به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خانه آرایان ز تعمیر درون غافل شدند

اصلشان چون بود از گل، خرج آب و گل شدند

خشک مغزانی که نشکستند خود را چون حباب

چون کف دریا و بال دامن ساحل شدند

نغمه پردازی کنند از سیلی باد خزان

چون صنوبر سرفرازانی که صاحبدل شدند

جای حیرت نیست اهل عقل اگر مجنون شوند

حیرت از دیوانگان دارم که چون عاقل شدند

سبز شد در دست مردم دانه تسبیحها

بس که در دوران ما از ذکر حق غافل شدند

نیست صائب دولتی بالاتر از خلق نکو

از چنین دولت چرا اهل جهان غافل شدند؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

لاله ها از پرتو رخسار او گلگون شدند

سروها از نسبت بالای او موزون شدند

خنده بر خمیازه صبح قیامت می زنند

می پرستانی که محو آن لب میگون شدند

خرده بینانی که در دامان دل آویختند

چون سویدا مرکز پرگار نه گردون شدند

سیر چشمانی که بوی آدمیت داشتند

قانع از جنت به آن رخسار گندم گون شدند

خاکساران در هوای نیستی چون گردباد

جلوه ای کردند و آخر محو در هامون شدند

در بهار حشر چون برگ خزان باشند زرد

چهره هایی کز شراب بیغمی گلگون شدند

نظم عالم شد حجاب دیده حق بین خلق

یکقلم از خوبی خط غافل از مضمون شدند

زرپرستانی که تن دادند زیر بار حرص

از گرانی زنده زیر خاک چون قارون شدند

حکمت اندوزان عالم از خرابات جهان

قانع از مسکن به یک خم همچون افلاطون شدند

در فضای لامکان اکنون سراسر می روند

بیقرارانی که سنگ شیشه گردون شدند

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

از ره سیلاب صائب رخت خود برداشتند

رهنوردانی که از قید خودی بیرون شدند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند

از غبار خاطر مجنون بیابان ساختند

زلف کافر کیش او گردی که از دامان فشاند

خاکبازان عمارت کافرستان ساختند

در سر آن زلف جان عالمی بر باد رفت

آب شد دلها چو آن چاه زنخدان ساختند

دست شستند از حیات خود به آب زندگی

نقد جان جمعی که صرف تیغ جانان ساختند

هر کجا دیوانه ای را دید از جا می رود

شیشه دل را مگر از سنگ طفلان ساختند؟

می زند موج قیامت سینه های زخم دار

زلف مشکین که را دیگر پریشان ساختند؟

گریه زندانی افلاک از هم نگسلد

وای بر شمعی که بهر نه شبستان ساختند

خضر را زخم نمایان گشت عمر جاودان

تیغ سیراب ترا روزی که عریان ساختند

در لباس دشمنی کردند با ما دوستی

شور چشمانی که داغ ما نمکدان ساختند

از هوسناکان حذر کن کاین گروه بی ادب

مصر را بر یوسف بی جرم زندان ساختند

می توان دامان بوی گل گرفت از دست باد

وای بر جمعی که وقت خود پریشان ساختند

غافلند از دستگاه مور قانع زیر خاک

تنگ چشمانی که با ملک سلیمان ساختند

وه چه صیادی که از سهم تو شیران جهان

هم زپهلوی نزار خود نیستان ساختند

بر لب دریا زشوخی خیمه چون تبخال زد

گوهرم را در صدف چندان که پنهان ساختند

همچو مژگان سالها دست دعا برداشتم

تا مرا بی مدعا چون چشم حیران ساختند

اهل دل چون ناامید از دامن مطلب شدند

همچو دست غنچه صائب با گریبان ساختند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند

لاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند

من کشیدم بی تأمل باده منصور را

ورنه صدبار این می از ساغر به مینا ریختند

شعله شوق مرا شد بال پرواز دگر

هر خس و خاری که در راه تماشا ریختند

ظرف داغ آتشین عشق، گردون را نبود

عاقبت این طشت آتش بر سر ما ریختند

هر که از نخل تمنا روزه مریم گرفت

نقل انجم در گریبانش چو عیسی ریختند

کوری چشم حسودان بینش ما شد زیاد

همچو آتش خار اگر در دیده ما ریختند

از دورنگیها که پنهان داشت دوران در لباس

جرعه ای در دامن گلهای رعنا ریختند

ریخت آخر غمزه یوسف به تیغ انتقام

مصریان خونی که در جام زلیخا ریختند

بر سر هر خار و خس چون موج می لرزد دلش

هر که را چون بحر، گوهر در ته پا ریختند

همت ما بود عالی، ورنه در روز ازل

حاصل کونین را در دامن ما ریختند

صائب آن روزی که رنگ نوبهاران خام بود

در قدح چون لاله ما را درد سودا ریختند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

از مروت نیست منع صوفی از ذکر بلند

مهر خاموشی در آتش چون زند بر لب سپند؟

روح قدسی در تن خاکی چسان خامش شود؟

طشت بام افتاده را آواز می باشد بلند

اختیاری نیست وجد و نعره ارباب حال

در گسستن ناله بیتابانه می خیزد زبند

حلقه ذکرست، اگر در گاه حق را حلقه ای است

پامنه زین حلقه بیرون تا شوی اقبالمند

می کند مغشوش جوهر صفحه آیینه را

صوفیان صافدل از علم رسمی فارغند

بی حدی ممکن نگردد قطع راه دور عشق

سالکان واصل نمی گردند بی ذکر بلند

از فلاخن سنگ بی گردش نمی گردد خلاص

جان زندانی به وجد آزاد می گردد زبند

جان علوی در تن سفلی چسان گیرد قرار؟

صید وحشی چون شود آسوده در دام و کمند؟

از نمد بر سنگ صائب می خورد دندان مار

هر که شد پشمینه پوش آزاد گردد از گزند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند

بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند

وعده لطف و پیام بوسه ای در کار نیست

می کند مکتوب خشکی زخم ما را خشک بند

سردمهری لازم چرخ کبود افتاده است

برف هرگز کم نمی گردد ازین کوه بلند

ای که می خواهی برآیی چون مسیحا بر فلک

نیست غیر از رخنه دل راه این بام بلند

از ته دل گوش کن ای آتش سوزان، که من

در بساط زندگی یک ناله دارم چون سپند

صحبت نیکان، بدان را چون تواند کرد نیک؟

تلخی از بادام نتوانست بیرون برد قند

سیل را خاشاک در زنجیر نتواند کشید

رهروان عشق را دنیا نگردد پای بند

زلف صائب بر دل خونبار من رحمی نکرد

از غبار خط مگر این زخم گردد خشک بند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

پای رفتن از حریم او کجا دارد سپند؟

در تماشاگاه او پا در حنا دارد سپند

گر بر آرد عشق دود از خرمن ما گو برآر

چون خلیل از شعله باغ دلگشا دارد سپند

بیقراران را نظر بر منتهای مطلب است

تا در آتش نیست، آتش زیر پا دارد سپند

در حریم عشق عالمسوز خاموشی است باب

دور می گردد ز آتش تا صدا دارد سپند

بی محابا سینه بر دریای آتش می زند

در نظر حسن گلوسوز که را دارد سپند؟

جستن از دام گرهگیر تعین سهل نیست

خرده جان بهر آتش رو نما دارد سپند

بر لب ما مهر خاموشی زدن انصاف نیست

در بساط زندگانی یک نوا دارد سپند

سالها شد بستر و بالین ز آتش کرده ایم

اینقدر سامان خودداری کجا دارد سپند؟

پیش ما کز آتشین رویان جدا افتاده ایم

لذت آواز پای آشنا دارد سپند

اختیاری نیست صائب اضطراب ما زعشق

پیش آتش چون دل خود را بجا دارد سپند؟

تا نسوزد پاک، هیهات است صائب وا شود

عقده ای در دل کز این وحشت سرا دارد سپند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

شوخ چشمان درد بیش و کم به دل افزوده اند

ورنه ارباب رضا از بیش و کم آسوده اند

شور محشر را صفیر نی تصور می کنند

این سیه مستان غفلت بس که خواب آلوده اند

هر که دید آن خالها بر دور چشم یار، گفت

این غزالان بین که برگرد حرم آسوده اند

کیستم من تا به گرد محمل لیلی رسم؟

برق و باد از دور گردان قدم فرسوده اند

با چنین عجزی که بیکاری نمی آید زما

کار دنیا را و عقبی را به ما فرموده اند

این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم

بر بنا گوشت مثال کفر و دین بنموده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

دوربینانی که در پرداز دل کوشیده اند

چهره صبح قیامت را همین جا دیده اند

از دو چشم دوربین در زندگی روشندلان

در ترازوی قیامت خویش را سنجیده اند

نیستند از فکر صید خلق غافل زاهدان

گربه ظاهر دیده چون باز از جهان پوشیده اند

کثرت خلق است از وحدت حجاب دیده ها

از علم غافل زگرد لشکری گردیده اند

بوته از بهر گداز خویش سامان داده اند

ساده لوحانی که همچون مه به خود بالیده اند

نیست در روی زمین یک کف زمین بی انقلاب

وقت آنان خوش که در زیر زمین خوابیده اند

می کند زیر و زبر صائب خزان در یک نفس

برگ عیشی را که چون گل خلق بر هم چیده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

تن پرستانی که در تضییع آب و دانه اند

در ریاض آفرینش سبزه بیگانه اند

در مذاق عارفان خون و می گلگون یکی است

بس که محو لذت دیدار صاحبخانه اند

اهل همت رخنه در سد سکندر می کنند

این سبکدستان کلید فتح را دندانه اند

نیست چندان ره به ملک بیخودی از عارفان

تا برون از خویش می آیند در میخانه اند

اهل وحدت را نظر بر اختلاف جامه نیست

در گلستان بلبل و در انجمن پروانه اند

دیر می گردند رام و زود وحشی می شوند

آشنارویان عالم معنی بیگانه اند

هیچ کس در کاروان زندگی بیدار نیست

ماندگان در خواب غفلت، رفتگان افسانه اند

بر نمی دارد شراکت ملک تنگ بیغمی

زین سبب اطفال دایم دشمن دیوانه اند

صد بیابان در میان دارند زهاد از نفاق

گرچه در پهلوی هم چون سبحه صددانه اند

دیده بد صائب از نازک خیالان دورباد!

کز دل صدچاک خود زلف سخن را شانه اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100385
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث