14 معصوم و گوناگون
بر سينه ي من نوشته بين الحرمين - نصف قلبم با ابالفضل،نصف ديگر با حسين
پنج شنبه 15 آبان 1393 

ای عشق! بوسه گاه لبت را به من بده

ای پرده شاعرم ،ادبت را به من بده!

یک ذرّه آفتاب ،چشیدم دلم گرفت

لطفاً شراب تلخ شبت را به من بده

بر خوان عشق، بنده ی ناشکر هستی ام

سیر از محبّتم، غضبت را به من بده

امروز من پیامبر قوم سایه ام

فردا جلال و جاه رَبَت را به من بده

بذری عمیق در دل یک انجماد آه!

بی تاب رویشم، طربت را به من بده

با«کوثر» امتحان کن، اگر سینه ام نسوخت

«تبت یدا ابی لَهَبَت » را به من بده

http://ashoora.persianblog.ir/

 



پنج شنبه 15 آبان 1393 

در سینه ی خود داغ فراوان دارد
آب است ولی آتش سوزان دارد
این ماه محرم است و این ابر دلم
ابری که تمام سال باران دارد   

http://ashoora.persianblog.ir/

 



پنج شنبه 15 آبان 1393 

1-

چون خونِ خدا، بیا مسلمان باشیم

یا حداقل، شبیه سلمان باشیم

مولا، سگ آستان نمی‌خواهد مَرد!

او کرده قیام، تا که «انسان» باشیم

2-

من خون خدا، شکوه بسم الله

گوینده‌ی «لا اِلهَ اِلا اللهَم»

در سینه اگر محبت من داری

ارباب مخوان مرا، که عبداللهم

بقیه در ادامه مطلب



پنج شنبه 15 آبان 1393 

هست در چشمِ عاشقان تا اشک

روضه آغـاز می شود بـا اشک

دست انـداخت و به نام عـلی

آمـد از پشتِ پـلک بـالا اشک

نـام اربـاب آمده کـه گذاشت

بعدِ یـک سـال پـا به دنیا اشک

نـام اربـاب آمـد و نـشنـاخت

بـاز در چشمِ مـن سـرا پـا اشک

پـس بـه نـامِ حسین مـی ارزد

دو سـه تـا قطره اش به دریا اشک

بـه امـیـدِ شـفـاعتـت هـم نـه!

از شـمـا ذکـرِ روضـه، از مـا اشک

بقیه در ادامه مطلب



پنج شنبه 15 آبان 1393 

آب را به روی بچه های آسمان بسته اند. لبهای زنها و کودکان خشکیده است. مرد مامور
می شود تا مشک آبی به اهل حرم برساند. مثل عقابی بر یالهای اسب سوار می شود و به
سمت دریا کشیده می شود.

فصل برگریزان است و مرد می‌ خروشد و برگ‌های زرد در زیر سمهای اسبش له می
شوند.
پشت سرش ابری سیاه سرفه می کند؛‌ پیش رویش دریایی تشنه منتظر ایستاده
است.
مرد با شتاب می‌تازد و راه در پشت سرش گم می‌شود . 
ابرها همچنان
می‌غرند و او بی هیچ واهمه ای همچنان پیش می‌رود.
کم کم دریا برایش آغوش باز می
کند. موج ها به احترامش برمی‌خیزند. فرشته‌های نگران، لبخند می‌زنند.
لب‌های ترک
خوررده مرد، همچون کبوتری به سمت خنکای آب پر می‌کشند.
دست‌های ماتم زده مشک، با
آب آشنا می شود.
صدای نوزادی شش ماهه دل مرد را می‌لرزاند. از جا کنده
می‌شود.
نگاه شعله‌ورش به سمت خیمه های افروخته می‌چرخد.
مرد تشنه، مشک
سیراب را به دوش می‌ اندازد.
حالا پشت سرش دریایی نگران، پیش رویش
برگریزان...
حالا ساقی مست است و میخانه در آتش!
ابری هراسان با دلی سیاه
می‌غرد!
برگ‌های زرد زیر پاهای اسبش می شکنند و مرد به سمت کودکان تشنه می
تازد.
رعدی می غرد و تیری به چشمهای بی تابش بوسه می زند.

برق شمشیری از پشت سر بازوان رشیدش را نشانه می رود. مشک به گریه می افتد.

ساقه نخلی می بیند و می شکند.
گلوی مشک خشک می‌شود. مرد از فراز آسمان به
زمین می افتد. پشت آسمان خم می شود. صدای ناله ای از عرش بگوش می رسد.

اسبی بدون سوار خون چکان و سوگوار به سمت خیمه های سوخته از عطش قدم بر می
دارد.
دو دست که خنکای آب را چشیده‌ اند، کنار ساحل جا می‌مانند.
صدای چند
کودک؛ سوار بر شانه‌های باد؛ نزدیک می‌شود:
_: عمو جان! ... عمو جان! ... عمو!

http://ashoora.persianblog.ir/

 



پنج شنبه 15 آبان 1393 

ماه
یک عمر به اشتباه می گشت زمین
سرگشته و روسیاه می گشت زمین
عباس(ع) آمد، معجزه ای صورت بست
آن روز که دور ماه می گشت زمین

بقیه در ادامه مطلب

 



پنج شنبه 15 آبان 1393 

کهکشانی بر خاک
آن اسب سپید،  سرخناک آمده است
از جنگل تیغ،  سینه چاک آمده است
سرها  بر روی نیزه ها می تابند
انگار که کهکشان به خاک آمده است

http://ashoora.persianblog.ir/

بقیه در ادامه مطلب          



پنج شنبه 15 آبان 1393 

فرشته ای با ماه دف می زند و هفتاد و دو عاشق سر مست از عطر حضور، پایکوبی می
کنند. چشم ها غرق در شعف و شادی اند. هر کس دیگری را در آغوش می گیرد و تبریک می
گوید:

-          فردا تو زودتر گل باران می شوی یا من؟

-          تو دوست داری نخل بی سر باشی یا گلستانی از گل؟

-          آرزو دارم لحظه آخر، سرم بر زانوی امام باشد و او غبار از چهره ام
بگیرد!

در گوشه ای اما ستاره ای نگران سوسو می زد. کبوتری سر در زیر بالها پنهان کرده و
آرام آرام اشک می ریزد. نهال نخلی چشم در چشم باغبان دوخته و با حسرت آه می
کشد.

خون عشق در رگهای جوانش به جوش می آید و از جا بلند می شود. چند قدم به جلو می رود. می ایستد و مکث می کند. یک گام به عقب بر می دارد. صدای قلبش، فرشتگان را به هیجان می آورد.

برای صدمین بار واژه های این جمله آتشین را مرور می کند: «فردا همه شما به شهادت می رسید!»

ضربان قلبش تند تر می شود. با خودش زمزمه می کند:‌ یعنی من هم؟...

عمویش همچون آینه ای تمام قد، در کنار خیمه ای به وسعت آسمان ایستاده است. باز هم چند قدم بر می دارد و می ایستد. حالا دیگر روبروی آینه ایستاده است اما خود  را نمی بیند . هر چه هست جمال بی مثال عموی مهربان است.

بغضی شگفت به گلوی نازکش چنگ می اندازد. نفسی عمیق می کشد و بریده بریده  به عمویش می گوید: آیا ...من هم ... به شهادت می رسم؟

آسمان مکث می کند. دیگر هیچ ستاره ای پلک نمی زند. عمویش لبخند می زند: مرگ در چشم تو چگونه است؟

انگار که منتظر این سوال باشد، با همه سلولهای تنش می خروشد: به خدا! شیرین تر
از عسل!

عمویش او را به آغوش می کشد و غرق بوسه اش می کند و در گوشش چیزی می گوید.
لبخندی در چهره قاسم طلوع می کند. هنوز هم فرشته ای دف می زند و عاشقان پایکوبی
می کنند.

http://ashoora.persianblog.ir/

 



پنج شنبه 15 آبان 1393 

آه و واویلا  در کرب و بلا        سربریدند عزیزانِ خدا

                                           
......

غرقِ خون جسمِ عزیزان کردند

                                 پایمالِ سُمِ  اسبان کردند

ستم و ظلمِ فراوان کردند

                                   ننمودند دمی شرم و حیا

                                           
......

کودکی تشنه و نالان مانده

                               خواهری با دلِ سوزان مانده

کاروان با غمِ یاران مانده

                                همه بی یار و معین در صحرا

                                           
......

دستِ عباس زِ پیکر افتاد

                                     بر زمین جسمِ مطهر افتاد

شعله بر قلبِ برادر افتاد

                                      خم شده قدِّ عزیز مصطفی

بقیه در ادامه مطلب



پنج شنبه 15 آبان 1393 

نذر حضرت رقیه(س)

 تا به جای خیمه ات آتش بگیرم گریه کن

تا برای تشنگی هایت بمیرم گریه کن

 

لحظه لحظه نازنین داغ برادر دیده ای

داغ قاسم ،داغ اصغر ،داغ اکبر دیده ای

 

شانه کن آرام موهای برادر را عزیز

ای گل تازه به روی گونه اش شبنم بریز

 

ردپای اشک ها بر گونه اش جا مانده است

کودکی در کنج یک مخروبه تنها مانده است

 

غربتش یاد آور تنهایی شیر خداست

کودکی که مظهر مظلومیت در کربلاست

 

دختری که از شتر افتاد با صورت زمین

گوشهای پاره ی بی گوشوارش را ببین

 

کودکی با دست بسته، کودکی با پای خرد

کودکی که سیلی اصحاب آتش را شمرد

 

نا مسلمان کودکی می سوزد از این داغ ها

طاقت طفلی کجا و ضربه ی شلّاق ها

 

ضجّه زد فریاد کرد از عمق جان آهی کشید

تا سر خونین بابا را درون طشت دید

 

کودکی تنها میان دردها جان می دهد

مرگ دارد ضجّه هایش را به پایان می برد

 

کودکی که نور چشم وارث پیغمبر است

از تبار مصطفی از نسل پاک حیدر است

 

وارث کوثر کجا و تشنگی های مدام؟

کاروانی می برد این خستگان را سوی شام

 

این جماعت در تمام عمر تنها بوده اند

یادگاران نبی در دست دنیا بوده اند

http://ashoora.persianblog.ir

بقیه در ادامه مطلب           






( کل صفحات : 61 )       40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >   


پيوندهای دوستان
آمار وبلاگ
  • کل بازديد : 364158
  • تعداد کل نظرات : 79
  • تعداد کل پست ها : 1157
  • تاریخ ایجاد وبلاگ :
    سه شنبه 6 آبان 1393 
  • آخرين بروز رساني :
    پنج شنبه 13 آبان 1395 
امکانات
دانشنامه عاشورا پخش زنده حرم
روزشمار محرم عاشورا