به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بوی پیراهن زلیخا را کجا روشن کند؟

شمع هیهات است پای خویش را روشن کند

چشم بر راهند در کنعان دو صد امیدوار

تا نسیم پیرهن چشم که را روشن کند

می کند تأثیر در آهن دلان هم حرف سخت

چشم سوزن را اگر آهن ربا روشن کند

از نسیم صبح چون خورشید روشن تر شود

هر چراغی را که آه گرم ما روشن کند

نیست دلسوزی درین ظلمت سرا از رهبران

گرم رفتاری مگر راه مرا روشن کند

کار مردم نیست غیر از جستجوی عیب هم

تا به عیب خود خدا چشم که را روشن کند

سوختم از رشک، تا کی در حضور چشم من

آن خودآرا خانه آیینه را روشن کند؟

می کند فانوس، صائب پرده داری شمع را

چهره آیینه رویان را حیا روشن کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

ناله آتش عنانم رخنه در گردون کند

گریه پا در رکابم شهر را هامون کند

دامن فکر بلند آسان نمی آید به دست

سرو می پیچد به خود تا مصرعی موزون کند

دست لیلی را غرور حسن دارد در نگار

پنجه شیران مگر دلجویی مجنون کند

پای ما از خار صحرای جنون را ساده کرد

وای بر دستی که خار از پای ما بیرون کند

کار با عمامه و دور شکم افتاده است

خم درین محفل بزرگیها به افلاطون کند

رزق ما لب بستگان را بی طلب خواهد رساند

آن که خاک بی زبان را طعمه از قارون کند

صفحه را جیب و بغل گنجینه گوهر شود

خامه صائب چو دست از آستین بیرون کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند

شانه را در یک سراسر پنجه مرجان کند

همچو نرگس دیده خورشید عالمتاب را

پرتو آن روی عالمسوز بی مژگان کند

چهره راز نهان پیداست از سیمای من

مهره گل را محبت گوهر رخشان کند

تا قیامت چشم نتواند فکندن پیش پا

هر که را نظاره بالای او حیران کند

چشم امید جهانی می پرد چون آفتاب

تا که را قسمت به خوان وصل او مهمان کند

خاک را میدان فکر دور گرد عشق نیست

گردباد ما مگر در خویشتن جولان کند

مرد خون خوردن نه ای، همکاسه گردون مشو

لقمه این سفره کار سنگ با دندان کند

گردباد از دشت بیرون رفت تا قد راست کرد

کیست جولانی به کام دل درین میدان کند؟

خاک اگر ما را برون افکند جای طعن نیست

این تنور خام تاکی حفظ این طوفان کند؟

بیشتر از گردش افلاک می نالند خلق

جنبش گهواره اینجا طفل را گریان کند

مور نتواند به گردش در نیام خاک گشت

هر که از جوهر در اینجا تیغ را عریان کند

می تواند کرد با ما مهربان اغیار را

آن که لطفش آتش نمرود را بستان کند

سوزن عیسی بپوشد چشم از نظاره اش

هر که را مژگان خوبان رخنه در ایمان کند

این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است

اینک آن رویی که مهر و ماه را رخشان کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

چون کسی در دل خیال آن کمر پنهان کند؟

نیست ممکن رشته را کس در گهر پنهان کند

می نماید تلخی بادام آخر خویش را

گرچه شیرین کار او را در شکر پنهان کند

نیست ایمن هیچ سرسبزی چشم شور خلق

روی خود چون خضر از مردم مگر پنهان کند

از خم چوگان گردون گوی بیرون برده است

در گریبان تأمل هر که سر پنهان کند

صبر و طاقت برنمی آید به کوه درد و غم

قاف را عنقا چسان در زیر پر پنهان کند؟

خودنمایی لازم افتاده است درد عشق را

لاله نتوانست داغی در جگر پنهان کند

حال ما دردی کشان بر هیچ کس پوشیده نیست

بحر چون از دیده ها دامان تر پنهان کند؟

خرده راز محبت پرده سوز افتاده است

سنگ نتوانست در دل این شرر پنهان کند

می تراود گریه از رخسار اهل درد را

آب هیهات است خود را در گهر پنهان کند

می شود روشن زآتش بوی هر هیزم که هست

نیست ممکن عیب خود کس در سفر پنهان کند

از فریب خال او ایمن مشو صائب که حسن

در دل هر دانه ای دام دگر پنهان کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

کی زلیخا را منور بوی پیراهن کند؟

شمع هیهات است پای خویش را روشن کند

سوختم ز افسردگیها، آتشین رویی کجاست؟

کز نگاه گرم شمع کشته را روشن کند

چشم بینا شهپر پرواز باشد روح را

از گریبان مسیحا سر برون سوزن کند

پرده غفلت شود از نرمی بستر زیاد

پای خواب آلود را بیدار کی دامن کند؟

بر برومندان مبر غیرت که دهقان فلک

آخر این گوساله ها را گاو در خرمن کند

از تحمل می توان مغلوب کردن خصم را

زیردست از چرب نرمی آب را روغن کند

صبر کن صائب به درد و داغ چون مردان که عشق

بر سمندر آتش سوزنده را گلشن کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

دیده پرخون من گر این چنین طوفان کند

پنجه خورشید را سرپنجه مرجان کند

در تن خاکی چه بال و پر گشاید جان پاک؟

در سفال تشنه چون نشو و نما ریحان کند؟

می شود مطلق عنان نفس از وفور مال و جاه

عرض میدان اسب سرکش را سبک جولان کند

ز اشتیاق آن لب شکرفشان شد دل دو نیم

پسته را در پوست امید شکر خندان کند

جامه فانوس را بر پیکر سیمین شمع

دور باش غیرت پروانه ناچسبان کند

آبداری می کند شمشیر را خونریزتر

در لباس شرم خوبی بیشتر طوفان کند

زاهد از داغ محبت بی نصیب افتاده است

این تنور سرد هیهات است حفظ نازل کند

شعله را صائب به آسانی توان خس پوش کرد

نیست ممکن عشق سرکش را کسی پنهان کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

مطربی خواهم که مست از نغمه سازم کند

هر قدر کز خویش افتم دور آوازم کند

فکر آغاز و غم انجام تا کی، می کجاست؟

تا دمی آسوده از انجام و آغازم کند

در دل آیینه تاریک من خورشیدهاست

چشم می بازد سبکدستی که پردازم کند

بوی گل را غنچه نتواند نهان در پرده داشت

آسمان کی می تواند منع پروازم کند؟

جوش دریا کم نمی گردد ز سرپوش حباب

مهر خاموشی چه با اشک سبکتازم کند؟

در لباس زنگ آزادم زصد نادیدنی

روی آسایش نبیند هر که پردازم کند!

سالها شد چون شرر در سینه می دزدم نفس

تا مگر آن سنگدل با خویش همرازم کند

رتبه افکار من صائب ز شعری بگذرد

گر به تحسین شاه دریادل سرافرازم کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

صحبت روشن ضمیران جسمها را جان کند

کوه را برق تجلی آتشین جولان کند

حیرت روشندلان را نقشبند دیگرست

نقش هیهات است این آیینه را حیران کند

فیض مردان در زمان بیخودی افزونترست

تیغ چون گردید عریان بیشتر طوفان کند

می شود خار ملامت شهپر پرواز او

گردبادی را که شور عشق سر گردان کند

عشق سیل گوهر رازست در هر جا که هست

شمع نتوانست اشک خویش را پنهان کند

چون زند جوش زبردستی محیط اشک من

پنجه خورشید را سرپنجه مرجان کند

دامن شادی چو غم آسان نمی آید به دست

پسته را دل می شود خون تالبی خندان کند

برنتابد قهرمان عشق استغنای حسن

ماه کنعان را به جرم ناز در زندان کند

باد دستان را به احسان دستگیری کن که بحر

در سخای ابر با روی زمین احسان کند

غیرت پروانه چون صائب بر آید از لباس

شمع را از جامه فانوس در زندان کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

نیستم آتش که هر خاری به زنجیرم کند

آفتاب بی نیازم تا که تسخیرم کند؟

تا دغل از دوستداران دیده ام رنجیده ام

پاکبازم، بد حریفی زود دلگیرم کند

آبروی سعی را گوهر کند ویرانه ام

گنج بردارد سبکدستی که تعمیرم کند

چون قفس در هر رگم چاکی سراسر می رود

سوزن عیسی به تنهایی چه تدبیرم کند؟

دایه بیدرد شکر می کند در شیر من

شیر مردی کو که آب تیغ در شیرم کند؟

کی به مردن آسمان از خاکمالم بگذرد؟

بالم از پرواز چون ماند پر تیرم کند

منت روزی چرا از خرمن دو نان کشم؟

من که چشم مور گندم دیده ای سیرم کند

آرزویی می کند صائب شکار لاغرم

من کیم تا صید بند عشق نخجیرم کند؟

این جواب آن که می گوید شفایی در غزل

رشک معشوقی چه شد، مگذار تسخیرم کند

می کنم از سر برون صائب هوای خلد را

بخت اگر از ساکنان شهر کشمیرم کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

آسمان از برق آهم دست و پا را گم کند

شور اشک من نمک در دیده انجم کند

از بهشت جاودان آورد آدم را برون

تا چه با اولاد آدم خوردن گندم کند

هر که را پهلوی چربی هست از خوان نصیب

از مروت نیست پهلو خالی از مردم کند

زندگی را تلخ سازد پختگی بر کاملان

باده تا نارس بود جوش طرب در خم کند

نیک و بد یکسان بود پیش سپهر سنگدل

نیست ممکن آسیا فرق جو از گندم کند

پرده ناموس خود را می درد بیش از کسان

کوته اندیشی که چون عقرب علم از دم کند

می تواند چین ز ابروی بخیلان دور کرد

هر که با دندان گره باز از دم کژدم کند

از صراط المستقیم شرع پا بیرون منه

چون گسست از رشته سوزن زود خود را گم کند

نیست صائب مطلب هر کس که شهرت از سلوک

در زمین نرم چون ریگ روان پی گم کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100455
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث