایه ی فخر فرهنگ و هنر ما در تاریخ است، در بستری امروزین و با نیازها و دردهای همین روزگار تجلی دهیم. در قالب و فرم و صورت و ساختار باید رو به سوی نوآوری نهاد و آن چه را پیشینیان برنهاده‌اند، پالایش کرد و در بستر ضرورت‌های این روزگار ریخت.

گاه این کار در نگاه نخست به مذاق بسیاری خوش نمی‌آید و بدعت جلوه می‏کند و با اصول ناسازگار می‌نماید؛ امّا در حقیقت ذات هنر همین نوآوری و پویایی و جست و جوی مداوم در پی راه‌ها و عرصه‌های جدید است. آن چه ضرورت دارد، این است که مبادا این نوآوری چنان از سنّت پیوند بگسلد که دیگر هیچ ریشه‌ای برای بالندگی نداشته باشد.

ریشه پیدا نیست؛ امّا هست و مهم‌تر از شاخ و برگ است. شاخ و برگ پیدا است؛ و چون پیدا است، نو شدنش به رخ کشیده می‏شود و برای برخی که به همان شاخ و برگ چندصدساله عادت کرده‌اند، ناخوشایند جلوه می‏کند. به‌ویژه برای هنرمندی که در عرصه ی مفاهیم دینی تکاپو می‏کند، بسیار ضرورت دارد که این دو را از هم بازشناسد: اثرش از همان ریشه، آب برگیرد؛ امّا شاخ و برگش در هوای امروز ببالد و رشد کند.

این درس را قرآن کریم در قلمروهای گوناگون به ما آموخته که احترام به سنّت پیشینیان به معنای عبادت آن‌ نیست. از ویژگی‌های گمراهان در منظر قرآن این است که رفتار و گفتار پیشینیان را عبادت می‌کنند وآن را مقدس می‌شمرند و می‌گویند:بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُهْتَدُونَ.6[نه،] بلکه گفتند: ما پدران مان را بر آیینی یافته‏ایم و بر پی ایشان رهیافته‏ایم‏.

بدترین نتیجه ی جمود و تصلّب بر آرای پیشینیان و سبک و شیوه ی آنان، تقلید است. تقلید، از درون، هنر را می‌پوساند و همچون موریانه‌ای درونه ی آن را پوک و تهی می‌سازد و تنها ظاهری آراسته از آن برجای می‌نهد. تقلید البتّه با اقتباس و اثرپذیری و گرته‌برداری در حد ضرورت تفاوت دارد. تقلید یعنی چشم بستن بر همه ی تازگی‌ها و نوشدن‌ها و تغییرات جهان و محیط و همچنان به شیوه و اندیشه ی گذشتگان دل خوش داشتن.

در نقطه ی مقابل، نوآوری یعنی از بند تقلید رهاشدن و رگه‌های زاید و ناسازگار با تحولات زمان و مکان را کنار نهادن. نوآوری یعنی فکر و اندیشه را از قیدهای نابایست و دست‌وپاگیر پیشین که به نام سنّت بر ذهن چنگ انداخته، رها کردن. نوآوری یعنی آزاد اندیشیدن و رها دیدن، فارغ از آن چه پدران مان درست پنداشته‌اند.

نوآوری حقیقی نه با سنّت به معنای بنیان‌های قویم فکری می‌ستیزد و نه در بند شاخ و برگ‌های زاید دیروزین آن می‌ماند. هنرمند می‌داند که کف را باید وانهاد و به اصل آب روی کرد. برخی از آن چه از دیروز مانده، کف روی آب است؛ و بنیان سنّت، همان زلالی و سرشاریِ آب است که باید از آن بهره گرفت:أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً وَمِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقِّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ.7

از آسمان آبی فروآورد، پس رودهایی به اندازه خود روان شد. آن گاه سیل، کفی بر روی خود بر آورد، و از آنچه برای جستن زیوری یا کالایی در آتش می‏گدازند ـ فلزات ـ نیز کفی مانند آن [برآورد]. اینچنین خدا حق و باطل را [مثَل‏] می‏زند ـ حق را پایدار می‏کند و باطل را از میان می‏برد ـ اما کف به کناری رَوَد و نیست شود؛ و اما آنچه مردم را سود می‏رساند ـ آب و فلزات ـ در زمین بماند. این گونه، خدا مثَل ها می‏زند.

پی نوشت :

1. حجرات، آیه ی 13.

2. زکریا ابراهیم: مشکله الفن، ص111.

3. جاثیه، آیه ی 23.

4. نور، آیه ی 19.

5. کهف، آیه ی 103، 104.

6. زخرف، آیه ی 22.

7. رعد، آیه ی 17.

سیدابوالقاسم حسینی

ادامه مطلب
یک شنبه 1 بهمن 1391  - 6:34 PM

 

دانشمندی چون «ابن‌ خلدون» سختگیرانه از رفاه و مدنیت سخن می‏گوید: «رفاه سبب تباهی اخلاق می‏شود و انواع بدی و زشتی و سستی را به سوی جان می‌کشاند ... نیز دولت‌ها را به تزلزل و سستی سوق می‏دهد تا آن جا که دمارشان را درمی‌آورد.»1مقصود از این سخن و همانندهای آن که در احادیث معصومان(ع) نیز آمده، رفاه و تن‌آساییِ افراطی است که سبب می‏شود عقل دچار جمود گردد و از راه بردن به ورای واقعیت درماند و به ظاهر زیبای کارها دل خوش شود. خداوند فرماید:کَذلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ.2

این گونه برای هر گروهی کردارشان را آراسته‏ایم. سپس بازگشت شان به سوی پروردگارشان است؛ پس آنان را بدان چه می‏کردند، آگاه می‏سازد.همین ویژگی است که دریچه‌های ایمان به خدا را بر انسان می‌بندد:أَنَّ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ.3همانا کسانی که به جهان پسین ایمان ندارند، کارهای [باطل‏] آنان را برای-شان بیاراستیم؛ پس سرگشته و کوردلند.

همین رفاه و تن‌چرانی است که کبر و تفاخر می‌آورد و بافت اجتماعی را با خطر دشمنی و تفرقه و کینه روبه‌رو می‏کند. رفاه مندان برای حفظ وضع موجود خود، حاضرند بسیاری از کارهای ناروا را انجام دهند و به جرم و گناه اجتماعی درافتند. از این رو است که رفاه مندی و مجرمیت شانه به شانه راه می‌روند:

فَلَوْلاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ إِلَّا قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنَا مِنْهُمْ وَاتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مَا أُتْرِفُوا فِیهِ وَکَانُوا مُجْرِمِینَ.4و کسانی که ستم کردند، در پی آنچه در آن کامرانی یافتند رفتند ـ از آرزوهای نفس پیروی کرده، همه ی کوشش خود را صرف به دست آوردن اسباب شهوات گردانیدند ـ و بزهکار بودند.

رفاه تکبر می‌آورد و تکبر هم دور شدن از خدا را در پی دارد:سَأَصْرِفُ عَنْ آیَاتِی الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَإِن یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاَیُؤْمِنُوا بِهَا وَإِن یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لاَ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَإِن یَرَوْا سَبِیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَکَانُوا عَنْهَا غَافِلِینَ.5بزودی کسانی را که در زمین به ناحق بزرگ منشی می‏کنند، از آیات خویش بگردانم، و اگر هر آیه‏ای ببینند بدان ایمان نیاورند و اگر راه رُشد ـ رهیابی به راه راست و کمال ـ را ببینند، آن را پیش نگیرند و اگر راه کژی و گمراهی را بینند، آن را پیش گیرند. این از آن روست که آیات ما را دروغ انگاشتند و از آن غافل بودند.

این افراط در رفاه و سرمستی،‌ جامعه را از زیبایی حقیقی و اعتدال تهی می‏کند و زمینه ی بروز و توسعه ی ناپاکی‌ها و ناصوابی‌ها را فراهم می‌سازد. پس پیدا است که چرا رسول خدا(ص) با اصرار و قاطعیت به جنگ کبر و تفاخر رفته است. ابن‌مسعود روایت نموده که پیامبر(ص) فرمود:لایدخل الجنهْْ من کان فی قلبه مثقال ذرهْْ من کبر.هر که در دلش به اندازه ی ذره‌ای کبر باشد، به بهشت راه نیابد.

مردی گفت:خوب؛ آدم دلش می‌خواهد جامه و کفشش زیبا باشد.

رسول خدا(ص) فرمود:إن الله جمیل یحب الجمال ... الکبر بطر الحق و غمط الناس.6همانا خدا خودش زیبا است و زیبایی را نیز دوست دارد ... امّا کبر ورزیدن، سرکشی در برابر حق و مایه ی تحقیر مردم است.در این سخن، به‌روشنی و هنرمندی میان جمال به معنای زیباشناسانه‌اش با جمالی که در حقیقت زشت است و تباهی و سقوط را در پی دارد، تفکیک شده است.

این سنّت تاریخ است که رفاه مندی و عواقب آن سبب می‏شود که تمدن‌ها رو به اضمحلال و سقوط روند:وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِیهَا فَفَسَقُوا فِیهَا فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِیراً«16» وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِن بَعْدِ نُوحٍ وَکَفَى بِرَبِّکَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً«17» مَن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَن نُّرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاَهَا مَذْمُوماً مَّدْحُوراً«18» وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَةَ وَسَعَى لَهَا سَعْیَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کَانَ سَعْیُهُم مَّشْکُوراً.7

و چون بخواهیم [مردم‏] شهری را هلاک کنیم، کامرانانِ ـ نازپرورده‏ها و توانگران ـ آنجا را فرماییم ـ توان یا حکومت دهیم ـ تا در آنجا نافرمانی و گناه کنند، آنگاه آن گفتار ـ وعده ی ما به عذاب ـ بر [مردم‏] آن سزا شود، پس آن را به سختی نابود کنیم. چه بسیار مردمی را که پس از نوح هلاک کردیم، و همین بس که پروردگار تو به گناهان بندگانش آگاه و بیناست ـ گواه دیگری نخواهد ـ .

هر که [زندگانی‏] این جهانِ شتافته و زودگذر را خواهد ـ و از آخرت روی گردان باشد ـ هر چه بخواهیم [و] برای هر که بخواهیم در این جا زودش بدهیم، سپس دوزخ را برایش قرار دهیم که نکوهیده و به خواری رانده شده در آنجا در آید ـ یا به آتش آن بسوزد ـ . و هر که [زندگانی‏] آن جهان خواهد و برای آن کوششی در خور آن کند و مؤمن باشد، پس کوشش آنان سپاس داشته خواهد بود.

بر پایه ی این آیه، غوطه خوردن در رفاه زیرساز سقوط تمدن است و مترفان و نازپروردگان، زمینه ی این سقوط را فراهم می‌کنند. از کلمه ی «أمرنا» برداشت می‏توان کرد که در جامعه-ی نازپرورده، مترفان غالبیت جامعه را به دست می‌آورند و بر امور حاکم می‌شوند و تن‌پروری جریان مسلط می‌گردد.

تن‌پروری و رفاه‌زدگی در هر زمانه‌ای وضع و اقتضای خود را دارد؛ امّا در هرحال، نوعی رویکرد را نشان می‏دهد که قرآن کریم از آن با تعبیر فسوق یاد می‏کند. فسوق یعنی بیرون رفتن از دایره ی طاعت خداوند؛ و هرکه از این دایره بیرون رود، از راه زندگی و حیات حقیقی بیرون شده و چنین جامعه‌ای رو به مرگ و نیستی می‌گذارد: فدمرناه تدمیرا.

از ویژگی‌های مترفین که به نابودی جامعه منجر می‏شود، اصرار آنان بر راه نادرست گذشتگان و سنّت‌های ناصواب کهن است. به ظاهر، رفاه با پیشرفت و نوگرایی و نواندیشی تلازم دارد؛ امّا در حقیقت رفاه‌زدگی مستلزم ارتجاع و دل بستن به روش‌های ارتجاعی برای حفظ وضع موجود است:وَکَذلِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُقْتَدُونَ.8و همچنین پیش از تو در هیچ آبادی و شهری هیچ بیم‏کننده‏ای نفرستادیم، مگر آن که توانگران و کامرانانش گفتند که ما پدران خود را بر آیینی یافته‏ایم و همانا ما بر پی ایشان می‏رویم.

این جا است که عقل و تدبیر و شعور و هنر و معرفت در قبضه ی میراث‌گرایی و گذشته‌پرستی می‌افتد و زیبایی حقیقی رخ در نقاب می‌پوشاند. احساس زیبایی در این هنگام دست خوش جمود و خمود می‏شود و دیگر نمی‌توان هنرمندان و اهل معرفت را در چنین جامعه‌ای با ذوق‌های سرشار و اندیشه‌های پویا یافت. در بررسی سبک‌های ادبی و هنری نیز با این واقعیت روبه‌رو هستیم.

هرگاه جامعه‌ای دچار این آفت شده، هنر در مجموع رو به انحطاط رفته و هنرمندان از تعالی بازایستاده و به تقلید و دل‌خوش‌داشتن به میراث گذشتگان دچار گشته‌اند. اقتدا که در این آیه به عنوان وصفی از این گونه افراد آورده شده، برترین تعبیری است که برای این راه و روش جامد می‌توان یاد کرد. گام جای گام پیشینیان نهادن و از نوآوری پرهیزیدن و به کلیشه‌ها دل خوش گشتن، آفتی است که در پی تن‌آسایی و نازپروردگی به سراغ هنر و هنرمند می‏آید.

در این حال، هم سطح‌گرایی گریبان اهل فرهنگ و هنر را می‌گیرد و هم عاجز ماندن از درک زمان و مقتضیات آن. سطح‌گرایی کار را به ابتذال می‌کشاند:إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ وَلَقَدْ جَاءَهُم مِن رَبِّهِمُ الْهُدَى.9اینها نیستند مگر نام هایی که شما و پدران تان نهاده‏اید. خدا هیچ حجتی به [خدایی‏] آن ها فرو نفرستاده است. [اینان‏] جز پندار و آنچه را که نفس هاشان خوش دارد پیروی نمی‏کنند، و حال آن که از سوی پروردگارشان رهنمونی بدیشان آمده است.

و فقدان درک از زمانه، این گونه رخ می‌نمایاند:وَقَالُوا مَا هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا وَمَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ وَمَا لَهُم بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ.10و [کافران‏] گفتند: این ـ یعنی زندگی ـ نیست مگر زندگی ما در این جهان، می‏میریم و زنده می شویم و ما را جز دهر ـ روزگار و زمانه ـ هلاک نکند، و آنان را هیچ دانشی به آن نیست؛ آنان جز در گمان و پندار نیستند.

درک نکردن زمان، قدرت شکوفایی ذوقی و اندیشه‌ای را از انسان و جامعه سلب می‏کند و زندگی را در تبادل منافع خلاصه می‌سازد و نقش شعور و عواطف و احساسات را کم‌رنگ می‏کند. بدین سان، هنر و اندیشه نمی‌تواند در پیشبرد اجتماع نقشی برجسته ایفا نماید. چنین جامعه‌ای سست و پوچ و تهی از قوام و استواری است:مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ.11داستان آنان که جز خدا دوستانی گرفته‏اند، مانند داستان عنکبوت است که خانه‏ای ساخته است و هر آینه سست‏ترین خانه‏ها خانه ی عنکبوت است، اگر می‏دانستند.

در اجتماعی که توازن حفظ شود و رفاه و نازپروردگی، انسان‌ها را به جمود نکشاند، می‌توان بارقه‌های رشد احساس و ذوق و شکوفایی هنر و اندیشه را دید. در این جامعه، قوای روحی و فکری به تعالی انسان کمک می‌کنند، بی آن که بازدارنده‌های اخلاقی و سدهای رفتاری در برابرشان بایستند؛ سدهایی چون تفاخر و کبر و تکاثر. این جا است که می‌توان بارقه‌های آزادی و مساوات و عدالت را دید.

این تصویر قرآنی بازتابی از چنان وضعیتی است:

و پروردگار تو حکم کرد که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. اگر یکی از آن دو یا هر دو نزد تو به پیری رسند پس به آن ها «اف» ـ سخن بیزاری و ناخوشایند ـ مگو و بر ایشان بانگ مزن ـ یا: ایشان را از خود مران ـ و به ایشان گفتاری نیکو و درخور گرامی داشت بگو. و آن دو را از روی مهربانی بال فروتنی فرود آر، و بگو: پروردگارا، آن دو را به پاس آن که مرا در خردی بپروردند، ببخشای. پروردگارتان به آن چه در دل های شماست داناتر است، اگر نیکان و شایستگان باشید، همانا او بازگشت‏کنان ـ توبه‏کنندگان ـ را آمرزگار است. و حق خویشاوند و درویش بینوا و در راه‏مانده را بده و مال خود را بیهوده و به گزاف مریز و مپاش ـ تباه مکن ـ . همانا ریخت و پاش کنندگان ـ کسانی که مال را به گزاف تباه می‏کنند ـ برادران شیطان هایند و شیطان خداوند خویش را ناسپاس است. و اگر به جستن بخشایشی ـ به انتظار گشایشی ـ که از پروردگارت امید آن داری، از آنان روی می‏گردانی پس [اکنون‏] با آنان سخنی نرم و نیکو گوی. و دست خویش به گردنت مبند ـ بخل و امساک مکن ـ و آن را یکسره مگشای ـ هر چه داری به گزاف و زیاده روی مده ـ که نکوهیده و درمانده بنشینی. همانا پروردگار تو روزی را برای هر که خواهد فراخ کند و تنگ گرداند، که او به بندگان خویش آگاه و بیناست. و فرزندان خود را از بیم درویشی مکشید ما آن ها و شما را روزی می‏دهیم. براستی کشتن آن ها خطا و گناهی بزرگ است. و گرد زنا مگردید، که آن کاری زشت و راهی بد است. و کسی را که خدا [کشتن او را] حرام کرده است مکشید مگر به حق و کسی که به ستم کشته شود همانا برای ولی ـ وارث و خون خواه ـ او تسلطی ـ اختیار این که قصاص کند یا دیه بستاند ـ قرار داده‏ایم پس نباید در کشتن زیاده‏روی کند ـ به این که مانند عادت دوران جاهلیت غیر از قاتل را بکشد یا قاتل را مُثْله کند ـ زیرا که او (ولی) یاری شده است ـ هر ولیّی حق قصاص و دیه دارد ـ و به مال یتیم جز به شیوه‏ای که نیکوتر است نزدیک مشوید تا به نیرو و بلوغ خود برسد. و به پیمان خویش وفا کنید، که از پیمان پرسیده خواهد شد. و چون پیمانه کنید، پیمانه را تمام و درست بدهید و با ترازوی راست و درست بسنجید این بهتر و سرانجامش نیکوتر است. و از پی آنچه بدان دانش نداری مرو، که گوش و چشم و دل، از همه این ها بازخواست خواهد شد. و در زمین با بزرگ منشی و سرمستی راه مرو، که تو زمین را نتوانی شکافت و در بلندی به کوه‏ها نتوانی رسید. همه این ها گناهش نزد پروردگار تو بد و ناپسند است. این از آن حکمت ـ دانش درست ـ است که پروردگارت به تو وحی کرده و با خدای یکتا خدای دیگر مگیر که نکوهیده و رانده‏شده در دوزخ افکنده شوی.12

دو) دانش

از قرآن کریم می‌توان دریافت که دانش و حس زیبایی شناسی با یکدیگر هم‌ردیف هستند. مهم‌ترین سازکار قرآن برای نشان دادن این نکته آن است که معمولا قضایای علمی را با صورتی بلاغی و ادبی و هنرمندانه در موجزترین بیان ارائه نموده است؛ چنان که این بیان حس زیبایی شناسی را در خواننده برمی‌انگیزد. قرآن کریم انسان را در هوشیاری و توجه دائم به امور پیرامون خود می‌پسندد و او را به این ویژگی تشویق می‏کند و این اصل را در تربیت وی به صورت ریشه‌ای پی می‌گیرد.

سخن قرآن کریم با فکر انسان ارتباط برقرار می‏کند. فکر منوط است به بررسی و تحلیل مسائل اصلی هستی، از عقیده و اندیشه گرفته تا مشکلات مدنی بشر. پس خداوند از تفکر شروع می‏کند:

إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَالْأَنْعَامُ حَتَّى إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا لَیْلاً أَوْ نَهَاراً فَجَعَلْنَاهَا حَصِیداً کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْأَیَاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.13جز این نیست که مَثَل ـ وصف ـ زندگی این جهان مانند آبی است که از آسمان فروفرستاده‏ایم پس رستنی‏های زمین از آنچه مردم و چارپایان می‏خورند به آن درآمیخت [و رویید] تا چون زمین آرایش خود [از شکوفه‏ها و گل ها] فراگرفت و آراسته شد و اهل آن پنداشتند که خود بر آن توانایی [بهره‏مندی‏] دارند، [ناگاه‏] فرمان ما شبی یا روزی دررسید پس آن را چنان درویده کردیم که گویی دیروز هیچ نبوده است. این چنین آیات را برای گروهی که می‏اندیشند به تفصیل بیان می‏کنیم.

پس از تفکر نوبت به تعقل می‏رسد. همچنان که تفکر به مسائل اصلی هستی می‌پردازد، تعقل به تأمل در پدیده‌های هستی و ایجاد ارتباط منطقی میان آن‌ها در حرکتی عام و شامل روی می‏کند که آفاقی نو از حیات را در پرتو ایمان به خداوند پدیدار می‌سازد. خدای سبحان فرماید:

إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِى فِی الْبَحْرِ بِمَا یَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن مَاءٍ فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِیهَا مِن کُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ.14همانا در آفرینش آسمان ها و زمین، و آمد و شد شب و روز، و کشتی‏ها که در دریا به سود مردم روان می‏شوند، و آبی که خدا از آسمان فرو فرستاد و با آن زمین را پس از مُردگی‏اش زنده کرد و از هر جنبنده‏ای در آن پراکند، و گرداندن بادها و ابر رام‏شده میان آسمان و زمین، نشانه‏هایی است برای مردمی که خِرد را به کار برند.

پس از فکر و عقل نوبت به علم می‌رسد. علم ادراکی است ذهنی که پدیده‌ها را ارزیابی می‏کند و اصول را تحدید می‌نماید و علت را استخراج و قانون منطقی صواب و خطا را تدوین می‌سازد. خدای تعالی فرماید:هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَالْقَمَرَ نُوراً وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ مَا خَلَقَ اللّهُ ذلِکَ إِلَّا بِالْحَقِّ یُفَصِّلُ الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ.15اوست آن [خدای‏] که خورشید را درخشنده و روشنایی‏دهنده و ماه را روشن ساخت و برای آن ماه جای‏ها ـ منزلها ـ معیّن کرد تا شمار سال ها و حساب [وقت ها] را بدانید. خدا آن را [که یاد کرد] جز براستی و درستی نیافرید. نشانه‏ها را برای گروهی که [بخواهند] بدانند، به تفصیل بیان می‏کند.

آن گاه، فقه پیش می‌آید که عبارت است از دریافت هوش مندانه و عمیق ظرایف در ارتباطات میان پدیده‌های هستی. خدای سبحان فرموده است:وَهُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَفْقَهُونَ16و اوست که شما را از یک تن آفرید، پس [شما را] قرارگاهی ـ زمین ـ و سپردن جایی ـ شکم مادر و پشت پدر ـ است. ما نشانه‏ها را برای گروهی که در می‏یابند، به تفصیل بیان کرده‏ایم.

در کنار این چهار، یعنی فکر و عقل و علم و فقه، وجدان انسان قرار دارد. خود این جنبه دارای دو بعد است: بعد عاطفی و دیگری بعد خردمندانه. بعد عاطفی به ایمان می‌انجامد:وَهُوَ الَّذِی أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَاتَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ فَأَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبّاً مُتَرَاکِباً وَمِنَ النَّخْلِ مِن طَلْعِهَا قِنْوَانٌ دَانِیَةٌ وَجَنَّاتٍ مِن أَعْنَابٍ وَالزَّیْتُونَ وَالرُّمَانَ مُشْتَبِهاً وَغَیْرَ مُتَشَابِهٍ انْظُرُوا إِلَى ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَیَنْعِهِ إِنَّ فِی ذلِکُمْ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ.17و اوست که از آسمان آبی فروفرستاد پس با آن هر چیز روییدنی را بیرون آوردیم و از آن، سبزه‏ای ـ گیاهی که از تخم روییده و ساقه و شاخه پیدا کرده ـ پدید کردیم که از آن (گیاه سبز) دانه‏های بر هم نشسته و درهم رُسته بیرون آوریم و از شکوفه ی خرما بن خوشه-هایی است نزدیک به هم و بوستان هایی از انگور و زیتون و انار، مانند و نامانند ـ در رنگ و در مزه ـ [بر آوردیم‏] به میوه ی آن آنگاه که بار دهد و به رسیدن آن بنگرید. هر آینه در آن برای مردمی که ایمان می‏آورند نشانه‏هاست‏.

و امّا بعد خردمندانه که از آن در قرآن به لُبّ تعبیر شده، نشانه‌های نهفته در جهان و عبرت‌های هستی را در چشم به هم زدنی درمی‌یابد. خداوند فرماید:إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لَأُوْلِی الْأَلْبَابِ .18همانا در آفرینش آسمان ها و زمین و آمد و شد شب و روز خردمندان را نشانه‏هاست‏.همین بعد است که عبرت‌های نهفته در احکام شریعت را نیز می‌تواند بیابد:وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ.19ای خردمندان! شما را در قصاص، زندگانی است تا شاید پروا کنید.

و امّا حس زیبایی شناسی در همه ی این ارکان شش‌گانه ی اندیشه ی بشر وجود دارد. این گونه نیست که زیبایی شناسی در برخی از این ارکان موجود و در برخی دیگر مفقود باشد.قرآن کریم انسان را با فکر و عقل و علم و فقه و عاطفه و خرد وی مخاطب قرار می‏دهد؛ امّا در همه ی این‌ها جنبه ی جمالی و ذوقی و زیباشناسانه ی او را مدّ نظر قرار می‏دهد و آن را در هر شش ساحت می‌پروراند. به دیگر بیان، انسان زیبایی را با همه ی این شش رکن درک ‌می‏کند؛ امّا در هریک، آن را از زاویه و ضلعی خاص درمی‌یابد. و این مغز و گوهر فلسفه ی جمال است.

در این سخن «جان دیویی» می‌توان بارقه‌ای از این معنا را یافت: «آن چه میان گرایش زیبایی شناسی و گرایش عقلی تفاوت می‌نهد، تفاوتشان در تأکید بر جنبه ی اساسی اثرگذاری مستمری است که نوع رابطه ی متقابل هر موجود زنده را با محیطش تبیین می‏کند ... امّا در هردو، تجربه دارای نقش اصلی است. برخی گمان دارند که هنرمند نیازمند تفکر نیست و پژوهشگر عقلی نیز به کاری جز تفکر نمی‌پردازد؛ لکن چنین نیست و این برداشت شتابزده است.»20

در واقع، اندیشمند در حوزه‌های معقول نیز دارای لحظه‌های جمالی است؛ یعنی لحظه‌ای که دیگر تنها به اندیشیدن نمی‌پردازد، بلکه در معانی و دلالات نهفته در هستی غور می‏کند؛ چنان که وظیفه و شأن هنر و هنرمند است. البتّه نوع تعبیر این دو متفاوت است و اندیشمند حوزه ی معقول ناچار است از زبانی ریاضی‌گونه بهره گیرد. پس هر دو تجربه‌ای یکسان را پشت سر می‌نهند؛ امّا مواد و عناصر آن دو تفاوت دارد.

بسیاری بر این گمانند که علوم ریاضی هیچ جلوه‌ای از جمال و زیبایی ندارد و با آن‌ بیگانه است؛ امّا خود ریاضی دانان و دانشوران فلسفه ی ریاضی برآنند که زیبایی ضرورتی است منطقی. سلفان می‌گوید: «اگر دانش می‌خواهد همان حالتی را که در نتیجه ی حماسه و هیجان در انسان پدید می‏آید، در او برانگیزاند، باید به نیازهای طبیعی و عمیق انسان پاسخ گوید. این نیاز در درک زیبایی جلوه می‏کند و این چیزی است که بسیاری از اهل علم و دانش نیز بر آن اتفاق دارند و آن را وجدان کرده‌اند.»21

پی نوشت :

1. عبدالله بن خلدون، مقدمه ی ابن خلدون، ص141.

2. انعام، آیه ی 108.

3. نمل، آیه ی 4.

4. هود، آیه ی 116.

5. اعراف، 146.

6. شوکانی: نیل الاوطار، ج2، ص108.

7. اسراء، آیه ی 16 تا 19.

8. زخرف، آیه ی 23.

9. نجم، آیه ی 23.

10. جاثیه، آیه ی 24.

11. عنکبوت، آیه ی 41.

12. اسراء، آیه ی 23 تا 39.

13. یونس، آیه ی 24.

14. بقره، آیه ی 164.

15. یونس، آیه ی 5.

16. انعام، آیه ی 98.

17. همان، آیه ی 99.

18. آل عمران، آیه ی 190.

19. بقره، آیه ی 179. در همین جا خوب است از نکته ای ظریف یاد شود: در نصوص روایی آمده که دین خدا را با عقل نمی توان دریافت. مثلا چنین تعبیری آمده است: انّ دین الله لایصاب بالعقول. اولا مقصود از دین در این جا احکام شریعت است و نه مسائل اعتقادی. ثانیا این احکام و رازهای نهفته در آن ها را با عقل نمی توان دریافت؛ بلکه باید با لبّ یا خرد دریافت نمود. پس اگر دستگاه اندیشه ای بشر را شامل شش رکن فکر، عقل، علم، فقه، عاطفه و خرد بدانیم، باید توجه داشته باشیم که بخشی از دین ما با برخی از این ارکان درک می شود و بخش دیگر با رکن دیگر. اما گاه به تسامح، همه ی این ارکان را با عنوان علم یا عقل یا ... یاد می کنیم و سپس دچار تعارض می گردیم.

20. جان دیویی: الفن خبره، ص29.

21. ج. و. ن. سلفان: آفاق العلم، ترجمه ی محمد بدران و عبدالحمید موسی، ص181.

سید ابوالقاسم حسینی

ادامه مطلب
یک شنبه 1 بهمن 1391  - 6:33 PM

 

پدیده های مدنی

1. قرآن و مدنیت

جهان آفرینش بر مبنای بیهوده‌گری و عبث آفریده نشده و هدف از آن، بازی و سرگرمی نیست. خدای تعالی فرماید:وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ لَوْ أَرَدْنَا أَن نَتَّخِذَ لَهواً لَاتَّخَذْنَاهُ مِن لَدُنَّا إِن کُنَّا فَاعِلِینَ.1و ما آسمان و زمین و آن چه را میان آن هاست به بازی نیافریدیم. اگر می‏خواستیم سرگرمی و بازیچه‏ای بگیریم ـ مثل آن که گفتند خدا همسر و فرزند و شریک گرفت ـ آن را از نزد خویش می‏گرفتیم، اگر کننده ی [این کار] بودیم‏.

پس خلقت انسان نیز بازی و عبث نیست و هدفی والا دارد:أفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ.2آیا پنداشته‏اید که شما را بیهوده آفریدیم و شما به سوی ما بازگردانده نمی‏شوید؟و آن هدف والا عبادت است:وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ .3و پریان و آدمیان را نیافریدم، مگر تا مرا [به یگانگی‏] بپرستند.آیا ارتباطی میان مدنیت و بازی و سرگرمی هست؟ آیا این که هدف از خلقت، بازی و سرگرمی نیست، بدین معنا است که این دو هیچ جایگاهی در نظام آفرینش ندارند؟ آیا بازی با بیهودگی یکی است؟ نقش این بحث در زیبایی شناسی چیست؟

نخست باید گفت که عبث و بیهوده‌گری مایه ی نابودی و هلاک است و کسی که به آن گراید، در گمراهی می‌افتد و به هر جا هوا و هوسش خواهد، میل می‌کند و از نظام و نظم درست بیرون می‌رود. برخی گمان دارند که هرگونه بازی نیز بیهودگی است؛ امّا چنین نیست. بازی هم قواعد خود را دارد و اگر بر این قواعد سیرکند، بیهوده و عبث نیست. بازی دنیا در ذات آن نهاده شده و ارزشی جمالی دارد؛ البتّه اگر بر پایه ی قانون و نظام و منطق خود شکل گیرد و نه با عبث و پوچی.

قرآن کریم این وصف را همراه با چهار وصف دیگر در اوصاف دنیا یاد کرده و آن‌ها را در طبیعت این نشئه مقدر فرموده است:اعْلَمُوا أَ نَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَراً ثُمَّ یَکُونُ حُطَاماً وَفِی الآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ.4

بدانید که زندگانی دنیا بازی و بیهودگی و آرایش و فخرکردن با یکدیگر و نازیدن ـ یا افزون‏جویی ـ در مال ها و فرزندان است ـ همچون بارانی که گیاه رویانیدنش کشاورزان را خوش آید و به شگفت آرد، سپس پژمرده شود و آن را زرد بینی و آن گاه خشک و شکسته و خرد گردد ـ و در آن جهان عذابی سخت و نیز آمرزشی از سوی خدا و خشنودی اوست. و زندگانی این جهان جز کالای فریبندگی نیست‏.

در این بیان، پنج صفت برای زندگی دنیا ذکر شده است: بازی، سرگرمی، زینت، فخرورزی، و گردآوری اموال و فرزندان. این پنج ویژگی به خودی خود، ناپسند نیستند؛ مادام که از قاعده بیرون نشوند و بی‌منطق نگردند. اگر از نظم و منطق و حد و اندازه ی خود بیرون شوند، عبث و بیهوده خواهند بود؛ وگرنه مایه ی قوام و دوام و جمال این دنیا همین‌هایند. چه کسی می‌تواند گردآوردن مال و فرزند را بنکوهد؟

امّا مهم این است که مال‌اندوزی و فرزندپروری باید بر شیوه و منهاج درست باشد تا به عبث نینجامد. آن چهار صفت دیگر نیز چنین هستند.دنیا بازی و بازیگری دارد. اگر بازی به جای خود انجام شود، مایه ی آرام جان و جهان است؛ امّا اگر به افراط برگزار گردد، انسان چندان به بازی مشغول می‏شود که هرچیز دیگر را از یاد می‌برد و آن را هدف می‌سازد. اگر چنین کند، دچار لهو می‏شود؛ یعنی از هدف باز می‌ماند و به بازیچه‌ها سرگرم می‏گردد.

لهو انسان را از هدف اصلی زندگی روی گردان می‏کند و آن گاه، سبب می‏شود که او به زینت و زیبایی دنیا دل بندد. زینت نیز همانند آن دو، به خودی خود، نامطلوب نیست؛ امّا زیاده‌روی در استفاده از آن، رهاورد پرداختن افراطی به آن دوی دیگر است. بازیگر دل‌مشغول افراطی، از دنیا فقط زینتش را می‌بیند و نه ذات و باطنش را. سپس با این افراط، به تفاخر می‌گراید و مایه‌های زیبایی دنیا را مایه ی افتخار خود می‌شمرد و می‌کوشد با آن‌ها به دیگران ناز بفروشد.

آن گاه، نوبت به مال‌اندوزی و فرزنداندوزی می‌رسد. یعنی وقتی بنا باشد با تفاخر کار پیش رود، آدمی ناچار می‏شود با مال و فرزند که نیروی ظاهری او را می‌افزایند، بدین هدف برسد. در این سیر، نه نقطه ی آغاز منفی است و نه نقطه ی پایان؛ بلکه خودِ سیر منفی است؛ یعنی اگر بازی به جای خود و به اندازه انجام شود، آن چهار دیگر هم به جای خود برگزار خواهند شد. جمال دنیا در همین حفظ حد و اندازه و تعادل است و بدون این‌ها هم جمال دنیا دیدن ندارد.

در همین آیه ی شریف، تمثیلی آمده که این بیان را به گونه‌ای هنری ترسیم می‌فرماید: کمثل غیث ... . این تصویر با جان داری و پویایی، نمایی از حیات دنیا را به ما نشان می‏دهد. در این صحنه، سرعت گذران ایام حیات تصویر می‏شود و چشم‌نوازی‌اش برای انکار کنندگان حقیقت، به رخ کشیده می‏شود. سپس نمایان می‏گردد که این زیبایی و شکوفایی چه سان شتابان به افسردگی و افول می‌گراید و نیست و نابود می‏شود.

این است همه ی آن چیزی که کافران از زیبایی دنیا می‌بینند؛ یعنی به چیزی از دنیا دست می‌آویزند که برایشان سودی نمی‌بخشد و حطامی بیش نیست؛ و از همین روی، در آخرت عذابی سخت انتظارشان را می‌کشد: و فی الآخرهْْ عذاب شدید. امّا آنان که دنیا مایه ی فریفتگی‌شان نمی‌شود و مقصد و مقصود را از دست نمی‌نهند، آن را طریقی به سوی خدا می‌سازند و از همین دنیا پل آخرت برمی‌نهند و به آمرزش و خشنودی حق می‌رسند: و مغفرهْْ من الله و رضوان.

همین حقیقت با تصویر هنرمندانه ی دیگر در این جا یاد شده است:

إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَالْأَنْعَامُ حَتَّى إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا لَیْلاً أَوْ نَهَاراً فَجَعَلْنَاهَا حَصِیداً کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْأَیَاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.5

جز این نیست که مَثَل ـ وصف ـ زندگی این جهان مانند آبی است که از آسمان فرو فرستاده‏ایم، پس رستنی‏های زمین از آن چه مردم و چارپایان می‏خورند، به آن درآمیخت [و رویید] تا چون زمین آرایش خود [از شکوفه‏ها و گلها] فراگرفت و آراسته شد و اهل آن پنداشتند که خود بر آن توانایی [بهره‏مندی‏] دارند؛ [ناگاه‏] فرمان ما شبی یا روزی در رسید، پس آن را چنان درویده کردیم که گویی دیروز هیچ نبوده است. این چنین آیات را برای گروهی که می‏اندیشند به تفصیل بیان می‏کنیم.

در این جا نیز با صحنه‌های پویا و جان دار روبه‌رو هستیم. نخست چهره ی زمین پیش و پس از روییدن گیاهان تصویر می‏شود. هریک از این دو مرحله دارای ابداع و خلق ویژه ی خود است که جمال آن را پیش چشم خواننده می‌نهد. سپس زمین زینت خود را برمی‌گیرد؛ یعنی تشخصی به آن بخشیده می‏شود که اوج جمال و زیبایی‌اش را تداعی می‏کند؛ گویا موجودی است زنده و عاقل و جان دار که باید خود را بیاراید و در چشم دیگران بنمایاند.

آن گاه، از این حقیقت تلخ سخن می‏رود که اهل دنیا به ناپختگی گمان دارند که می‌توانند با علم و تلاش و سعی خود، چهره ی آن را عوض کنند و هرگونه می‌خواهند، در آن دست برند. صحنه ی چهارم نیز از قدرت برق‌آسای الاهی سخن می‌گوید که ناگاه این زیبایی را درهم می‌پیچد و آن را به فراموشی می‌سپارد. این انذاری است که در عین ترسیم هنرمندانه، سخت بیم‌انگیز است و سپس هشداری در پی آن می‏آید: کذلک نفصل الآیات لقوم یتفکرون. دلالت تفکربرانگیز این آیات در همین است که زیبایی دنیا نباید مایه ی فریب گردد؛ بلکه جمالی است که باید با جلال ایمان و تنبه و ذکر درآمیزد تا دو چندان شود و بپاید و ثمر دهد.

از همین جا است که قرآن به آدمیان هشدار می‏دهد که در شهوت و زینت دنیا غرق نشوند. این زیبایی انکارشدنی نیست‌؛ خیالی و سراب‌گونه هم نیست؛ افسانه و افسون هم نیست؛ بلکه عین حقیقت است. شهوت و زیبایی دنیا، از زن و فرزند و مال گرفته تا این همه نعمت‌های رنگارنگ، همه حقیقی است و لذتش هم حقیقت دارد و ارج نهادنی و حظ‌بردنی است.

امّا آن چه قرآن کریم از آن نهی می‏کند، غرق شدن در این لذت و شهوت است. یعنی مبادا به این لذت اکتفا کنیم و سرای جاودان را از یاد ببریم. پس سخن بر سر حقیقت و مجاز نیست؛ بلکه گفتار از ناپایی و پایداری است. به زیبایی این دنیا باید به همان اندازه که هست، دل بست؛ یعنی به قدر ناپایداری‌اش؛ پس جای غرق شدن و دل را میخ کوب کردن نیست.

امّا قدر و ارج خودش را دارد و از حقیقت خودش برخوردار است. لکن اگر زندگی پایدار می‌خواهید، آن سوی دیگر است:وَمَا هذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ.6و این زندگانی دنیا جز سرگرمی و بازی نیست، و هر آینه سرای واپسین زندگانی [راستین‏] است، اگر می‏دانستند.

همین زیبایی که از نگاه جمالی بسی ارجمند و والا است، اگر مایه ی توقف انسان شود و نگاه او را از آخرت برگیرد و به حطام دنیا متوقف سازد، موجب هلاک و سقوط تمدن‌ها است. پیامبر(ص) از همین خطر هشدار و انذار فرمود، آن جا که به مخاطبانش گفت:إن الدنیا حلوهْْ خضرهْْ و إن الله استعملکم علیها فانظروا کیف تعملون ... .همانا دنیا شیرین و سرسبز است و خداوند شما را بر آن گماشته است. پس بنگرید که چه می‌کنید!

رسول خدا(ص) بی آن که جمال دنیا را بیالاید و آن را نازیبا جلوه دهد، غرق شدن در این جمال را آفت شمرد و مسلمانان را از آن هشدار داد. در جای دیگر فرمود:أخوف ما أخاف علیکم مایخرج لکم من زهرهْْ الدنیا ... .بیشترین مایه ی بیم من برای شما از نعمت‌های شکوفای دنیا است.

شنوندگان از این سخن در شگفت شدند و پرسیدند:وما زهرهْْ الدنیا؟فرمود:برکات الأرض.7آیا می‌توان گفت که برکت‌های زمین مایه ی سقوط افراد و امّت‌ها و تمدن‌ها است؟ رسول خدا(ص) بر این نکته چنین پای فشرد:فوالله ماالفقر أخشی علیکم و إنما أخشی علیکم أن تبسط علیکم الدنیا کما بسطت علی من قبلکم فتنافسوها فتهلککم کما أهلکتهم.8

به خدا سوگند! از فقر بر شما بیم ندارم؛ بلکه فقط از این بر شما بیم دارم که دنیا برای تان گشایش یابد، چنان که بر مردم پیش از شما یافت، پس بر سرِ آن به رقابت پردازید و دنیا هلاک تان سازد، همان سان که ایشان را هلاک ساخت.برای رهایی از این خطر عظیم چاره‌ای جز آن نیست که هر انسان انگیزه‌ها و دوستی‌ها و دل بستگی‌ها و هوس‌های خود را در مسیری اندازد که شریعت در آن جریان دارد. تمامیت ایمان به خدا در همین خلاصه می‏شود و زیبایی دنیا از همین دریچه تفسیر کردنی است. رسول خدا(ص) فرمود:

لایؤمن أحدکم حتی یکون هواه تبعا لما جئت به.9ایمان هیچ یک از شما تحقق نمی‌یابد، مگر آن که خواستنی‌هایش را مطابق دینی که من آورده‌ام، سازد.تفاوت نگاه بدبینانه و یأس‌آلود با نگاه زاهدانه در همین جا روشن می‏شود. نگاه بدبینانه به انسان می‌آموزد که همه چیز را با عینک بیم و حذر بنگرد و فردا را تاریک بیند و برای گام برداشتن دچار تردید باشد و دنیا را دارای چشم‌اندازی روشن نیابد و همواره در برابر هر قانون و قاعده سرکشی کند و همه ی هستی را آیه ی یأس و اندوه بداند. امّا نگاه زاهدانه انسان را از هرگونه بدبینی برحذرمی‌ دارد و احتیاطی مثبت را به او می‌آموزد؛ احتیاطی که با این آموزه‌ها همراه است و او را بر این اصول تربیت می‌کند:

ـ تنها باید به خداوند ایمان داشت و همه چیز را به امر او سپرد:وَإِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ.10و کارها به خدا بازگردانده می‏شود.

ـ عمل و کوشش دارای ارج و شأن و منزلت است:وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ.11و بگو: کار کنید، که خدا و پیامبر او و مؤمنان ـ گواهان اعمال ـ کردار شما را خواهند دید، و بزودی به دانای نهان و آشکار بازگردانده می‏شوید، پس شما را بدان چه می‏کردید، آگاه خواهد کرد.می‌بینید که در این نگاه، در کنار خدا و رسولش، مردم نیز نظاره‌گر کارهای هر انسان مؤمن هستند؛ یعنی تعهد در برابر جامعه هم‌ردیف با تعهد در برابر خدا و شریعت است و کار و تلاش و کوشش برای مردم در همان زمره و جایگاه قرار دارد.

ـ زندگی را باید دوست داشت و بدان امید بست و در مسیر کار نیک همواره به رحمت و مرحمت خدا امیدوار بود؛ و این یعنی فردا روشن و سرشار از امید است:وَإِن تُصْلِحُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللّهَ کَانَ غَفُوراً رَحِیماً.12و اگر به مصالحه زندگی کنید و پرهیزگاری نمایید، همانا خدا آمرزگار و مهربان است‏.

ـ انسان در زندگی دارای اراده است تا هرگونه می‌خواهد رفتار کند و هر راه را که دوست می‌دارد، برگزیند؛ خواه خوب و خواه بد. این گونه نیست که انسان در این دایره اسیر تقدیر باشد و به هر راه که خواهندش، او را برند:إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً.13ما راه را به او بنمودیم، یا سپاسگزار باشد و یا ناسپاس‏.

ـ و البتّه همه ی این‌ها در حدود مشیت خداوند است و اراده ی انسان با قضا و قدر حکیمانه-ی خدا ناسازگاری ندارد. این دایره ی وسیع را که اراده ی آزاد انسان خط اصلی حرکت در آن است، خود خداوند ترسیم و مشیت فرموده است:وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ.14و نمی‏خواهید مگر آن که خدای، پروردگار جهانیان، بخواهد.

با این نگاه زاهدانه، غم‌ها و رنج‌ها قابل تحمل ـ و نه تنها قابل تحمل، که در همان مسیر بازگشت به خدا و حرکت جمالی جامعه و جهان ـ هستند:وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُون15و هر آینه شما را به چیزی از بیم و گرسنگی و کاهش مال ها و جان ها و میوه‏ها می‏آزماییم و شکیبایان را مژده ده. آنان که چون مصیبتی ـ پیش امد ناخوشایندی ـ به ایشان رسد، گویند: ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‏گردیم.

منطق این تربیت که ژرفای زهد است، آن است که اسلام انسان را از کامیابی‌های دنیا بازنداشته و زیبایی‌ها و برکت‌هایش را بر وی ممنوع نکرده است. هیچ یک از زیبایی‌های راستین دنیا از انواع هنر و لذت‌ها و جلوه‌ها و خوشی‌ها، بر انسان ممنوع نیست، مگر آن که در مسیر کمال و هدایت انسان سدّ راهش باشد و خداوند به صراحت آن را حرام کرده باشد، نه آن که با هزار تأویل و توجیه و آن هم با بدفهمی، از جانب نمایندگان فهم دین، حرام گردد. این هشدار قرآن کریم از آنِ همه ی نسل‌ها است و البتّه خطاب به عالمان و نمایندگان فهم دین است که مردم را از برخی رفتارهای مباح بازمی‌دارند و بدین سان، زمینه ی تعدی و تجاوز و درگذشتن از میزان‌های شریعت و گرایش به گناه زیرزمینی و نفاق‌آلود را برای جامعه فراهم می‌سازند:

یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تُحَرِّمُوا طَیِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللّهُ لَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ.16ای کسانی که ایمان آورده‏اید! چیزهای پاکیزه را که خدا برای شما حلال کرده حرام نکنید و از حد مگذرید، که خدا از حدّ گذرندگان را دوست ندارد.شگفتا که برخی می‌خواهند این جلوه‌های زیبای جهان را بر انسان حرام کنند؛ و چه سرسختانه خداوند به جنگ اینان می‏رود و بارها به انسان هشدار می‏دهد که مبادا به این نگاه بگراید و زهد را با این دیدگاه یکی بشمرد:

قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا خَالِصَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ.17بگو: چه کسی آرایشی را که خدا برای بندگان خود پدید آورده و روزی های پاکیزه را حرام کرده است؟ بگو: این ها در زندگی دنیا برای مؤمنان است ـ ولی کفار هم بهره‏مندند ـ در حالی که در روز رستاخیز ویژه ی ایشان است. بدین گونه آیات ـ سخنان خود ـ را برای گروهی که بدانند به تفصیل بیان می‏کنیم.

در این عبارت: «زینهْْ الله التی أخرج لعباده.» تأکیدی است قوی بر این که خداوند دوست می‌دارد زیبایی‌های جهان را بر بندگان خویش گوارا بیند و آنان را در بهره‌مندی و کامیابی از این لذت‌ها بنگرد؛ و اگر آنان در مسیر بندگی او و رعایت حریم شریعت، از زیبایی‌ها کام گیرند، برایش محبوب و ستودنی است؛ نه آن که ریاضت کشیدن و خود را به رنج و بی-نوایی افکندن، افتخار و مایه ی خشنودی خداوند باشد.

در این آیه تأکید می‏شود که زیبایی‌های جهان از آنِ همه ی بندگان خدا است و همه از آن سهم دارند؛ امّا مؤمنان سهمی ویژه دارند. برخی مفسران گمان دارند که این ویژگی آن این است که در روز قیامت، از زیبایی‌های خالص و ناب بهره می‌گیرند که با هیچ رنج و زحمتی همراه نیست. امّا این همه ی ماجرا نیست. مهم‌تر از آن، سهم ویژه ی مؤمنان در همین زندگی دنیا است.

یعنی به تصریح این آیه، مؤمنان باید در برخورداری از نعمت‌های حلال دنیا، از کافران پیشی گیرند و چنان زندگی خود را آباد کنند که دیگران به حال ایشان غبطه خورند؛ امّا هرگز از یاد خدا غافل نشوند و در دنیا غرق نگردند. پس آن مزیت عبارت از این است که مؤمن در عین بهره‌مندی از نعمت دنیا، آرامش روان و روح نیز دارد و جان را فدای تن نمی‌کند. از همین رو است که خداوند از بندگانش می‌خواهد که حتی در لحظه ی ارتباط تنگاتنگ و ویژه‌شان با او، یعنی هنگام نماز، از این زیبایی و زینت غفلت نکنند:

یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَکُلُوا وَاشْرَبُوا وَلاَ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاَیُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ.18ای فرزندان آدم! نزد هر مسجدی ـ به هنگام نماز ـ آرایش خویش ـ جامه و آن چه مایه آراستگی است ـ فرا گیرید، و بخورید و بیاشامید و اسراف مکنید، که خدا اسراف-کاران را دوست ندارد.

اگر همراه نداشتن این زینت‌ها و کام برنگرفتن از آن‌ها فضیلت بود یا برای رسیدن به مقام قرب کمکی به انسان می‌کرد، چرا دست کم در لحظه ی ارتباط خاص با خدا، یعنی هنگام نماز، خداوند همراه داشتن شان را نامحبوب نشمرد یا از تأکید بر آن خودداری نکرد؟ چرا در این حال نیز تأکید فرمود که زینت خود را همراه داشته باشید؟ این نشانه‌ها کافی است که نگاه جمالی دین در متن زندگی جامعه تفسیر شود و دریافت گردد که انسان همراه زینت‌های دنیا نزد خداوند محبوب است و جامعه با این جلوه‌های جمالی می‌تواند به سوی خدا سیری کمالی داشته باشد.

گروهی از این سخنان چنین برداشت کرده‌اند که هرچه در جامعه‌ای زینت‌ها بیشتر فرادست آید و در معرض نهاده شود و زیبایی‌ها به چشم آید، نشانه ی شکوفایی در مدنیت است که یکی از رهاوردهای آن، رفاه است. آن گاه، نتیجه گرفته‌اند که رفاه از نشانه‌های رقت احساس و ذوق جمالی و حسن بیان است. امّا در حقیقت چنین نیست و میان رفاه با ذوقمندی جامعه نسبت مستقیم برقرار نیست.

درست است که هرچه در جامعه زیبایی‌ها بیشتر به معرض نهاده شود، ذوق زیباشناسانه رشد می‏کند؛ امّا این با رفاه اقتصادی و اجتماعی ملازمت ندارد. اتفاقا اگر فقط رفاه به عنوان یک معیار در نظر گرفته شود، گاه می‏تواند بازدارنده ی ذوق زیباشناسانه باشد؛ زیرا پرداختن به لذت‌ها و غرق شدن در نعمت‌ها بصیرت را از آدمی می‌گیرد؛ و این در حالی است که سرمایه ی اصلی هنر، بصیرت است.

خواه برای هنرمند و خواه برای مخاطبان هنر، گوهر و بن‌مایه ی ذوق جمالی، بصیرت است. بصیرت از قلب می‌خیزد و در تن ریشه ندارد. هرچه تن بیشتر به لذت بگراید، از بصیرت قلب کاسته می‏شود. حس نباید در زندان شهوت اسیر شود. اگر حس می‌خواهد زیبایی‌ها را درک کند، باید نگاهی به بالا داشته باشد و اسیر خاک نگردد.

افراط در رفاه و تن‌آسایی سبب می‏شود که ذوق جمالی فروکش کند و چراغ آن به افسردگی و سردی بگراید. انسانی که به رفاه دل خوش کند، همتش را لذت قرار می‏دهد و همه چیز را در افق تنگ لذت‌جویی تفسیر می‏کند. این سخن «جان دیوئی» از حقیقتی مهم یاد می‏کند: «هرگاه تنها نیازهای غریزی در کار باشد، ادراک انسان به پایین‌ترین و دشوارترین حد تنزل می‏کند ... در این مرحله، تنها زیبایی محسوسات را درک می‌کنیم و این ما را فریب می‏دهد که در همین حد باقی بمانیم؛ امّا باید از آن عبور کنیم و به جمال نفس راه یابیم.»19

این جا است که «اشپینگلر» زبان به اعتراف می‌گشاید: «آن گاه که دوران خوش‌گذرانی بشر به میان آمد، نور زیبایی حقیقی خاموش شد و طراز عالی هنر پنهان گشت و هنر به شکل دسته‌ای از قواعد مرده و ساختارهای خالی از حیات درآمد. این در هردو سبک کلاسیک و رومانتیک دیده می‏شود: اولی بیان نوعی از زیبایی است که از دیرباز فرومرده و روحی ندارد؛ و دومی تقلیدی است از تقلید حیات و نه خود حیات.»20

پی نوشت :

1. انبیاء، آیه ی 16، 17.

2. مؤمنون، آیه ی 115.

3. ذاریات، آیه ی 56.

4. حدید، آیه ی 20.

5. یونس، آیه ی 24.

6. عنکبوت، آیه ی 64.

7. تفسیر قرطبی، ج10، ص354.

8. صحیح بخاری، ج4، ص63.

9. ابن حجر، فتح الباری،ج12، ص246.

10. انفال، آیه ی 44.

11. توبه، آیه ی 105.

12. نساء، آیه ی 129.

13. انسان، آیه ی 3.

14. تکویر، آیه ی 29.

15. بقره ، آیه ی 155 و 156.

16. مائده، آیه ی 87.

17. 17. اعراف، آیه ی 32.

18. 18. همان، آیه ی 31.

19. 19. جان دیویی، الفن خبره، ترجمه ی رکریا ابراهیم، ص 432.

20. عبدالرحمان بدوی، اشبجلر، ص 126.

سید ابوالقاسم حسینی

ادامه مطلب
یک شنبه 1 بهمن 1391  - 6:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 622

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 6562798
تعداد کل پست ها : 30564
تعداد کل نظرات : 1029
تاریخ ایجاد بلاگ : پنج شنبه 19 شهریور 1388 
آخرین بروز رسانی : دوشنبه 19 آذر 1397 

نویسندگان

ابوالفضل اقایی