در آینهٔ تمام اشیا
بنموده جمال جمله اسما
در آینهٔ تمام اشیا
بنموده جمال جمله اسما
در جهانی که عقل و ایمان است
مردن جسم و زادن جان است
در آتش محبت خود را بسوز خوش خوش
چون سوختی در آتش ، آتش بسوزد آتش
در آینه تمثال جمال رخ اوست
دوری نبود که آینه دارد دوست
خوش لب ماست یک زمان بنشین
وز لب من گل دو سر بر چین
خوش خیالی به خواب می بینم
گل وصلش به ذوق میی چینم
خواجهای دیدم که می آید ز کیچ
گرچه کیچی بود با ما بود کیچ
خوش آب حیاتی است روان از نفس ما
از همدم ما جو نفس همدم ما را
خدمت محمود می جستی ایاز
عاقبت محمود شد ما را گرفت
خری بر اسب و عیسی شد پیاده
خر و خر کره شیخ و شیخ زاده