رب و مربوب خویش می جوید
نعمتاللّه سخن چنین گوید
رب و مربوب خویش می جوید
نعمتاللّه سخن چنین گوید
رحمی به دلم کن ای برادر
عود دل من ز خود روا بگذر
رب الارباب رب این مربوب است
در مذهب ما محب و هم محبوب است
ذرهای نیست که خورشید در او پیدا نیست
قطرهای نیست درین بحر که او با ما نیست
راز با کاغذ و با خامه نمی یارم گفت
به دو روی و دو زبان راز نگوید عارف
ذاتی و چه ذات ، ذات موصوف من است
شک نیست که این ظهور موقوف من است
دیدهٔ ما چو نور او بیند
هر چه بیند همه نکو بیند
دلم آئینهٔ حق است از حق
می نماید جمال حق با حق
دهن و چشم و لبت هر سه به هم خوب افتاد
راستی خوبی تو جمله به وجه افتاده است
دل مغرب نور ماه شاهی است
دل مشرق مهر صبحگاهی است