چو خسرو از لب شیرین نمی برد کامی
قیاس کن که به فرهاد کوه کن چه رسد
چو خسرو از لب شیرین نمی برد کامی
قیاس کن که به فرهاد کوه کن چه رسد
چون دلم کار خاک کم کردی
ننشسته به دامنم گردی
جوابی خوش چو آبی بشنو از ما
که دریابی طریق جمله اسما
چشم آن دارم که حال چشم من پرسد نگار
زان که بی نقش خیالش دیده ام شد دلفکار
جسم و جانی که دارد این انسان
مصحف جامع است خوش می خوان
جسدت همچو جام و روحت راح
راح می نوش در صباح و رواح
جسم و جان است همچو آب و حباب
نظری کن به عین ما دریاب
جام گیتی نما به ما دادند
نعمتاللّه در او هویدا شد
جان کهنم به عشق نو شد
دل رفت و به عشق در گرو شد