به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

با لب خاموش هر کس غوطه در خون می زند

بوسه چون ساغر بر آن لبهای میگون می زند

نیست لیلی را بغیر از پرده دل محملی

در بیابان قطره بیهوده مجنون می زند

گوشه گیری شهپر پرواز باشد فکر را

جوش صهبا در خم خالی فلاطون می زند

سرو را هر چند آورده است زیر بال و پر

همچنان قمری زکوکو نعل وارون می زند

مهر خاموشی مرا دلسرد از گفتار کرد

تب به یک تبخال از تن خیمه بیرون می زند

می کند بیدار صائب فتنه خوابیده را

کوته اندیشی که بر دشمن شبیخون می زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

 

با دهان خشک هر کس خنده تر می زند

ساغر تبخاله اش پهلو به کوثر می زند

سیر چشمان را نسازد تنگدستی دربدر

حلقه خود را از تهی چشمی به هر در می زند

می کند خاکسترم در لامکان پرواز و شوق

همچنان بر آتشم دامان محشر می زند

شد زسودا استخوان پهلوی من بس که خشک

گر کنم بستر زسنگ خاره مسطر می زند

در زمان عقد دندان و لب جان بخش تو

در صدفها پیچ و تاب رشته گوهر می زند

می فزاید حرص را نعمت که در دریای شهد

دست و پا مور حریص از بهر شکر می زند

آن که گل بر سر زند، غافل که هنگام زدن

دست را با شاخ گل یکبار بر سر می زند

چون علم در راستی هر کس سرآمد گشته است

بی محابا غوطه در دریای لشکر می زند

هر که می گوید حدیث عشق با افسردگان

از تهی مغزی به خون مرده نشتر می زند

گرچه صائب بستر و بالین من از آتش است

مرغ روح من زخامی همچنان پر می زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

هر که دامن بر میان در چیدن گل می زند

آستین بر شعله آواز بلبل می زند

هر که بر خود تلخ می سازد شکر خواب صبوح

بوسه تر همچو شبنم بر رخ گل می زند

نغمه اش از بس گلوسوزست در دلهای شب

بوسه ها پروانه بر منقار بلبل می زند

همتی در کار ما ای عارفان و عاشقان

بر در دل حلقه شوق سیر کابل می زند

هر که چون صائب به طرز تازه، دیرین آشناست

دم به ذوق عندلیب باغ آمل می زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند

باغبان در سایه گل خواب راحت می زند

می شود از سنگ طفلان چون تن مجنون کبود

خال لیلی جامه در نیل مصیبت می زند

در شبستانی که می سوزد برون در سپند

بی ادب پروانه ما بال جرأت می زند

عشق از هر کس که می خواهد حدیثی وا کشد

خامه اش را شق به شمشیر شهادت می زند

هر که چون عنقا کنار از مردم عالم گرفت

در لباس گوشه گیری فال شهرت می زند

می شود چون لاله روشن شمع امیدش زسنگ

کاسه در خون جگر هر کس به رغبت می زند

هر که در دولت نبیند پیش پای خویش را

گر سراپا چشم گردد پا به دولت می زند

گرچه از طوفان کثرت هر زمان در عالمی است

قطره ما ساغر از دریای وحدت می زند

هر که را چون خال، حسن عنبرین خط روی داد

مهر بر بالای خورشید قیامت می زند

ابر رحمت شست صائب نامه اعمال من

اشک گرم من همان جوش ندامت می زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

گوشه گیرانی که رو در خلوت دل کرده اند

رشته جان را خلاص از مهره گل کرده اند

اهل دنیا در نظر بازی به اسباب جهان

حلقه ای هر لحظه افزون بر سلاسل کرده اند

کارافزایان که دنبال تکلف رفته اند

زندگی و مرگ را بر خویش مشکل کرده اند

بر رخ بی پرده مقصود، کوته دیدگان

پرده ها افزون زدامان وسایل کرده اند

مد احسان می شمارند این گروه تنگ چشم

چین ابرویی اگر در کار سایل کرده اند

از ورق گردانی افلاک فارغ گشته اند

خرده بینانی که سیر نقطه دل کرده اند

دوربینانی که نبض ره به دست آورده اند

خار را از پای خود بیرون به منزل کرده اند

گوشه گیرانی که دل را از هوس نزدوده اند

خلوت خود را زفکر پوچ، محفل کرده اند

از پی روپوش، واصل گشتگان همچون جرس

ناله های خونچکان در پای محمل کرده اند

لنگر تسلیم از دست تو بیرون رفته است

ورنه از موج خطر بسیار ساحل کرده اند

کشتگان عشق اگر دستی برون آورده اند

خونبهای خویش در دامان قاتل کرده اند

در بهار بی خزان حشر، با صدشاخ و برگ

سبز خواهد گشت هر تخمی که در گل کرده اند

چشم می پوشند صائب از تماشای بهشت

رهنوردانی که سیر عالم دل کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:36 AM

ناله ممکن نیست از دلهای پرخون سرزند

چون شود لبریز جام، از وی صدا چون سرزند

از مزار ما حجاب آلودگان معصیت

سرو موزون در لباس بید مجنون سرزند

صلح می باید به روی تازه از حاصل کند

مصرعی چون سرو از هر کس که موزون سرزند

می توان تا در ته یک پیرهن با گنج بود

از ضمیر خاک هیهات است قارون سرزند

سبزه می آید به دشواری برون از زیر سنگ

از لب لعل تو حیرانم که خط چون سرزند

چون شراب پشت دار افزون شود کیفیتش

خط مشکین چون از آن لبهای میگون سرزند

بر کبودی می زند چون رنگ آتش صاف شد

ورنه خط زودست ازان رخسار گلگون سرزند

حسن خواهد مهربان شد بر سیه روزان خویش

چون ازان رخسار صائب خط شبگون سرزند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند

ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند

در زوال خویش چون خورشید می سوزد نفس

مهر خود از نامجویان هر که بالا می زند

می کند طی راه چندین ساله را در یک قدم

راه پیمایی که پشت پا به دنیا می زند

چون خروس بی محل بر تیغ می مالد گلو

هر که در بزم بزرگان حرف بیجا می زند

در دل شیرین به زور دست نتوان جای کرد

تیشه بیجا کوهکن بر سنگ خارا می زند

باخت سر زلف ایاز از سرکشی با خسروان

دل سیه بر دولت خود عاقبت پا می زند

بیقراری در حریم وصل عاشق را بجاست

موج، پیچ و تاب در آغوش دریا می زند

هر که بردارد به دوش از بردباری بار خلق

سینه چون کشتی به دریا بی محابا می زند

سوخت مجنون مرا سودا و عشق سنگدل

همچنان بر آتشم دامان صحرا می زند

می کند ضبط نفس در زیر آب زندگی

صائب از تیغ شهادت هر که سروا می زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

اهل همت جنس خواری را به عزت می خرند

خاک راه را از تهیدستان به قیمت می خرند

از کسادی نیشکر انگشت حسرت می مکد

مردم از کام مگس شهد حلاوت می خرند

آه از این افسردگان، فریاد ازین دلمردگان

شمع کافوری پی گرمی صحبت می خرند

با کباب تر نمک را التیام دیگرست

سینه مجروحان به جان شور قیامت می خرند

ناامید از آبروی جبهه خجلت مباش

کاین متاع ناروا را در قیامت می خرند

حج خریدن در دیار عشقبازان رسم نیست

هر که مرد اینجا، برای او شهادت می خرند

گوهر سیراب را صائب درین خاک سیاه

گر به نرخ خاک بفروشی، به نفرت می خرند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زند

چون سر منصور مهر خویش بر بالا زند

پشت پا بر جسم زد جان تا هوای عشق کرد

جامه را بخشد به ساحل هر که بر دریا زند

از که دیگر می توان چشم نوازش داشتن؟

چون تجلی سنگ بر هنگامه موسی زند

کند سازد تیغ دشمن را سپر انداختن

بحر در شورش بود تا غرقه دست و پا زند

دامن دشت قناعت باغ و بستان من است

می تپم گر گل کسی بر خار این صحرا زند

بر نیاید دوزخ سوزان به روی سخت ما

طاعت ما را مگر ایزد به روی ما زند

چون قلم شق در سر فرهاد سنگین دل فتاد

این سزای آن که ناحق تیشه بر خارا زند

عشق و تعمیر دل عاشق، چه امیدست این؟

بخیه چون سیلاب بر چاک دل دریا زند؟

سر به یک بالین فرو ناید غیوران را، مگر

دار دیگر عشق از بهر فنای ما زند

کلک گوهر بار صائب چون گهرریزی کند

گوشها چون گوش ماهی غوطه در دریا زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

در دل شب هر که جامی از می احمر زند

صبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند

وقت رفتن زردرویی می برد با خود به خاک

هر که چون خورشید تابان حلقه بر هر در زند

بایدش اول به گردن خون صدبلبل گرفت

کوته اندیشی که در گلزار گل بر سر زند

داغ محرومی بر آرد دود از خرمن مرا

شمع چون پروانه را آتش به بال و پر زند

ناامیدی را به خود خواند به آواز بلند

جز در دل حلقه هر کس بر در دیگر زند

آب حیوان شهنشاهان بود اجرای حکم

قطره بیهوده در ظلمات اسکندر زند

خشک چون موج سراب از شوره زار آید برون

غوطه گر لب تشنه دیدار در کوثر زند

طی شد ایام جوانی از بناگوش سفید

شب شود کوتاه چون صبح از دو جانب سرزند

سگ به یک در قانع از درها شد و نفس خسیس

حلقه دم لا به هر دم بر در دیگر زند

صائب از تیغ زبان هر جا شود گوهرفشان

مهر خاموشی به لب شمشیر از جوهر زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100388
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث