تن فدا کن که در جهان سخن
جان شود زنده چون بمیرد تن
تن فدا کن که در جهان سخن
جان شود زنده چون بمیرد تن
ترشروئی و دیگر تلخ گوئی
دلی سخت و کفی در بخل محکم
تو را چکار که در سفره چیست یا ز کجاست
بخور ز روی ارادت که نعمتاللّه است
ترازو گر نداری تو ، تو را زوره زند هر کس
کسی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تافته خوش آفتابی بر همه
گر ببیند ور نبیند بر همه
تا تو خود را تمام نشناسی
خواجه را از غلام نشناسی
تا توانی دلی به دست آور
این چنین حاصلی به دست آور
پیرهن و یوسف و بو می رسد
در عقبش نیز خود او می رسد
پاک شو تا قبول او گردی
چون شدی پاک خوش نکو گردی
پیر رندانم بیا ای نوجوان
یاد گیر از من که آن ورزیدهام