به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ساقی جامی به این و آن داد

خمخانه به دست عاشقان داد

در جام جهان نما نظر کرد

تمثال جمال خود به آن داد

راهی که نشان آن نه پیداست

عشقش پنهان به ما نشان داد

با دل گفتند جان فدا کن

از غایت ذوق جان روان داد

هر داد که خواستیم از وی

عدلش دادی به ما چنان داد

در کتم عدم وجود بخشید

چیزی به از این نمی توان داد

لطفش به کرم عنایتی کرد

سید خود را به بندگان داد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:37 AM

 

دردی است در این دل که به درمان نتوان داد

عشقیست در این جان که به صد جان نتوان داد

جام می ما آب حیات است در این دور

این آب حیات است به حیوان نتوان داد

مستانه در این کوی خرابات فتادیم

این گوشه به صد روضهٔ رضوان نتوان داد

گنجی است در این مخزن اسرار دل ما

دشوار به دست آمده آسان نتوان داد

ما دل به سر زلف دلارام سپردیم

هر چند دل خود به پریشان نتوان داد

از عقل سخن با من سرمست مگوئید

درد سر مخمور به مستان نتوان داد

سید در میخانه گشاد است دگر بار

خود خوشتر ازین مژده به رندان نتوان داد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:37 AM

 

هرکه در دریای بی پایان فتاد

همچو ما در بحر بی پایان فتاد

عشق جانان آتشی خوش برفروخت

شعله ای در جان مشتاقان فتاد

رند مستی سر به پای خم نهاد

غلغلی در مجلس رندان فتاد

آنکه جان بفروخت درد دل خرید

نیک سودا کرد و خوش ارزان فتاد

یار ما را کار با اغیار نیست

کار او ای یار با یاران فتاد

از سر کویش کسی کو دور شد

بی سر و پا سخت سرگردان فتاد

نعمت الله جان به جانان داد و رفت

خوش بود جانی که با جانان فتاد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:37 AM

 

آب چشم ما به روی ما فتاد

مردم دیده در این دریا فتاد

رند سرمستی به میخانه رسید

سر به پای خم نهاد از پا فتاد

برنخیزد جاودان هر کس که او

در خرابات آمد و آنجا فتاد

ما ز دریائیم و دریا عین ما

چشم ما روشن به عین ما فتاد

همدم جامیم و با ساقی حریف

این چنین ذوق خوشی ما را فتاد

دل برفت از ما و در دریا نشست

عاقبت محمود با مأوا فتاد

نعمت الله چون مقام خویش دید

بر در یکتای بی همتا فتاد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:37 AM

 

دل به دست زلف دلبر اوفتاد

بی تکلف خوب در خور اوفتاد

در خرابات مغان مستانه رفت

غرقه خود را دید خوشتر اوفتاد

بر در میخانه با ساقی نشست

پای او بوسید و بر سر او فتاد

بارها دل در شراب افتاده بود

توبه را بشکست و دیگر اوفتاد

از سر هر دو جهان برخواستند

بر سر کویش کسی گر اوفتاد

آفتاب او به ما ظاهر چو شد

ماه ما از جمله انور اوفتاد

نعمت الله بازسازی خوش نواخت

غلغلی در هفت کشور اوفتاد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:37 AM

 

هر که بر خاک راه او افتاد

بد مگویش که او نکو افتاد

به هوائی که خاک راه افتاد

رند سرمست کو به کو افتاد

بت من پرده را ز رو برداشت

بنده سجده کنان برو افتاد

عشق مستانه در خروش آمد

عقل مسکین به گفتگو افتاد

آفتاب جمال رو بنمود

مه هلالی شد و دو تو افتاد

هر که چون ما فتاد در دریا

غرقه گردید و سو به سو افتاد

نعمت الله فتاد مست و خراب

نظری کن ببین که چو افتاد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:37 AM

 

ترک می و میخانه به یک بار مگوئید

با من سخن از زاهد زنار مگوئید

با عشاق سرمست مگوئید ز توبه

ور زانکه بگوئید دگر بار مگوئید

رازی است میان من و ساقی خرابات

از یار مپوشید و به اغیار مگوئید

با لعل لب او سخن از غنچه مپرسید

با گلشن رویش سخن از خار مگوئید

از لعبت ترسا بچه اسلام مجوئید

با زلف بتم قصهٔ زُنار مگوئید

سری که شنیدید امینید و امانت

دارید نگه بر سر بازار مگوئید

از گفتهٔ سید غزلی خوش بنویسید

اما سخنش جز بر خمار مگوئید

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:35 AM

 

نوری که خدا به ما نماید

در جام جهان نما نماید

آئینه چو صیقلش نکردی

روی تو به تو کجا نماید

این لطف نگر که پادشاهی

در صورت هر گدا نماید

رندانه به نوش دُردی درد

تا درد تو را دوا نماید

نقشی به خیال می نگارم

نقاش به نقشها نماید

در موج و حباب آب دریاب

کان جوهر ما به ما نماید

در دیدهٔ سیدم نظر کن

تا نور خدا تو را نماید

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:34 AM

 

گهی عکس رخش جان می نماید

گهی زلفش پریشان می نماید

چو سنبل می کند برگل مشوش

سواد کفرش ایمان می نماید

چه زخم است اینکه مرهم ساز جانست

چه درد است اینکه درمان می نماید

چه جام است اینکه می ریزد از او می

چه جان است اینکه جانان می نماید

دلی دارم چو آئینه ز عشقش

همه آئینه این آن می نماید

جمال عشق بین و حسن معنی

که چون در صورت جان می نماید

نظر کن چشم سید تا ببینی

که پیدا سر پنهان می نماید

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:34 AM

 

آتشی در نهاد جان افتاد

جان بیچاره در فغان افتاد

شمع عشقش چو بر کشید علم

سوخت پروانه پرزنان افتاد

عقل مخمور منع ما می کرد

مست می رفت در مغان افتاد

هر که از چشم ما فتاد فتاد

نه دو روزی که جاودان افتاد

سرو قدی که سر ز ما پیچد

در چمن قدش از میان افتاد

مرغ دل دید دانهٔ خالش

باز در دام زلف از آن افتاد

ناوک آه عاشق سرمست

هر چه انداخت بر نشان افتاد

از لب او حدیث می گفتم

سخنم ناگه از دهان افتاد

سیدم اوفتاد مستانه

چه توان کرد آن چنان افتاد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:26 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5123149
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث