به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از لبش آنها که خود را در شراب افکنده اند

خویش را از آب حیوان در سراب افکنده اند

تا گل رخسار شبنم خیز او را دیده اند

عندلیبان مهر گل را بر گلاب افکنده اند

سر به معشوق حقیقی می کشد عشق مجاز

زین سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند

خاکسارانی که راه عشق را طی کرده اند

آسمانها را مکرر در رکاب افکنده اند

قطره هایی کز سرانجام فسردن آگهند

از صدف خود را در آغوش سحاب افکنده اند

جز ره باریک دل در دامن دشت وجود

تا نظر جولان کند دام سراب افکنده اند

هوشیاران می رمند از چشم شیر حادثات

میکشان صدره بر این آتش کباب افکنده اند

ساده لوحانی که دل بر قصر دولت بسته اند

دست خود چون موج بر دوش حباب افکنده اند

چون نخیزد شور محشر صائب از گفتارشان؟

اهل معنی کم نمک در چشم خواب افکنده اند؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

وقت جمعی خوش که دفتر را در آب افکنده اند

مهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده اند

کرده اند آنها که خود را در چمن گردآوری

سر چو شبنم در کنار آفتاب افکنده اند

ساده لوحانی که دارند از جهان راحت طمع

دام بهر صید در بحر سراب افکنده اند

رهبر عشق حقیقی می شود عشق مجاز

زین سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند

شستشوی دیده منظورست بهر دیدنش

عشقبازان گر نظر بر آفتاب افکنده اند

تا زخود پهلو تهی روشن ضمیران کرده اند

آسمان را چون مه نو در رکاب افکنده اند

غافل از افسانه نتوان کرد اهل عشق را

کز دل روشن، نمک در چشم خواب افکنده اند

موی آتش دیده گردیده است مژگانها تمام

تا زروی آتشین او نقاب افکنده اند

کوته اندیشان که دل بر قصر دولت بسته اند

دست خود چون موج بر دوش حباب افکنده اند

هوشیاران صائب از دوزخ محابا می کنند

میکشان صدره بر این آتش کباب افکنده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

خشم را روشندلان در حلم پنهان کرده اند

آتش سوزنده را بر خود گلستان کرده اند

چشم خود جمعی که از رخسار نیکو بسته اند

پیش یوسف در بغل آیینه پنهان کرده اند

چون صدف آنان کز انجام قناعت آگهند

صلح از دریا به آب چشم نیسان کرده اند

عشقبازان از صفای دیده های پاک بین

خانه آیینه را بر حسن زندان کرده اند

پنجه خونخواهی مرغان ناحق کشته است

آنچه نامش بهله این نازک میانان کرده اند

رخنه در ملک وجود از شوق سربازی کنند

گرلبی صاحبدلان چون پسته خندان کرده اند

درد و داغ عشق در زنجیر دارد روح را

شور مجنون را نظر بند این غزالان کرده اند

کاسه دریوزه شد ناف غزالان ختن

زلف مشکین که را یارب پریشان کرده اند؟

می پرستان فارغند از جستجوی آب خضر

صلح با آب خمار از آب حیوان کرده اند

تا رساند از صدف خود را به تاج خسروی

گوهر شهوار را زان روی غلطان کرده اند

گوهر شهوار گردیده است صائب قطره اش

هر که را در عالم ایجاد حیران کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

گلرخان از خون ما رخساره گلگون کرده اند

صدجگر افشرده تا یکجام پرخون کرده اند

از غبار خاکساری دیده رغبت مپوش

بر سر این خاک، ارباب نظر خون کرده اند

سهل باشد سر بر آوردن زجیب آسمان

زین قبا مردان به طفلی دست بیرون کرده اند

در نظر بازی سرآمد چون نباشند آهوان؟

مدتی زانوی خود ته پیش مجنون کرده اند

آنچه می پیچد درین دریا به خود، گرداب نیست

اشک ریزان حلقه ها در گوش جیحون کرده اند

جامه خاکستری از سوز دل پوشیده اند

قمریان تا مصرعی چون سرو موزون کرده اند

در بیابان جنون هر جا که جوش لاله ای است

عاشقان خاری زپای خویش بیرون کرده اند

عارفان صائب زسعدو نحس انجم فارغند

صلح کل با ثابت و سیار گردون کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:35 AM

از حجاب عشق دل از وصل او نومید ماند

روی مه ناشسته در سرچشمه خورشید ماند

عمر کوته می شود از دستگیری پایدار

در بساط زندگانی خضر از آن جاوید ماند

بیقراری خاک را وقت است بردارد زجای

بس که در زیر زمین دلهای پرامید ماند

از اثر دور نکونامان نمی گردد تمام

در جهان از فیض جام آوازه جمشید ماند

ناخن تدبیر سر از کار ما بیرون نبرد

زیر ابر تیره پنهان این هلال عید ماند

حسن نتوانست کردن خط مشکین را علاج

آخر این ابر تنک بر چهره خورشید ماند

صائب از داغ عزیزان خضر روز خوش ندید

وای بر آن کس که در قید جهان جاوید ماند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:30 AM

خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند

پسته ات را خوش نمک از شور محشر کرده اند

کاکلت را پیچ و تاب از زلف سنبل داده اند

شعله ات را صاف از بال سمندر کرده اند

نامه پردازان که از مضمون غیرت آگهند

در حرم هم سعی در خون کبوتر کرده اند

از ضعیفان گوشه چشم مروت وامگیر

فربه انصافان شکار صید لاغر کرده اند

از گناه میکشان خواهد گذشتن کردگار

چون شفیع خویشتن ساقی کوثر کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

 

از سپهر نیلگون خاکستر ما کرده اند

نه فلک را پرده دار اخگر ما کرده اند

پرده خواب است چون پروانه ما را سوختن

بستر ما را هم از خاکستر ما کرده اند

بحر لنگردار ما را نیست پروای حباب

این سبک مغزان عبث سردرسر ما کرده اند

نیست بر ما بار بیقدری که در مهد صدف

چون گهر گرد یتیمی بستر ما کرده اند

باده های صاف را پیشینیان پیموده اند

درد این نه شیشه را در ساغر ما کرده اند

چشم ما از شسته رویان موج کوثر می زند

سر برون این حوریان از منظر ما کرده اند

قطره ایم اما نمی آریم پای کم زبحر

شیشه ها قالب تهی از ساغر ما کرده اند

می دهد سد سکندر کوچه پیش تیغ ما

پیچ و تاب عشق را تا جوهر ما کرده اند

عندلیبانی کز ایشان باغ پرآوازه است

سر برون از بیضه در زیر پر ما کرده اند

بر زمین ناید زشادی پای ما چون گردباد

تا لباس خاکساری در بر ما کرده اند

نیست آه غمزدا در سینه صدچاک ما

مد احسان را برون از دفتر ما کرده اند

از سبک جولانی عمرست خواب ما گران

بادبان دیگران را لنگر ما کرده اند

عالم روشن سیه صائب به چشم ما شده است

تا زلال زندگی در ساغر ما کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

حسن را پوشیده در خط چون عنبر کرده اند

چشمه آیینه را خس پوش جوهر کرده اند

خاکساران محبت را به چشم کم مبین

گنجها را پادشاهان خاک بر سر کرده اند

رهنوردانی که از خود راه بیرون برده اند

خویش را فارغ ازین وضع مکرر کرده اند

رفته ام از دست بیرون تا درین دریای تلخ

استخوانم را به شیرینی چو گوهر کرده اند

جای حیرت نیست جسم ما اگر جان شد زعشق

اهل همت موم را بسیار عنبر کرده اند

تلخکامانی که دندان بر جگر افشرده اند

ساغر تبخاله را پر آب کوثر کرده اند

در چنین دریای بی زنهار، مردم چون حباب

بادبان کشتی خود دامن تر کرده اند

آرزوی خام مردم را به دوزخ می برد

عودهای خام را در کار مجمر کرده اند

از وجود ما چنین تیره است دریای حیات

ماهیان این آب روشن را مکدر کرده اند

سخت جانان بر حریر عافیت آسوده اند

چون شرر روشندلان از سنگ بستر کرده اند

نقد خود را از کسالت نسیه می سازند خلق

خود حسابان هر نفس را صبح محشر کرده اند

شعله رویان چون نمی گیرند در یک جا قرار

سینه ما را چرا همچشم مجمر کرده اند؟

چند در زیر فلک سرگشته باشم، سوختم

وقت جمعی خوش که در گرداب لنگر کرده اند

ذره ای از خار خار عشق فارغبال نیست

نی به ناخن مور را از عشق شکر کرده اند

از سخنهای تو صائب صفحه های ساده دل

دامن خود چون صدف لبریز گوهر کرده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

منت ایزد را که طبع بی نیازم داده اند

جان آگاه و زبان نکته سازم داده اند

گرچه دست و دامنم خالی است از نقد مراد

گوهر بی قیمتی چون امتیازم داده اند

کوتهی چون ناله نی نیست درانداز من

در خراش سینه ها دست درازم داده اند

گشته ام صد پیرهن نازکتر از موی میان

آتشین رویان زداغ از بس گدازم داده اند

در شکارستان عالم مدتی چون شاهباز

بسته ام چشم طمع، تا چشم بازم داده اند

از گریبان دو عالم دست کوته کرده ام

تا به کف سر رشته زلف درازم داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

ساده لوحانی که درد خود به درمان داده اند

دامن یوسف زدست از مکر اخوان داده اند

محرمان کعبه مقصود، از تار نفس

جامه احرام خود چون صبح سامان داده اند

یک گل بی خار گردیده است در چشمم جهان

تا مرا چون شبنم گل چشم حیران داده اند

نیست غافل عاشق از پاس ادب در بیخودی

عندلیب مست را سر در گلستان داده اند

ناله زنجیر دارد حلقه چشم غزال

تا من دیوانه را سر در بیابان داده اند

اهل دنیا حلقه بیرون در گردیده اند

همچو زنبور عسل تا خانه سامان داده اند

عارفان را شکوه ای از گردش افلاک نیست

اختیار کشتی خود را به طوفان داده اند

زیر بار منت گردون دو تا گردیده ام

همچو ماه نو مرا تا یک لب نان داده اند

گفتگوی ماست بی حاصل، وگرنه مور را

مزد گفتار از شکرخند سلیمان داده اند

از دل پرخون و آه آتشین و اشک گرم

آنچه می باید مرا صائب به سامان داده اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 26 خرداد 1395  - 11:29 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100390
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث