اگر چه در مورد ویژگی های مدرنیته و دنیای مدرن سخن زیاد گفته شده است اما اولا بیشتر از جنبه های فلسفی به آنها پرداخته شده است و دوم آن که در مواردی هم که به لحاظ جامعه شناختی به آنها پرداخته شده است، کمتر درباره نقش پر رنگ اقتصاد در دنیای مدرن کار شده است.
در دنیای امروز، اقتصاد دارای اهمیتی حیاتی شده است و سایه خود را بر تمامی وجوه دیگر حیات انسانی گسترانیده است. به صورتی که حتی در عرصه فرهنگ هم ما شاهد «صنعت فرهنگی» هستیم.
حتی فرهنگی هم که می خواهد در دنیای کنونی به زوال کشیده نشود و به حیات خود ادامه دهد، باید تولید انبوه و نیاز بازار را در نظر داشته باشد و گرنه حذف آن در جریان رقابتها حتمی است.
کشور ما هم از این قاعده مستثنا نبوده و بخصوص پس از پایان جنگ و شروع برنامه های سازندگی، اقتصاد هر روز نقش پر رنگ تری به خود گرفته است به صورتی که سایر وجوه زندگی انسانی را در جامعه ی تحت الشعاع خود قرار داده است.
کافی است نگاهی به برنامه های رسانه های گروهی از جمله صدا وسیما بیندازیم تا اصل شدن اقتصاد و به حاشیه رفتن دیگر وجوه را دریابیم. در صد زیادی از خبرهای صدا و سیما و همچنین تیترهای مطبوعات به پوشش مسائل اقتصادی می پردازد. این برجسته شدن نقش اقتصاد، چنان شدت یافته است که بسیاری از گروهها و جریانات سیاسی و اجتماعی برای رشد اقتصادی بیشتر، عدول از اصول اخلاقی و آرمانهای اجتماعی شکل گرفته ی پس از انقلاب را جایز می دانند. دلیل این عده از جریانها، مشکلات اقتصادی جامعه قلمداد می گردد.
گویی این اصول دست وپا گیر بوده و باید کمی از این اصول دست برداشت تا اقتصاد به سامان برسد و کار پیش برود و پس از آن دوباره به اصول انسانی و اخلاقی تاکید شده ی پس از انقلاب بازگشت و البته شاید همین بازگشت هم ضروری نباشد!
اما سوالی که در این جا مطرح می شود آن است که آیا این پدیده در دنیای مدرن اجتناب ناپذیر است و اصلا مشکلات جامعه، با محور قرار دادن اقتصاد حل خواهد شد؟
در این که معضلات اقتصادی در جامعه ما جدی است شکی وجود ندارد اما باید به این نکته توجه داشت که اگر در جامعه ای، مسائل جامعه شناختی و فرهنگی مد نظر قرار نگیرند، رشد اقتصادی،خود معضلات جدیدی خواهد آفرید که وضعیت جامعه را بغرنج تر و پیچیده تر خواهد کرد.
به عنوان مثال در جامعه ایران، افزایش رشد اقتصادی بدون توجه به رشد اختلاف طبقاتی، باعث پدید آمدن طبقه ای مرفه در بخشهایی از شهرهای بزرگ کشور شده است که با توجه به فرهنگ نه چندان متعالی، همان طور که انتظار می رفت این درآمد و افزایش سطح رفاه در این طبقه،به سمت تجمل گرایی سوق داده شده است.
این مساله باعث آن شده است که گروههای دیگر اجتماعی با آنکه از نظر اقتصادی رشد داشته اند، خود را در مقابل آنها به لحاظ سطح رفاه، بسیار پایین تر احساس کنند و همچنان خود را در قیاس با آنها ناکام محسوب کنند. احساس فقر کاذب و عدم آرامش روانی افراد از تبعات این موضوع در سالهای اخیر بوده است. این نکته اساسی است که میزان افزایش درآمد و یا برخورداری بیشتر، فقط در صورتی می تواند به تعادل یک جامعه کمک کند که همراه با احساس رضایتمندی افراد آن جامعه و به تبع آن آرامش روانی همراه باشد.
ضمن آنکه باید توجه داشت که در دنیای امروز، اگر چه سطح درآمد گروههای اجتماعی رشد دارد ولی از طرف دیگر چون اقتصاد از سوی فرهنگ کنترل نمی شود، دائما نیازهای جدیدی خلق می شوند که باز افراد خود را نیازمند احساس می کنند و این دقیقا به این معناست که با رشد اقتصادی ِ صرف و بدون در نظر گرفتن مولفه های اجتماعی، رسیدن افراد جامعه به احساس رضایتمندی غیر ممکن است و این موضوع که در سیاستگذاری های اقتصادی سالهای گذشته مغفول واقع شده است، می تواند درآینده بیش از پیش، تبعات اجتماعی و فرهنگی داشته باشد.