به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چون شراب صاف درمان است مارا دُرد درد

زان همی ریزم فرود آیم به روی دُرد درد

گرم می دارد مرا صوف و حریر عشق او

غم ندارم گر ندارم در هوای برد برد

من ز میدان بلایش رو نگردانم به تیغ

رستم دستان کجا ترسان شود از گرد گرد

آفتاب روشن روی منیر میر ترک

کی مکدر گردد از گردی که باری کرد گرد

تو نه ای مرد نبرد درد درد عشق او

ده هزار ار خانه گیری او بدادی نرد برد

ناجوانمردی که او در عشق جانان جان نداد

شاید ارزنده دلی گوید که آن نامرد مرد

تا بزرگی کرد تدبیری که نانی را خورد

نعمت الله دید بسیاری که نانی خورد و مرد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود

در دیدهٔ ما نقش خیال تو عیان بود

بودیم نشان کردهٔ عشق تو در آن حال

هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود

عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم

بی عشق تو دل زنده زمانی نتوان بود

ما نقش خیال تو نه امروز نگاریم

کز روز ازل جان به خیالت نگران بود

گفتی که در آئینه به جز ما نتوان دید

چندان که نمودی و بدیدیم همان بود

خوش آب حیاتست روان از نفس ما

تا هست چنین باشد و تا بود چنان بود

سید قدحی باده به من داد بخوردم

آری چه کنم مصلحت بنده در آن بود

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

بود روزی خواجه ای سالار کرد

می کشیدی درد و می نوشید درد

کیسه های سیم و زر بر هم نهاد

عاقبت غیری ببرد و خواجه مرد

شیشه ای بودش پر از نقش و خیال

اوفتاد آن شیشه و شد خرد و مرد

بر سر پل ساخت خواجه خانه ای

سیل آمد ناگه آن خانه ببرد

هر کجا دیدیم رند سرخوشی

بود و نابود جهان یک سَر شمرد

گر به صورت عارفی رفت از جهان

جان امانت داشت با جانان سپرد

خلعتی از جامهٔ سید بپوش

ور نه خود سهل است خرقه صوف و برد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

هر که بد زیست عاقبت بد مُرد

نیک و بد هر چه کرد با خود برد

صاف درمان کجا خورد بی درد

دردمندی سزد که نوشد درد

هرچه خود رشته ای همان پوشی

خواه صوفش بباف خواهی برد

داشت غیبی ز فاسقی عیبی

لاجرم فسق کرد و فاسق مرد

نان شیراز خورد و شُکر نگفت

زین سبب در میان آب فسرد

همه با اصل خویش وا گردند

خواه لر می شمار خواهی کرد

زندهٔ جاودان بود بی شک

هر که او جان به یاد حق بسپرد

در همه حال با خدا باشد

آنکه خود را از این و آن نشمرد

همچو سید مدام سرمست است

از می او کسی که جامی خورد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

خواجهٔ غافل برفت و جان سپرد

بی خبر از معرفت چیزی نبرد

بود مخموری و مستی می فروخت

صاف می پنداشت می نوشید درد

شیشهٔ پندار می بودش به دست

اوفتاد و شیشه اش شد خرد و مرد

صوفیان پوشند صوف خدمتش

صوفئی بودی که می پوشید برد

هر نفس نوعی دگر گفتی سرود

گه ز لر گفتی سخن گاهی ز کرد

عاشقانه جان سپاری کن چو ما

زانکه عاشق جان خود را می سپرد

نعمت الله جان به جانان داد و رفت

رحمت الله علیه آن مرد ، مُرد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

بیا ای نور چشم ما و خوش بنشین به جای خود

منور ساز مردم را و هم خلوتسرای خود

ز سلطانی این دنیا چه حاصل ای امیر من

چرا چون ما و جدّ ما نباشی پادشای خود

بیا و دردی ما را ز دست ما روان درکش

و گر درد دلی داری ز خود می جو دوای خود

گلستانست و بلبل مست و ساقی جام می بر دست

حریف باده نوشانیم و خوشوقت از نوای خود

چرا مخمور می گردی بیا و همدم ما شو

قدم در راه یاران زن مزن تیشه به پای خود

روان شد آب چشم ما که با تو ماجرا گوید

دمی بنشین به چشم ما بپرس این ماجرای خود

مرید نعمت الله شو که پیر عاشقان گردی

هوای او به دست آور رها کن این هوای خود

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

این که گوئی نعمت الله جان سپرد

جان سپرد و جان با ایمان سپرد

جان به جانان دل به دلبر داد و رفت

جان از این خوشتر دگر نتوان سپرد

در هوای گلستان عشق او

جان چو غنچه با لب خندان سپرد

بندگی کرد او به صدق دل تمام

ظاهر و باطن به آن سلطان سپرد

بود میخانه سبیل خدمتش

رفت و آن منصب به این و آن سپرد

جان امانت بود با وی مدتی

خوش امینانه به آن جانان سپرد

دیگری گر جان به دشواری بداد

سید سرمست ما آسان سپرد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

عاشقم بر روی نورالله خود

والهم از بوی نورالله خود

شاه ترکستان به عشق زلف او

آمده هندوی نور الله خود

خوی نورالله ما خوئی خوش است

دلخوشم از خوی نورالله خود

نور چشم عالمی چون آفتاب

دیده ام در روی نور الله خود

گر دهندم صورت و معنی تمام

کی دهم یک موی نورالله خود

هر کجا جانیست دل داده به باد

آمده آنجوی نور الله خود

از خلیل الله امیدم این نبود

کو نیامد سوی نورالله خود

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 11:04 AM

 

به حکایت شراب نتوان خورد

عشقبازی به عقل نتوان کرد

دُرد دردش دوای جان من است

این چنین درد کی خورد بی درد

عاشقی کار شیر مردان است

کار مردان کجا کند نامرد

آب گل را بگیر خوشبو شو

که گلاب است نزد ما آورد

مژدگانی که عاشق سرمست

می فراوان برای ما آورد

مست باشد مدام مست خراب

از می ما کسی که جا می خورد

نعمت الله را یکی داند

هر که او در دو کون باشد فرد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:57 AM

 

دوش تا روز دل از عشق تنعم می کرد

در پس پردهٔ جان یار ترنم می کرد

من چو بلبل همه شب زار همی نالیدم

دوست چون غنچه بر آن گریه تبسم می کرد

دل بیچارهٔ گم گشته خود را دیدم

چارهٔ خویش همی جست و دگر گم می کرد

بر سر کوی خرابات گذر می کردم

عشق دیدم که روان غارت مردم می کرد

گرچه جام می و پیمانه همی کردم نوش

همت عالی من میل بدان خم می کرد

باده با جام سخن از سر مستی می گفت

روح با جسم درین حال تکلم می کر د

سید و بنده چو در خلوت جان می رفتند

بندهٔ عاشق گستاخ تقدم می کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:57 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5123533
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث