کریمه اهل بیت
معصومه، قصه بلند مدینه تامشهد است





يکي از خدّام به نام علي عبدي روزي مشاهده مي کند که خانمي در کنار قبري نشسته و مواظب حجاب خود نيست ، جلو مي رود و مي گويد : خواهر حجابت را رعايت کن ، اينجا حرم حضرت معصومه _ سلام الله عليها _ است و حرمت دارد .

زن اخم کرده ، به نزد شوهرش رفت . شوهرش سرهنگ تمام بود ، پس از سعايت زن ، جناب سرهنگ با غرور نظامي به سوي آقاي عبدي آمد و گفت : چيه ، چکار کردي ؟

 


ادامه مطلب

[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 3:24 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0




درکتاب " کريمه اهلبيت " در پيرامون عصمت حضرت معصومه _ سلام الله عليها _ بطور فشرده سخن گفتيم و به عرض خوانندگان گرامي رسانديم که حضرت امام رضا عليه السلام در حديثي فرموده اند:

" مَن زارَ الْمَعْصومَهَ بِقُمْ کَمَنْ زارَني "

" هر کس معصومه را در قم زيارت کند همانند کسي است که مرا زيارت کند".(34)

و گفتيم که اين حديث به صراحت بر عصمت حضرت معصومه عليهاالسلام دلالت مي کند ، و يادآور شديم که شخص حضرت معصومه _ سلام الله عليها _ نيز در رويايِ صادقه اي از خود تعبير به " معصومه " کرده است ، واينک متن اين داستان را از زبان محدّث والامقام ، علاّمه بزرگوار مرحوم ميرزا حسين نوري ، متوفّاي 1320 هـ . مي آوريم .


ادامه مطلب

[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 3:24 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
در كتاب انوار المشعشعين آمده است: «شخصى به نام سيد عبدالرحيم كه مورد وثوق بود، گفت: در عالم خواب ديدم در قبرستان بزرگ قم جمعيت بسيارى هستند. در اين هنگام شخص بزرگوارى را - كه سوار بر اسبى بود - ديدم . او را كه از بازارچه مى آمد، مشاهده نمودم . پشت سر آن سوار، شخصى گفت: «اين سوار، حضرت حجت عليه السلام مى باشد.» تا اين خبر را شنيدم، سراسيمه به دنبال آن حضرت شتافتم؛ ديدم آن حضرت به صحن مطهر آمد و در آنجا پياده شد. صحن خلوت بود؛ كسى را جز آن حضرت و شخصى كه همراه بود، در آنجا نديدم، مشاهده كردم كه آنها عبور كردند تا به صحن عتيق رسيدند، افسار اسب را به دست من دادند تا آن را نگهدارم . با خود گفتم: «نگهداشتن اسب خوب است يا همراه حضرت بودن؟ سرانجام همراهى حضرت را برگزيدم و افسار اسب را به دست همان شخص كه همراه امام بود، دادم و خودم به دنبال حضرت روانه شدم، ديدم حضرت وارد حرم شد و در بالاسر مرقد حضرت معصومه عليهاالسلام توقف كرد.

هيچ كس از خدام نبودند. پيش خودم فكر كردم آيا به حضور حضرت بروم يا نروم؟ در كنار رواق ايستادم؛ صداى آن حضرت را مى شنيدم، اما چيزى نمى فهميدم. پس از مدتى آن حضرت از حرم بيرون آمد و من نيز از حرم بيرون آمدم و پشت سر او به راه افتادم . ناگهان ناپديد شد و هر چه جستجو كردم، دستم به دامنش نرسيد و از فيض حضور آن بزرگوار محروم گشتم. (6) »

پاورقي

انوار المشعشعين، ج‏1، ص‏212/ فاطمه دوم حضرت معصومه عليهاالسلام، ص‏152.



[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:59 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
آقاي حيدرى كاشانى مى گويد: بعد از يك دهه سخنرانى در مسجد گوهرشاد, خانمى پيش من آمد و گفت: پسر جوان مريضى داشتم كه شبى امام رضا عليه السلام را در خواب ديدم, حضرت فرمودند: يكى از دو مريضى جوانت را شفا دادم, مريضى دوم (او را خواهرم در قم شفا خواهد داد) به نزد خواهرم در قم برو. حال كه شما عازم قم هستيد اين شصت تومان را داخل ضريح حضرت بينداز من چند روز ديگر به قم خواهم آمد. من به او گفتم: شما موقع آمدنتان به مشهد به قم نرفتيد؟ گفت: نه.

گفتم: اين فرمايش حضرت گلايه اى بوده از شما كه چرا در طول راه مسافرت به مشهد به زيارت خواهر ايشان نرفته ايد؟ (كرامات نقل شده از آقاى حيدرى كاشانى ضبط صوتى و تصويرى و در واحد سمعي, بصرى آستانه مقدسه موجود است.)



[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:47 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
نيمه هاى شب بود و برف همچنان مى باريد. تاريكى مطلق، عالم را فرا گرفته بود، اماسپيدى برف، دهكده شوط را مى نماياند. باد تندى از بالاى قله هاى غربى دهكده سرازير و با شدت به ديوارهاى منازل پله اى شكل برخورد مى كرد و از لابلاى در و پنجره با فشار وارد اتاقها مى شد. دود تيره رنگى از دودكش خانه ها خارج و اندكى بعد در مسير باد قرار گرفته و ناپديد مى شد.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:46 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0



مرحوم حيدر آقا تهراني ، متخلّص به " معجزه " متوفّاي 1418 هـ . از شاعران شايسته و زاهدان وارسته و صاحب ديوان ارزشمندي در مدايح و مراثي کريمه اهلبيت ، که به عنوان " لمعات عشق " منتشر شده ، در ايّام اقامتش در حوزه علميّه قم به چلّه نشيني پرداخته ، مراتب ترک حيواني را سپري کرده ، (31) اوقات فراغت خود را با اذکار و اوراد واصله از خاندان عصمت و طهارت پر کرده ، تا شبي در حجره خود واقع بين مدرسه فيضيّه و دارالشّفا دچار تب و لرز شديدي شده ، تعادل خود را از دست داده ، خود را در چند قدمي مرگ احساس نموده ، به حضرت معصومه عليها السلام توسّل جسته ، در عالم رويا جام آبي دريافت کرده ، سلامتي خود را بازيافته و همچنان به اذکار و اوراد روي آورده ، تا شبي در عالم رويا به محضر مقدّس حضرت معصومه عليها السلام شرفياب شده ، کريمه اهلبيت او را از ادامه دادن به اذکار و اوارد نهي کرده و فرموده : " اگر رضاي خدا را خواستاري ، فقط واجبات را رعايت کن و ديگر دست از مستحبّات بردار " .

خود مرحوم معجزه در اين رابطه مي گويد : بدين لحاظ است که سالها بر من مي گذرد که از اوراد و اذکار دست برداشته ، به واجبات خود ادامه مي دهم ، زنهار ، زنهار ، هرچه شارع مقدّس فرموده ، آنرا از دست ندهيد ، زيرا اينگونه اوراد و اذکار براي تذکيه قلب و صفاي دل در راه حبّ پروردگار ، تا به جايي مفيد است ، که به جسم زياني نرسد و روح را فرسوده نسازد . (32)

در مورد سير و سلوک و سوء استفاده شيطان احياناً از اوراد و اذکار ، مطلب ارزشمندي از مرحوم آيت الله حاج سيد موسي زر آبادي به دست ما رسيده ، در شرح حال ايشان آورده ايم ، به آنجا مراجعه شود . (33)




[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:46 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0



حجّه الاسلام والمسلمين آقاي قاضي زاهدي شاهد يکي از کرامتهاي حضرت معصومه _ سلام الله عليها _ در بيست سال قبل بودند که متن آن به شرح زير است :

مي فرمودند : در حدود بيست سال قبل شبي در حرم مطهّر دعاي توسّل برقرار بود و من در دعاي توسّل شرکت نموده بودم ، در وسط دعاي توسّل برق قطع شد و مدّتي حرم تاريک بود ، تا چراغها روشن شد احساس کردم مردم به نقطه خاصّي در حرم مطهّر _ همانجا که قبر شاه عباس هست _ متوجّه مي باشند ، من نيز به آن نقطه کشيده شدم ، ديدم يک دختر 17 _ 18 ساله اي را در ميان گرفته اند و همه متوّجه او هستند ، معلوم شد که اين دختر از ده سال پيش به دنبال يک بيماري حادّ و مزمن زبانش گنگ شده بود و براي طلب شفا او را به مشهد مقدّس برده اند و آنجا متوسّل شده اند ، حضرت امام رضا عليه السلام در عالم رويا فرموده : او را به قم ببريد و اينک او را به قم آورده اند و از عنايات حضرت معصومنه عليهاالسلام زبانش گويا شده و شفاي کامل يافته است .




[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:43 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0




حاج آقا تقي کمالي پهلوان نامي و خادم گرامي حضرت معصومه _ سلام الله عليها _ مي گويد :

در تاريخ 24 قوس ( آذر ماه ) 1302 شمسي ، که در آستانه مقدّسه متحصّن و پناهنده به اين بي بي بودم ، در يکي از حجرات فوقاني صحن نو منزل داشتم و روزگار به تلخي و سختي مي گذارنيدم و کاملاً تحت فشار و ضيق معيشت قرار داشتم و هزينه زندگي خود را با قرض از کسبه اطراف صحن تامين مي کردم .

يک روز پس از اداي فريضه صبح ، به محضر بي بي مشرّف شدم و وضع ناهنجار خود را به عرض رسانيدم ، در اين حال کيسه پولي روي دامانم قرار گرفت .

مدّتي در همانجا توقّف نمودم و در کار خود دچار حيرت شدم ، زيرا احتمال مي دادم که از زوّار محترم افتاده باشد و لازم باشد به صاحبش رد کنم .

با آن پولها قرضهاي خود را پرداخت کردم و از انديشه ديون خود را حت شدم و مدّت چهارده ماه تمام خرج کردم و تمام نشد .

 


ادامه مطلب

[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:42 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
حاج آقا تقى كمالى، از خدام آستانه مقدسه مى گويد: «در سال 1302 ه . ق . در آستانه مقدسه متحصن شده و پناهنده به آن بانوى معظم بودم و در يكى از حجرات صحن نو منزل داشتم، روزگارم به تلخى و سختى سپرى مى شد و كاملا تحت فشار بى پولى و ندارى قرار گرفته بودم؛ زندگانى را با قرض از كسبه اطراف حرم مى گذراندم، تا اين كه يك روز بعد از اداى فريضه صبح به حرم بى بى مشرف شدم و وضع خود را به عرض رساندم .

در اين حال ديدم كيسه پولى روى دامنم افتاد، مدتى صبر كردم، به خيال اين كه شايد اين كيسه پول مال زوار محترم باشد تا به صاحبش رد نمايم؛ ديدم خبرى نشد، فهميدم كه مرحمتى خانم است؛ به حجره خود برگشتم؛ وقتى كيسه را باز كردم، مبلغ چهار تومان در آن بود؛ ابتدا بدهي‌هايم را پرداختم و به مدت چهارده ماه خرج كردم و تمام نمى شد تا اين كه روزى حضرت حجة الاسلام حرم پناهى تشريف آوردند و از وضع زندگى من جويا شدند، من موضوع را اظهار نمودم. در همان ايام به آن عطيه خاتمه داده شد. (8) »

پاورقي

بشارة المؤمنين، آشيخ قوام اسلامى، ص‏52/ فروغى از كوثر، ص‏70 .



[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:41 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0


قاسم وقتى صداى سوت قطار را شنيد دست از كار كشيد و به سمت ايستگاه دويد. سركارگر كه متوجه رفتن او شده بود، فرياد كشيد:


- برگرد قاسم كجا دارى مى رى؟ الآن كاميون مى ياد. بايد سنگارو خالى كنيم.

- مى خوام سربازارو ببينم اوستا، زود برمى گردم. ايستگاه راه آهن شلوغ بود. قطار توقف كرده بود و سربازان متفقين از آن پياده مى شدند. قاسم در امتداد واگنها حركت مى كرد و داخل كوپه ها را نگاه مى كرد. كوپه ها پر از سرباز بود. يكى از سربازان كه از پنجره بيرون را نگاه مى كرد، با ديدن قاسم دستش را تكان داد و به او اشاره كرد كه نزديك شود اما قاسم توجهى نكرد و به راه خود ادامه داد. واگنهاى روباز آخرى پر از مهمات جنگى و عراده هاى توپ بودند. صداى سوت قطار دوباره بلند شد. سربازانى كه پياده شده بودند با عجله سوار مى شدند. قاسم به محل كارش برگشت. كاميون آمده بود و كارگرهاءء سنگها را تخليه مى كردند. آنها مشغول ساختن يكى از ساختمانهاى ادارى راه آهن بودند. قاسم به آنها پيوست. سركارگر با ديدن او چهره اش را درهم كشيد و گفت:

- سير و سياحت تموم شد شازده!

او چيزى نگفت و به كار خود ادامه داد. سنگها كه تخليه شد، كاميون هم آماده حركت شد. در همين موقع قطار متفقين هم از ايستگاه خارج شد. قاسم پشت كاميون ايستاده بود و دور شدن قطار را نگاه مى كرد. راننده، كاميون را روشن كرد و كمى عقب رفت. قاسم كه ششدانگ حواسش متوجه قطار بود با سر، روى زمين افتاد. چرخ كاميون از روى پايش گذشت و آن را له كرد. قاسم بيهوش شد. كارگرها دويدند و او را به كنارى كشيدند. بعد هم با سرعت وسيله اى تهيه كردند و او را به بيمارستان فاطمى منتقل كردند. وقتى قاسم چشم باز كرد، خودش را روى تخت بيمارستان ديد. مادرش كنار تخت ايستاده بود و گريه مى كرد. او لبهايش را به هم گزيد و از شدت درد نعره كشيد. در همين موقع دكتر مدرسى و دكتر سيفى وارد اتاق شدند. بالاى سر قاسم رفتند و پارچه سفيد را از روى پايش كنار زدند.

مادر ملتمسانه گفت- دستم به دامنتون يه كارى بكنيد. خدا عوضتون بده.

دكترها كه رفتند. مادر نزديك شد. صورت پسرش را بوسيد و در گوشش گفت:

- غصه نخور مادر، ان شاءالله پات خوب مى شه. من مى رم حرم حضرت معصومه به بى بى متوسل مى شم. تو هم دعا كن.

روزها از پى هم مى گذشت. درد شديد پا امان قاسم را بريده بود. گاه چنان فريادهايى مى كشيد كه تمام فضاى اتاقها و سالنهاى بيمارستان را پر مى كرد. در يكى از همين روزها پسركى را به بيمارستان آوردند و كنار تخت قاسم بسترى كردند. پرستارها مى گفتند تير به پايش خورده و زخمش خيلى عميق است. يكبار كه دكترها براى معاينه پاى پسرك آمده بودند قاسم با كنجكاوى به آنها خيره شد. زخم پاى پسرك وحشتناك بود. شدت جراحت به اندازه اى بود كه زخم به خوره و جذام تبديل شده بود. حال پسرك خيلى خراب بود. روى تخت دراز كشيده بود و اصلا تكان نمى خورد. قاسم گاهى وقتها صداى ناله ضعيف او را مى شنيد كه خيلى زود قطع مى شد.

پرستارانى كه براى معاينه و مراقبت او مى آمدند، آهسته از هم مى پرسيدند:

- هنوز تموم نكرده؟

گويا هر لحظه انتظار مرگ او را مى كشيدند. قاسم هم بكلى نااميد شده بود. دلش مى خواست بميرد و از اين درد كشنده راحت شود. افكار شومى به مغزش خطور كرده بود. به خودكشى فكر مى كرد. عصر هنگام مادر به ديدنش آمد. خورشيد به آرامى در حال غروب كردن بود و پنجاهمين شب اقامت قاسم در بيمارستان از راه مى رسيد. او تصميم خودش را گرفته بود. اگر امشب بهبود نمى يافت خودش را مى كشت چون طاقتش تمام شده بود. با ديدن مادر مايوسانه گفت:

ادامه مطلب

[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:40 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات :  ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  

درباره وبلاگ


تاریخ چشم به راه فاطمه ای دیگر است. به کوچه باغهای حرم تو پناه می آورم و در سایه سار ملکوتی آن، نفسی تازه می نمایم. کنار نهر استجابت می نشینم و قطره ای می شوم در آبی زلال اشک های زائرانت. ضریح نورانی ات را در آغوش میگیرم و از بین شبکه های آن، مزار مطهر تو را تماشا می کنم. باورم نمی شود! آیا به این سادگی به زیارت تو آمده ام! تو که زیارتت، همسان زیارت یاس گمشده مدینه است!

آمار سايت
كل بازديدها : 236346 نفر
كل مطالب : 617 عدد
آخرين بروز رساني : چهارشنبه 29 مهر 1394 
امکانات وب