چرا حضرت على علیه السلام با سیاست تقسیم مساوى بیت المال، سبب بى مهرى خواص به حکومت خود شد و با طلحه و زبیر کنار نیامد؟

1. سیاست تقسیم مساوى بیت المال و در نظر نگرفتن امتیازات شخصى و شرافت هاى قبیله اى، سیاستى کاملاً اسلامى و مطابق با قرآن و سنت نبوى بود.

2. اصولاً حضرت على علیه السلام در حکومت خود، به خواص، خوش بین نبود و مى فرمود: «خواص و اشراف، همواره بار سنگینى بر حکومت تحمیل مى کنند؛ در روزگار سختى، کمتر به یارى حکومت مى آیند و در اجراى عدالت، از همه ناراضى ترند؛ در خواسته هایشان، از دیگران، مصمم تر و در عطا و بخشش ها، کم سپاس ترند؛ به هنگام ندادن خواسته هایشان، عذرناپذیرتر و در برابر مشکلات، کم استوارترند». از نظر آن بزرگوار، عامه مردم، ستون هاى استوار دین، بر پادارنده اجتماعات پرشور مسلمانان و نیروهاى ذخیره دفاعى به شمار مى آمدند. بى تردید، با این دیدگاه، امکان ترجیح خواص وجود نداشت.

3. اگر حضرت على علیه السلام خواص را بر عوام ترجیح مى داد، ضمن عقب نشینى از ارزش ها و اصول اسلامى خود، به همگان اعلام مى کرد که پیرو سیاست تبعیض آمیز حاکمان گذشته است و این چیزى بود که نه او مى پسندید و نه مردم انقلابى آن زمان مى پذیرفتند.

4. ترجیح خواص بر عوام، انبوه مردمى را که بارقه امید در دلشان درخشیده بود، از او و حتى اسلام و پیامبر صلى الله علیه وآله ناامید مى کرد.

5. ترجیح خواص بر عوام، آنان را قدرتمند مى کرد و امکان مشارکتشان را در توطئه هاى براندازى، فزونى مى بخشید. این پدیده، در کنار از دست دادن حمایت پابرهنگان - که ره آورد قطعى سیاست عدم مساوات بود - نوعى خودکشى سیاسى به شمار مى آمد.

6. طلحه و زبیر اگر چه در راه برپایى اسلام بسیار کوشیده بودند، اما پس از رحلت پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله - به ویژه در اواخر دوره عثمان - به دنیا روى آورده، زندگى اشرافى و جاه طلبانه را برگزیده بودند. بنابراین، نحوه زندگى و مشى آنها در دوره پیشین، به همگان نشان مى داد که نیروهایى ارزشى نیستند و براى احراز پُست در حکومت علوى، شایستگى ندارند. آنان در صورت رسیدن به پُست هاى اجتماعى و سیاسى، سیاست هاى خود را اجرا مى کردند و مردم را به حضرت على علیه السلام و حکومتش بدبین مى ساختند؛ چنان که آن حضرت علیه السلام درباره آنان مى گوید: «آنان هواى پادشاهى بر امت اسلامى را در سر مى پروراندند».1

7. کوفه و بصره - که طلحه و زبیر خواستار فرمانروایى بر آنها بودند - تنها دو شهر معمولى شمرده نمى شدند؛ بلکه از نظر ادارى و سیاسى، تمام ایران آن زمان، تحت نظر این دو شهر و حاکمان آنها اداره مى شد. در آن عصر، شهر مدینه (مرکز خلافت)، امکانات نظامى و اقتصادى نداشت؛ ولى کوفه و بصره و توابع آنها، از بیشترین امکانات بهره مى بردند. بنابراین، حاکمان این دو شهر، به ویژه با توجه به همبستگى آنها و به تعارض کشیده شدن سیاست هایشان با سیاست مرکز خلافت، به راحتى مى توانستند به مدینه حمله کرده، خلیفه را سرنگون سازند و خود به حکومت دست یابند و این نکته، به هیچ وجه نمى توانست از چشم تیزبین خلیفه اى چون حضرت على علیه السلام دور بماند.

8. به راستى اگر حضرت على علیه السلام حکومت این دو شهر را به آن دو واگذار مى کرد، چگونه مى توانست ادعاى اصلاح طلبى کند؟ حوادث بعدى نیز نشان داد که این دو به هیچ وجه دغدغه اسلام و قرآن و سنت نبوى را نداشتند؛ زیرا براى سیراب کردن حسّ جاه طلبى و قدرت خواهى خود، حاضر شدند به گروه اموى - که بیشترین بهره ها را از حکومت عثمانى برده بود - دست دوستى و اتحاد دهند و با استفاده ابزارى از همسر پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله، بصریان را به سوى خود جلب کرده، سبب ریختن خون صدها مسلمان شوند.2

9. سخنان حضرت على علیه السلام نشان مى دهد که آنان افزون بر حکومت کوفه و بصره، دو خواست دیگر نیز داشتند؛ نخست آن که امام علیه السلام در امور حکومتى با آنها مشورت کند و دوم آن که سیاست تقسیم مساوى بیت المال را کنار نهد. حضرت على علیه السلام در جواب خواست اول فرمود: «من طبق کتاب و سنت پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله عمل مى کنم و تاکنون حکم مجهولى ندیده ام که به مشورت شما و دیگر مسلمانان نیازمند باشم. اگر چنین مشکلى پیش آید، از مشورت با شما و دیگران، چشم پوشى نخواهم کرد». آن بزرگوار درخواست دوم آنان را نیز چنین پاسخ گفت: «تقسیم مساوى بیت المال، ساخته من نیست. این سنت پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله بود و من از آن پیروى مى کنم و در این باره، هیچ کس حق ندارد مرا سرزنش کند».3

بدیهى است که این خواست ها، به معناى مشارکت در حکومت و چشم پوشى حضرت علیه السلام، از اصول و ارزش هاست و امام علیه السلام نمى توانست با پذیرش آنها، این را تحمل کند.

پی نوشت ها :
1. انساب الاشراف، ج 5، ص 106.
2. مروج الذهب، ج 2. ص 366.
3. همان.

محور : حکومت و عدالت علوی


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در یک شنبه 9 خرداد 1389  ساعت 12:21 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



منابع مقاله:
فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


خورشید اسلام در سرزمین مکه طلوع کرد وپس از گذشت سیزده سال در آسمان یثرب ظاهر شد وبعد از ده سال نور افشانی در مدینه افول کرد، در حالی که افق نوی به روی مردم شبه جزیره گشود وسرزمین حجار وخصوصا شهر مدینه به عنوان مرکز دینی وثقل سیاست معرفی شد.

پس از درگذشت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، گزینش خلیفه به وسیله مهاجرین وانصار ایجاب کرد که مدینه مقر خلافت اسلامی گردد وخلفا با اعزام عاملان وفرمانداران به اطراف واکناف به تدبیر امور بپردازند واز طریق فتح بلاد وشکستن سدها وموانع، در گسترش اسلام بکوشند.

امیر مؤمنان علیه السلام که علاوه بر تنصیص وتعیین صاحب رسالت، از ناحیه مهاجرین وانصار برگزیده شده بود، نیز طبیعتا می بایست، همچون خلفای گذشته مدینه را مرکز خلافت قرار دهد واز همانجا به رتق وفتق امور بپردازد. او در آغاز کار خلافت از همین شیوه پیروی کرد وبا نامه نگاری واعزام افراد لایق وبرکنار کردن افراد دنیا پرست وایراد خطابه های آتشین وسازنده خود، امور جامعه اسلامی را اداره نمود ونظام اسلامی که در طی مدت بیست وپنج سال از آغاز خلافت ابوبکر در آن انحراف وکجیهایی پیدا شده بود در حال اصلاح بود که ناگهان مسئله «ناکثان »، یعنی پیمان شکنی کسانی که پیش از همه با او بیعت کرده بودند، رخ داد وگزارشهای هولناک وتکان دهنده ای به وی رسید ومعلوم شد که پیمان شکنان، به کمک مالی بنی امیه ونفوذ واحترام همسر پیامبر، جنوب عراق را تسخیر کرده اند وپس از تصرف بصره دهها نفر از یاران وکارگزاران امام علیه السلام را به ناحق کشته اند.

این امر سبب شد که امام علیه السلام برای تنبیه ناکثان ومجازات همدستان آنان، مدینه را به عزم بصره ترک گوید وبا سپاهیان خود در کنار بصره فرود آید. آتش نبرد میان سپاه بر حق امام ولشکریان باطل ناکثان مشتعل شد وسرانجام سپاه حق پیروز گردید وسران شورش کننده کشته شدند وگروهی از آنان پا به فرار نهادند وبصره مجددا به آغوش حکومت اسلامی بازگشت واداره امور آن به دست یاران علی علیه السلام افتاد واوضاع شهر ومردم حال عادی به خود گرفت وابن عباس، مفسر قرآن وشاگرد ممتاز امام، به استانداری آنجا منصوب شد.

اوضاع ظاهری ایجاب می کرد که امام علیه السلام از راهی که آمده بود به مدینه باز گردد ودر کنار مدفن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وبا همفکری گروهی از یاران وصحابه آن حضرت به نشر معارف اسلامی ومعالجه مزاج بیمار جامعه واعزام سربازان به نقاط دور دست برای گسترش نفوذ قدرت اسلامی ودیگر شئون خلافت بپردازد واز هر نوع کشمکش ورودر رویی با این وآن اجتناب کند. ولی این ظاهر قضیه بود وهر فرد ظاهر بینی به امام چنین تکلیفی می کرد; بالاخص که مدینه در آن روز از قداست ومعنویت وروحانیت خاصی برخوردار بود، زیرا مهد واقعی اسلام ومدفن پیام آور خدا ومرکز صحابه از مهاجرین وانصار بود که رشته گزینش خلیفه وعزل وخلع او را در دست داشتند.

با تمام این شرایط وجهات، امام علیه السلام راه کوفه را برگزید تا مدتی در آنجا رحل اقامت افکند. این کار، که پس از شور وتبادل نظر با یاران انجام گرفت (1) ، به دو جهت بود:

1- در حالی که امیر مؤمنان علیه السلام با گروه انبوهی از مدینه حرکت کرد وگروههایی در نیمه راه به او پیوستند، ولی بیشتر سربازان وجان نثاران امام را مردم کوفه وحوالی آن تشکیل می دادند. زیرا امام برای سرکوبی پیمان شکنان به وسیله صحابی بزرگ، عمار یاسر وفرزند گرامی خود امام حسن علیه السلام از مردم کوفه، که مرکز مهم عراق بود، استمداد طلبید وگروه انبوهی از مردم آن منطقه به ندای امام پاسخ مثبت گفتند وهمراه نمایندگان وی عازم جبهه شدند. (2) هرچند گروهی مانند ابو موسی اشعری وهمفکران او از هرگونه نصرت وکمگ خودداری کردند وبا رفتار وگفتار خود در حرکت مردم به میدان جهاد کارشکنی کردند.

پس از آنکه امام در نبرد با ناکثان پیروز شد ودشمن را تار ومار ساخت، حقشناسی ایجاب می کرد که از خانه وزندگی این مردم دیدن کند ولبیک گویان وجهادگران خود راتقدیر ومتقاعدان وبازماندگان از جهاد را توبیخ ومذمت نماید.

2- امام علیه السلام می دانست که شورش پیمان شکنان گناهی است از گناهان معاویه که آنان را به نقض میثاق تشویق کرده بود واز روی فریب، غایبانه دست بیعت به آنان داده وحتی در نامه ای که به زبیر نوشته بود خطوط شورش را کاملا ترسیم کرده ویاد آور شده بود که از مردم شام برای او بیعت گرفته است وباید هرچه زودتر کوفه وبصره را اشغال کنند وبه خونخواهی عثمان تظاهر کنند ونگذارند فرزند ابوطالب بر آن دو شهر دست بگذارد.

اکنون که تیر این یاغی به خطا رفته وشورش پایان یافته بود باید هرچه زودتر ریشه فساد قطع وشاخه شجره ملعونه بنی امیه از پیکر جامعه اسلامی بریده می شد. نزدیکترین نقطه به شام همان کوفه است. گذشته از این، عراق منطقه ای لشکر خیز وفدایی پرور بود وامام، بیش از هر نقطه، باید بر آنجا تکیه می کرد. امام علیه السلام خود در یکی از خطبه ها به این مطلب اشاره کرده است; آنجا که می فرماید:«و الله ما اتیتکم اختیارا ولکن جئت الیکم سوقا...». (3) یعنی: به خدا سوگند من به میل خود به سوی شما نیامدم بلکه از روی ناچاری بود.

این دو علت سبب شد که امام علیه السلام کوفه را به عنوان مقرخود برگزیند ومرکز خلافت اسلامی را از مدینه به عراق منتقل سازد.از این رو، در دوازدهم ماه رجب سال سی وشش هجری در روز دو شنبه همراه با گروهی از بزرگان بصره وارد شهر کوفه شد. مردم کوفه ودر پیشاپیش آنان قاریان قرآن ومحترمین شهر از امام استقبال به عمل آوردند ومقدم او را گرامی داشتند. برای محل نزول امام علیه السلام قصر«دار الاماره » را در نظر گرفته بودند واجازه خواستند که آن حضرت را به آنجا وارد کنند ودر آنجا سکنی گزیند. ولی امام از فرود در قصر، که پیش از وی مرکز کجرویها وستمها بود، ابا ورزید وفرمود: قصر مرکز تباهی است وسرانجام در منزل جعدة بن هبیره مخزومی فرزند خواهرام هانی(دختر ابوطالب) سکنی گزید. (4) امیر المؤمنین علیه السلام درخواست کرد که برای سخن گفتن با مردم در محلی به نام «رحبه » که سرزمین گسترده ای بود فرود آید وخود در آن نقطه ازمرکب پیاده شد.

نخست در مسجدی که در آنجا بود دو رکعت نماز گزارد وآنگاه بر فراز منبر رفت وخدا را ثنا گفت وبه پیامبر او درود فرستاد وسخن خود را با مردم چنین آغاز کرد:

ای مردم کوفه، برای شما در اسلام فضیلتی است مشروط بر اینکه آن را دگرگون نسازید. شما را به حق دعوت کردم وپاسخ گفتید. زشتی را آغاز کردید ولی آن را تغییر دادید... شما پیشوای کسانی هستید که دعوت شما را پاسخ گویند ودر آنچه که وارد شدید داخل شوند.

بدترین چیزی که برای شما از آن بیم دارم دو چیز است:پیروی از هوی وهوس ودرازی آرزو.پیروی از هوس از حق باز می دارد ودرازی آرزو سرای بازپسین را از یاد می برد. آگاه باشید که دنیا پشت کنان، کوچ کرده وآخرت اقبال کنان به حرکت در آمده است وبرای هر یک از این دو فرزندانی است.شما از فرزندان آخرت باشید. امروز هنگام عمل است نه حساب، وفردا وقت حساب است نه عمل.

سپاس خدا را که ولی خود را کمک کرد ودشمن را خوار ساخت ومحق وراستگو را عزیز وپیمان شکن وباطلگرا را ذلیل نمود. بر شما باد تقوی وپرهیزگاری واطاعت از آن کس که از خاندان پیامبر خدا اطاعت کرده است، که این گروه به اطاعت اولی وشایسته ترند از کسانی که خود را به اسلام وپیامبر نسبت می دهند وادعای خلافت می کنند. اینان با ما به مقابله بر می خیزند وبا فضیلتی که از ما به آنان رسیده است بر ما برتری می جویند ومقام وحق ما را انکار می کنند. آنان به کیفر گناه خود می رسند وبه زودی با نتیجه گمراهی خود در سرای دیگر روبرو می شوند.

آگاه باشید که گروهی از شما از نصرت من تقاعد ورزید ومن آنان را توبیخ ونکوهش می کنم.آنان را ترک کنید وآنچه را دوست ندارند به گوش آنان برسانید تا رضای مردم را کسب کنند وتا حزب الله از حزب شیطان باز شناخته شود. (5)

پی نوشتها:

1- الامامة والسیاسة، ص 85(طبع حلب).
2- مسعودی تعداد کوفیانی را که به لشکر امام پیوستند7000 وبه قولی 6560 نفر نوشته است - مروج الذهب، ج 2، ص 368. یعقوبی هم شش هزار نفر نوشته است - تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 182. ابن عباس می گوید:هنگامی که در ذی قار پیاده شدیم به امام گفتم که از کوفه بسیار کم به یاری شما آمده اند. امام فرمود:6560 نفر بدون کم وزیاد به کمک من خواهند آمد. ابن عباس می گوید: من از آمار دقیق آنها تعجب کردم وبا خود گفتم حتما آنها را خواهم شمرد. پانزده روز در ذی قار توقف کردیم تا اینکه صدای شیهه اسبها وقاطرها بلند شد ولشکر کوفه رسید. من آنها را دقیقا شمردم. دیدم درست همان تعدادی است که امام فرموده بود.گفتم: الله اکبر، صدق الله ورسوله. - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2،ص 187.

3- نهج البلاغه، خطبه 70.
4- وقعه صفین، ص 8.
5- وقعه صفین، ص 3; نهج البلاغه عبده، خطبه های 27 و41. مرحوم مفید در ارشاد (ص 124) قسمت اول این خطبه را نقل نکرده است.

محور : حکومت علوی



 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در جمعه 7 خرداد 1389  ساعت 8:18 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



منابع مقاله:
تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛


همان گونه که اشاره شد، پس از نهروان، امام کوشید تا مردم عراق را برای جنگ مجدد با شام بسیج کند، اما، شمار کسانی که حاضر به همراهی امام بودند اندک بود. امام ضمن خطبه های خود، از مردم خواستند تا همراهیش کنند، اما کمتر پاسخ مساعد دریافت می کردند. آن حضرت در خطبه ای فرمودند: «گرفتار کسانی شده ام که چون امر می کنم فرمان نمی برند، و چون می خوانم پاسخ نمی دهند. ای ناکسان!برای چه در انتظارید؟و چرا برای یاری دین خدا گامی بر نمی دارید؟دینی کو که فراهمتان دارد، غیرتی کو تا شما را به غضب آرد؟فریاد می خواهم و یاری می جویم، نه سخنم می شنوید نه فرمانم را می برید، تا آنگاه که پایان کار پدیدار گردد و زشتی آن آشکار. نه انتقامی را با شما بتوان کشید و نه با یاری شما به مقصود توان رسید. شما را از رفتن باز دارد، ناله در گلو شکستید و بر جای خویش نشستید. » (1) امام در خطبه ای دیگر فرمود: «ای مردم رنگارنگ، با دلهای پریشان و ناهماهنگ. تن هاشان عیان، خردهاشان از آنان نهان، در شناخت حق شما را می پرورانم، همچون دایه ای مهربان، و شما از حق می رمید چون بزغالگان از بانگ شیر غران. هیهات که به یاری شما تاریکی را از چهره عدالت بزدادیم، و کجی را که در راه حق راه یافته راست نمایم. » (2) و در خطبه ای دیگر فرمود: «ای مردمی که اگر امر کنم فرمان نمی برید، و اگر بخوانمتان، پاسخ نمی دهید. اگر فرصت یابید، فرو می مانید و اگر با شما بستیزند، سست و ناتوانید. اگر مردم بر امامی فراهم آیند، سرزنش می کنید و اگر ناچار به کاری دشوار در شوید، پای پس می نهید. بی حمیت مردم!انتظار چه می برید؟چرا برای یاری بر نمی خیزید و برای گرفتن حقتان نمی ستیزید. مرگتان رسد، یا خواری بر شما باد. به خدا اگر مرگ من بیاید، و به سر وقتم خواهد آمد، میان من و شما جدایی می اندازد، حالی که همنشینی تان را خوش نمی دارم، و با شما بودن چنان است که گویی یاوری ندارم. راستی شما چه مردمی هستید؟دینی نیست که فراهمتان آرد؟غیرتی ندارید تا بر کارتان وادارد؟شگفت نیست که معاویه، بی سر و پاهای پست را می خواند و آنان پی او می روند، بی آن که بدیشان کمکی دهد، یا عطایی رساند، و من شما را که اسلام را یادگارید و مانده مردم- دیندار- می خوانم تا یاری تان دهم و بهره از عطا مقرر گردانم و شما از گرد من می پراکنید و آتش مخالفت مرا دامن می زنید. . . آنچه بیشتر از هر چیز دوست دارم و مرا باید، مرگ است که به سر وقتم آید. » (3)

این سخنان، نمونه ای از سخنان فراوان امام است که در طی سالهای 39 و 40 هجری خطاب به مردم ایراد کرده اند. جملات مزبور نشان عزم راسخ امام در برابر قاسطین است. معاویه که بطور قطع از اوضاع عراق آگاهی داشته و ناظر سستی مردم آن ناحیه بود، مصمم شد تا با تجاوز به نواحی مختلف تحت سلطه امام در جزیرة العرب و حتی عراق، قدرت امام را تضعیف کرده و راه را برای گشودن عراق فراهم کند. معاویه هدف خود را از این حملات چنین بیان کرد: این قتل و تاراجها، مردم عراق را می ترساند و کسانی را که در زمره مخالفانند، یا تصمیم به جدایی دارند، در کار خود دلیر می گرداند. و آنان را که از کشاکشها بیمناکند به نزد ما فرا می خواند. (4) این حملات که اصطلاحا «غارات » نامیده می شده، هر از چندی انجام می یافته و در هر منطقه، شیعیان خالص آن حضرت به شهادت می رسیده اند. فهرستی از این غارات را ابو اسحاق ثقفی شیعی (م 283) در کتابی که در قرن سوم، با همین نام تالیف کرده، و خوشبختانه بر جای مانده، آورده است. دیگر مآخذ تاریخی نیز اخبار این تجاوزات را آورده اند.

نخستین منطقه ای که مورد تهاجم قرار گرفت، مصر بود. زمانی که امام به خلافت رسید، قیس بن سعد بن عباده را به حکومت مصر منصوب کرد. آنگاه که برای سرکوبی ناکثین عازم عراق شد، از قیس خواست تا از مصر باز گردد. (5) قیس عازم مدینه شد و از آنجا به عراق آمد (6) و در صفین شرکت کرد. پس از صفین که اوضاع مصر درهم ریخته و اخبار شورش بر محمد بن ابی بکر بالا گرفت، امام مصمم شد تا مالک را به مصر اعزام کند.

مالک که پس از بازگشت از صفین، مجددا به حکومت جزیره گماشته شده بود، نامه ای دریافت کرد تا به سمت مصر برود. معاویه که از این امر آگاهی یافت، به مسؤول خراج در ناحیه قلزم نوشت تا به نحوی مالک را از بین ببرد، در برابر او نیز باقی مانده خراج را از وی نخواهد گرفت. او نیز با مسموم کردن مالک از طریق عسل، وی را به شهادت رساند. (7) منطقه ای که مالک در آن به شهادت رسید عین شمس نام داشت. معاویه پس از شنیدن خبر قتل مالک، گفت: علی دو دست داشت که یکی را در صفین قطع کردیم که عمار بود و دیگری مالک که اینک قطع شد. (8) زمانی که خبر شهادت مالک به امام رسید، تا چندین روز آثار غم بر چهره امام بود و می فرمود: «خداوند چه نیکیها که به مالک داده بود!مالک، چه مالکی!اگر کوه می بود، کوهی عظیم بود، اگر سنگ می بود، سنگی سخت بود. آری، به خدا سوگند ای مالک!مرگ تو بسیاری را لرزانید و بسیاری را خوشدل کرد. گریندگان باید بر چونان کسی بگریند. آیا مردی چونان مالک هرگز توان یافت؟ (9)

اکنون مصر برای شام که سرمست از پیروزی بود، قابل دسترسی بود. این منطقه هم از لحاظ جغرافیایی به شام نزدیک بود و هم کسان زیادی از عثمانیه در آن بودند که می توانستند به سپاه شام کمک کنند. افزون بر آن، معاویه قول مصر را به عمرو بن عاص حیله گر داده و اکنون پس از آن ماجراها باید به عهد خود وفا کند. در این زمان، محمد بن ابی بکر، حکومت مصر را داشت. عمرو بن عاص که خود رهبری سپاه اعراب را در فتح مصر داشت، با سپاهی عظیم به آن سوی حرکت کرد. وی نامه ای به محمد نوشت و از وی خواست تا خود را تسلیم کند تا آسیبی به او نرساند!در عین حال نامه ای نیز از معاویه برای محمد نوشت که او را تهدید به مرگ کرده بود. در این نامه معاویه نوشته بود که کسی را از محمد، دشمن تر در برابر عثمان نمی شناسد و اکنون روز انتقام فرا رسیده است. محمد نامه ای به امام نوشت، و همراه آن، دو نامه عمرو و معاویه را فرستاد. امام او را به مقاومت فراخواند و از او خواست تا کنانة بن بشر (گفته اند: او همان کسی است که عمود را بر فرق عثمان زد!) (10) را به سوی سپاه عمرو اعزام کند و خود در شهر همراه سپاهی دیگر بماند.

کنانه با دو هزار نفر اعزام شد و خود محمد نیز با همین تعداد در شهر ماند. در درگیری دلیرانه کنانه با سپاه شام، او و یارانش به شهادت رسیدند. در مصر نیز مردم از اطراف محمد پراکنده شده و او تنها به خرابه ای پناه برد. فرمانده نیروهای مقدم سپاه شام، معاویة بن خدیج بود. او محمد را در خرابه یافت، او را گردن زد، سپس او را در شکم مرداری نهاد و آن را آتش زد. (11) این مشی یاران معاویه و کسانی بود که به بهانه قتل عثمان این چنین یاران خدا را به شهادت می رساندند.

زمانی که خبر شهادت محمد بن ابی بکر به امام رسید، به شدت متاثر شد و خطابه تندی خطاب به مردم کوفه ایراد کرد. آن حضرت در این خطبه اشاره کرد که بیش از پنجاه روز است که از شما درخواست کمک می کنم. تازه پس از این، سپاهی ضعیف آماده شده است. (12) در همین خطابه بود که حضرت به مردم فرمودند: الا دین یجمعکم، الا حمیة تغضبکم؟ (13) مردم از شدت جزع امام درباره شهادت محمد پرسیدند. حضرت فرمود: او را چونان فرزند خود می دانستم. (14) امام که پس از، از دست دادن محمد بن ابی بکر، یکی دیگر از یاران نزدیک خود را از دست داده بود، و به علاوه اکنون مصر را نیز از دست رفته می دید، نامه ای به تمامی مسلمانان در نقاط مختلف نوشت و شرحی از آنچه را که از رحلت رسول خدا (ص) بدین سوی بر او رفته بود بازگفت. این نامه، سندی مهم در زمینه دیدگاههای امام از تحولات سی و اندی سال پس از رحلت پیامبر (ص) است. امام در این نامه ضمن بیان حق کشی هایی که پس از درگذشت رسول خدا (ص) در حق اهل بیت (ع) صورت گرفته به بیعت مردم با خود اشاره کرده شرحی از پیمان شکنی ناکثین، برپایی جنگ صفین و شورش خوارج نوشتند. پس از آن از بهانه های مردم سخن گفتند که:

گفتید شمشیرهایمان کند شده و ترکشهایمان از تیر خالی است و نیزه هایمان را سر نیزه نیست و آنچه نیزه اش می خوانیم جز چوبدستی نیست، ما را به شهرمان بازگردان تا ساز نبرد کنیم با بهترین اسب و سلاح. . . فرمان دادم در نخیله فرود آیید و لشکرگاه برپا کنید و همواره در لشکرگاه خود بمانید. . . جماعتی از شما نزد من ماندند و عذرهای واهی آوردند و گروهی نافرمانی کردند و به شهر رفتند. نه در آنها که مانده بودند صبر و ثباتی بود و نه آنان که به شهر رفتند بازگشتند. یک روز که به لشکرگاه خود نگریستم، شمار سربازان من به پنجاه هم نمی رسید. چون چنان دیدمتان، من هم به کوفه در آمدم ولی شما تا به امروز نتوانسته اید با من از شهر پای بیرون نهید. چه انتظار می کشید؟نمی بینید که از هر طرف زمینهای شما روی به نقصان می نهد و شهرهایتان یکی پس از دیگری به دست دشمن می افتد و شیعیان من در آن شهرها کشته می شوند و مرزهایتان را مرزبانی نیست و این دشمن است که به بلاد شما لشکر می کشد؟»

امام در ادامه از مردم خواستند تا در برابر دشمن آماده باشند. (15)

معاویه کشته شدن محمد بن ابی بکر را اسباب سرافرازی «عثمانیان » در همه بلاد عنوان کرد. (16) بدین ترتیب مصر از دست امام خارج شد و عمرو بن عاص که دینش را به دنیایش فروخته بود برای سه چهار سالی (تا سال 43 هجری که زنده بود) ، بر این منطقه حکمرانی کرد تا مرد.

معاویه به بصره نیز امید فراوان بسته بود، بویژه که کسانی از عثمانیه بصره نیز به او نامه نوشته و از وی استمداد کرده بودند. او می دانست که مردم بصره، کینه امام علی (ع) را به دل دارند، زیرا در جنگ جمل شمار فراوانی از آنها کشته شده اند. به گزارش ثقفی، او در نامه ای که برای عمرو بن عاص نوشت و درباره کار بصره با او مشورت کرد، نوشت: در هیچ جای دیگر کسانی را نتوان یافت که در مخالفت با علی از مردم بصره به شمار بیشتر و سرسخت تر و پایدارتر باشند. » معاویه تصمیم گرفت تا عبد الله بن عامر حضرمی را به بصره فرستد تا در آنجا دوستان معاویه را فراهم آورده ندای خونخواهی عثمان سرداده و پس از اجتماع مردم، شهر را به تصرف خود درآورد. عبد الله بن عامر در بصره نزد قبیله بنی تمیم آمد. در آنجا عثمانیه اجتماع کردند و او برای آنها سخن گفت. وقتی او از خونخواهی عثمان سخن گفت، ضحاک بن عبد الله هلالی بر وی اعتراض کرد و گفت: می گویید که بار دیگر (پس از کار ناکثین) شمشیرها از نیامها برکشیم و بر سر یکدیگر زنیم تا معاویه بر اورنگ امارت نشیند و تو بر مسند وزارت او تکیه زنی. و پیمانی را که با علی (ع) بسته ایم بشکنیم؟به خدا سوگند یک روز از روزهای عمر علی (ع) که با رسول خدا (ص) سپری شده از کارهای معاویه و خاندان معاویه تا دنیا دنیاست، بهتر است. حاضران برخی به موافقت با عبد الله بن عامر و برخی به حمایت از ضحاک بن عبد الله برخاستند. اما در مجموع جز کسانی چون احنف بن قیس که خود را کنار کشید، جمعیت به هواداری از ابن عامر پرداخت. در شهر، میان اعراب مضری و یمنی نزاع بود. معاویه از پیش به ابن عامر گفته بود که به مضری ها اعتماد کند. همین امر سبب رنجش ازدیان شد. در این وقت زیاد بن عبید، نیابت حکومت بصره را داشت. او به صبرة بن شیمان ازدی پناه برد و از آنجا به عبد الله بن عباس والی بصره که در کوفه بود نامه نوشت و به این ترتیب خبر بصره در کوفه منتشر شد. زیاد با استفاده از حمایت ازدیان، نماز جمعه را اقامه کرد و آنها را به حمایت از امیر المؤمنین که انصار و مهاجر با اویند فراخواند. وی از آنها خواست تا در برابر بنی تمیم بایستند. از آن سوی ابن عامر نیز در بصره لشکری به راه انداخت و اموالی را به تصاحب کرد. خبر حمایت ازدیان از زیاد و حمایت بنی تمیم از ابن عامر، در کوفه نیز اختلاف افکند. شبث بن ربعی، از امام خواست تا ازدیان را بر تمیمیان مسلط نکند. در برابر مخنف بن سلیم نیز از ازدیان دفاع کرد. امام آنها را به حمایت از اصل دین دعوت کرد و فرمود: باید که اسلام و حیثیت اسلام شما را از ستم بر یکدیگر و از ناسزاگویی باز دارد و شما را با همدیگر متحد سازد. آنگاه امام، زیاد بن ضبیعه تمیمی را به بصره فرستاد تا بنی تمیم را از حمایت ابن عامر باز دارد. او تلاش خود را کرد و شماری از تمیمیان را باز گرداند. با این حال شب در بستر بود که چندی از خوارج بر سر او ریختند و در حالی که او از خانه گریخت، به شهادتش رساندند.

امام جاریة بن قدامه را در حالی که پنجاه تن از تمیمیان همراهیش می کردند، به سوی بصره اعزام کرد. او در بصره نزد شیعیان امام آمد و نامه آن حضرت را برای آنان خواند. در این نامه امام با اشاره به بیعتی که مردم با او کرده بودند، به آنان نوشته بودند: «اگر به بیعت من وفا کنید، و اندرز من بپذیرید و به فرمان من عمل کنید، به حکم کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و طریق حق با شما رفتار خواهم کرد و طریق هدایت را در میان شما اقامه خواهم نمود. به خدا سوگند، از آن زمان که محمد (ص) از این جهان رخت برکشیده، فرمانروایی را نمی شناسم که این راه و روش بهتر از من شناسد و در این راه بهتر از من گام بردارد. این که می گویم سخنی راست است بی آن که قصد نکوهش گذشتگان داشته باشم یا بخواهم در اعمال، آنان را به نقص موصوف دارم. » سپس امام افزوده بودند که اگر از وفای به بیعت سرپیچی کنند با سپاهش بر سر آنها خواهد تاخت. ازدیان برای جبران روز جمل، اظهار کردند که برای نبرد با ابن عامر حاضرند. به هر روی جنگ در گرفت و طی آن بنی تمیم کست خوردند. جاریه چندی به محاصره آنها نشست و عاقبت دستور داد تا خانه را بر سر عثمانیه آتش زنند. بر اساس نامه ای که زیاد به امام نوشت، جمعی از آنها در آتش سوخته، برخی از خانه گریختند و طعمه شمشیر شدند و برخی نیز تسلیم شدند و مورد عفو قرار گرفتند. (17)

یکی دیگر از تجاوزات شام، حرکتی است که به فرماندهی ضحاک بن قیس فرمانده بنام سپاه شام صورت گرفت. به گزارش ثقفی، زمانی که خوارج بر امام شوریدند، عمارة بن عقبة بن ابی معیط، ضمن نامه ای به معاویه، خبر داد که: شماری از قاریان قرآن و زهاد از یاران علی، بر او شورش کرده اند. علی نیز لشکر بر سرشان برده و آنها را کشته است. اکنون لشکرش و اهل شهرش بر او شوریده اند و میانشان دشمنی افتاده و سخت پراکنده اند. » معاویه از این خبر خشنود شد. او ضحاک بن قیس را با سه چهار هزار نفر به سمت عراق فرستاد و به او سفارش کرد تا به هر کجا رسید غارت کند، یاران علی را بکشد و به سرعت از آن منطقه به جای دیگر برود. ضحاک به کوفه آمد، به چپاول اموال مردم پرداخت و به کاروان حجاج یورش برد و شماری را کشت. امام علی (ع) در کوفه بر منبر رفت و از مردم خواست تا از حریم خویش دفاع کنند. برخورد مردم سرد بود. امام به آنها فرمود: «به خدا سوگند، دوست دارم به جای هر صد مرد از شما، یکی از آنها از آن من بود. » امام در این سخنرانی خود نیز باز آرزوی مرگ کرد! آنگاه حجر بن عدی را با چهار هزار نفر در پی ضحاک روانه کرد. حجر در تدمر به ضحاک رسید. در جنگی که درگرفت، نوزده تن از شامیان کشته شده و دو نفر از یاران حجر به شهادت رسیدند. ضحاک شبانه از صحنه نبرد گریخت. بدین ترتیب یکی دیگر از غارات سپاه شام خاتمه یافت.

در این وقت، عقیل بن ابی طالب، نامه ای به امام نوشت و از آن حضرت خواست تا در باره وضعیت خود او را آگاه سازد. امام از حمله ضحاک به عنوان اقدامی ناچیز یاد کرده و درباره قریش و ستمی که به او کرده اند به تفصیل سخن گفت. از جمله در پاسخ عقیل نوشتند: «بار خدایا!قریش را کیفری از کیفرهای خود ده که رشته خویشاوندی با مرا بریدند و بر ضد من همدست شدند و مرا از حقی که داشتم دور ساختند و آن فرمانروایی را که میراث برادرم رسول خدا (ص) بود، از من ربودند و آن را به کسی دادند که نه در خویشاوندی با رسول الله (ص) همانند من بود و نه سابقه اش در اسلام. » از این نامه آشکار است که امام، در هر فرصتی می کوشید تا شرحی از حق از دست رفته اش بازگوید. (18) یکی دیگر از تجاوزات سپاه شام به عراق، سپاهی دو هزار نفری بود که معاویه فرماندهی آن را به دست نعمان بن بشیر داده بود و قرار بر این بود تا او به ناحیه عین التمر در حوالی فرات یورش برد. این شخص تنها انصاری بود که عثمانی از آب در آمده بود. البته تنی چند از انصار از حمایت امام علی (ع) خودداری کردند، اما به معاویه نپیوستند. قرار بود تا بشیر به نواحی فرات حمله ببرد. در آن وقت مالک بن کعب، با حدود صد نفر مستقر بود. زمانی که خبر حمله بشیر را شنید، از مخنف بن سلیم، که مسؤولیت صدقات این سوی فرات را داشت استمداد کرد. امام که خبر حمله نعمان را شنیده بود، و شاهد سستی مردم بود، در خطابه ای لب به اعتراض به کوفیان گشود: «ای مردم کوفه!چون طلایه های لشکر شام نمودار شود، درهای خانه هایتان می بندید و خود در خانه هایتان می خزید، آن سان که سوسمار به سوراخ خود می خزد، و کفتار در کنامش پنهان می شود. به خدا سوگند خوار و ذلیل است آن که شما به یاریش برخیزید. »

مخنف بن سلیم پنجاه نفر از نیروهایش را به همراهی فرزندش عبد الله به کمک مالک فرستاد. سپاه شام که خوف ملحق نشدن سپاه کمکی شام را داشت، اندکی درگیر شده و از صحنه جنگ گریخت. معاویه تصریح کرده بود که ارسال این سپاه بدان قصد است تا «مردم عراق را بترساند. » به هر روی این بار نیز این تجاوز ناکام ماند.

پس از سخنان امام، تنها عدی بن حاتم با هزار نفر از قبیله طی به نخیله رفت. هزار تن دیگر نیز به او ملحق شدند و او همراه این نیروها، به سواحل فرات رفت و به اراضی پایین دست شام حمله هایی کرد. (19)

معاویه سپاهی را به سوی دومة الجندل فرستاد تا از آنان که نه در فرمان شام بودند و نه عراق، زکات بگیرد. امام نیز سپاهی همراه مالک بن کعب به دومة الجندل فرستاد. دو سپاه با یکدیگر گلاویز شدند و یک روز را به نبرد گذراندند. فردای آن روز سپاه شام بازگشت. مالک ده روز در دومة الجندل ماند و مردم را دعوت کرد اما آنها دعوت وی را نپذیرفتند او نیز بازگشت. (20)

تجاوز دیگری که به عراق صورت گرفت، حمله سفیان بن عوف غامدی بود که با شش هزار تن به سوی هیت حرکت کرد. از آنجا به سوی شهر انبار در آمد. یاران امام در این شهر اندک بودند. از میان آنان نیز کسانی مایل به جنگ نبوده و تنها عده معدودی با اشرس بن حسان بکری، در برابر آنها ایستادگی کردند تا به شهادت رسیدند. متجاوزین شهر انبار را غارت کرده و بازگشتند. زمانی که خبر به امام رسید، آن حضرت بر منبر رفت و از مردم خواست تا با اجتماع در نخیله به سوی آنها بشتابند. هیچ کس در پاسخ امام سخنی نگفت. امام از مسجد بیرون آمد و سعید بن قیس همدانی را با هشت هزار نفر به تعقیب آنان فرستاد، اما آنان وارد سرزمین شام شده بودند.

زمانی که سعید به کوفه آمد امام سخت بیمار بود و نمی توانست بر منبر بایستد. نامه ای خطاب به مردم نوشت و خود روی سکوی در مسجد نشست تا سعد که از موالی آن حضرت بود نامه را بر مردم بخواند. امام در این نامه از مردم گله کرد و فرمود:

«اگر چاره ای می یافتم که لب فرو بندم و شما را مورد خطاب و عتاب قرار ندهم، هرگز سخنی نمی گفتم. . . ای مردم!جهاد دری است از درهای بهشت که خدا آن را به روی دوستان خاص خود گشوده است و آن جامه پرهیزگاری است و زره محکم و سپر راستین. . . بدانید که من شما را به پیکار دشمنتان فرا خواندم، چه در شب و چه در روز، چه نهان و چه آشکار و گفتم پیش از آن که به جنگ شما آیند، شما به جنگ آنها روید. . . پس شما ناتوانی و زبونی آشکار کردید و سخن من بر شما گران آمد و نافرمانی کردید و آن را پس پشت افکندید تا بلادتان مورد حمله دشمن واقع شد و وطنگاهتان مسخر خصم گردید. اینک این غامدی است که بر انبار تاختن آورده و اشرس بن حسان را کشته و پادگان و سلاحهایش را غارت کرده و مردانی صالح را به خاک هلاک افکنده است. حتی شنیده ام که مردی از دشمنان شما، به خانه زنی مسلمان و زنی از اهل ذمه در آمده و خلخالهایش را از پای بیرون کرده است و گوشواره از گوشهایش و هیچ کس مانع او نشده. آن گاه بازگشته اند بی آن که حتی یک تن جراحتی برداشته باشد. اگر مرد مسلمانی به سبب این خواری از شدت اندوه بمیرد به نظر من سرزنشش نباید کرد، زیرا سزاوار است بمیرد. ای شگفتا، شگفتا!دل آب می شود و اندوه بر جان می نشیند و شعله غم در دل می افروزد وقتی که می بینم این قوم در باطلشان هماهنگ اند و شما در حق خود پراکنده. . . ای به صورت مردان که نه مردانید. ای دارودسته بی خردان چون کودکان که در عقل و درایت عروسان حجله نشین را مانید. خدا داند که از زیستن در میان شما ملول شده ام، دوست دارم که خدا مرا از میان شما برگیرد و به آستان رحمت خود برد. . . » (21)

پس از این سخن تنها سیصد نفر در نخیله گرد آمدند. خطابه های بعدی امام هم نتیجه ای در برنداشت. (22)

پیش از ایام حج سال 39 هجری، معاویه سپاهی را به فرماندهی یزید بن شجره رهاوی به سوی مکه فرستاد تا در ایام حج مردم را به معاویه دعوت کند. امام علی (ع) توسط خبرگیران خود، از این تصمیم آگاه شد و سپاهی را به فرماندهی معقل بن قیس ریاحی به مکه اعزام کرد. در این زمان قثم بن عباس حاکم مکه بود. او احساس کرد که مردم مکه از او دفاع نخواهند کرد. اول تصمیم داشت تا از مکه بیرون برود، اما با اعتماد به این که حرم است در آنجا ماند. سپاه شام روز هفتم ذی حجه وارد مکه شدند. فرمانده آنان که گفته شده مردی پایبند به حفظ حرمت حرم بود، برای پرهیز از درگیری، به قثم پیغام داد تا هر دوی آنها از امامت جماعت کنار روند تا مردم خود کسی را انتخاب کنند. پس از مراسم حج، سپاه شام بازگشت. اندکی بعد، معقل بن قیس به مکه در آمد و تا وادی القری سپاه شام را تعقیب کرده و تنها چندی از واماندگان آنها را به اسارت در آورد که بعدا با اسرای عراق معاوضه شدند. امام پس از این واقعه به مردم فرمودند: «این قوم بر شما چیره شده اند. . . زیرا می بینم که کارشان بالا گرفته و آتش شما رو به خاموشی نهاده، آنان را می بینم که در کار خود سخت کوشند و شما سست و ناتوان، آنان را می بینم که متحدند و شما پراکنده. . . » (23)

یکی از سخت ترین تجاوزات و خشن ترین آنها، تجاوز بسر بن ارطاة بن حجاز و یمن بود. او مردی سنگدل و جانی بود و معاویه نیز به او سفارش کرده بود تا شیعیان امام علی (ع) را در هر کجا یافت بکشد. دلیل اعزام بسر این بود که در یمن، عثمانیانی بودند که با آشکار شدن ضعف در نیروهای عراق، بر حاکم خود، عبید الله بن عباس شورش کردند. آنها به معاویه نامه نوشته و از او درخواست کمک کردند. بسر ابتدا به مدینه در آمد. ابو ایوب انصاری از طرف امام حاکم شهر بود. او به دلیل نداشتن نیرو از شهر گریخت و بسر خانه او و شماری دیگر را به آتش کشید، آنگاه به زور از مردم بیعت گرفت و ابو هریره را حاکم شهر کرده به سوی مکه رفت. در آنجا نیز قثم بن عباس شهر را رها کرد و رفت. بسر پس از گذر از مکه به طائف رفت و در آنجا بود که مردی از قریش را به تباله فرستاد، زیرا در آنجا گروهی از شیعیان علی (ع) بودند. بر اساس دستور او همگی را کشتند و اموالشان را تاراج کردند. مردم مکه از ترس بسر گریزان شدند. از جمله گریختگان همسر عبید الله بن عباس و دو فرزند او سلیمان و داود بودند که به دست بسر اسیر شده و او سر هر دوی آنان را از تنشان جدا کرد. برخی گفته اند محل قتل آنها در یمن بوده و در خانه یکی از ایرانی زادگان پنهان شده بودند. در ادامه سفر به نجران رفت و در آنجا عبد الله بن عبد المدان، پدر زن عبید الله بن عباس را نیز بکشت. این حادثه در حیات سیاسی ننگین معاویه، جایگاهی بس مهم دارد. بسر به سوی یمن رفت. عبید الله از شهر گریخته بود. شماری از شیعیان اندک دفاعی کردند و بسیاری به شهادت رسیدند. بسر دست به کشتار شیعیان امام علی (ع) زده و جنایات بیشماری را مرتکب شد. از آن جمله، صد تن از پیروان او را که همه از ایرانی زادگان بودند سر برید. پس از آن به سوی حضرموت که گفته بودند در آنجا شیعیان علی بسیارند حرکت کرد. او گفت: بر آن است تا از هر چهار، یکی را بکشد. امام که خبر بسر را شنید، جاریة بن قدامه را همراه سپاهی به تعقیب او فرستاد. جاریه، بسر را تعقیب کرد. وقتی شنید به مکه در آمده بدان سوی آمد، اما بسر از مکه رفته بود. گفته اند: پیش از آن که جاریه به کوفه در آید، امام علی (ع) به شهادت رسیده بود و زمانی که به کوفه آمد، با امام حسن (ع) بیعت کرد.

امام از دست کوفیان رنجی فراوان برد و در حق آنان سخت نفرین کرد. دلیل آن جز این نبود که آنان، نه تنها به یاری امام خویش نشتافتند، بلکه ناموس خود را نیز حفاظت نکرده اجازه دادند تا پلیدان شام بر آنها تسلط یابند. یکی از این نفرینها را به عنوان آخرین جملات این قسمت نقل می کنیم. ابو صالح حنفی گوید: علی (ع) را دیدم که برای مردم سخن می راند. قرآن را بر سر نهاده بود آن سان که خود دیدم که ورق قرآن روی سرش خش خش می کرد. علی (ع) می گفت: بار خدایا!مرا از آنچه در این کتاب است منع کردند، تو مرا آنچه در این کتاب است عطا کن.

با خدایا!من اینان را ناخوش می دارم و اینان مرا، من از اینان ملول شده ام و اینان از من. اینان مرا به اعمالی وامی دارند که خلاف خلق و طبیعت من است. اخلاقی که تاکنون نمی شناخته ام.

بار خدایا!مرا یارانی بهتر از اینان ارزانی دار و آنان را فرمانروایی بدتر از من.

بار خدایا!دلشان را آب کن آن سان که نمک در آب حل می شود. (24)

پی نوشت ها:
1. نهج البلاغه، خطبه 39
2. همان، خطبه 131
3. همان، خطبه 180
4. الغارات، ص 176 (ترجمه فارسی)
5. در این باره نک: انساب الاشراف، ج 2، صص 392- 390
6. به گزارش بلاذری (انساب الاشراف، ج 2، صص 301- 300) ، زمانی که قیس به مدینه رسید، امام به سهل بن حنیف نامه نوشته بود تا به کوفه بیاید. در این وقت مروان و اسود بن ابی البختری، در مدینه، بر ضد امام فعالیت می کردند. آنها قیس را تهدید به قتل کرده بودند. به همین دلیل قیس نیز تامل را جایز ندانسته راهی عراق شد. این گزارش نشان می دهد که به جز انصار که همراه امام به عراق رفته بودند، مدینه تا چه اندازه در برابر امام بوده است.
7. انساب الاشراف، ج 2، صص 399- 398
8. الغارات، ج 1، ص 264، در انساب، ج 2، ص 399، نام فرد دیگر، به اشتباه، قیس بن سعد آمده است.
9. الغارات، ج 1، ص 265 (ترجمه سخن امام، از متن مترجم آقای آیتی گرفته شده است. )
10. انساب الاشراف، ج 2، ص 401
11. الغارات، ج 1، صص 289- 276
12. انساب الاشراف، ج 2، ص 404
13. الغارات، ج 1، ص 291
14. انساب الاشراف، ج 2، ص 404. مادر محمد، اسماء بنت عمیس، ابتداء همسر جعفر بود که پس از شهادت وی به عقد ابو بکر در آمد. پس از درگذشت ابو بکر، اسماء همسر امیر المؤمنین شده و به این ترتیب محمد بن ابی بکر، در خانه امام بزرگ شده بود.
15. الغارات، ج 1، صص 322- 302
16. همان، ج 2، ص 377
17. همان، ج 2، صص 412- 373
18. همان، ج 2، صص 442- 416
19. همان، ج 2، صص 459- 445
20. همان، ج 2، صص 461- 459
21. همان، صص 181- 179 (ترجمه فارسی) ، اخبار الطوال، صص 212- 211
22. همان، صص 503- 464
23. همان، ج 2، صص 516- 504
24. همان، ص 174 (ترجمه آیتی)

محور  : حکومت علوی


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در جمعه 7 خرداد 1389  ساعت 8:16 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



منابع مقاله:
تاریخ خلفاء، جعفریان، سبحانی؛


پس از فرونشاندن شورش پیمان شکنان، امام به کوفه رفت. سکونت امام در کوفه تا شهادت آن حضرت ادامه یافت. بعید می نماید که امام بطور کلی قصد ترک مدینه را داشت، گرچه بعید می نمود که پس از استقرار در کوفه، امکان بازگشت به مدینه برای او وجود می داشت. رفتن امام را به کوفه، باید نوعی هجرت برای حفظ دین از دست پیمان شکنان و فاسدانی چون معاویه دانست. عراق موقعیت حساسی داشت. در اصل پس از آغاز فتوحات و توسعه حوزه اسلام، دو نکته سبب فزونی اهمیت شام و عراق بر مدینه و به تعبیری حجاز شده بود. اولا شمار زیادی از قبایل از جزیرة العرب به شام و عراق آمده بودند که در میان آنها عده فراوانی از صحابه نیز دیده می شدند. نکته دوم آن بود که وسعت، امکانات و استعدادهای نهفته در این مناطق، قابل قیاس با حجاز نبود. زمانی که شورشیان پیمان شکن، در مکه حرکت خود را آغاز کردند، به درستی به این نتیجه رسیدند که قبل از آنی که امام علی (ع) عراق را به تصرف خود در آورد، به سوی این منطقه حرکت کنند. اگر آنان موفق می شدند کوفه و بصره را تصاحب کنند، کار حجاز تمام شده بود. مشکل آنها این بود که اولا تنها در بصره قدرتی یافتند که تازه آن هم تسلط ی ناقص. و ثانیا آن که کوفه به طور کلی از دست آنان خارج بود. در برابر، امام توانست کوفه را همراه خود کند، و برای آینده نیز آن را به عنوان پایگاهی برای شیعیان خود قرار دهد. متاسفانه همان اقدام شورشیان پیمان شکن، سبب شد که بصره، نه تنها به مذهب عثمانی بگرود که در عراق نیز، دشمنی دایمی میان بصره و کوفه بوجود آید و یکپارچگی این منطقه را از بین ببرد.

خارج شدن امام از مدینه النبی (ع) کار آسانی نبود، همچنان که گریزی از آن نبود، درست همانند زمانی که رسول خدا (ص) شهر مکه را با آن همه قداست و احساس وطن خواهی خود نسبت به آن، آن را ترک کرد، در آن زمان، پیامبر (ص) ، در مکه پیروان چندانی نداشت. در برابر، مدینه تسلیم او بود. همچنان که از نظر اقتصادی نقطه قابل اتکایی بود. اکنون امام علی (ع) احساس کرده بود که دو دشمن غدار او یکی شام را در تصرف گرفته و دیگری بصره را و اکنون نیز می کوشد تا کوفه را نیز از دست او در آورد. تصاحب این دو شهر بدان معنا بود که تمامی ایران، با همه امکانات اقتصادی آن به دست اینان آمده است. امام کسی نبود که در برابر این مشکلات سرد شده از خلافت کناره گیری کند، اندیشه ای که شورشیان داشته و گمان می کردند امام با دیدن این وضع کار را به شورا واگذار خواهد کرد. بر عکس مصمم بود تا با شورشیان بجنگد، لذا به سرعت به سوی عراق حرکت کرد.

دلیل عمده این امر آن بود که مدینه از چند جهت توان مقاومت و مقابله را نداشت.

اولا از نظر اقتصادی، محیط حجاز، توانایی تحمل رویارویی با عراق یا شام را نداشت.

مدینه که بهترین نقطه بود، به درستی توانایی سیر کردن مردم خودش را نداشت. اکنون چگونه می توانست سپاهی عظیم را تغذیه کند؟ثانیا آن که مدینه از لحاظ نیروی انسانی کشش یک جنگ تمام عیار را با شام نداشت. حداکثر آماری که از سپاه همراهان مدنی امام در جنگ جمل یاد شده، چهار هزار نفر است. (1) چنین جمعیتی قادر نبود تا مشکلات خلافت را در مواجه با دشمنان فراوانش حل کند. ثالثا مردم مدینه، به جز انصار، چندان علاقمند به امام علی (ع) نبودند. بخش وسیعی از مردم، از مهاجران و فرزندان آنان و نیز مکیانی بودند که بعد از رحلت رسول خدا (ص) به این شهر هجرت کرده بودند. بستگان امویان و نیز بستگان شورشیان جمل، اجازه همکاری کامل مردم این شهر را به امام نمی دادند. رفاه طلبی فزون از حد مردم این شهر که در دوره عثمان به آن مبتلا شده بودند، روحیه جنگی برای آنان باقی نگذاشته بود. باید بر این مطالب نکته دیگری را نیز افزود و آن این که مردم این شهر، بویژه برخی از اصحاب، کسانی چون عبد الله بن عمر، سعد بن ابی وقاص، محمد بن مسلمه، اسامة بن زید، زید بن ثابت و بسیاری دیگر، کوچکترین علاقه ای به امام نداشته و خود را مجتهدتر از آن می دانستند که سخن امام را بشنوند. زمانی که امام در کوفه بود، سهل بن حنیف، والی امام در کوفه به آن حضرت خبر داد که بسیاری از مردم به سوی معاویه می روند. آن حضرت در نامه اش به سهل نوشت: اما بعد، به من خبر رسیده است، از مردمی که نزد تو به سر می برند، بعضی پنهانی نزد معاویه می روند. دریغ مخور که شمار مردانت کاسته می گردد و کمکشان گسسته. در گمراهی آنان و رهایی ات از رنج ایشان، بس بود از حق گریختن و به کوری و نادانی شتافتن. آنان مردم دنیایند، روی بدان نهاده و شتابان در پی اش افتاده. عدالت را دیدند و شنیدند و به گوش کشیدند و دانستند که مردم در برابر عدالت یکسانند. پس گریختند تا تنها خود را به نوایی برسانند. دور بوند از رحمت خدا. (2) مردم مکه نیز وضعیت بهتری نداشتند. زمانی که امام به خالد بن عاص نوشت تا از مردم مکه بیعت بگیرد، مردم از یعت خودداری کردند. (3)

اما کوفه، از جهات متعددی، و درست در برابر مدینه، شرایط کاملا مناسبی را دارا بود. در وهله نخست، عراق، هیچ مشکل جمعیت نداشت. قبایل فراوانی در آنجا زندگی می کردند، کسانی که در طی فتح ایران، قوت و قدرت نظامی خود را نشان داده بودند. از نظر اقتصادی نیز، سواد عراق، مهمترین منبع درآمد مردم این خطه بود. به علاوه خراج و جزیه فراوانی از ایران و عراق، در دست مسلمانان بود که ثروتی بی اندازه محسوب می شد. زمانی که عقبة بن عامر از امام خواست تا مدینه را ترک نکند و کسی را بفرستد، امام فرمودند: «ان الاموال و الرجال بالعراق » (4). این نکته برای دیگران نیز روشن بود. زمانی که عبد الله بن عامر پس از قتل عثمان بصره را به قصد مکه ترک کرد، ولید بن عقبه ضمن شعری به او گفت: تو عراق را که مرکز مردان بود ترک کرده و به شهری خاموش آمدی! (5) ابن اعثم اهمیت عراق را چنان می نمایاند که گویی شام، تنها گوشه ای از آن به شمار می آمده است. (6) هدف اساسی امام پس از سرکوبی شورش جملیان، برخورد با معاویه بود. چنین کاری بدون حضور امام در عراق که در نزدیکی شام قرار داشت ممکن نبود. (7) افزون بر اینها، امام از میان قبایل یمنی طرفداران فراوانی داشت که حقیقتا فدایی امام بودند. آنان در زمانی که امام به خلافت رسید، نقش مهمی داشتند و تا به آخر نیز بسیاری از آنها در تمامی صحنه های جنگ حضور یافتند.

البته باید توجه داشت که عراق مشکلات خاص خود را داشت. ما بعدها به مناسبت آشفتگیهای عراق در آغاز خلافت امام حسن (ع) ، توضیحات بیشتری درباره مردم این شهر خواهیم داد. تنها اشاره کنیم که مردم کوفه به عنوان جدلی ترین مردم بر سر امور کوچک شناخته می شدند. آنها، مردمانی پرشور و در این باره نامتعادل بودند. به علاوه قوت نیروی رؤسای قبایل، یکی از مشکلات جدی امام در سالهای خلافتشان بود.

پی نوشت ها:

1. الجمل، ص 392
2. اخبار الطوال، ص 151، الجمل، ص 407، ربیع الابرار، ج 1، ص 308
3. الجمل، ص 399- 395
4. همان، صص 402- 401
5. الفتوح، ج 2، ص 374، اخبار الطوال، ص 152 انساب الاشراف، ج 2، ص 273، گفتنی است که نامه امام برای خبر فتح به قرظه بن کعب حاکم کوفه، در رجب همین سال نوشته شده است. نک: الجمل، ص 404
6. اخبار الطوال، ص 153
7. تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 184

محور : حکومت علوی



 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در جمعه 7 خرداد 1389  ساعت 8:15 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



منابع مقاله:
فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛

مهمترین تصمیم سیاسی امام عزل فرمانداران خلیفه پیشین ودر راس آنان معاویه بود. علی علیه السلام از روز نخست که خلافت را پذیرفت تصمیم داشت کلیه فرمانداران عصر عثمان را، که اموال وبیت المال را در مقاصد واغراض خاص سیاسی خود مصرف می کردند یا آن را به خود وفرزندانشان اختصاص می دادند وحکومتی به سان حکومت کسری و قیصر برای خود بپا کرده بودند، از کار بر کنار سازد. یکی از اعتراضات امام علیه السلام بر عثمان ابقای معاویه بر حکومت شام بود ومردم این اعتراض را کرارا از زبان علی علیه السلام شنیده بودند.

امام در آغاز سال 36 هجری اشخاص برجسته وصالحی را برای حکومت در اقطار بزرگ اسلامی تعیین کرد. عثمان بن حنیف را به بصره، عمار بن شهاب را به کوفه، عبید الله بن عباس را به یمن، قیس بن سعد را به مصر وسهل بن حنیف را به شام اعزام کرد وهمگی، جز سهل بن حنیف که از نیمه راه برگشت، با موفقیت کامل به حوزه های فرمانداری خود وارد شدند وزمام کار را به دست گرفتند. (1)

عزل فرمانداران پیشین، خصوصا معاویه، در همان روزها وپس از آن مورد بحث بوده است. گروهی نزدیک بین وغیر آگاه از اوضاع وشرایط، آن را دلیل بر ضعف سیاسی ومملکت داری ونارسایی تدبیر حکومت علی علیه السلام دانسته اند ومی گویند چون علی علیه السلام اهل خدعه ومکر سیاسی نبود ودروغ وظاهر سازی را بر خلاف رضای الهی می دانست، از این جهت معاویه وامثال او را از حکومت عزل کرد ودر نتیجه با حوادث جانکاه رو به رو شد. ولی اگر او به ترکیب فرمانداران پیشین دست نمی زد وآنان را تا مدتی که بر اوضاع مسلط گردد بر مسندشان باقی می گذارد وسپس آنان را عزل می کرد، هرگز با حوادثی مانند جمل وصفین وغیره مواجه نمی شد ودر حکومت وفرمانروایی خویش موفقتر می بود.

این سخن تازگی ندارد ودر همان نخستین روزهای حکومت امام علیه السلام نیز برخی این مطلب را به علی علیه السلام پیشنهاد کردند ولی آن حضرت زیر بار آن نرفت.

مغیرة بن شعبه، که یکی از سیاستمداران چهارگانه عرب بود، وقتی از تصمیم علی علیه السلام آگاه شد به خانه امام رفت وبا وی محرمانه به مذاکره پرداخت وگفت: مصلحت این است که فرمانداران عثمان را یک سال در مقام خود ابقاء کنی وهنگامی که از مردم برای تو بیعت گرفتند وفرمانروایی تو بر قلمرو امپراتوری اسلامی، از خاور تا باختر، مسلم گردید وکاملا بر اوضاع مملکت مسلط شدی، آن گاه هرکس را خواستی عزل کن وهرکس را خواستی بر مقام خود باقی بگذار. امام -علیه السلام در پاسخ او گفت:«و الله لا اداهن فی دینی و لا اعطی الدنی فی امری ». یعنی: به خدا سوگند من در دینم مداهنه نمی کنم وامور مملکت را به دست افراد پست نمی سپارم.

مغیره گفت: اکنون که سخن مرا در باره تمام فرمانداران عثمان نمی پذیری، لااقل با معاویه مدارا کن تا وی از مردم شام برای تو بیعت بگیرد وسپس، با فراغ بال واطمینان خاطر، معاویه را از مقامش عزل کن. امام علیه السلام فرمود: به خدا سوگند دو روز هم اجازه نمی دهم که معاویه بر جان ومال مردم مسلط باشد.

مغیره از تاثیر پذیری علی علیه السلام مایوس گردید وخانه آن حضرت راترک گفت. فردا بار دیگر به خانه امام آمد ونظر او را دائر بر عزل معاویه تصویب کرد وگفت: شایسته مقام تو نیست که در زندگی از در خدعه وحیله وارد شوی; هرچه زودتر معاویه را نیز از کار برکنار کن.

ابن عباس می گوید: من به علی علیه السلام گفتم که اگر مغیره تثبیت معاویه را پیشنهاد کرد هدفی جز خیرخواهی وصلاح اندیشی نداشت، ولی در پیشنهاد دوم خود هدفی بر خلاف آن دارد.به نظر من صلاح در این است که معاویه را از کار بر کنار نکنی وآن گاه که با تو بیعت کرد واز مردم شام برای تو بیعت گرفت بر من که او را از شام بیرون کنم. ولی امام علیه السلام این پیشنهاد را نیز نپذیرفت. (2)

اکنون وقت آن رسیده است که مساله عزل فرمانداران پیشین وخصوصا عزل معاویه را، از نظر اصول سیاسی واوضاع اجتماعی ومصالح جامعه اسلامی وهمچنین مصالح شخصی امام علیه السلام، مورد بررسی قرار دهیم.

آیا گذشته از اینکه تثبیت فرمانداران ناصالح پیشین بر خلاف مصالح اسلام ومسلمانان بود، آیا از نظر اصول سیاسی وتدبیر امور مملکتی، مصلحت در ابقاء وتثبیت آنان بود، یا اینکه راه تقوی وسیاست در اینجا یکی بود واگر غیر امام علیه السلام نیز بر مسند خلافت می نشست راه وچاره ای جز عزل فرمانداران سابق نداشت؟ اگر پس از عثمان، معاویه برای خلافت برگزیده می شد چاره ای جز برکنار کردن فرمانداران پیشین نداشت؟

علت تعجیل امام(ع) درعزل معاویه


شکی نیست که تثبیت موقعیت افرادی مانند معاویه برخلاف تقوا ودرستکاری وپاکی بود که امام علیه السلام به آن اشتهار کامل داشت، ولی بحث در این است که آیا ابقای چنین افرادی مطابق سیاست وتدبیر وهمراه با م آل اندیشی وآینده نگری بود؟ واگر فردی غیر متقی در موقعیت امام قرار داشت وبه وسیله همان گروهی روی کار می آمد که امام به وسیله آنها روی کار آمد، آیا چنین افرادی را در مقام ومنصب خود باقی می گذاشت؟ یا که درایت وآینده نگری ومصالح شخصی امام (منهای تقوا ومصالح عالی اسلام) نیز ایجاب می کرد که این گونه افراد را از مقام ومنصب خود کنار بزند وپستهای حساس اسلامی را به دست افرادی بسپارد که مورد رضایت مسلمانان وانقلابیون باشند؟

برخی طرفدار نظر نخست هستند ومی گویند تقوای امام علیه السلام سبب شد که این گونه افراد را از مناصب اسلامی برکنار کند، والا مصالح شخصی علی علیه السلام ایجاب می کرد که به معاویه کاری نداشته باشد ومدتی با او مدارا کند تا با حوادثی مانند جنگ «صفین » و«نهروان » رو به رو نشود ولی محققان دیگر، مانند دانشمند فقید مصری عباس محمود عقاد، نویسنده کتاب «عبقریة الامام علی » ونیز نویسنده معاصر حسن صدر نظر دوم را تایید می کنند وبا ارائه دلایلی روشن نشان می دهند که اگر امام علیه السلام راهی جز این را می رفت با مشکلات بیشتری رو به رو می شد وعزل معاویه وامثال او نه تنها مقتضای تقوای آن حضرت بود، بلکه م آل اندیشی وآینده نگری ومصالح کشور داری نیز ایجاب می کرد که این عناصر فاسد را از دستگاه خلافت طرد کند.

درست است که امام علیه السلام پس از عزل معاویه با امواجی از مخالفتهای شامیان رو به رو شد، ولی در صورت ابقای او نه تنها با مخالفت این گروه مواجه می بود بلکه مخالفت انقلابیون ستمدیده را نیز که امام علیه السلام را روی کار آورده بودند موجب می شد ومخالفتها ومشکلات روز افزون می گردید وجامعه اسلامی بیش از پیش گرفتار تشتت و زیان می شد.

اکنون لازم است با دلایل این نظر آشنا شویم:

1- امام علیه السلام به وسیله انقلابیون محروم وستمدیده ای روی کار آمد که از ستمگریهای عمال عثمان جان به لب آمده بودند وسرانجام در مدینه گرد آمده، او را به قتل رسانیدند. قدرت طغیان وخشم توده های محروم به اندازه ای بود که حتی افرادی مانند طلحه وزبیر را به سکوت واداشت وبه بیعت با علی علیه السلام وادار کرد.

این گروه انقلابی به این منظور دست امام علیه السلام را به عنوان بیعت فشردند که در کشور اسلامی به خودسریها وخودکامگیها خاتمه داده شود وطومار فساد وتباهی طبقه حاکمه در هم پیچد.

در کنار این گروه، نیکان صحابه بودند که از خلیفه قبل کاملا ناراضی بودند، ولی خاموش وبی طرف مانده بودند وپس از قتل خلیفه با امام علیه السلام بیعت کردند.

از طرفی استبداد وفساد دستگاه معاویه بر کسی پوشیده نبود. اگر علی علیه السلام در این مورد اغماض ومسامحه می کرد کار او بجز یک نوع سازش با معاویه ونادیده گرفتن اهداف انقلابیون ونیکان صحابه تلقی نمی شد. تثبیت موقعیت افرادی مانند معاویه در نظر فداکاران پاکباز امام علیه السلام یک نوع مصالحه سیاسی وریاکاری محسوب می شد وهرقدر که معاویه از این کار برای تطهیر خود استفاده می کرد علی علیه السلام همان قدر زیان می دید. احساسات تند وطوفانی مردم را جز اعلام عزل وانفصال پسر ابوسفیان چیز دیگری فرو نمی نشاند.اگر امام علیه السلام با معاویه مداهنه ومماشات می کرد در نخستین روزهای حکومت خود اکثریت طرفداران خود را از دست می داد وروح عصیان وطغیان آنان بار دیگر تحریک می شد وبنای مخالفت با علی علیه السلام را می گذاردند وتنها اقلیتی که در هر حال تسلیم نظرات امام علیه السلام بودند به او وفادار می ماندند ودر نتیجه در مرکز حکومت اسلامی اختلاف و دو دستگی پدید می آمد وتوده های متشکل را که پشت سر امام علیه السلام قرار گرفته بودند، به صورت دسته های موافق و مخالف در می آورد و چراغ عمر حکومت علی علیه السلام در همان روزهای نخست خاموش می شد.

2- فرض کنیم انقلابیون تند وحاد مماشات امام علیه السلام را با معاویه می پذیرفتند ودر صفوف متحدان علی علیه السلام اختلاف ودو دستگی پیش نمی آمد، ولی باید دید که معاویه در برابر مدارا ودعوت امام به همکاری چه واکنشی از خود نشان می داد. آیا دعوت علی علیه السلام را می پذیرفت واز مردم شام برای وی بیعت می گرفت ودر نتیجه خاطر امام از ناحیه شام آسوده می شد؟ یا که معاویه با هوشیاری وآینده نگری خاص خویش پی می برد که این مماشات ومدارا چند روزی بیش نمی پاید وعلی علیه السلام پس از استقرار وتسلط کامل بر سراسر قلمرو حکومت اسلامی، او را از کار برکنار خواهد کرد وبه خودکامگی او پایان خواهد داد؟

شیطنت وم آل اندیشی معاویه بر کسی پوشیده نیست.او بیش از همه کس علی علیه السلام را می شناخت ومی دانست که وی نمی تواند در پوشش حکومت او به خودکامگی وصرف بیت المال در راه اغراض سیاسی خود ادامه دهد، واگر امام او را به همکاری دعوت کند جز سازش موقت ومصلحت آمیز چیز دیگری نمی تواند باشد وبعدا او را با تمام قدرت قلع وقمع خواهد کرد وسرزمین بزرگ شام را به دست نیکان صحابه وافراد صالح خواهد سپرد.

با توجه به مراتب یاد شده، هرگز معاویه دعوت امام علیه السلام را نمی پذیرفت بلکه از آن، همچون پیراهن عثمان، برای تحکیم موقعیت خود در میان شامیان ومتهم ساختن علی علیه السلام به شرکت در قتل خلیفه استفاده می کرد.

جایی که ابن عباس می داند که مماشات امام علیه السلام همیشگی نخواهد بود بلکه تا وقتی است که آن حضرت بر اوضاع مسلط گردد، معاویه بهتر از او می داند که سازش علی علیه السلام با او موقت وزود گذر است ودر آن صورت قطعا دعوت امام را نمی پذیرفت وبه فکر چاره می افتاد.

فرصتی که از دست می رفت


بزرگترین فرصت وحربه ای که معاویه داشت خون عثمان بود. اگر او در همان روزهای نخست از این فرصت استفاده نمی کرد دیگر نمی توانست این حربه را به کار ببرد.

معاویه پیراهن خونین خلیفه را همراه با انگشتان نائله همسر عثمان، که هنگام دفاع از شوهرش قطع شده بود، از بالای منبر شام آویخته بود تا شامیان را به خونخواهی عثمان، که به ادعای معاویه به تحریک علی علیه السلام کشته شده بود، وادار کند.اگر او در همان روزهای نخست به دعوت علی علیه السلام پاسخ مثبت می گفت دیگر نمی توانست ریختن خون عثمان را به حساب امام بنویسد ومظلومیت عثمان را بر ضد آن حضرت عنوان کند. قتل عثمان تنها فرصت تاریخی بود که معاویه می توانست از آن به عنوان حربه برنده بر ضد علی علیه السلام استفاده کند واعمال این حربه در صورتی امکان پذیر بود که دعوت علی علیه السلام را نپذیرد و الا با بیعت او با امام، پیشوایی علی علیه السلام تثبیت وخون عثمان نیز لوث می شد وفرصت از دست می رفت.

پی ریزی یک حکومت موروثی


معاویه سالها بود که با زیرکی خاص، با بذل وبخششهای بی حساب، با تبعید شخصیتهایی که حکومت او را تحمل نمی کردند، با تبلیغات گسترده، با جلب عنایت خلیفه وقت، مقدمات یک سلطنت موروثی را پی ریزی کرده، پیوسته مترصد مرگ یا قتل عثمان بود تا به آرزوی دیرینه خود جامه عمل بپوشاند.

از این رو، حتی پس از آگاهی از محاصره خانه خلیفه به وسیله انقلابیون، او را کمک نکرد تا هرچه زودتر سایه عثمان از سرش کوتاه شود واو به آرزوی خود برسد.چنین فردی هرگز دعوت امام علیه السلام را نمی پذیرفت، بلکه از آن به نفع خود وبه ضرر امام استفاده می کرد. تاریخ به روشنی گواهی می دهد که خلیفه وقت از معاویه استمداد کرد، ولی او با کمال آگاهی از وضع او به یاریش نشتافت.

امیرمؤمنان علیه السلام در یکی از نامه های خود به معاویه می نویسد:«تو در آن روز عثمان را کمک کردی که کمک کردن به نفع تو بود، ودر آن روز او را خوار وذلیل کردی که کمک کردن تنها به نفع او بود». (3)

امیرمؤمنان علیه السلام در یکی دیگر از نامه های خود به معاویه می نویسد:«به خدا سوگند،پسر عموی تو را جز تو کسی نکشت ومن امیدوارم که تو را، به مانند گناه او، به او ملحق سازم ». (4)

ابن عباس در نامه خود به معاویه می نویسد:«به خدا سوگند،تو مترصد مرگ عثمان بودی ونابودی او را می خواستی ومردم را از یاری او بازداشتی.نامه واستمداد واستغاثه او به تو رسید، ولی به آن اعتنا نکردی، در حالی که می دانستی مردم او را تا نکشند رها نخواهند کرد. او کشته شد، در حالی که تو آن را خواستی. اگر عثمان مظلوم کشته شد، بزرگترین ستمگر تو بودی ». (5)

آیا با این وضع که وی پیوسته مترصد مرگ یا قتل خلیفه بود تا به آرزوی خود برسد، دعوت امام علیه السلام رامی پذیرفت وفرصتی را که روزگار به او ارزانی داشته بود از دست می داد؟

پی نوشتها:

1- تاریخ طبری، ج 5، ص 161.
2- تاریخ طبری، ج 5، ص 160.
3- نهج البلاغه، نامه 37.
4- العقد الفرید، ج 2، ص 223.
5- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 58.

محور : حکومت علوی



 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در جمعه 7 خرداد 1389  ساعت 8:14 PM
نظرات 0 | لینک مطلب





POWERED BY RASEKHOON.NET