به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پیش ابر نوبهاران چون صدف لب وا کند

شور غیرت زندگی را تلخ بر دریا کند

زود عالم را کند زنگار در چشمش سیاه

هر که چون آیینه عیب خلق را پیدا کند

می دهد داد سراسر، دشت پیمای جنون

گر غبار خاطرم را دامن صحرا کند

می کند تأثیر در دلهای سنگین اشک و آه

آب و آتش جای خود در سنگ و آهن وا کند

نیست میدان جنون ما جهان تنگ را

کشتی طوفانی ما رقص در دریا کند

شاهد آیینه رخساری درین بازار نیست

طوطی ما را مگر ذوق سخن گویا کند

سرو سرتاپا زطوق قمریان گشته است چشم

تا مگر نظاره آن قامت رعنا کند

لاله زاری شد به چشم من جهان از نور عشق

کیمیای شعله خس را آتشین سیما کند

با من رسوا چه سازد پرده سوزیهای حسن؟

ساده لوح آن کس که خواهد مشک را رسوا کند

شمع کافوری فروزد پیش راه جان من

چون به قصد کشتن من آستین بالا کند

گفتم از خط رحم او افزون شود، غافل که خط

جوهر دیگر فزون بر تیغ استغنا کند

تا نفس را راست سازد بلبل آتش زبان

کلک صائب می تواند صد غزل انشا کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

آه ازان روزی که عاشق شکوه را سروا کند

مهر بردارد زلب دیوان محشر وا کند

گل درین گلزار می ریزد زاستغنا به خاک

نامه ما را که از بال کبوتر وا کند؟

می توان زیر فلک آهی به کام دل کشید

بال اگر در بیضه فولاد، جوهر وا کند

بر شکوه دل فلک در غنچه خسبی تنگ بود

آه ازان روزی که این سیمرغ شهپر وا کند

فرد شب را گرچه از مشق گنه کردم سیاه

مد آهی می کشم چون صبح دفتر وا کند

گوهر دل تا بود در قید تن ناسفته است

از صدف بیرون چو آید چشم گوهر وا کند

من گرفتم بحر سر تا پا شود ناخن زموج

نیست ممکن عقده ای از کار گوهر وا کند

کاروان شوق هیهات است از هم بگسلد

موج در هر جنبشی آغوش دیگر وا کند

هر طرف موری کمند جذبه ای چین کرده است

در نیستان چون میان خویش شکر وا کند؟

دستگاه شکوه ما نیست این غمخانه را

دل مگر این بار در صحرای محشر وا کند

زین جهان نگشود کار دل، مگر این عقده را

ناخن ماه نو و دندان اختر وا کند

شد زخط سبز، لعل یار صاحب دستگاه

بال پروازی مگر از اوج، شهپر وا کند

شوق عالم گرد در جایی نمی گیرد قرار

ابر هر دم بال در صحرای دیگر وا کند

حسن عالم سوز را دود سپندی لازم است

چشم هیهات است در بزم تو مجمر وا کند

شکوه دل را به آه سرد صائب می برم

غنچه در پیش نسیم صبح دفتر وا کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند

سیر با استادگی در عالم بالا کند

از دل پرخون بود در گریه چشم من دلیر

دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند

کار چون افتاد شیرین، کارفرما می شود

تیشه فرهاد ممکن نیست سر بالا کند

درفشاندن گر کند تقصیر از دون همتی است

هر که احسان همچو ابر از کیسه دریا کند

منع دلهای دونیم از ناله کردن مشکل است

شق زبان خامه لب بسته را گویا کند

می کند یاد گرانجانان سبک چون برگ کاه

قاف اگر گاهی گرانی بر دل عنقا کند

می تواند کرد بر گردن فرازان سروری

هر که در هنگام ریزش خنده چون مینا کند

نیست عیب خویش دیدن کار هر نادیده ای

سرمه توفیق تا چشم که را بینا کند

این دم گرمی که من از چرب نرمی دیده ام

نخل مومین می تواند ریشه در خارا کند

شهر زندان می شود صائب به چشم وحشتم

گردبادی چون نفس را راست در صحرا کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

می به جرأت در قدح در پای خم مینا کند

دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند

از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز

بید مجنون را میسر نیست سر بالا کند

می کند همواری من خصم را شیرین زبان

زنگ را آیینه ام چون طوطیان گویا کند

رهنورد شوق را منزل شود سنگ فسان

موج هیهات است در ساحل میان راوا کند

نفس سرکش گردد از اقبال دنیای خسیس

مشت خاری آتش افسرده را رعنا کند

سر گرانی لازم حسن است در هر صورتی

نقش شیرین تا چه خونها در دل خارا کند

آن که مصرف می کند پیدا برای سیم و زر

کاش نقد وقت را هم مصرفی پیدا کند

گر نپردازد به حال سینه درد و داغ عشق

کیست صائب این زمین مرده را احیا کند؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

عشق شورانگیز اگر جا در دل خارا کند

کعبه را چون محمل لیلی جهان پیما کند

در سر اندیشه او عقل آخر سرگذاشت

در دل دریا شناور چند دست و پا کند؟

جرأت بر گرد سر گردیدن شکر کجاست؟

من گرفتم مور عاجز بال و پر پیدا کند

جان مشتاقان به پابوس قیامت می رسد

یار بی پروای ما تا آستین بالا کند

از لباس ظاهر آزادم، سبکدستی کجاست

کز سرم اندیشه دستار را هم وا کند

رتبه آزادگی بنگر که نخل میوه دار

از حجاب سرو نتوانست سر بالا کند

در فضای لامکان از تنگی جا شکوه داشت

دل چه بال و پر درین دامان صحرا واکند؟

شیخ شهر از گوشه گیری شهره آفاق شد

سر به جیب خاک بردن دانه را رسوا کند

سوزن عیسی تواند لاف بینایی زدن

رشته سردرگم ما را اگر پیدا کند

تیغ بردارد به انداز سرش هر موجه ای

خودنمایی چون حباب آن کس که در دریا کند

گرنگردد از شنیدن طبع اهل دل ملول

صائب از هر قطره خون دفتری انشا کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

می پرستان در بهشت نقد ساغر می کشند

دور گردان انتظار آب کوثر می کشند

خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند

ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند

حسن را با بی سروپایان بود روی نیاز

ذره ها از پنجه خورشید ساغر می کشند

خامشان را هست در میخوارگی ظرف دگر

ماهیان از بی زبانی بحر بر سر می کشند

غافل از شیرینی گفتار خود افتاده اند

طوطیان از ساده لوحی ناز شکر می کشند

پاکبازانی که دست از رشته جان شسته اند

بی تکلف بحر را چون موج در بر می کشند

می رسانند از دل دریا به ساحل نامه ها

موجها گاهی زدست بحر اگر سر می کشند

چون صدف لب پیش ابر نوبهاران باز کن

کآبرو را با گهر اینجا برابر می کشند

حسن عالمسوز را بی پرده دیدن مشکل است

شعله رویان روغن از چشم سمندر می کشند

در ترازو عارفان را نیست صائب سنگ کم

کعبه و بتخانه را اینجا برابر می کشند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

پرده پوشی عشق عالمسوز را پیدا کند

پرده تبخال تب را بیشتر رسوا کند

خرده راز محبت می شکافد سینه را

این شرار شوخ کار تیشه با خارا کند

بر نیاید هر تنک ظرفی به حفظ راز عشق

باده پرزور کار سنگ را مینا کند

تنگدستی نفس سرکش را شود رهبر به حق

ابر چون بی آب گردد روی در دریا کند

کی خیالش می شود در دل مصور بی نقاب؟

حسن محجوبی که بر آیینه استغنا کند

نیست از عرض تجمل تنگ چشمان را گزیر

دانه صد تیغ زبان در خوشه ای پیدا کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

شانه چون بر زلف خود آن عنبرین مو می زند

در بیابان داغهای لاله را بو می زند

در تپیدنهای دل عاشق ندارد اختیار

بال و پر در شیشه دل آن پریرو می زند

همچو مژگان هر که را دل می دهد آن چشم مست

بی محابا سینه بر شمشیر ابرو می زند

سرو را در حلقه آغوش دارد گرچه تنگ

نعل وارون همچنان قمری زکوکو می زند

عاشقان پنهان نمی سازند داغ عشق را

هر که از فرماندهان شد مهر بر رو می زند

از نزول آیه رحمت بود در پیچ و تاب

هر که زیر تیغ جانان چین بر ابرو می زند

از نظر بازان نگردد حسن اگر صائب تمام

گرد مجنون حلقه از بهر چه آهو می زند؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

 

دامن آنها کز گرانجانان دنیا می کشند

بار کوه قاف آسان همچو عنقا می کشند

همچو بار طرح می باشند بر دلها گران

شوره پشتانی که دست از کار دنیا می کشند

می کشند آنان که خار از پاچو سوزن خلق را

سر برون از یک گریبان با مسیحا می کشند

می دهندش همچو مژگان جا به چشم خویشتن

عاشقان گر خار راه عشق از پا می کشند

حسرت عشاق افزون می شود در عین وصل

موجها خمیازه در آغوش دریا می کشند

گرچه لیلی عمرها شد تا ازین صحرا گذشت

آهوان گردن همان بهر تماشا می کشند

داده ام تا نسبت آن قامت موزون به سرو

قمریان از جلوه اش ناز دو بالا می کشند

نیست صائب رنگی از می زاهدان خشک را

گردنی از دور گاهی همچو مینا می کشند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

چون زتاب می رخت بر لاله پهلو می زند

غنچه در پیش گل روی تو زانو می زند

چون شود از عارضش آب طراوت موج زن

از خجالت دست خود آیینه بر رو می زند

از شبیخون خزان سنگش به مینا می خورد

باغ کز بادام خواب چارپهلو می زند

در خلاف وعده ابرویت سرآمد گشته است

در کجیها این ترازو راستی مو می زند

کیست تا همچشم یار شوخ چشم ما شود؟

هر نگاهش بر صف صد دشت آهو می زند

پاک طینت از حدیث سرد از جا کی رود؟

آب گوهر از صبا کی چین بر ابرو می زند؟

صائب از بس سینه را از مهر صیقل داده ایم

پیش ما صافی دلان آیینه زانو می زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100389
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث