به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ناله ای گیراتر از چنگ عقابم داده اند

گریه ای سوزانتر از اشک کبابم داده اند

از زر و سیم جهان گر دست و دامانم تهی است

شکر لله درد و داغ بی حسابم داده اند

سالها ته کرده ام زانو در آتش همچو زلف

تا به کف سر رشته ای از پیچ و تابم داده اند

خورده ام صد کاسه خون از دست گلهای چمن

تا چو شبنم ره به بزم آفتابم داده اند

گومکن نازک به من بالین مخمل پشت چشم

کز سر زانوی خود بالین خوابم داده اند

شیوه من نیست چون گردنکشان استادگی

سر چو موج از خوش عنانی در سرابم داده اند

یک جهان لب تشنه را بر من حوالت کرده اند

مشت آبی گر زدریا چون سحابم داده اند

سایل مغرورم، از قسمت ندارم شکوه ای

گشته ام ممنون به تلخی گر جوابم داده اند

گریه خونین زخرسندی شراب من شده است

تکیه گر بر روی آتش چون کبابم داده اند

پرده شرم است سد راه، ورنه گلرخان

رخصت نظاره زان روی نقابم داده اند

کرده اند ایمن زبیداد غلط خوانان مرا

جا اگر بر طاق نسیان چون کتابم داده اند

با دهان خشک قانع شو که من مانند تیغ

غوطه در خون خورده ام تا یک دم آبم داده اند

تا قیامت پایم از شادی نیاید بر زمین

رخصت پابوس تا همچون رکابم داده اند

آب حیوان را کند همکاسه بد ناگوار

تنگ ظرفان توبه صائب از شرابم داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

عشق بالا دست وجان بیقرارم داده اند

ساغر لبریز و دست رعشه دارم داده اند

آفتاب عالم افروزم که از بیم گزند

نیل چشم زخم ازین نیلی حصارم داده اند

از سر هر خار صد زخم نمایان خورده ام

تا دم جان بخش چون باد بهارم داده ام

گرچه چون مژگان تهیدستم زاسباب جهان

همتی چون گریه بی اختیارم داده اند

چون نباشم منفعل از صورت کردار خویش؟

با همه زشتی دوصد آیینه دارم داده اند

گر ببازم هر دو عالم را پشیمان نیستم

بوالعجب دست و دلی در این قمارم داده اند

چون گذارم دامن بی اعتباری را زدست؟

من که عمری خاکمال اعتبارم داده اند

از رگ من نیشتر بی رنگ می آید برون

تنگ چشمان جهان ازبس فشارم داده اند

نزل خاصان است درد و داغ این مهمانسرا

با چه استحقاق داغ بی شمارم داده اند؟

کار من صائب چنین از بدگمانی درهم است

ورنه در روز ازل سامان کارم داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند

بنگر این آیینه از بهر چه کارت داده اند

توشه ای چون پاره دل بر میانت بسته اند

مرکبی چون ابلق لیل و نهارت داده اند

چون پذیرند از تو عذر لنگ، کز بهر سفر

بادپایی همچو جان بیقرارت داده اند

از گرانی لنگر دریای امکان کرده ای

کشتی جسمی که از بهر گذارت داده اند

تا به کی در پوستین بیگناهان افکنی؟

این سگ نفسی که از بهر شکارت داده اند

دیگری دارد عنانت را چو طفل نوسوار

گرچه در ظاهر عنان اختیارت داده اند

در گشاد غنچه دلهای خونین صرف کن

این دم گرمی که چون باد بهارت داده اند

سرمپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه دار

کز برای دیگران این برگ و بارت داده اند

آنچه نتوان یافت با صد انتظار از کام دل

کام بخشان فلک بی انتظارت داده اند

گرچه در ظاهر اسیر چاردیوار تنی

رخصت جولان برون زین نه حصارت داده اند

چند چون نادیدگان دام تماشا می کنی؟

حلقه چشمی که بهر اعتبارت داده اند

از فراموشی به فکر کار خویش افتاده ای

ورنه در روز ازل سامان کارت داده اند

در گره تا چند خواهی بستن از طبع لئیم؟

خرده جانی که از بهر نثارت داده اند

می توانی دوزخ خود را بهشتی ساختن

کوثر نقدی زچشم اشکبارت داده اند

طفل و بازیگوش و بی پروا و خام و سرکشی

زان به دست گوشمال روزگارت داده اند

(یوسف این حسن بسامان ترا هرگز نداشت

نیل چشم زخم ازین نیلی حصارت داده اند)

بال پرواز ترا هر چند صائب بسته اند

شکر لله خاطر معنی شکارت داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

بهر قطع گفتگو تیغ زبانت داده اند

تو گمان داری که از بهر بیانت داده اند

مهر زن بر لب چو مینا، معرفت کم خرج کن

از چه رو بنگر به این تنگی دهانت داده اند

شارع عام دو صد گفتار باطل کرده ای

رخنه سهلی که از بهر بیانت داده اند

چهره پردازان ترا پرگو اگر می خواستند

از چه رو پیمانه ای همچون دهانت داده اند؟

پرده پوشیده رویان حقایق را مدر

ره چو باد صبح اگر در گلستانت داده اند

طفل را از بیضه عنقا تسلی کرده اند

عافیت در زیر گردون گر نشانت داده اند

گریقین گردد ترا، خواهی زخجلت آب شد

آنچه از الوان نعمت بی گمانت داده اند

تا ببینندت چه می سازی درین عبرت سرا

چند روزی سر برای امتحانت داده اند

شکر حق کن، ذکر حق بشنو درین بستانسرا

چون گل و سوسن ازان گوش و زبانت داده اند

گر توانی سیر در مصر وجود خویش کرد

جنس یوسف کاروان در کاروانت داده اند

از تو می بالد به خود صد پیرهن مصر وجود

کز عزیزی این جهان و آن جهانت داده اند

پا منه از راه بیرون همچو طفل نی سوار

گر به ظاهر در کف خواهش عنانت داده اند

زیر بال توست دولتها دل خود را مخور

چون هما روزی اگر از استخوانت داده اند

شکوه از بی حاصلی چون سرو کفر نعمت است

خط آزادی ز تاراج خزانت داده اند

آب اگر بر آتش شهوت زنی همچون خلیل

در دل دوزخ بهشت جاودانت داده اند

گر نمی خواهند کز زیر فلک بیرون روی

جا چرا چون تیر در بحر کمانت داده اند؟

چون سکندر با سیاهی صلح کن از آب خضر

کز فراق دوستان خط امانت داده اند

نیست ممکن پخته گردد بی دویدن اسب خام

سرمکش چندی گر از خامی عنانت داده اند

چند فرمانبر ترا ای بنده فرمان پذیر

از حواس آشکارا و نهانت داده اند

صائب از همصحبتان بگذر به تنهایی بساز

کز قلم در کنج خلوت همزبانت داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند

دست رستم را به تدبیر تنزل بسته اند

از ثبات پای خود لنگر به دست آورده اند

بادبان بر کشتی خود از توکل بسته اند

در چه ساعت در چمن رنگ محبت ریختند؟

غنچه ها یکسر کمر در خون بلبل بسته اند

تا زیاجوج هوس باشند ایمن گلرخان

سد آهن در ره از تیغ تغافل بسته اند

صائب امشب در چمن چندان که خواهی عیش کن

روی گل وا کرده اند و چشم بلبل بسته اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

 

حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند

چشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند

سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بود

حسن را در پرده عصمت نگهبانی نماند

تازه رویان گلستان غنچه پیشانی نشدند

در بساط لاله و گل روی خندانی نماند

سینه روشندلان در گرد کلفت شد نهان

طوطی ما را برای حرف میدانی نماند

کرد ازبس سرمه سایی نغمه زاغ و زغن

عندلیب خوش نوایی در گلستانی نماند

پاک شد از آه خون آلود لوح سینه ها

در سفال خشک مغز خاک، ریحانی نماند

کوه درد ما بساط آفرینش را گرفت

از برای دل تهی کردن بیابانی نماند

صبح دارد فیض خود را از سحر خیزان دریغ

قطره ای شیر کرم در هیچ پستانی نماند

در بساط آسمان از چشم شور روزگار

از رگ ابر بهاران مد احسانی نماند

سینه مجنون ما شد خارزار آرزو

در میان نی سواران برق جولانی نماند

دست ما و دامن شبها، که در روی زمین

از برای دادخواهی طرف دامانی نماند

مژده باد سحر با گل نمی دانم چه بود

اینقدر دانم درستی در گریبانی نماند

جز حواس ما که هر ساعت به جایی می رود

چهره آفاق را زلف پریشانی نماند

بس که خشکی دیدم از بخت سیاه خویشتن

صائب از ابر سیه امید بارانی نماند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

آبها آیینه سرو خرامان تواند

بادها مشاطه زلف پریشان تواند

رعدها آوازه احسان عالمگیر تو

ابرها چتر پریزاد سلیمان تواند

شاخ گلها دست گلچین بهارستان تو

غنچه ها از زله بندان سر خوان تواند

سروها از طوق قمری سربسر گردیده چشم

دست بر دل محو شمشاد خرامان تواند

قدسیان پروانه شمع جهان افروز تو

آسمانها طوطیان شکرستان تواند

شب نشینان عاشق افسانه های زلف تو

صبح خیزان واله چاک گریبان تواند

سبزپوشان فلک چون سرو با این سرکشی

سبزه خوابیده طرف گلستان تواند

نافه های مشک کز سودا بیابانی شدند

از هواخواهان زلف عنبر افشان تواند

بی نیازانی که بر فردوس دست افشانده اند

در هوای چیدن سیب زنخدان تواند

از گداز عشق، دلهایی که نازک گشته اند

پرده فانوس شمع پاکدامان تواند

سینه هایی کز خس و خار علایق پاک شد

شاهراه جلوه سرو خرامان تواند

آتشین رویان که می بردند از دلها قرار

چون سپند امروز یکسر پایکوبان تواند

چون صدف جمعی که گوهر می فشاندند از دهن

حلقه در گوش لب لعل سخندان تواند

خوش خرامانی که زیر پا نکردندی نگاه

همچو نقش پا سراسر محو جولان تواند

مغزهایی کز پریشانی به خود پیچیده اند

گردباد دامن پاک بیابان تواند

صائب افکار تو دل را زنده می سازد به عشق

زین سبب صاحبدلان جویای دیوان تواند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

اهل همت بحر را از خار و خس پل بسته اند

گوشه دامان به دامان توکل بسته اند

در گلستانی که غیرت باغبانی می کند

روی گل وا کرده اند و چشم بلبل بسته اند

از غبار لشکر خط خال رو گردان شود

خوش دلی این غافلان بر زلف و کاکل بسته اند

فیض یکرنگی تماشاکن که گلچینان باغ

بارها از بال بلبل دسته گل بسته اند

بر سفر کردن درین زودی دلیل روشن است

این که از شبنم جرس بر محمل گل بسته اند

بر نیامد شور صائب از شکرزار سخن

تا زبان طوطی خوش حرف آمل بسته اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

 

بدعت برگرد سرگشتن گر از پروانه ماند

دور گردیها زمعشوق از من دیوانه ماند

من که صد میخانه می کردم تهی در یک نفس

زان لب میگون دهانم باز چون پیمانه ماند!

گریه ام در دل گره شد، ناله ام بر لب شکست

وای بر قفلی که مفتاحش درون خانه ماند

از گرفتاری به آسانی بریدن مشکل است

بلبل ما در قفس نه بهر آب و دانه ماند

عمر رفت و راز عشق از دل نیامد بر زبان

در حجاب لفظ کوته معنی بیگانه ماند

بعد ایامی که آمد دامن زلفش به دست

پنجه من خشک از حیرت چو دست شانه ماند

مرگ عاشق عمر جاویدان بود معشوق را

مد شمع از دفتر بال و پر پروانه ماند

از شراب جان ما صائب رگ خامی نرفت

گرچه چندین اربعین این باده در میخانه ماند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

از هجوم اشک دل در چشم خونپالا نماند

در قفس از جوش گل از بهر بلبل جا نماند

شوق دل را از حریم چشم تر بیرون کشید

کشتی ما از سبکباری درین دریا نماند

تا خط بغداد جامم را ز می لبریز کرد

خونبهای توبه ام در گردن مینا نماند

از قماش پیرهن بی جلوه یوسف چه ذوق؟

شیشه خالی بزن بر سنگ چون صهبا نماند

چند ریزد صائب از کلک تو ابیات بلند؟

در بیاض سینه احباب دیگر جا نماند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100386
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث