به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مرغ زیرک بین که یاهو می زند

روز و شب با اوست کو کو می زند

ذهن تیرانداز ما بر هر نشان

می شکافد مو و بر مو می زند

در خرابات مغان سلطان عشق

خیمهٔ دولت به هر سو می زند

باش یک رو در طریق او که او

بوسه ها بر روی یک رو می زند

شهر دل را شه عمارت می کند

سنجقش بر برج و بارو می زند

می نوازد مطرب عشاق ساز

ساز چون نیکوست نیکو م یزند

نعمت الله رند سرمستی بود

ساغر می شادی او می زند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:36 AM

 

دل چو دم از عشق دلبر می زند

پشت پا بر بحر و بر برمی زند

در خرابات فنا جام بقاء

شادی ساقی کوثر می زند

عشق می گوید دل و دلبر یکی است

عقل حیران دست بر سر می زند

دل به جان نقش خیالش می کشد

مهر مهرش نیک بر زر می زند

از دل خود دلبر خود را طلب

کو دم از الله اکبر می زند

گرچه گم شد یوسف گل پیرهن

از گریبان تو سر بر می زند

نعمت الله جان سپاری می کند

خیمه بر صحرای محشر می زند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:36 AM

 

عهد با زلف تو بستیم خدا می داند

سر موئی نشکستیم خدا می داند

با خیال تو نشستیم به هر حال که بود

نزد غیری ننشستیم خدا می داند

هر خیالی که گشادیم به رویش دیده

در زمان نقش نو بستیم خدا می داند

سر ما از نظر اهل نظر پنهان نیست

در همه حال که هستیم خدا می داند

در دل ما نتوان یافت هوای دگری

جز خدا را نپرستیم خدا می داند

گر همه خلق جهان مستی ما دانستند

گو بدانند که مستیم خدا می داند

درخرابات مغان سید سرمستانیم

تو چه دانی ز چه دستیم خدا می داند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:36 AM

 

غیر او کی به یاد ما ماند

دیگری یار ما کجا ماند

دُرد دردش بیا و ما را ده

که مرا خوشتر از دوا ماند

ما نبودیم و حضرت او بود

چون نمانیم ما خدا ماند

نیست بیگانه از خدا چیزی

هر چه ماند به آشنا ماند

این عجب بین که حضرت سلطان

در نظرگه گهی گدا ماند

هر که مه روی خویش را بیند

خوبی او کجا به ما ماند

بزم عشق است و سیدم سرمست

بنده مخمور خود چرا ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:36 AM

یاری که می ننوشد از ذوق ما چه داند

ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند

همدم نگشته با جام ساقی کجا شناسد

میخانه را ندیده بزم خدا چه داند

حالم ز عاشقان پرس تا با تو باز گویند

از عاقلان چه پرسی عاقل مرا چه داند

از جام ابتلایش ذوقی که مبتلا راست

هر کو بلا ندیده ذوق بلا چه داند

گوید که ماجرائی با رند مست دارم

رندی که مست باشد او ماجرا چه داند

نوری که در دل ماست خورشید ذرهٔ اوست

هر بی بصر ز کوری نور و ضیا چه داند

سلطان خبر ندارد از حال نعمت الله

اسرار پادشاهی مرد گدا چه داند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:36 AM

 

دل عاشق نظر به جان نکند

خاطرش میل با جنان نکند

ای که گوئی که ترک رندی کن

رند سرمست آنچنان نکند

دنیی و آخرت مده که دلم

التفاتی به این و آن نکند

رند مستیم نام ما که برد

بینشان را کسی نشان نکند

جرعهٔ می به جان خرید دلم

کرد سودائی و زیان نکند

عاشق و رند مست او باشیم

عاشق انکار عاشقان نکند

نعمت الله حریف و می در جام

هیچکس توبه این زمان نکند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:35 AM

 

خستهٔ عشق تو بیچاره شفا را چه کند

مبتلای غم تو غیر بلا را چه کند

کشتهٔ عشق تو چون از تو بلا می بیند

همچو منصور فنا دار بقا را چه کند

دردمندی که چو ما دُردی دردت نوشد

با چنین درد خوشی صاف دوا را چه کند

آنکه در میکدهٔ عشق تو یابد جائی

نزهت باغچهٔ هر دو سرا را چه کند

بندهٔ عشق تو چون سید هر سلطانست

منصب دینی و عقبای گدا را چه کند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:35 AM

 

کشتهٔ عشق او شفا چه کند

مردهٔ درد او دوا چه کند

پادشاهی گدای او دارد

بینوای درش نوا چه کند

راحت جان مبتلا است بلا

مبتلا ناله از بلا چه کند

دنیی و آخرت مده که دلم

رند مست است و این بها چه کند

می دهی بند رند تا چه شود

می دهی پند مست تا چه کند

در خرابات عشق مست و خراب

باده نوشیم تا خدا چه کند

نعمت الله کشتهٔ عشق است

این چنین کشته خونبها چه کند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:35 AM

 

عاشق جانانم و جانم خروشی می کند

مستم و از مستیم خمخانه جوشی می¬ کند

خستگان عشق را ساقی شرابی می دهد

این دوا از بهر دُرد درد نوشی می کند

می دهد محمود ایاز خویش را تشریف خاص

پادشاهی این کرم با کهنه پوشی می کند

دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش

ایستاده بر در و دزدیده گوشی می کند

چون کنم اسرار دل با زاهد هشیار فاش

جان سرمستم هوای می فروشی می کند

گفتمش جامی بده گفتا بگیر اما خموش

جانم از ذوق این حکایت با خموشی می کند

نی حدیث نعمت الله می کند با عاشقان

ناله اش بشنو که از جان خوش خروشی می کند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:35 AM

 

آب چشمم دم به دم از دل روایت می کند

قصهٔ جانم به سوز دل حکایت می کند

عاشق مستیم و عقل از خانه بیرون کرده ایم

در به در می گردد و از ما شکایت می کند

دست ما بگرفت آن سلطان و ما را برگرفت

پادشاه عادل و ما را حمایت می کند

در ازل بنواخت ما را همچنانی تا ابد

لطف او پیوسته یا ما این عنایت می کند

پیر ما عشق است و دعوت می کند ما را به می

مرشد عشق است و ارشاد و هدایت می کند

شاه ما ساقی میخواران بزم وحدت است

عاشقانه رند را نیکو رعایت می کند

مطرب عشاق ما مستانه می گوید سرود

نعمت الله این غزل از وی روایت می کند

ادامه مطلب
دوشنبه 2 مرداد 1396  - 10:35 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5123624
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث