کریمه اهل بیت
معصومه، قصه بلند مدینه تامشهد است


اشارات :: آذر 1385، شماره 91
فهیمه موحدی
تلألؤ درخشان خورشیدی جهان‏افروز، می‏درخشد از سمت مدینه. خداوند، پرتوی از پرفروغ‏ترین انوار الهی را به زمین ارزانی داشته است. پرواز ملایک از عرش، به شوق دیدن روی شکوفه‏ای از گلستان سلاله پاک محمدی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، بانوی مهر و آیینه و عشق و ایثار، شتاب گرفته است. بانوی مهر آمده تا به یمن وجود و لطف حضورش، قم سرزمین قرب و اجابت شود، آمده تا جهانی را به آستان کرامتش فراخواند. آمدنش گرامی!




[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:34 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

اشارات :: آبان 1386، شماره 102
رزیتا نعمتی
سلام، فاطمه معصومه!
تو آمدی و با آمدنت، بال فرشتگان الهی فرش زمین شد تا معصومیت، مطهره‏ای دیگر از فرزندان محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را در برگیرد. گلی همزاد علی بن موسی الرضایی که از یک شاخه روییدید تا هر دو، پناه دل‏سوختگان باشید.
امروز بر شانه‏های خاک، گام نهادی تا لباس شفا را بر روح مجروح دردمندان بپوشانی.
نام روشن و شفاف تو ای فخر زنان عالم! شفیعه روز قیامت و انیس لحظه‏های عبادت است؛ آنجا که از صمیم قلب، به تو توسل می‏جوییم تا بر گردنه‏های سنگین گناه در میانه راه نمانیم.
همسایه منجی
شکفتن تو در باغ جهان، ادامه ملکوت بر زمین است و گشودن درهای رحمت.
چه زیباست ساحل جمکران در کنار دریای تو، وقتی دل‏های غرقه در عشق، چشم انتظار رسیدن کشتی نجات مولای خویش‏اند.


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:34 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

اشارات :: آبان 1386، شماره 102
سید محمود طاهری
زمین قد برافراشت تا دوباره به آسمان فخر بفروشد.
ستارگان، به پای‏بوسی زمین می‏آیند، به یمن مولودی که اکنون پا به زمین گذاشته است.
شهر قم از هم اکنون بی‏قرار ثانیه‏هایی است که او را چون نگینی در میان گیرد.
از سر انگشتانم بوی بهار می‏شنوم؛ آن‏گاه که از ولادت تو می‏نویسم. از نوشته‏هایم عطر خدا را حس می‏کنم، آن‏هنگام که تو را می‏ستایم و از تو می‏گویم.
از تو سخن گفتن دشوار است؛ مگر نه اینکه فقیهان و بزرگان، سر بر آستانت می‏سایند و مراجع تقلید، آستان‏بوس حرم تو اند؟!
ای نگاهت چونان سپیده‏ای بر آینه؛ ای حرمت حجاب؛ ای گل غریب و ای پرنده زود پرواز؛ ای کریمه اهل‏بیت!


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:33 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

اشارات :: آبان 1386، شماره 102
سیدحسین ذاکرزاده
بانو! آمدی تا غربتِ غریبِ این برادر، با قدم‏های انتظار و شوق شما، رنگ دیگری بگیرد.
آمدی تا هجرت بهارگونه و رسولْ مانندت، ذره ذره این خاک را توتیای اهل نظر کند.
زینب‏وار آمدی تا هیچ کجا بی‏چراغ نماند و دنیا دوباره برای خواهری، داستان حماسی دیدار برادری را بنویسد که پر از آیه‏های تماشاست؛ و تاریخ، برای هر کودکی، لالایی روشن لحظه‏های انتظار شما را زمزمه کند، تا او بیاموزد رسم عشق ورزیدن را.
در مدینه متولد شدی، اما شهرت، شهر دیگری است
در مدینه به دنیا آمدی؛ اما خانه تو شهر دیگری است؛ خانه تو آنجایی است که شما را با او می‏شناسند و او را با شما. تو فرزند موسایی علیه‏السلام و مادر این زمین؛ خواهر رضایی علیه‏السلام و همه کس این مردم؛ شفاخانه دلشان، قوت قلبشان، نشان راه و نور چشمانشان.
درست است که در مدینه به دنیا آمدی، اما شهر شما حالا مأمن اهل بیت جدتان شده و خانه هر مؤمنی که به آفتاب ایمان دارد؛ حتی اگر در پشت ابر باشد.
در کتاب خاطره جغرافیایی زمانه، این شهر، بی‏شما نامی ندارد؛ هر چند قدمتی به درازای قامت تاریخ باستان داشته باشد.
چه خوب شد که آمدی!
بانو! آمدی تا شفیع این مردم باشی و سزاست که همه اهل ایمان، به سفارش شما مزه بهشت را بچشند.
بانو! چه خوب شد که آمدی!




[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:33 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

اشارات :: دی 1382، شماره 56
مهدی میچانی فراهانی
باران گرفته است باز در خشکزارِ همیشه عرب. پس دروازه رحمت و مهر را امشب باز گشوده است بر زمینیان بی‏ستاره‏ای که هرگز طاقت ستاره بارانی این چنین را نداشته‏اند.
شاخساران بید می‏رقصند، در ازدحام نسیم‏های ملایمی که از بهشت وزیدن گرفته‏اند و تمشک‏های سرخ و مشکی چونان مروارید بر پیشانی شب درخشیدن آغاز کرده‏اند.
شهابی سپید و کوچک به ناگاه آسمان ظلمتناک را می‏شکافد و بر خانه‏ای روشن فرو می‏چکد و صدای گریه معصومی، لابلای شادی اهالی برمی‏خیزد.
بی‏گناه‏ترین پدیده‏ها، معصوم‏ترین دختران تاریخ. آری! و اینسان، معصومه زاده می‏شود. رودخانه‏ها، زیباترین ترانه‏ها را به سرایش خاسته‏اند و زیر پاهای بلند درختانِ تنومند می‏چرخند و مستانه آواز برمی‏آورند.


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:32 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

اشارات :: دی 1382، شماره 56
داوود خان احمدی
ساده و عریان از تو نوشتن و حقیقت شیرین آشنایی‏مان را باز گفتن و از نخستین دیدار، از اولین برق نگاه‏ها، از اولین لرزش دل و دست‏ها و از اولین اشک‏ها حرف زدن، چیزی است که روح را قند مکرر می‏بخشد و سینه‏ام را عشقی بی‏قرار.
و من که هنوز بی‏قرار آن لحظه آغازم، آن لحظه نخست که خسته و تنها، کویر را در ذهن سر در گم خود هزار بار گز کرده بودم و سراب‏ها را یکی یکی مرده بودم... و من هنوز بی‏قرار آن لحظه‏ام.
آن لحظه که برای نخستین بار، به آب شک نکرده‏ام و به آشنایی و به لبخند و به پرواز که حقیقت‏وار، دور گنبدی طلایی حلقه زده بود.
ساده و عریان از تو نوشتن و از سپیدی خشم نواز آن لحظه گفتن؛ آن لحظه که تنهایی، دیگر در خود و حق باز ایستادن نمی‏دید و رنج و درماندگی... انگار که اصلاً نبوده‏اند؛ چرا که آن لحظه‏ها، همه تو بودی؛ عطر تو؛ حضور تو و شمیم آشنایی که خلوت من و تو را از هیاهوی اطراف دور می‏کرد.
چرا که دیدگانی در من می‏نگریست که بوی آشنایی می‏داد؛ بوی مهر؛ بوی مادر؛ بوی حرم امام رضا و کودکانه گم شدن در همهمه دلنواز حرم؛ در خلوت پر هیاهوی عشق!


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:31 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

اشارات :: دی 1382، شماره 56
مریم سقلاطونی
چقدر باشکوه می‏شناسمت
ای شهری که ستارگان در جوارت حجره دارند
و تو را با نام معصومه علیهاالسلام می‏شناسند
ای شهری که درختانِ تمام پیاده‏روهایت ـ شال سبز می‏اندازند
ای شهری که آفتاب، در مقابل گلدسته‏هایت زانو می‏زند
ای شهری که هر جا بایستم، تو را مهربان می‏بینم
ای شهری که باغ‏های ارم، همسایگی‏ات را دوست دارند


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:28 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

اشارات :: دی 1382، شماره 56
ابراهیم قبله آرباطان
صدای بال فرشته که می‏آمد، مرد، چهره‏اش گلگون می‏شد و رایحه گل‏های بهشتی، سراسر وجودش را که نه... چهار سوی خانه محقرش را عطرآگین می‏کرد.
اصلاً، وقتی لب به سخن می‏گشود، بوی سیب از دهانش می‏تراوید؛ گویی این‏که در باغ سیب نشسته باشی.
کافی بود که دست‏هایش را به طرف بالا دراز کند و یک «یا الله» بگوید، آسمان دلش فرو می‏ریخت و از صمیم دل، باران بودنش را به زیر قدم‏های مرد علیه‏السلام می‏ریخت؛ امام موسی کاظم علیه‏السلام را می‏گویم.
تمام گلبوته‏ها، حسرت این را داشتند که صورتشان، به قدوم این مرد مزین شود و هر پرنده‏ای، آرزوی این را داشت که مرغ آسمان خانه او باشد.
ـ نجمه خاتون هم احساس عجیبی داشت؛ گویی در خود نمی‏گنجید.
درد ملایمی تمام وجودش را به بازی گرفته بود؛ دردی که برای او خیلی شیرین بود. خورشید، مثل همیشه تنگ غروب، به خون نشسته بود و داشت صورت خونین خود را پشت کوه‏ها مخفی می‏کرد. جیرجیرک‏ها، از گوشه و کنار باغ‏های مدینه، سرگرم شادی بودند و گل‏های باغ که خود را آماده می‏کردند تا برای مسافری که در راه بود، لبخند بزنند؛ لبخندی که صبح یکی از روزهای خوب مدینه شکفته می‏شد و تنگ غروب یکی از روزهای قم می ‏پژمرد.


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:27 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

اشارات :: دی 1382، شماره 56
خدیجه پنجی
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطِمَةَ الْمَعْصُومه علیهاالسلام
آمده‏ام، تا در سایه‏سار محبت و کرامتت جان بگیرم.
کبوترانه آمده‏ام تا شاید لحظه‏ای بر گنبد طلایی نگاهت بیاسایم و از دست مهربانی‏ات، آب و دانه‏ام دهی!
حرم، محو تماشای حضور عاشقان است و ضریح، کعبه آمال دل‏های سوخته!
همه به دور سفره کرامتت حلقه زده‏اند و سفره دل با تو گشوده‏اند که تو خوبِ خوب می‏شنوی و خوب‏تر پاسخ می‏دهی.
هرکس، به هر زبانی و به هر شیوه‏ای، با تو سخن می‏گوید؛ نام سبز توست که بر کویر لب‏ها جوانه زده است. وای دختر باب الحوائج!


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:26 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

اشارات :: دی 1382، شماره 56
محمدحسین قدیری
این بانو کیست که پاکی، از خورشید عفت او جلوه گرفته است و قداست، از کوثر عصمت او آب و تاب؟! این بانو کیست که کویر قم، به قدوم دعای او، به بهار نیایش و ستایش تبدیل شده است و کهکشان امامزادگان قم، در آسمان معنویت و منظومه عشق او اجرام طواف بر قامت ارادت خود بسته‏اند و ملایک، بال تبرک و توسل به ضریح آسمانی‏اش می‏کشند؟!
این بانو کیست که هر تار و پود لباس مهرش، بوی رضا علیه‏السلام به مشام تأمل می‏رسد و صدف قم، به لؤلؤ وجود او، در حلقه شهرها به خود می‏بالد و می‏نازد؟!
این بانو کیستت که معلم و مربی خصوصی او، امام موسای کاظم علیه‏السلام ، بر سطر سطر تکالیف الهی او آفرین می‏گوید و قلم اندیشه او را می‏گشاید و اسفند جان به یمن دانایی فرزندش، در آتش دعا دود می‏کند که: (جان پدر به فدای دُردانه خود)؟!


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 13 شهریور 1392  ] [ 7:25 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات :  ::      1   2   3   4  

درباره وبلاگ


تاریخ چشم به راه فاطمه ای دیگر است. به کوچه باغهای حرم تو پناه می آورم و در سایه سار ملکوتی آن، نفسی تازه می نمایم. کنار نهر استجابت می نشینم و قطره ای می شوم در آبی زلال اشک های زائرانت. ضریح نورانی ات را در آغوش میگیرم و از بین شبکه های آن، مزار مطهر تو را تماشا می کنم. باورم نمی شود! آیا به این سادگی به زیارت تو آمده ام! تو که زیارتت، همسان زیارت یاس گمشده مدینه است!

آمار سايت
كل بازديدها : 236219 نفر
كل مطالب : 617 عدد
آخرين بروز رساني : چهارشنبه 29 مهر 1394 
امکانات وب