به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آسمان از برق آهم دست و پا را گم کند

شور اشک من نمک در دیده انجم کند

از بهشت جاودان آورد آدم را برون

تا چه با اولاد آدم خوردن گندم کند

هر که را پهلوی چربی هست از خوان نصیب

از مروت نیست پهلو خالی از مردم کند

زندگی را تلخ سازد پختگی بر کاملان

باده تا نارس بود جوش طرب در خم کند

نیک و بد یکسان بود پیش سپهر سنگدل

نیست ممکن آسیا فرق جو از گندم کند

پرده ناموس خود را می درد بیش از کسان

کوته اندیشی که چون عقرب علم از دم کند

می تواند چین ز ابروی بخیلان دور کرد

هر که با دندان گره باز از دم کژدم کند

از صراط المستقیم شرع پا بیرون منه

چون گسست از رشته سوزن زود خود را گم کند

نیست صائب مطلب هر کس که شهرت از سلوک

در زمین نرم چون ریگ روان پی گم کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

تا به کی گرد کدورت زیر دیوارم کند؟

عشق کو تا از غم عالم سبکبارم کند

با خیال یار در یک پیرهن خوابیده ام

بر ندارد سر زبالین هر که بیدارم کند!

شد ز زنگ سینه من ناخن صیقل کبود

سعی خاکستر چه با آیینه تارم کند؟

چون رگ سنگ است از خواب گران مژگان من

سیلی دوران عجب دارم که بیدارم کند

عاشقان با درد از روز ازل خو کرده اند

درد بیدردی مگر صائب خبردارم کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

باطلان را گفتگوی حق اثر در دل کند

آب شیرین گر زمین شور را قابل کند

چون جواب تلخ از احسان خود باشد خجل

بحر را همت اگر در دامن سایل کند

نعل در آتش گذارد هر که را درد طلب

هفتخوان چرخ را چون آه یک منزل کند

باده لعلی نماید در صراحی خویش را

خون ما چون سرکشی از گردن قاتل کند؟

خط مشکین در فسون بیهوده می سوزد نفس

نیست ممکن سحر چشم یار را باطل کند

از گرانسنگی سبک جولان شود سیل ضعیف

روح را خواب گران در سیر مستعجل کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

خط مگر با آن لب میگون مرا همدم کند

زور این می را مگر بیهوشدارو کم کند

گرچه دارد حجت ناطق زعیسی در کنار

گفتگوی منکران خون در دل مریم کند

گر بود طوطی، که زنگ خاطر من می شود

هر که را با خویش آن آیینه رو محرم کند

سبزه خاکش برآید سرمه آلود از زمین

عشق هر کس را به اسرار نهان محرم کند

خون کند کفران نعمت باده را در ساغرش

هر که با جام سفالین یاد جام جم کند

اشک بلبل را به دامن رهنمایی کند

گل ز روی لطف اگر دلجویی شبنم کند

هر که صائب نرگس خندان او را دیده است

چشم آهو را خیال حلقه ماتم کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

هر که قطع راه مطلب در رکاب دل کند

هفتخوان چرخ را چون آه یک منزل کند

خاک در دستش بود، چون باد، هنگام رحیل

هر که اوقات گرامی صرف آب و گل کند

هر که می داند به سعی این راه را نتوان برید

خواب در هر جا که سنگینی کند منزل کند

از میان حرص هیهات است بگشاید کمر

مور اگر از خوشه چینی خرمنی حاصل کند

از جواب تلخ در میزان همت کمترست

بحر را منعم اگر در دامن سایل کند

آفت سرسبزی از مور و ملخ افزونترست

دانه ما خواب آسایش مگر در گل کند

خودنمایی در میان بحر کردن مشکل است

موج ازان صائب تلاش صحبت ساحل کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:48 AM

نه همین بر قلب ایمان یا دل ما می زند

دزد خال او شبی خود را به صد جا می زند

جام چون خالی شود سر می نهد در پای خم

ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند

اینقدرها شوربختی را اثر می بوده است؟

می شود هشیار هر کس باده با ما می زند

جان مشتاقان نمی سازد به زندان بدن

وحشی ما زود بر دامان صحرا می زند

کشتن ما نیست مطلب از شکست آستین

دامنی بر آتش بیتابی ما می زند

گرچه هر بندم زبار درد کوه آهنی است

باز عشق بدگمانم بند بر پا می زند

مدتی شد خط او فرمان عزل آورده است

همچنان خال لب او مهر بالا می زند

می تواند گل زروی دولت بیدار چید

هر که چون صائب می روشن به شبها می زند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

 

چون به یاد آشیان مرغم صفیری سر کند

دانه را سازد سپند و دام را مجمر کند

ناله من این چنین پست از فضای عالم است

شعله ام ضبط نفس از تنگی مجمر کند

هر رگم چون برق می تابد ز زیر ابر جسم

خون گرم من نمی دانم چه با نشتر کند

نامه اعمال چون برگ خزان ریزد به خاک

آه سردم گر گذاری بر صف محشر کند

قطره ای اشک مروت نیست در چشم سحاب

دانه امید ما از خاک چون سر بر کند؟

صبح از رویش دهد خورشید تابان چشم آب

چون گل از شبنم دل شب هر که چشمی تر کند

خشت خم سر کله با خورشید تابان می زند

پرتو این می دهان شیشه را خاور کند

روزگار غنچه خسبی خوش کز استغنای فقر

همچو عنقا بوریای خود زبال و پر کند

گر کند تیغ نگاه خویش بر مو امتحان

ساده رو آیینه را از طره جوهر کند

راز دل گاهی به خاموشی نهان ماند که موم

پرده داری پیش چشم روزن مجمر کند

گرنه صائب داغدار از رفتن پروانه است

شمع خاکستر چرا در انجمن بر سر کند؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

عشق خوش سودا کف بی مغز را عنبر کند

آه را ریحان، سرشک تلخ را گوهر کند

خار در پیراهنش می ریزد از زخم زبان

عشق هر کس را که می خواهد زبان آور کند

شد دل افشاری فزون از حلقه گشتن زلف را

دام را بسیاری روزن سیه دلتر کند

می کند از مهربانی شیر مادر را زیاد

طفل بدخو هر قدر خون در دل مادر کند

در رگ جان هر که را چون رشته پیچ و تاب هست

بی کشاکش سر برون از روزن گوهر کند

شبنم از همت به خورشید بلند اختر رسید

چون بلند افتاد همت کار بال و پر کند

تا نگردد استخوانم توتیا، آن سنگدل

نیست ممکن درد سنگین مرا باور کند

در دل سخت تو را هم نیست، ورنه آه من

ریشه محکم در دل فولاد چون جوهر کند

رنگ عشق تازه ای ریزد زدلسوزی به خاک

شمع اگر پروانه را یک مشت خاکستر کند

کی غم همراه دارد هر که در منزل رسید؟

خضر چون سیراب شد کی یاد اسکندر کند؟

استخوان را کرد صائب در تن من جوی شیر

خون گرم من نمی دانم چه با نشتر کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

رخنه سیل اشک من در سد اسکندر کند

خون گرمم ریشه در فولاد چون جوهر کند

مهر خاموشی چه سازد با دل بیتاب من؟

سنگ خارا را شرار شوخ من مجمر کند

از حدیث تلخ ناصح شد گرانتر خواب من

بادبان را کشتی پربار من لنگر کند

حاصل تن پروری غیر از گداز روح نیست

چربی پهلوی گوهر رشته را لاغر کند

مبتلای شش جهت را چاره جز تسلیم نیست

رخنه زور نقش هیهات است در ششدر کند

سینه چون بی آرزو شد روضه جنت شود

دل چو گردد آب، کار چشمه کوثر کند

ناقصان را خلق خوش سازد ز ارباب کمال

در نظرها عیب خامی را هنر عنبر کند

آرزوی آب حیوانش شود صورت پذیر

روی در آیینه زانو گر اسکندر کند

حرص صائب تلخ دارد زندگانی را به مور

ورنه اکسیر قناعت خاک را شکر کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

هر که چین منع از ابروی دربان وا کند

از دم عقرب گره را هم به دندان وا کند

گوهر شهوار گردد آبرو چون شد گره

کس چه لازم چون صدف لب پیش نیسان وا کند؟

می توان در گوشه عزلت به خود پرداختن

یوسف ما را مگر دل چاه و زندان وا کند

اختر اقبال خال و خط بلند افتاده است

جای خود را مور در دست سلیمان وا کند

مهره گل گردد از گرد کسادی آفتاب

هر کجا حسن گلوسوز تو دکان وا کند

در دل پرناوک من نیست جای عشق، تنگ

برق جای خویش آسان در نیستان وا کند

هر که دست خود کند پیش تهیدستان دراز

بر امید میوه زیر سرو دامان وا کند

می کند بی خانمان چندین دل آشفته را

عقده ای هر کس ازان زلف پریشان وا کند

هرگز از مژگان گشادی دیده ما را نشد

کی گره از کار دریا دست مرجان وا کند؟

نوبهار برق جولان بلبل ما را نداد

آنقدر فرصت که بالی در گلستان وا کند

شرم رخسار تو گلها را سراسر غنچه کرد

پیش دیوان قیامت کیست دیوان وا کند؟

خنده رویان چمن سر در گریبان می کشند

در گلستانی که یار ما گریبان وا کند

می شود ملک سلیمان، خانه ای چون چشم مور

گر در دل میزبان بر روی مهمان وا کند

از هوای تر شود آیینه ما بی غبار

رشته باران گره از کار مستان وا کند

در فضای لامکان از غنچه خسبان بود دل

بال و پر چون در سپهر تنگ میدان وا کند؟

می تواند سرمه در کار سخن سنجان کند

هر که صائب بال شهرت در صفاهان وا کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:42 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5102034
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث