کریمه اهل بیت
معصومه، قصه بلند مدینه تامشهد است





حاج آقا تقي کمالي پهلوان نامي و خادم گرامي حضرت معصومه _ سلام الله عليها _ مي گويد :

در تاريخ 24 قوس ( آذر ماه ) 1302 شمسي ، که در آستانه مقدّسه متحصّن و پناهنده به اين بي بي بودم ، در يکي از حجرات فوقاني صحن نو منزل داشتم و روزگار به تلخي و سختي مي گذارنيدم و کاملاً تحت فشار و ضيق معيشت قرار داشتم و هزينه زندگي خود را با قرض از کسبه اطراف صحن تامين مي کردم .

يک روز پس از اداي فريضه صبح ، به محضر بي بي مشرّف شدم و وضع ناهنجار خود را به عرض رسانيدم ، در اين حال کيسه پولي روي دامانم قرار گرفت .

مدّتي در همانجا توقّف نمودم و در کار خود دچار حيرت شدم ، زيرا احتمال مي دادم که از زوّار محترم افتاده باشد و لازم باشد به صاحبش رد کنم .

با آن پولها قرضهاي خود را پرداخت کردم و از انديشه ديون خود را حت شدم و مدّت چهارده ماه تمام خرج کردم و تمام نشد .

 


ادامه مطلب

[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:42 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
حاج آقا تقى كمالى، از خدام آستانه مقدسه مى گويد: «در سال 1302 ه . ق . در آستانه مقدسه متحصن شده و پناهنده به آن بانوى معظم بودم و در يكى از حجرات صحن نو منزل داشتم، روزگارم به تلخى و سختى سپرى مى شد و كاملا تحت فشار بى پولى و ندارى قرار گرفته بودم؛ زندگانى را با قرض از كسبه اطراف حرم مى گذراندم، تا اين كه يك روز بعد از اداى فريضه صبح به حرم بى بى مشرف شدم و وضع خود را به عرض رساندم .

در اين حال ديدم كيسه پولى روى دامنم افتاد، مدتى صبر كردم، به خيال اين كه شايد اين كيسه پول مال زوار محترم باشد تا به صاحبش رد نمايم؛ ديدم خبرى نشد، فهميدم كه مرحمتى خانم است؛ به حجره خود برگشتم؛ وقتى كيسه را باز كردم، مبلغ چهار تومان در آن بود؛ ابتدا بدهي‌هايم را پرداختم و به مدت چهارده ماه خرج كردم و تمام نمى شد تا اين كه روزى حضرت حجة الاسلام حرم پناهى تشريف آوردند و از وضع زندگى من جويا شدند، من موضوع را اظهار نمودم. در همان ايام به آن عطيه خاتمه داده شد. (8) »

پاورقي

بشارة المؤمنين، آشيخ قوام اسلامى، ص‏52/ فروغى از كوثر، ص‏70 .



[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:41 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0


قاسم وقتى صداى سوت قطار را شنيد دست از كار كشيد و به سمت ايستگاه دويد. سركارگر كه متوجه رفتن او شده بود، فرياد كشيد:


- برگرد قاسم كجا دارى مى رى؟ الآن كاميون مى ياد. بايد سنگارو خالى كنيم.

- مى خوام سربازارو ببينم اوستا، زود برمى گردم. ايستگاه راه آهن شلوغ بود. قطار توقف كرده بود و سربازان متفقين از آن پياده مى شدند. قاسم در امتداد واگنها حركت مى كرد و داخل كوپه ها را نگاه مى كرد. كوپه ها پر از سرباز بود. يكى از سربازان كه از پنجره بيرون را نگاه مى كرد، با ديدن قاسم دستش را تكان داد و به او اشاره كرد كه نزديك شود اما قاسم توجهى نكرد و به راه خود ادامه داد. واگنهاى روباز آخرى پر از مهمات جنگى و عراده هاى توپ بودند. صداى سوت قطار دوباره بلند شد. سربازانى كه پياده شده بودند با عجله سوار مى شدند. قاسم به محل كارش برگشت. كاميون آمده بود و كارگرهاءء سنگها را تخليه مى كردند. آنها مشغول ساختن يكى از ساختمانهاى ادارى راه آهن بودند. قاسم به آنها پيوست. سركارگر با ديدن او چهره اش را درهم كشيد و گفت:

- سير و سياحت تموم شد شازده!

او چيزى نگفت و به كار خود ادامه داد. سنگها كه تخليه شد، كاميون هم آماده حركت شد. در همين موقع قطار متفقين هم از ايستگاه خارج شد. قاسم پشت كاميون ايستاده بود و دور شدن قطار را نگاه مى كرد. راننده، كاميون را روشن كرد و كمى عقب رفت. قاسم كه ششدانگ حواسش متوجه قطار بود با سر، روى زمين افتاد. چرخ كاميون از روى پايش گذشت و آن را له كرد. قاسم بيهوش شد. كارگرها دويدند و او را به كنارى كشيدند. بعد هم با سرعت وسيله اى تهيه كردند و او را به بيمارستان فاطمى منتقل كردند. وقتى قاسم چشم باز كرد، خودش را روى تخت بيمارستان ديد. مادرش كنار تخت ايستاده بود و گريه مى كرد. او لبهايش را به هم گزيد و از شدت درد نعره كشيد. در همين موقع دكتر مدرسى و دكتر سيفى وارد اتاق شدند. بالاى سر قاسم رفتند و پارچه سفيد را از روى پايش كنار زدند.

مادر ملتمسانه گفت- دستم به دامنتون يه كارى بكنيد. خدا عوضتون بده.

دكترها كه رفتند. مادر نزديك شد. صورت پسرش را بوسيد و در گوشش گفت:

- غصه نخور مادر، ان شاءالله پات خوب مى شه. من مى رم حرم حضرت معصومه به بى بى متوسل مى شم. تو هم دعا كن.

روزها از پى هم مى گذشت. درد شديد پا امان قاسم را بريده بود. گاه چنان فريادهايى مى كشيد كه تمام فضاى اتاقها و سالنهاى بيمارستان را پر مى كرد. در يكى از همين روزها پسركى را به بيمارستان آوردند و كنار تخت قاسم بسترى كردند. پرستارها مى گفتند تير به پايش خورده و زخمش خيلى عميق است. يكبار كه دكترها براى معاينه پاى پسرك آمده بودند قاسم با كنجكاوى به آنها خيره شد. زخم پاى پسرك وحشتناك بود. شدت جراحت به اندازه اى بود كه زخم به خوره و جذام تبديل شده بود. حال پسرك خيلى خراب بود. روى تخت دراز كشيده بود و اصلا تكان نمى خورد. قاسم گاهى وقتها صداى ناله ضعيف او را مى شنيد كه خيلى زود قطع مى شد.

پرستارانى كه براى معاينه و مراقبت او مى آمدند، آهسته از هم مى پرسيدند:

- هنوز تموم نكرده؟

گويا هر لحظه انتظار مرگ او را مى كشيدند. قاسم هم بكلى نااميد شده بود. دلش مى خواست بميرد و از اين درد كشنده راحت شود. افكار شومى به مغزش خطور كرده بود. به خودكشى فكر مى كرد. عصر هنگام مادر به ديدنش آمد. خورشيد به آرامى در حال غروب كردن بود و پنجاهمين شب اقامت قاسم در بيمارستان از راه مى رسيد. او تصميم خودش را گرفته بود. اگر امشب بهبود نمى يافت خودش را مى كشت چون طاقتش تمام شده بود. با ديدن مادر مايوسانه گفت:

ادامه مطلب

[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:40 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0


حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاي ابن الرّضا از حاج آقاي کشفي از خدمتگزاران بلند پايه حرم حضرت معصومه عليها السلام نقل کردند که در ايام جنگ، شبي از شبها گروهي از اسراي عراقي را به حرم مطهّر کريمه اهلبيت آورده بودند ، در طرف بالاي سر حضرت ميله هايي نهاده شده بود که اسرا در داخل ميله ها و ديگر زائران در بيرون ميله ها مشغول زيارت بودند . يکمرتبه ديديم که زني از ميان تماشاگران جيغ کشيد و بلافاصله يکي از اسرا نيز جيغي کشيد .

معلوم شد که اين اسير از شيعيان عراقي بوده ، به خدمت سربازي رفته ، توسّط ارتش عراقي او را اجباراً به جبهه برده اند و آنجا به اسارت نيروهاي ايراني درآمده است .

مادرش نيز به جرم شيعه بودن از عراق اخراج شده ، به ايران آمده ، در قم اسکان داده شده ، و به کلّي از سرنوشت پسرش بي خبر مانده است .

اين مادر بيچاره ، هر شب به حرم مطهّر حضرت معصومه عليها السلام مشرّف مي شده ، به خدمت بي بي عرض مي کرده : بي بي جان من پسرم را از تو مي خواهم .

آن شب نيز چون شبهاي ديگر به حرم مشرّف شده ، براي پسرش دعا کرده ، به حضرت معصومه عليها السلام متوسّل شده است که يکمرتبه پسرش را در ميان اسيران ديده ، بي اختيار جيغ کشيده ، پسرش نيز متوجّه مادر شده ، متقابلاً جيغ کشيده و اينگونه از عنايات حضرت معصومه عليها السلام پس از سالها جدايي ، چشم مادر با ديدن ميوه دلش روشن گرديده است .

پس از اين رخداد جالب ، توسّط سازمان بين المللي ترتيبي داده شد که اين پسر از اسارت آزاد شده به کانون گرم خانواده برگردد .




[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:39 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0



(1)

آب زمزم و تربت

دوست دانشمندم حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيد احسان الله سبزواري که از فضلاي برجسته حوزه علميه قم مي باشد مي فرمود : در سال 1414 هـ . که تولد يکي از فرزندان نزديک بود به حرم مطهر بي بي مشرف شدم و عرض کردم :

براي تولد فرزندم سه چيز از شما مي خواهم :

1-

مقداري تربت حائر مقدس امام حسين عليه السلام

2-

مقداري آب فرات

3-

مقداري آب زمزم که هر سه را براي برداشتن کام فرزندم مي خواستم که در روايات بر آنها تاکيد فراوان شده است .

اينها را مي خواستم و مطمئن شدم که انشاء الله درست مي شود .

از حرم بيرون آمدم به کسي برخوردم بدون اينکه من چيزي بگويم گفت :

قدري آب زمزم آورده ام شيشه اي بياور مقداري هم به تو بدهم .

به شخص ديگري برخورد کردم پرسيدم : شما تربت اصل نداريد ؟ استخاره کرد و بعد از استخاره گفت : بيا من مقداري از تربت ايوان طلا دارم .

وقتي رفتم و تربت را گرفتم همين که به دستم رسيد حالم منقلب شد . تربت عجيبي بود وقتي آن را به منزل آوردم بدنم مي لرزيد .

اما حاجت سوم ( آب فرات ) را لياقت نداشتم و آن وقت به دستم نرسيد . سالها بعد به دستم رسيد .

تربت را با آب زمزم ممزوج کردم وقتي بچه متولد شد ، امّ الزوجه آن را توسّط يکي از پرستارها به بچه داد و کامش را با آن برداشت .

امير المومنان عليه السلام مي فرمايد : کام فرزندان خود را با آب فرات برداريد تا از دوستان ما بشويد .




[ یک شنبه 10 شهریور 1392  ] [ 2:36 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
ايشان مي فرمود: روزگاري كه جوانتر بودم، روزي بر اثر مشكلات فراواني كه داشتم، مي خواستم دخترم را شوهر دهم ولي مال و ثروتي نداشتم تا براي دخترم جهيزيه تهيه كنم. با ناراحتي به حرم حضرت معصوم(س) رفتم و با عتاب و خطاب در حالي كه اشكهايم سرازير بود گفتم «اي سيده و مولاي من، چرا نسبت به امر زندگي من اهميت نمي دهي؟ من چگونه با اين دست خالي دخترم را شوهر دهم؟ سپس با دلي شكسته به خانه برگشتم، حالت غِشْوه مرافرا گرفت در همان حال شنيدم در مي زنند، رفتم و در را باز كردم، شخصي را ديدم كه در پشت در ايستاده، وقتي مرا ديد گفت: «سيده تو را مي طلبد» با شتاب به حرم رفتم. وقتي كه وارد صحن شريف آن حضرت شدم، چند كنيز را ديدم كه به تميز كردن ايوان طلا اشتغال داشتند، از سبب آن پرسيدم، گفتند: اكنون سيده مي آيد، پس از اندكي حضرت فاطمه معصومه(س) آمد، در حالي كه در شكل و شمايل، مانند مادرم فاطمه زهرا(س) بود (چون جده ام زهرا(س) را سه بار قبل از آن در خواب ديده بودم) نزد عمه ام حضرت معصومه(س) رفتم و دستش را بوسيدم به من فرمود: اي شهاب! كي ما در فكر تو نبوده ايم، كه ما را مورد عتاب قرار داده و از دست ما شاكي هستي، تو از زماني كه به قم آمدي زير نظر ما و موردِ عنايت ما بوده اي.»

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 6 شهریور 1392  ] [ 8:23 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 1

خادم و كليد دار حرم و مكبر مرحوم آقاى روحانى (كه از علماى قم و امام جماعت مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام بوده اند) مى گويد: شبى از شبهاى سرد زمستان در خواب حضرت معصومه عليها السلام را ديدم كه فرمود: بلند شو و بر سر مناره ها چراغ روشن كن. من از خواب بيدار شدم ولى توجهى نكردم. مرتبه دوم همان خواب تكرار شد و من بى توجهى كردم در مرتبه سوخم حضرت فرمود: مگر نمى گويم بلند شو و بر سر مناره چراغ روشن كن! من هم از خواب بلند شده بدون آنكه علت آن را بدانم در نيمه شب بالى مناره رفته و چراغ را روشن كردم و بر گشته خوابيدم.


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 6 شهریور 1392  ] [ 12:20 AM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

حجه الاسلام والمسلمين آقاى شيخ محمود على اراكى نقل كرد: كه من خودم مكرر ديدم شخصى را كه ((از پا عاجز و ناتوان بود كه پاهايش جمع نمى شد و قسمت پايين بدن را روى زمين مى كشيد و با تكيه به دو دست حركت مى كرد)) از حالش پرسيدم اهل يكى از شهرهاى قفقاز شوروى بود, گفت: رگهاى پايم خشكيده است و قادر به راه رفتن نيستم; رفتم مشهد از حضرت رضا شفا بگيرم نتيجه اى نگرفتم; آمده ام اينجا (قم) انشاء الله شفا بگيرم.


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 6 شهریور 1392  ] [ 12:19 AM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

آیت ‏اللَّه شب‏ زنده ‏دار راجع به عموى محترمشان، عبدصالح مرحوم آقاى‏حاج‏قنبر رحمةاللَّه‏علیه نقل كردند كه: همسرشان حمل پیدا كرده بود و بعد از مدتى متوجّه مى‏شوند كه جنین حركت ندارد. مراجعه به دكتر مى‏شود و او مى‏گوید: بچه در شكم مادر مرده و باید عمل جراحى انجام شود و بچه مرده را بیرون بیاورند. آن زمان - شصت سال قبل - هم كه هنوز عمل جراحى شایع نبود و امكانات و وسایل امروز را نداشته‏اند و از این‏رو عمل براى آن خانم و بستگانش گران تمام مى‏شود و بالاخره تصمیم مى‏گیرند كه براى استشفا به مشهد مقدّس مشرّف شوند. لذا حركت مى‏كنند تا به قم مى‏رسند، خود آن محترمه گفته است:


ادامه مطلب

[ سه شنبه 5 شهریور 1392  ] [ 11:46 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

خطیب توانا، فقید سعید حاج شیخ غلامرضا فقیه یزدی، مشهور به " طبسی " متولّد 1295 ه. و متوفّای 1378 ه. در ایام اقا متش در قم به سختی زندگی می کرد و به جهت نداشتن صوت زیبا نمی توانست درامر منبر و تبلیغ موفّق باشد، ولی گاهی از روی ناچاری به دهات می رفت و در مناطق محروم تبلیغ می کرد و احیاناً کمک هزینه ای به دست می آورد .


ادامه مطلب

[ سه شنبه 5 شهریور 1392  ] [ 11:44 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات :  ::         8   9   10   11   12   13   14   15   16   17  

درباره وبلاگ


تاریخ چشم به راه فاطمه ای دیگر است. به کوچه باغهای حرم تو پناه می آورم و در سایه سار ملکوتی آن، نفسی تازه می نمایم. کنار نهر استجابت می نشینم و قطره ای می شوم در آبی زلال اشک های زائرانت. ضریح نورانی ات را در آغوش میگیرم و از بین شبکه های آن، مزار مطهر تو را تماشا می کنم. باورم نمی شود! آیا به این سادگی به زیارت تو آمده ام! تو که زیارتت، همسان زیارت یاس گمشده مدینه است!

آمار سايت
كل بازديدها : 236262 نفر
كل مطالب : 617 عدد
آخرين بروز رساني : چهارشنبه 29 مهر 1394 
امکانات وب