14 معصوم و گوناگون
بر سينه ي من نوشته بين الحرمين - نصف قلبم با ابالفضل،نصف ديگر با حسين

اوقاتي كه در سامراء مشغول تحصيل علوم ديني بودم اهالي سامراء به بيماري وباء و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عده اي مي مردند روزي در منزل استادم مرحوم سيّد محمّد فشاركي اعلي اللّه مقامه و جمعي از اهل علم بودند، ناگاه مرحوم آقا ميرزا محمّد تقي شيرازي تشريف آوردند و صحبت از بيماري وباء شد كه همه در معرض خطر مرگ هستند.

 

 160.jpg


مرحوم ميرزا فرمود: اگر من حكمي بدهم آيا لازم است انجام شود يا نه ؟ همه اهل مجلس تصديق نمودند كه بلي . سپس فرمود: من حكم مي كنم كه شيعيان ساكن سامراء از امروز تا ده روز همه مشغول خواندن زيارت عاشوراء شوند و ثواب آنرا هديه روح شريف نرجس خانم والده ماجده حضرت حجة بن الحسن (ع ) نمايند تا اين بلاء از آنها دور شود اهل مجلس اين حكم را به تمام شيعيان رساندند و همه مشغول زيارت عاشوراء شدند.

 

از فردا تلف شدن شيعه موقوف شد و همه روزه عده اي از سني ها مي مردند به طوريكه بر همه آشكار گرديده برخي از سني ها از آشناهاي خود از شيعه ها پرسيدند: سبب اينكه ديگر از شما تلف نميشوند چيست ؟ 
به آنها گفته بودند:
زيارت عاشوراء، آنها هم مشغول شدند و بلاء از آنها هم بر طرف گرديد.
جناب آقاي فريد سلمه اللّه تعالي فرمودند: وقتي گرفتاري سختي برايم پيش آمد فرمايش آن مرحوم بيادم آمد از اول محرم سرگرم زيارت عاشوراء شدم روز هشتم بطور خارق العاده برفرج شد. (1)

پاورقي
1- ترجمه كامل الزيارات ص 461.

 http://www.ashoora.ir


دوشنبه 12 آبان 1393 

مرحوم محدث نوري رحمة اللّه عليه در دار السلام جلد دوم صفحه سيصدو سي وسه نقل نموده از علي بن عبدالحميد در كتاب انوار المضيئة كه سيد جعفر بن علي از عمويش نقل كرده كه باجماعتي به خانه خدا رفتيم در اين بين فقيه بن ثويره سوراوي متولي و معلم و راهنماي حج واحرام مابود، در آنجا با مردي كه از اهل يمن بود با ما دوست شد و پيشنهاد كرد كه به منزل او در مكه برويم ما هم پذيرفتيم و با او حركت كرديم و به منزلش رفتيم او غلامها وتجملات و ثروت زيادي داشت و براي ما غذائي حاضر كرد وپذيرائي گرمي از ما شد بعد از صرف غذا آماده مراجعة شديم ، فقيه را نگه داشت و گفت با تو كاري دارم ما حركت كرديم قبل از اينكه به منزل خود برسيم فقيه بما ملحق شد سپس همگي باهم بطرف ابطح براه افتاديم چون شب از نيمه گذشت ناگهان ديديم فقيه از خواب بيدار شده و گريه مي كند و كلمه لااله الااللّه ميگويد ما را قسم مي داد كه برگرديم و در همان نيمه شب خود را به خانه اسعد بن اسد برسانيم هر چه عذر آورديم كه خطر جاني داردزيرا دزدان وراهزنان در آنجا زياد هستند قبول نكرد و به اصرار و التماس ماهم با او همراهي كرديم تا به در سراي اسعد بن اسد رسيده و دق الباب كرديم پشت در آمد خود را معرفي كرديم  گفت در اين وقت ساعت از شب ميترسم در را بروي شما بازكنم زياد مبالغه نموديم تا در را باز كرد و فقيه محرمانه با او به گفتگو پرداخت و او را قسم ميداد و او هم ميگفت هرگز اينكار را نخواهم كرد.

 

149.jpg


  پرسيدم قضيه چيست ؟  اسعد گفت روز قبل من به ايشان گفتم تو بكربلا نزديكي و زياد بزيارت حضرت سيد الشهداء ع مي روي ولي من از كربلا دور هستم و توفيق زيارت آن حضرت را ندارم ولي من بزيارت بيت اللّه الحرام و حج زياد رفتم ، از تو يك تقاضا و خواهشي دارم و آن اينكه يكي از زيارتهائي كه كربلا رفتي بمن بفروشي بيك حج ، قبول نكرد تا بالاخره راضي شدم نه حج و چهار مثقال طلاي سرخ باو بدهم و او هم يك زيارت كربلا در مقابل بمن واگذارد راضي شد و الحال بمن ميگويد معامله را فسخ كن سبب فسخ را هم نمي گويد و من هم حاضر نيستم اين معامله را بهم بزنم . ما به فقيه گفتيم چرا قبول نمي كني ؟ جوابي نداد تا اينكه اصرار زياد كرديم تاجريان را به اين نحو نقل كرد، كه امشب در عالم رؤ يا ديدم قيامت برپاشده و مردم بطرف بهشت و جهنم روانه هستند منهم روانه بهشت شدم تا بحوض كوثر رسيدم و از مولا حضرت اميرالمؤ منين ع تقاضاي آب كردم حضرت فرمود برو از حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام آب بگير متوجه شدم كه حضرت زهرا سلام اللّه عليها لب حوض كوثر نشسته سلام كردم صورت مبارك را از من برگردانيد و اعتنايي بمن نفرمود، عرضكردم بي بي من يكي از مواليان و دوستان و از شيعيان شما وفرزندان شما هستم 
فرمود: تو به ساحت مقدس فرزندم اهانت كردي و ارزش زيارت فرزندم حسين ع را پائين آوردي و در آنچه گرفته اي خداوند بتو بركت ندهد، با كمال ترس و وحشت از خواب برخاستم حالا هرچه الحاح ميكنم اين شخص نمي پذيرد اسعد تا اين قضيه را شنيد گفت حالا كه اينطور است اگر تمام كوههاي مكه را طلا كني و به من بدهي معامله را فسخ نخواهم كرد... بعد برگشتيم .
دوسال از اين داستان گذشت كه فقر و بيچارسگي فقيه را در بر گرفت و كارش بگدائي كشيد و ميگفت همه اين بلاها بواسزهرا سلام اللّه عليها مي باشد. (1)

پاورقي
1- زندگاني عشق

http://www.ashoora.ir



دوشنبه 12 آبان 1393 

در زمان امام حسين عليه‏السلام طبيبي زندگي مي‏کرد که به خلافت معاويه و يزيد (لعنةالله عليهما) اعتقاد داشت و آن‏ها را خليفه‏ي خود مي‏دانست، روزي يکي از شيعيان به آن طبيب گفت: يزيد (لعنت الله عليه) مانند جدش معاويه و ابوسفيان شخص فاجر و ظالمي است و امام زمان و خليفه واقعي، امام حسين عليه‏السلام است که داراي تمام صفات خوب و آراسته است و يکي از صفات ايشان اين است که مال و اموال آن حضرت، وقف نيازمندان و بيوه‏زنان است؛ ولي در يزيد ملعون اين صفات وجود ندارد. اين سخنان مرد شيعه مورد قبول آن طبيب واقع نشد؛ ولي در دل خود گفت: من سخن اين شخص را امتحان مي‏کنم، اگر درست گفته باشد من نيز شيعه امام حسين عليه‏السلام خواهم شد. در همسايگي طبيب، زن بيوه‏اي زندگي مي‏کرد که پسر يتيمي داشت. روزي آن زن به علت بيماري سختي در بستر افتاده بود و پسر خود را نزد طبيب فرستاد و براي علاج بيماري‏اش از طبيب درخواست کمک کرد. پسر گفت: من جگر اسب را از کجا تهيه کنم؟  طبيب براي امتحان کردن امام حسين عليه‏السلام گفت: نزد امام حسين عليه‏السلام برو و از او کمک بخواه. امام حسين عليه‏السلام نيز دستور دادند که يکي از اسب ها را بکشند و جگرش را به آن يتيم بدهند. آن‏ها نيز به دستور آقا امام حسين عليه‏السلام عمل کردند و جگر اسب را به يتيم دادند و او آن را نزد طبيب برد. طبيب گفت: جگر اسب اين رنگي، خوب نيست بلکه فلان رنگ خوب است. پسر يتيم براي بار دوم خدمت آقا امام حسين عليه‏السلام رسيد و مطلب طبيب را بيان کرد. حضرت فرمودند: اسب ديگري را سر ببريد و جگر آن را به پسر يتيم بدهيد.

 

55.jpg

 

سپس يتيم، آن جگر را گرفت و نزد طبيب برد. طبيب گفت اين جگر نيز خوب نيست بايد رنگ اسب فلان رنگ باشد. پس يتيم براي بار سوم خدمت آقا امام حسين عليه‏السلام رسيد و مطلب طبيب را بيان کرد. حضرت فرمود: اسب ديگري را سر ببريد و جگر آن را به پسر يتيم بدهيد. يتيم آن را گرفت و نزد طبيب برد. طبيب گفت: اين جگر هم خوب نيست بايد رنگ اسب فلان رنگ باشد تا آن که يتيم پنج مرتبه خدمت امام حسين عليه‏السلام رسيد و در هر مرتبه، امام حسين عليه‏السلام اسبي را مي‏کشت و جگرش را به آن يتيم مي‏داد. آن طبيب وقتي کرامت اخلاقي حضرت امام حسين عليه‏السلام را ديد، برخاست و به خانه‏ي آن حضرت رفت و به خدمتکاران ايشان التماس کرد که او را به طويله ببرند. خدمتکاران، آن طبيب را به طويله بردند. طبيب در آن جا مشاهده کرد که پنج اسب، سر بريده شده است. پرسيد: چرا اين اسب‏ها را سربريده‏اند؟ آن خدمتکار گفت: به خاطر يک يتيم؛ زيرا طبيب دستور داده بود که مادر او به وسيله‏ي جگر اسب معالجه مي‏شود. طبيب با ديدن اين جريان کنار خانه‏ي امام حسين عليه‏السلام نشست تا آن حضرت از منزل بيرون آمد. طبيب از جا برخاست و دست و پاي ايشان را بوسيد و از آن حضرت عذر خواهي و اظهار ارادت کرد. سپس اصل قضيه را براي حضرت بيان کرد. حضرت فرمود: اين‏ها که چيزي نيست، بيا چيزي را به تو نشان بدهم که بالاتر از اين فضيلت باشد. سپس امام حسين عليه‏السلام دست به آسمان بلند کرد و فرمود: خدايا! من براي رضاي تو و دوستان تو اين اسب‏ها را کشتم و تو قادر و توانا هستي که اين اسب‏ها را زنده کني. اگر خانواده‏ي ما نزد تو قرب و منزلتي دارند به خاطر جدم مصطفي صلي الله عليه و آله، پدرم علي مرتضي عليه‏السلام، مادرم فاطمه زهرا عليهاالسلام و برادرم حسن مجتبي عليه‏السلام، اين اسب‏ها را زنده کن. هنوز دعاي حضرت تمام نشده بود که هر پنج اسبي که سر بريده شده بودند زنده شدند و از زمين برخاستند. ( تحفةالمجالس، ص 188، به نقل از عجايب معجزات. )

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 75 تا 78

 



مرحوم ملا عبدالحسين خوانساري رحمه اله نقل فرمود: مرحوم آقا مهدي پسر آقا سيد علي صاحب شرح کبير در آن زمان مريض شده بود، براي شفا گرفتن، شيخ محمد حسين صاحب فصول و حاج ملا جعفر استرآبادي را که هر دو از علما بودند فرستاد که غسل کنند و با لباس احرام به سرداب قبر مطهر حضرت امام حسين عليه‏السلام بروند و مقداري از تربت قبر مطهر امام حسين عليه‏السلام را با آداب وارده بردارند و مقداري براي مرحوم سيد بياورند و هر دو شهادت دهند که آن تربت قبر مطهر امام حسين عليه‏السلام است و جناب سيد مقداري از آن تربت را تناول کند. 

 

56.jpg

 

آن دو بزرگوار رفتند و مقداري از خاک قبر امام حسين عليه‏السلام برداشتند و بالا آمدند و مقداري از آن خاک را به بعضي از حضار اخيار عطا کردند که از جمله ايشان شخصي بود از معتبران و آن شخص را در حال موت عيادت کردم و او باقي مانده آن را از ترس اين که بعد از او به دست نااهل نيفتد به من عطا کرد، من بسته را آوردم و در ميان کفن والده گذاشتم؛ اتفاقا روز عاشورا آن کفن به نظرم آمد، رطوبتي در آن احساس کردم وقتي آن را باز کردم، ديدم کيسه‏ي تربت که در جوف کفن بوده مانند شکري است که رطوبت ببيند و رنگ آن مانند خون تيره گرديده و خونابه شده است و اثر آن از باطن کيسه به ظاهر و از آن به کفن رسيده بود با آن که رطوبت و آبي در آن جا نبود. سپس آن را در محل خود گذاشتم و در روز يازدهم آن کفن را آوردم و بازکردم، آن تربت مانند قبل به حالت اولش بازگشته بود؛ ولي آن رنگ زرد در کفن مانند قبل باقي مانده بود و بعد از آن نيز در ساير ايام عاشورا که آن را مشاهده کردم، همين طور آن را متغير ديدم و دانستم که خاک قبر مطهر امام حسين عليه‏السلام در هر جا که باشد در روز عاشورا شبيه خون مي‏شود. ( داستان‏هاي شگفت. )

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 78 و 79



دوشنبه 12 آبان 1393 

حاج شيخ مهدي كرمانشاهي  از پدر بزرگوارش نقل مي كرد:
در حرم حضرت اباالفضل العباس (ع) مشرف بودم اياّم ، اياّم زيارتي و حرم مملو از جمعيت بود، در اين اثناء مرد و زن عربي با هم مشغول زيارت خواندن شدند و دور ضريح طواف مي كردند تا اينكه به بالاي سر حضرت اباالفضل (ع) رسيدند.

 

 167.jpg


يك وقت ديدم همسر آن مرد عرب به ضريح چسبيد به طوري كه تمام اعضايش از سر و صورت و پيشاني و بيني و شكم و دست و پا همه به ضريح ميخ كوب شد. از هول اين حادثه صداي ناله و شيون مردم بلند شد و هر چه خواستند او را از ضريح جدا كنند نمي شد تا اينكه صداي فرياد شوهرش بلند شد و گفت : يا عباس  زن من پيش شما گرو باشد من الان مي روم گاوميش را مي آورم و بعد رفت . معلوم شد اينها گاوميشي را نذر حضرت كرده بودند ولي بعد پشيمان شده و به نذرشان عمل نكرده بودند. 
كم كم مردم جمع شدند به نحوي كه حرم و رواق و ايوان طلا پر از جمعيت شد و جلوي رفت و آمد بسته شد.
همه منتظر نتيجه بودند كه آخرش چه مي شود.
ما گمان كرديم منزل اين عرب دو سه فرسخي شهر است و رفتن و آمدنش چند ساعت طول مي كشد ولي مثل اينكه نزديك بود، چون بعد از ساعتي ديدم افسار يك گاوميش چاق را گرفته و دارد مي آيد.
به مجرد وارد شدمردم هلهله و شادي كردند و صلوات فرستادند. (1)

پاورقي
1- الوقايع و الحوادث ، 3/44، معجزات وكرامات ، 44

http://www.ashoora.ir



متقي صالح، مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيگ، که در توسل به اهل بيت عليهم السلام و علاقه قلبي به حضرت سيدالشهداء عليه السلام کم نظير بود و از اين جهت، رحمت و برکات صوري و معنوي نصيبش شده بود و در ماه رمضان 1387 به رحمت ايزدي واصل شد، اين قضيه را نقل فرمود:
من در سن شش سالگي به درد چشم مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار آن بودم و عاقبت از هر دو چشم، کور گشتم.

 

 151.jpg


در ماه محرم و ايام عاشورا، در منزل دايي بزرگوارم - مرحوم حاج محمد تقي اسماعيل بيگ - روضه خواني بود و من هم به آنجا رفته بودم. چون هوا گرم بود و مردم شربت مي دانند.
من از دايي خواهش کردم که اجازه دهد تا به مردم شربت دهم! گفت: تو چشم نداري و نمي تواني. گفتم: يک نفر چشم دار با من همراه کنيد، تا مرا ياري کند. دايي قبول نمود و من با کمک خودش به مردم شربت دادم... در اين اثناء مرحوم معين الشريعة اصطهباناتي منبر رفته بود و روضه ي حضرت زينب عليهاالسلام را مي خواند و من سخت متأثر و گريان شدم تا اينکه از خود بي خود شدم، در آن حال، زن مجلله اي که دانستم حضرت زينب عليهاالسلام هستند، دست مبارک بر دو چشم من کشيدند و فرمودند: «خوب شدي و ديگر چشم درد نمي گيري!»
پس چشم گشودم و اهل مجلس را ديدم! شاد و فرحناک به خدمت دايي خود دويدم. تمام اهل مجلس منقلب شدند و اطراف مرا گرفتند. سپس به امر دايي ام مرا در اطاقي بردند و مردم را متفرق نمودند.
مرحوم اسماعيل بيگ نقل مي کند که: چند سال قبل مشغول آزمايش بودم و غافل بودم از اينکه در نزديکم ظرف پر از الکل است و کبريت را روشن نمودم! ناگاه الکل مشتعل شد و تمام بدنم را از سر تا پا آتش زد. فقط چشمانم نسوخته بود! چند ماه در مريضخانه مشغول معالجه بودم. در آنجا از من پرسيدند چه شده که چشمت سالم مانده است؟!
من مي گفتم: اين عطاي خانم حضرت زينب عليهاالسلام و برکت مجلس روضه ي حضرت امام حسين عليه السلام است و حضرت زينب عليهاالسلام به من وعده فرمودند که تاآخر عمر
چشم درد نگيرم. (1) .

 پاورقي
(1) کرامات الحسينيه ج 1، ص 40، داستانهاي شگفت ص 58.

http://www.ashoora.ir



عالم بزرگوار شهيد محراب حضرت آيةالله سيد عبدالحسين دستغيب رضي الله عنه در کتاب داستان‏هاي شگفت نقل مي‏کند: در اوقات مجاورت در نجف اشرف در ماه محرم سال 1358 از طرف حکومت وقت عراق، قمه زدن، سينه زدن و بيرون آمدن دسته‏هاي عزاداري منع شده بود. در شب عاشورا براي اين که در حرم مطهر و صحن شريف سينه زني نشود، از طرف حکومت عراق از همان شب اول، درهاي حرم و رواق و درهاي صحن را قفل کردند. آخرين دري را که مشغول بستن آن بودند در قبله بود که يک لنگه آن را بسته بودند، ناگهان جمعيت دسته سينه‏زن هجوم آوردند و وارد صحن شدند و به طرف حرم مطهر آمدند و در همان ايوان، مشغول عزاداري و سينه زني شدند. 

 

57.jpg

 

ناگهان افراد پليس با رييس‏شان آمدند و با چکمه‏هاي خود، مردم را مجروح کردند، مردم با همان حال به سينه‏زني و عزاداري مشغول بودند و مي‏گفتند: يا علي فک الباب؛ يا علي! در را باز کن، ما عزاداران فرزندت حسينيم. سپس در يک لحظه، درهاي حرم و رواق و صحن گشوده شدند و ميله‏هاي آهنين که بين در و ديوار بود بريده شدند و سينه‏زنان وارد حرم مطهر شدند. ساير نجفي‏ها که با خبر شدند همه در صحن و حرم مطهر جمع شدند، پليس‏ها نيز موضوع را به بغداد گزارش دادند و دستور داده شد که مزاحم آن‏ها نشوند. ( داستان‏هاي شگفت. )

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 79 و 80



عالم بزرگوار شهيد محراب حضرت آيةالله سيد عبدالحسين دستغيب رضي الله عنه در کتاب داستان‏هاي شگفت نقل مي‏کند: در اوقات مجاورت در نجف اشرف در ماه محرم سال 1358 از طرف حکومت وقت عراق، قمه زدن، سينه زدن و بيرون آمدن دسته‏هاي عزاداري منع شده بود. در شب عاشورا براي اين که در حرم مطهر و صحن شريف سينه زني نشود، از طرف حکومت عراق از همان شب اول، درهاي حرم و رواق و درهاي صحن را قفل کردند. آخرين دري را که مشغول بستن آن بودند در قبله بود که يک لنگه آن را بسته بودند، ناگهان جمعيت دسته سينه‏زن هجوم آوردند و وارد صحن شدند و به طرف حرم مطهر آمدند و در همان ايوان، مشغول عزاداري و سينه زني شدند. 

 

57.jpg

 

ناگهان افراد پليس با رييس‏شان آمدند و با چکمه‏هاي خود، مردم را مجروح کردند، مردم با همان حال به سينه‏زني و عزاداري مشغول بودند و مي‏گفتند: يا علي فک الباب؛ يا علي! در را باز کن، ما عزاداران فرزندت حسينيم. سپس در يک لحظه، درهاي حرم و رواق و صحن گشوده شدند و ميله‏هاي آهنين که بين در و ديوار بود بريده شدند و سينه‏زنان وارد حرم مطهر شدند. ساير نجفي‏ها که با خبر شدند همه در صحن و حرم مطهر جمع شدند، پليس‏ها نيز موضوع را به بغداد گزارش دادند و دستور داده شد که مزاحم آن‏ها نشوند. ( داستان‏هاي شگفت. )

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 79 و 80



جناب آقاي محمد شريف رازي نقل مي‏کند: پس از گذشت دو سال از سفر به عراق که ناموفق بودم، يک سال بعد از حادثه‏ي شهريور 1920 بود که براي زيارت عتبات عاليات شوق عجيبي به من دست داد به طوري که نمي‏توانستم يک لحظه اين جريان را از خود دور کنم. به  همين دليل به فکر دومين سفر افتادم. براي رسيدن به اين امر بزرگ، دست توسل به سوي امام حسين عليه‏السلام دراز کردم و براي خواندن زيارت عاشورا آماده شدم و هر روز علاقه‏ي من نسبت به اين کار بيشتر مي‏شد. اين علاقه و شور موقعي بود که به دليل جنگ جهاني دوم و ورود نيروهاي متفقين به خاک ايران و عراق و رابطه ميان دو کشور همسايه، اجازه‏ي مسافرت به کسي داده نمي‏شد؛ اما من به مرحله‏اي از بي‏قراري رسيده بودم که راحتي و آسايش خاطر را از دست داده بودم و همواره در انديشه سفر به کربلا و نجف و کاظمين بودم. در همان دوران، شبي در عالم خواب ديدم که به کربلا مشرف شده‏ام و در اوج سرور و شادماني به حرم پيشواي آزادگان حضرت امام حسين عليه‏السلام شرفياب شدم در آستان مقدس آن حضرت، يکي از خدمتگزاران دستم را گرفت و گفت: دوست عزيز! مي‏خواهي امام حسين عليه‏السلام را زيارت کني يا قبر و ضريح منور ايشان را، او من را به سرداب مقدس که زير ساختمان حرم مطهر بود، برد و قبر شريف امام حسين عليه‏السلام را نشانم داد و گفت: مولايت را زيارت کن. هنگامي که نگاه کردم: گويي قبر گشوده شد و امام حسين عليه‏السلام را ديدم که فرزند بزرگوارش علي اکبر عليه‏السلام پايين پاي مبارکش بود و طفل شش ماهه‏اش علي اصغر عليه‏السلام روي سينه‏ي پاکش. ناگاه از خواب بيدار شدم؛ اما ديدگانم گريان بود و قلبم سوزان و در همان حال اين شعر را سرودم. 

 

59.jpg

 

به جز حسين مرا ملجأ و پناهي نيست  

در اين عقيده يقين دارم اشتباهي نيست 

 

ره نجات حسين است و دوستي حسين 

به سوي حق به جز از اين طريق راهي نيست 

 

اگر تو حکم غلامي من کني امضا

به هيچ محکمه خوفم زد او گاهي نيست ( کرامات الصالحين، ص 25 - 26 به نقل از کتاب کرامات امام حسين عليه‏السلام. )

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 80 تا 82

http://www.ashoora.ir



دوشنبه 12 آبان 1393 

در بعضي از کتب معتبره روايت شده است که هند زن يزيد گفت: وقتي سر شهداي کربلا را به شام آوردند، شبي در خواب ديدم که دري از آسمان گشوده شد و فوج فوج ملايکه نازل شدند و در برابر سر مبارک حضرت امام حسين عليه‏السلام ايستادند و گفتند: «السلام عليک يا اباعبدالله، السلام عليک يابن رسول الله». ناگاه ديدم ابري از آسمان پايين آمد در حالي که مردان زيادي روي ابر بودند و در ميان ايشان مردي بود در نهايت نور و صفا، وقتي آن ابر روي زمين رسيد، آن مرد دويد و خود را به آن سر منور رسانيد. او لب و دندان آن سر را مي‏بوسيد و نوحه و زاري مي‏کرد و مي‏گفت: اي فرزند عزيزم! تو را از آب فرات منع کردند: مگر تو را نشناختند؟ من جد تو هستم، رسول خدا و اين پدر تو است علي مرتضي و اين برادر تو است حسن مجتبي و اين‏ها عموهاي تواند، جعفر طيار و عقيل و حمزه و عباس و يک يک اهل بيت عليهم‏السلام را نام مي‏برد. هند گفت: من از وحشت، هراسان و ترسان بيدار شدم. وقتي نزد سر آن بزرگوار رفتم، ديدم که نور از آن سر منور به آسمان بالا مي‏رفت. رفتم يزيد را بيدار کنم و او را از خواب خود مطلع گردانم، او را در جاي خود نيافتم.

 

60.jpg

 

هنگامي که جست و جو کردم ديدم که به خانه‏ي تاريکي رفته و رو به ديوار نشسته و در نهايت بيم و اندوه و خوف مي‏گويد: من را با حسين عليه‏السلام چه کار بود؟ وقتي خوابم را برايش تعريف کردم غم و بيم او دو چندان شد. سپس سر به زير افکند و جواب نداد. 

 

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 82 و 83

http://www.ashoora.ir






( کل صفحات : 61 )       50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >   


پيوندهای دوستان
آمار وبلاگ
  • کل بازديد : 364214
  • تعداد کل نظرات : 79
  • تعداد کل پست ها : 1157
  • تاریخ ایجاد وبلاگ :
    سه شنبه 6 آبان 1393 
  • آخرين بروز رساني :
    پنج شنبه 13 آبان 1395 
امکانات
دانشنامه عاشورا پخش زنده حرم
روزشمار محرم عاشورا