مهسا فاضلى

درباره علوم قرآنى تعريف هاى گوناگونى ارائه شده است، زرقانى دراين باره مى نويسد:

(علوم قرآنى، دانشهاى مربوط به قرآن كريم است از جنبه نزول، ترتيب، كتابت، قرائت، تفسير، اعجاز، ناسخ و منسوخ و رفع شبهه ازاين كتاب الهى و علوم مانند آن. موضوع علوم قرآنى، قرآن كريم است.)1

دكتر صبحى صالح نيز در تعريفى نزديك به اين مضمون مى نويسد:

علوم قرآنى عبارت از مجموعه مسائلى است كه درباره احوال قرآن كريم بحث مى كند. اين چگونگى ها از حيث نزول قرآن، تلفظ، كتابت، جمع و ترتيب آيات در مصاحف و تفسير و تبيين ويژگيها و اهداف كتاب الهى است. 2

بنابراين علوم قرآنى در مجموع، دانشهايى را شامل مى شود كه مباحث كلى شناخت قرآن را تبيين مى كنند و به گونه اى مى توانند پيش نياز تفسير و شناخت قرآن باشند.

زرقانى مى نويسد:

اصطلاح علوم قرآنى به شكل امروزى در زمان پيامبر(ص) وجود نداشته است، گرچه رسول خدا(ص) و اصحاب او نسبت به معارف و دانشهاى قرآنى، آگاهى و احاطه داشته اند و آگاهى آنان به اين علوم، بيش از دانش علماى پس از خود بوده است. همه اين علوم در زمان پيامبر(ص) به شكل مدوّن جمع آورى نشده بود; زيرا اصحاب به تدوين و تأليف آنها نيازى نداشتند. رسول خدا(ص) معارف و دانشهاى قرآنى را براى اصحاب خود تبيين مى نمود و آنان با توجه به قدرت حافظه و فهم و درك فراوان خود، اين دانشها را بخوبى مى آموختند; ولى به شكل مدوّن آنها را جمع آورى نمى كردند. 3

اين سخن به اين معنى نيست كه احاديث و سخنان پيامبر(ص) و ديگر معصومان(ع) به هيچ روى تدوين نمى شده است; بلكه اقوال و افعال رسيده از اين بزرگواران در تأييد كتابت و تدوين حديث، مؤيد اين است كه حديث در زمان پيامبر(ص) و ديگر معصومان، نگاشته مى شده است. علاوه بر آن وجود صحيفه ها و كتابهاى حديثى گزارش شده از زمان رسول خدا(ص)، تأييد ديگرى بر اين مدعاست.

از جمله اين صحيفه ها، مى توان به صحيفه على(ع) اشاره كرد كه رسول خدا(ص) آن را بر امام(ع) املا كرده بود. اين مجموعه حديثى به نامهاى (كتاب على(ع)، (جَفر) و (جامعه) گزارش شده است. از ديگر نوشته ها و مجموعه هاى حديثى منتسب به على(ع)، (كتاب السنن و القضايا و الاحكام) و (كتاب فى علوم القرآن) است4 كه در اين مجال بر آن هستيم تا كتاب اخير را مورد بررسى قرار دهيم.

مجموعه اى در علوم قرآنى، منتسب به امام على(ع)

در منابع روايى، مجموعه اى درباره علوم قرآنى و اصناف آن گزارش شده كه گويا اين مجموعه از على(ع) نقل شده است. علامه مجلسى تمام آن را در بخش قرآن بحار الانوار به عنوان روايتى از امام(ع) نقل كرده و در آغاز آن نوشته است:

(باب ما ورد عن اميرالمؤمنين صلوات الله عليه فى أصناف آيات القرآن و أنواعها، و تفسير بعض آياتها برواية النّعمانى، و هى رسالة مفردة مدونّة كثيرة الفوائد.)

بابى كه درباره اصناف و انواع آيات قرآن و تفسير برخى آيات وارد شده و به روايت محمد بن ابراهيم نعمانى است. اين رساله مفرد و مدوّن، داراى فوايد بسيار است.

اين مجموعه، حدود صد صفحه از آغاز مجلد 90 بحار را فرا گرفته است. ظاهر عبارات نشان مى دهد كه اين مجموعه يكسر از على(ع) است، اما آيا واقعيت چنين است؟

به گفته علامه شيخ آقابزرگ تهرانى از زمان مرحوم مجلسى به بعد، اين مجموعه به نام سيد مرتضى(ره) نيز مشهور شده است. علامه سيد محسن امين در ضمن يادكرد نگاشته هاى على(ع) درباره اين مجموعه، مى نويسد:

(كتابى است كه على(ع) در آن شصت نوع از انواع علوم قرآنى را ذكر كرده و براى هر يك مثالى ويژه آورده است.)5

آيت الله سيد حسن صدر ضمن بيان سبقت و اعلميت على(ع) در تفسير قرآن، آن امام بزرگ را در زمينه علوم قرآنى نيز پيشگام معرفى مى كند و مى نويسد:

(نخستين كسى كه شاخه هاى مختلف علوم قرآنى را برشمرد و به دسته بندى اين دانشها پرداخت، على(ع) بود. او شصت نوع از انوع علوم قرآنى را نام برده و آنها را املا كرده و براى هر يك مثالى زده است. اين مجموعه از طرق متعدد به دست ما رسيده است. از اين رو مى توان گفت شيعه در تمام شاخه هاى علوم قرآنى بر ديگران پيشى جسته و به اين مقام والا دست يافته است.)6

در منابع گوناگون، طرق متعددى كه اين رساله را مستند به على(ع) مى كند، نقل شده است كه اينك اشاره اى به روايت گران آن خواهيم داشت:

1. حافظ ابوعباس، احمد بن محمد بن سعيد بن عقده كوفى (متوفاى 333هـ) به نقل از امام جعفرصادق(ع).

2. ابوالقاسم سعدبن عبدالله بن ابى خَلَف اشعرى قمى (متوفاى 301 يا 299 هـ) با عنوان تفسير سور و ناسخ و منسوخ قرآن.

3. محمد بن ابراهيم بن أبى زينب كاتب بغدادى، شاگرد شيخ كلينى، با عنوان تفسير نعمانى.

4. سيد شريف مرتضى على بن حسين موسوى، كه اين رساله را با نام محكم و متشابه در قرآن روايت كرده است.7

گرچه انتساب اين مجموعه به عنوان نگاشته اى جداگانه به على(ع) چندان استوار و قطعى نيست، ولى از آنجا كه بيشتر عالمان و نويسندگان، به اين مجموعه استناد كرده اند، ما نيز بدان خواهيم پرداخت.

رساله ياد شده، داراى مقدمه اى است كوتاه درباره ارزش و اهميت قرآن، سپس سند رساله و سخنانى از امام صادق(ع) درباره ارزش قرآن بيان شده است. پس از آن امام(ع) درباره اقسام آيات و دانشهاى مرتبط با قرآن مى فرمايد:

آيات قرآن مشتمل بر محكم و متشابه، عام و خاص، ناسخ و منسوخ، مقدم و مؤخر، عزائم و رخص، حلال وحرام، فرائض و احكام و منقطع و معطوف است. تعريف برخى ازاين دانشها با مثالهايى از آيات قرآن، دراين قسمت ديده مى شود.

همچنين در اين بخش به اولين سوره و آيه نازل شده بر پيامبر(ص)، آيات جدال، امثال قرآنى، قصص و داستانهايى كه مربوط به سرگذشت پيشينيان مى باشد، اشاره شده است.

در ادامه، حضرت اشاره مى كند در قرآن آياتى است كه لفظ آن خاص يا عام است، يا يك لفظ و چند معنى و يا به عكس چند لفظ و يك معنى است. يا لفظ، بيانگر گذشته و معنى نشان دهنده آينده است. برخى آيات نيز، الفاظ مختلف و معانى مشترك دارند. آن گاه امام(ع) براى هر يك مثالهايى از قرآن ذكر مى كند.

بخش ديگر رساله، باب احتجاجات امام(ع) با زنديقى است كه گمان مى كرد ميان برخى آيات قرآن اختلاف و تناقض وجود دارد. امام(ع) نيز با تفسير و توضيح آيات مورد سؤال او ثابت كرد كه هيچ گونه تناقض و اختلافى بين آيات الهى وجود ندارد.

بدين سان در زمينه دانشهاى مربوط به قرآن، از آن امام بزرگ سخنان بسيارى برجاى مانده است كه به شرح و چگونگى آنها مى پردازيم. ما در نقل كلام امام(ع) علاوه بر بحارالانوار، از برخى تفاسير روايى، نهج البلاغه و منابع ديگر نيز بهره گرفته ايم.

امام على(ع) و تأويل قرآن

قبل از بيان چگونگى تأويل و تنزيل در كلام امام(ع)، به تعريف و توضيح مختصرى درباره واژه تأويل مى پردازيم.

تأويل از (أول) گرفته شده است. صاحب قاموس دراين باره مى نويسد:

(اهل لغت، اَوْل را رجوع معنى كرده اند، گويند (آل اليه، اى رجع). تأويل، واقعيت خارجى يك عمل و يك خبر است كه گاه به صورت علت غايى و نتيجه و گاهى به صورت وقوع خارجى، متجلّى مى شود و به عمل و خبر بر مى گردد.)8

سيوطى نيز معتقد است كه تأويل از ماده (أول) به معنى بازگشت است. گويا كه آيه به معانى محتمل خود بازگردانده مى شود.

به قولى ديگر، تأويل از (اياله) گرفته شده است به معناى سياست. گويا تأويل كننده، كلام را تدبير مى كند و معناى آن را در جاى خود قرار مى دهد.

نويسنده ديگرى درباره معناى تأويل مى نويسد:

(گويا مفسر، آيه را به معنايى ارجاع مى دهد كه احتمال مى رود. تفسير، معناى ظاهرى آيه است كه به روشنى به مراد و مقصود خداوند دلالت مى كند، و تأويل، معانى پوشيده و پنهانى است كه از آيات الهى استنباط مى شود و نياز به تأمل و تفكر دارد و مفسر معنايى را بر مى گزيند كه به نظر او استوارتر است.)9

پيامبر خدا در مقامى به على(ع) فرمود:

(يا على أنت تعلّم الناس تأويل القرآن بمالايعلمون، فقال: ماابلغ رسالتك بعدك يا رسول الله؟ قال: تخبر الناس بما أشكل عليهم من تأويل القرآن.)10

تو تأويل قرآن و آنچه را كه مردم نمى دانند، به آنان خواهى آموخت، على(ع) از رسول خدا(ص) پرسيد: اى رسول خدا بعد از شما چگونه رسالت تان را ابلاغ نمايم؟ پيامبر(ص) فرمود: تو مردم را از تأويل قرآن كه فهم آن بر آنان مشكل است، آگاه مى سازى.

در جايى ديگر پيامبر(ص) خطاب به على(ع) فرمود:

(إنّك تقاتل الناس على تأويل القرآن كما قاتلته على تنزيله.)

تو براى تأويل قرآن مى جنگى، همان سان كه من براى تنزيل آن نبرد كردم.

روايت ديگرى با همين مضمون از پيامبر خدا(ص) نقل شده كه فرمود:

(ألا انّ تنزيل القرآن عليّ و تأويله و تفسيره بعدى عليه، عليّ يعلّم الناس بعدى من تأويل القرآن مالايعلمون.)11

آگاه باشيد كه تنزيل قرآن به عهده من است و پس ازمن، على(ع) عهده دار تأويل و تفسير قرآن است، على(ع) بعد از من آنچه از تأويل قرآن كه مردم نمى دانند، به آنان مى آموزاند.

پيامبرخدا(ص) على(ع) را در مقام كسى معرفى مى كند كه در راه پرده برداشتن از معانى حقيقتى آيات، تلاش مى كند و با كسانى كه به تأويل و تفسير قرآن برابر خواسته ها و هواهاى خود مى پردازند، مبارزه مى كند. حضرت رسول(ص) دراين سخن، اهميت مبارزه و دفاع امام على(ع) بر سر تأويل قرآن و دفاع از حريم اين كتاب را به سان نبرد در راه تنزيل و ابلاغ قرآن مى داند.

على(ع) در نامه اى خطاب به معاويه مى نويسد:

… و قد ابتلانى الله بك و ابتلاك بى فجعل أحدنا حجّة على الآخر، فعدوت على طلب الدنيا بتأويل القرآن. 12

و خداوند مرا به تو آزمود و تو را به من آزمايش نمود و هر يك از ما را حجت بر ديگرى مقرر فرمود. تو با تأويل قرآن در پى دنيا تاختي….

معاويه با كمك عالمان دربارى دست به تأويل قرآن مى زد، او مفاهيم قرآن را بر پندارها و خواسته هاى خود تطبيق مى كرد و با تأويل ناروا حقايق را وارونه مى ساخت تا زمينه را براى تحكيم پايه هاى حكومت آماده سازد.

به عنوان نمونه او آيه (و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله)(بقره/207) را بر عبدالله بن ملجم تطبيق مى كرد; آيه اى كه به اتفاق همه مفسران، در بزرگداشت مقام على(ع) و ستايش ايثار او در ليلة المبيت نازل شده است. او درمقابل، آيه (و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو ألدّ الخصام)(بقره/204) را كه در توصيف منافقين است بر على(ع) منطبق مى نمود.13

على(ع) در مقام پيشوايى آگاه و مدافع ارزشها و معارف قرآن، در مقابل تفسيرها و تأويلهاى وارونه اى كه از كتاب خدا مى شد ايستاد و سرانجام در راه پاسدارى از قرآن به شهادت رسيد.

او بنا به فرموده رسول خدا(ص) تأويل قرآن را به تمام و كمال مى دانست.14 و اولين چيزى كه به فرزندش امام حسن(ع) آموخت، تأويل قران بود.15

مصحف جامع آن حضرت(ع) ازمنابع مكتوب اهل بيت در تأويل قرآن است. رسول خدا(ص) تأويل و تفسير آيات را بر على(ع) املا مى نمود و آن حضرت(ع) آنها را در مصحف خود مى نگاشت. بنابراين على(ع) پس از پيامبر خدا(ص) آگاه ترين فرد در دانش تأويل است و فضل و دانش او در دارا بودن شرايط لازم براى تأويل قرآن بر كسى پوشيده نيست.

تأويل آيات قرآن در كلام امام(ع)

حضرت(ع) در سخنان خود درباره تأويل و تنزيل، به تقسيم بندى آيات قرآن در اين باره پرداخته مى فرمايد:

(امّا ما فى كتابه تعالى فى معنى التنزيل و التأويل، فمنه ما تأويله فى تنزيله، و منه ما تأويله قبل تنزيله، و منه ما تأويله مع تنزيله، و منه ما تأويله بعد تنزيله.)16

در ادامه، هر بخش از آيات با ذكر چندين مثال توضيح داده مى شود كه اينك به شرح مختصر هر يك مى پردازيم:

آياتى كه در قرآن وجود دارند، برخى تأويل آنها در تنزيل آنها است; يعنى ظاهر و باطنشان يكى است، مانند هر آيه محكمى كه درباره تحريم چيزى نازل شده است كه ظاهر آيه بيانگر مراد و مقصود خداوند است، مانند: حرمت ربا، ميته، گوشت خوك، محرمات، و همچنين امورى كه خداوند حكم به حلال بودن آنها داده است. نمونه هاى زير، ازاين دسته آيات هستند:

(إنّما حرّم عليكم الميتة و الدّم و لحم الخنزير و ما أهلّ لغيرالله به…) نحل/115

(يا ايّها الذين آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقى من الربوا) بقره/278

و نمونه هاى فراوان ديگرى كه در قرآن وجود دارد.17

دسته دوم، آياتى هستند كه تأويل آنها پيش از تنزيلشان است، مانند امورى كه در عصر پيامبر(ص) رُخ مى داد، ولى حكم مشروح درباره آنها نازل نشده بود و رسول خدا(ص) نيز حكم دقيق آنها را نمى دانست. از اين قبيل است ماجراى ظهار كه در دوران جاهليت، ميان اعراب وجود داشته است، كه در هنگام بروز اختلاف با همسر خود با گفتن جمله (ظهرُكَ كظهر امّى) او را بر خود حرام مى ساختند. اوس بن صامت دراختلافى با همسر خود چنين كرد و پس از آن پشيمان شد. پس خدمت رسول خدا(ص) رفت و گريست و اظهار پشيمانى كرد. پيامبر(ص) كه حكمى از سوى خدا نداشت، منتظر نزول وحى شد، دراين حال آيات نخستين سوره مجادله نازل گرديد. و از اين قبيل است ماجراى لعان و ديگر موارد كه امام على(ع) دراين رساله به آنها اشاره كرده است.18

دسته ديگر، آياتى هستند كه تأويل آنها همراه با تنزيلشان مى باشد، مانند آياتى كه به طور مجمل بيان شده است و مردم به شرح و تبيين پيامبر(ص) و بيان مصاديق از سوى حضرتش نيازمند بودند; مانند بيان حدود نماز و تعداد ركعات آن، چگونگى زكات و روزه و… كه مردم براى اجرا و انجام آنها نياز به شرح و توضيح پيامبر(ص) داشتند.

از اين قبيل است آياتى مانند: (و أقيموا الصّلاة و آتوا الزّكوة و اركعوا مع الرّاكعين)(بقره/43) كه در آن حكم به برپايى نماز و اداى زكات به طور مجمل بيان شده است و جزئيات احكام آن به رسول خدا(ص) واگذار گرديده است.

چهارمين دسته از آيات، آنهايى هستند كه تأويلشان پس از تنزيل مى باشد. مانند امورى كه خداوند، پيامبر(ص) را آگاه كرده است كه پس از او رخ مى دهد; از جمله: اخبار برپايى قيامت، ظهور ناجى عالم و….

در اين زمينه، همچنين از على(ع) نقل شده كه فرمودند: دنيا پس از سركشى به ما رو مى نهد، چون ماده شترى بدخو كه به طفل خود مهربان شود ، سپس آيه (و نريد أن نمنّ على الذين استضعفوا فى الأرض)(قصص/5) را تلاوت فرمود.19

شيخ طوسى در كتاب (الغيبة) روايت مى كند كه على(ع) پس از تلاوت اين آيه فرمود: مستضعفان همان آل محمد(ص) هستند كه خداوند، مهدى آنان را پس از تحمل مشقتها خواهد فرستاد تا به آنان عزت بخشد و دشمنان شان را خوار سازد. اين آيه بر حسب ظاهر، درباره قوم موسى و به استضعاف كشيده شدن آنان به وسيله فرعون، نازل شده است وخدا اراده كرده تا آنان را سربلند گرداند و فرعون و قوم او را خوار و زبون گرداند; اما آيه داراى هدفى والاتر و گسترده تر است. وعده پيروزى مستضعفان و برترى يافتن آنان بر مستكبران را در هر عصر و زمان نويد مى دهد. تحقق كامل وعده الهى و تأويل (بازگشت) آن، دوران ظهور حضرت قائم است. روايت امام على(ع) درباره اين آيه، جنبه تأويلى دارد و به بطن آيه نظر دارد.20

امام على(ع) علاوه بر تقسيم بندى چهارگانه اى كه از آيات قرآن و درباره تأويل ارائه داده اند، در روايات مختلف به بيان تأويل آيات پرداخته و مخاطب خود را آگاه كرده اند كه اينك به شواهد و نمونه هايى اشاره مى شود:

آورده اند كه فردى معناى برخى آيات قرآن را نمى فهميد، از اين رو به محضر على(ع) آگاه ترين مفسر زمان خود مراجعه نمود و دراين باره از حضرت(ع) پرسيد. امام(ع) در پاسخ فرمود: تو را آگاه مى كنم كه تأويل و مفهوم برخى آيات كتاب خدا با ظاهر خود آيه متفاوت است و شباهتى به كلام بشر نيز ندارد، بنابر اين تنها ظاهر آيه تو را متوجه مقصود خداوند نمى كند، مانند سخن حضرت ابراهيم(ع) در آيه (إنّى ذاهب إلى ربّى سيهدين) كه در اين آيه منظور از رفتن به سوى خدا، رفتن با پاى بشرى نيست، بلكه پرستش خداوند و نزديكى و تقرب به سوى او مراد است. يا در آيه (فلم تقتلوهم و لكنّ الله قتلهم و ما رميت إذ رميت و لكنّ الله رمى) كار پيامبر(ص)، كار خداوند ناميده شده است حال آن كه تأويل آيه چنين نيست.21

تأويلها و تفسيرهاى امام از آيات قرآن نه تنها در جهت پرده برداشتن از چهره واقعى آيات بوده است. بلكه گاه حضرت(ع) به منظور نماياندن چهره هاى منفى و خطرناك و معرفى دشمنان خدا به تأويل و تفسير قرآن مى پرداخت، اين اقدام حضرت(ع) گاه موجبات خشم و نفرت فرد يا گروهى را فراهم مى كرد. به عنوان نمونه در موردى امام(ع) خطاب به عمر فرمود: آيا تو را از آيتى كه درباره بنى اميه نازل شده است، آگاه سازم؟

عمر گفت: آرى.

امام(ع) آيه (… و ما جعلنا الرّءيا التى أريناك إلاّ فتنة للنّاس و الشّجرة الملعونة فى القرآن)(اسراء/60) را تلاوت نمود و فرمود اين آيه درباره بنى اميه نازل شده است.

عمر پس از شنيدن سخن روشنگرانه حضرت خشمگين شد و امام(ع) را متهم به دروغ گويى كرد.22

نكته درخور تأمل در سخنان حضرت(ع) اين است كه از نگاه آن امام(ع) تأويل آيات قرآن را جز كسانى كه داراى صفا و پاكى انديشه، تشخيصى درست و دركى لطيف باشند نمى فهمند.

او در كلامى ديگر مى فرمايد: خداوند، آيات قرآن را به سه بخش تقسيم كرده است: يك بخش آياتى هستند كه عالم و جاهل هر دو معناى آنها را در مى يابند و در فهم اين دسته از آيات، مشكلى ندارند. دسته ديگر، آياتى هستند كه جز كسى كه داراى صفاى انديشه و تشخيصى درست باشد معناى آنها را در نمى يابد. خداوند سينه اينان را براى پذيرش اسلام گشوده است. بخش ديگر آيات را جز خدا و پيامبران و راسخان درعلم نمى فهمند.23

محكم و متشابه

آيات قرآن به دو دسته محكم و متشابه تقسيم شده است. در معناى اين دو اصطلاح، تعريفهاى گوناگونى ذكر شده است. صاحب قاموس مى نويسد:

(آيات متشابه آنها هستند كه مراد خدا از آنها روشن و قطعى نيست و چند بُعدى و داراى احتمالات بسيار هستند و محكمات، آيات يك بعدى اند كه مراد از آنها معلوم است.)24

سيوطى نيز در تعريف اين دو مى نويسد:

(محكم آن است كه معنايش واضح و تعقل كردنى است و متشابه خلاف آن است. محكم تنها يك وجه تأويل را مى پذيرد و متشابه، وجوه مختلف را. همچنين محكم آن است كه مراد از آن دانسته شود و متشابه آياتى است كه خداوند علم آن را به خود اختصاص داده است مانند: زمان بر پاشدن قيامت و حروف مقطعه. راسخون درعلم، تأويل قرآن را مى دانند و محكمش را از متشابه باز مى شناسند.)25

محكمات، در قرآن به (ام الكتاب) توصيف شده است، چون اين دسته از آيات، مرجع آيات ديگر يعنى (متشابهات) اند.26

آنچه از سخنان مختلف ائمه اطهار به دست مى آيد اين است كه در قرآن، متشابه به معناى آيه اى كه مدلول حقيقى خود را به هيچ وجه به خواننده ارائه ندهد وجود ندارد. بلكه هر آيه اگر در رساندن مدلول حقيقى خود مستقل نباشد، به وسيله آيات ديگر مى توان به مدلول آن پى برد، و اين امر همان ارجاع متشابه به محكم است.

قرآن كريم، آيات الهى را به محكم و متشابه تقسيم مى كند و تأكيد مى ورزد كه معانى آيات متشابه و تأويل آنها را جز (راسخان درعلم) نمى دانند. پيشوايان دين نيز در روشن ساختن مصداق (راسخان درعلم) سخن گفته اند; بر اساس روايات متعددى كه از ائمه اطهار نقل شده است مصداق راسخان درعلم، امامان و پيشوايان راستين دين هستند.

محكم و متشابه در سخنان امام على(ع)

رواياتى درباره معناى محكم و متشابه از امام(ع) نقل شده است كه اينك به برخى از آنها اشاره مى شود.

درباره معناى محكم از امام(ع) سؤال كردند. امام در پاسخ با تلاوت آيه شريفه: (هو الّذى أنزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هنّ امّ الكتاب و أخر متشابهات…) (آل عمران/7) فرمود: خداوند، آيات قرآن را به دو دسته: محكم و متشابه تقسيم نموده است; اما محكم آن است كه آيه اى از قرآن، آن را نسخ نكرده باشد; مانند آنچه خداوند در قرآن به عنوان حلال يا حرام معرفى كرده است. از بيان حلال و حرام خوردنى ها و نوشيدنى ها گرفته تا وجوب زكات، حج، جهاد، و…. ظاهر اين گونه آيات، قابل فهم است و نيازى به تأويل ندارد و حكم آنها نسخ نشده است; مانند آيه: (حرّم عليكم الميتة و الدّم و لحم الخنزير و ما أهّل لغيرالله به…)(مائده/3) و آياتى ديگر كه در قرآن فراوان است.27

همچنين درباره معناى متشابه، از امام(ع) پرسيده شد; امام (ع) فرمود: متشابه آن است كه لفظ آيه يكى باشد، ولى معناى متفاوتى داشته باشد; مانند آيه (يضلّ الله من يشاء و يهدى من يشاء)(مدثر/31) خداوند متعال اِضلال (= گمراه ساختن) را در يك آيه به خود، در جايى ديگر به كفار و در آيه اى ديگر به بتها نسبت مى دهد. در ادامه، حضرت به توضيح انواع ضلالت و بيان مثالهاى قرآنى پرداخته مى فرمايد:

(اِضلال) وجوه و معانى مختلفى دارد كه از آن جمله است: اِضلال محمود، اِضلال مذموم و آنچه نه مذموم است و نه محمود.

اِضلال محمود و پسنديده منسوب به خداوند است كه مثال آن ذكر شد. اِضلال نكوهيده و مذموم مانند آيه (أضلّهم السامرى)(طه/85). و ضلالتى كه منسوب به بتهاست; مانند آيه: (واجنبنى و بنيّ أن نعبد الأصنام. ربّ انّهنّ أضللن كثيراً من النّاس…)(ابراهيم/35 و 36).

در ادامه، حضرت(ع) به توضيح الفاظى چون قضا، فتنه، نور، وحى، امّة و… كه در آيات قرآن معانى و وجوه مختلفى دارند، مى پردازد و شواهد و نمونه هاى قرآنى براى هر يك بيان مى كند.28

مولاى متقيان على(ع) درباره بسيارى از آيات متشابه قرآن كه فهم آنها بر مردم زمان خود دشوار مى نمود، تفسير و تأويلهاى استوارى ارائه داده اند. حضرت(ع) درباره اسماء و صفات الهى كه از فهم و درك بيشتر مردم به دور بود بارها سخن گفته و آيات مربوط را تفسير كرده است.

در روايتى مى خوانيم:

فردى از حضرت درباره مفهوم (وجاء ربّك و الملك صفاً صفاً)(فجر/22) و آيه (هل ينظرون إلاّ أن يأتيهم الملائكة أو يأتى ربّك أو يأتى بعض آيات ربّك)(انعام/158) سؤال كرد كه مفهوم حركت و رفتن خداوند چيست و چگونه چنين چيزى به خداوند نسبت داده شده است. او چون مفهوم و تفسير متشابهات قرآن را نمى دانست فهم آيه برايش دشوار بود، ولى امام(ع) با اين توضيح كه افعال و صفات خداوند مانند افعال انسان نيست و آمدن خدا به سان حركت انسان نمى باشد; علت برداشت غلط سؤال كننده را توجه نداشتن او به اين مطلب دانست كه مفهوم اين گونه آيات با ظاهر آنها يكى نيست و به عبارتى آيات متشابه داراى تأويل هستند كه بايد با ارجاع به آيات محكم، تبيين گردند.29

در رواياتى مشابه، فردى نصرانى از آيه (والملك على أرجائها و يحمل عرش ربّك فوقهم يومئذ ثمانية)(حاقه/16) سؤال كرد. امام(ع) در پاسخ، براى او توضيح داد كه مفهوم عرش خدا اين نيست كه خداوند بر تختى به سان تختهاى دنيوى نشسته است; خداوند با قدرت خود در همه چيز حركت و تحول ايجاد مى كند و كسى او يا تخت او را بر دوش نمى كشد.30

همچنين امام(ع) در توضيح و تفسير آيه (وجوه يومئذ ناضرة. الى ربّها ناظرة) مى فرمايد:

(منظور از اين آيه، نگاه كردن معمولى به خداوند نيست، بلكه اين آيه در بيان مقام و جايگاه اولياء الله است; زمانى كه از حساب فارغ مى شوند چهره هاشان نورانى و شاداب مى گردد و از هر گونه ناپاكى و زشتى گناه پاك مى شوند، آن گاه به آنان فرمان داده مى شود كه به بهشت وارد شوند، اينجاست كه اولياى خدا به سوى پروردگارشان مى نگرند كه چگونه به آنان پاداش داده مى شود. بنابراين، مفهوم آيه اين است كه آنان به ثواب و پاداش الهى و عملى شدن وعده هاى خداوند مى نگرند.)31

در مقامى ديگر حضرت(ع) به چگونگى برخورد با آياتى كه مربوط به اوصاف خداوند است مى پردازد و در پاسخ به سؤال مردى كه از امام مى خواهد تا خداوند را براى او توصيف كند، مى فرمايد:

(اى بنده خدا، بر تو باد كه به آنچه قرآن، از صفات حضرتش شرح داده و پيش از تو رسول اكرم(ص) از معرفت او بيان كرده است. اما آنچه را كه شيطان به تو تكليف مى كند و در كتاب خدا بر تو واجب نشده و همچنين در سنت پيامبر(ص) و ائمه هدى امر آن بيان نشده، علم آن را به خداوند متعال واگذار، و بزرگى و عظمت خداوند را با عقل ناقص خود اندازه گيرى مكن، كه هلاك مى شوى.)

در ادامه، حضرت(ع) به توصيف راسخان در علم مى پردازد.32

درجايى ديگر، حضرت(ع) در پاسخ به سؤال فردى كه از آيات متشابه قرآن مى پرسد از كلام عرب كمك مى گيرد و به توضيح آيه مى پردازد. در پاسخ فردى كه از آيه: (و لاينظر إليهم يوم القيامة) مى پرسد، مى فرمايد:

(خداوند در آيه، خبر مى دهد كه در روز قيامت هيچ خير و رحمتى شامل حال كافران نمى گردد و در ميان عرب نيز اين كلام رايج است كه مى گويند: (ماينظر الينا فلان) و منظور آنها از اين مثال اين است كه از جانب فلانى هيچ خيرى به ما نمى رسد. بنابراين مراد از نظر خداوند به بندگان، نگاه بشرى نيست، بلكه منظور رحمت و خير الهى است كه در قيامت شامل حال كافران نمى گردد.)33

آن حضرت(ع)، گاه در تبيين و شرح اين گونه آيات، روش خاصى در پيش مى گرفت كه ذكر آن خالى از فايده نيست:

روايت شده است (جاثليق) همراه با صدتن از نصارا، پس از وفات پيامبر(ص) وارد مدينه شد و پرسشهايى از ابوبكر كرد كه او نتوانست پاسخ دهد و به همين جهت او را نزد اميرالمؤمنين(ع) هدايت نمود. آن مرد از على(ع) درباره (وجه الله) كه درقرآن بدان اشاره شده است، پرسيد. امام(ع) به جاى هر توضيحى، درخواست كرد آتشى برافروزند. چون آتش شعله ور شد، على(ع) از سائل پرسيد: وجه اين آتش كجاست؟ او پاسخ داد: تمام آتش، وجه آن است. امام (ع) فرمود: آتشى دست ساز و ساختگى وجهش شناخته شده نيست; خداوند كه خالق و آفريننده آتش است، هيچ شباهتى بدان ندارد (و وجه او قابل رؤيت و محدود نيست) چرا كه مشرق و مغرب از آن خداست و هر كجا كه رو كنى همان جا وجه الله است و بر خداوند هيچ چيزى پوشيده و پنهان نيست.34

على(ع) دراين ماجرا، براى تبيين و تفسير مفاهيم قرآنى، از روش تمثيل و تشبيه بهره مى گيرد كه در فهم بهتر و سريع تر آيه بسيار سودمند و مؤثر است.

راه نداشتن اختلاف و تناقض در قرآن

از آنجا كه قرآن در مدت بيست و سه سال، به تدريج و در پى پيشامدها و رويدادهاى گوناگون نازل مى شد، گذشت زمان و فاصله هاى طولانى اقتضا مى كرد كه اين آيات، وقتى در يك جا جمع گردد، در ظاهر، ميان آنها ناهماهنگى ديده شود، ولى قرآن در اين مورد نيز جنبه هاى مختلف دارد. خود قرآن نيز به اين ويژگى منحصر به فرد اشاره كرده است; آنجا كه مى فرمايد:

(أفلايتدبّرون القرآن و لوكان من عند غيرالله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً) نساء/82

بنابر اين تناقض (به معناى تضاد و اختلاف ميان الفاظ و معانى آيات) در قرآن مجيد راه ندارد.

امام على(ع) در خطبه ها و سخنان گهربار خود، معجزه بودن قرآن را تصديق نموده است و اين تصديق با وجود مقام ارجمندى كه او در بلاغت و معارف و علوم دارد از سر بى اطلاعى نمى تواند باشد، چون او آفريننده فصاحت و بلاغت و سرچشمه همه علوم اسلامى است. بنابراين، گواهى او، گواهى راستين است.35

ييكى از جنبه هاى اعجاز قرآن كه حيرت و شگفتى هر خواننده اى را برمى انگيزد، نبودن اختلاف و تناقض در آياتى است كه به طور پراكنده در سوره هاى مختلف قرآن وجود دارد. اين مسأله مورد اشكال دشمنان پيامبر(ص) بوده است. آنان به دليل ناآگاهى از معانى و مفاهيم قرآن، ميان آيات مختلفى كه درباره يك موضوع در قرآن وجود دارد، اختلاف و تضاد مى پنداشتند.

امام على(ع) به عنوان آفريننده فصاحت و بلاغت با تأكيد بر اعجاز بيانى قرآن و بلنداى فصاحت اين معجزه بزرگ، هرگونه اختلاف و تناقض ميان آيات مبارك قرآن را رد كرده است:

(كتاب خدا كه بدان ـ راه حق را ـ مى بينيد و بدان از حق سخن مى گوييد و بدان حق را مى شنويد، بعض آن بعض ديگر را تفسير كند و پاره اى بر پاره ديگر گواهى دهد. همه آيه هايش خدا را يكسان شناساند و آن را كه همراهش شد، از خدا بر نگرداند.)36

ابن ابى الحديد در شرح اين بخش از خطبه مى نويسد:

(مراد حضرت(ع) از اين سخن، اين است كه بين آياتى كه دلالت بر اوصاف خدا دارد، هيچ تناقضى به چشم نمى خورد; يعنى اين گونه نيست كه برخى آيات دلالت كند بر اينكه خداوند بر همه چيز عالم و آگاه است و آيات ديگر علم الهى را محدود نمايد; يا برخى آيات نشان دهد كه خداوند همه چيز را مى بيند و برخى به عكس. بنابراين آيات قرآن يكسر يكديگر را تصديق مى كنند و هيچ اختلاف و تناقضى بين آنها وجود ندارد. همچنين كتاب خدا آن گونه است كه همراه خود را به سوى خداوند راهنمايى مى كند و از نزديك شدن به شيطان باز مى دارد.)37

در روايات چندى نقل شده كه برخى از زنادقه (شكاكان) و حتى مسلمانان درباره وجود تناقض در بين آيات قرآن، گرفتار ابهام و سردرگمى و شك و شبهه مى شدند و براى نجات و رهايى از آن به امام(ع) پناه مى بردند. امام(ع) نيز چون هميشه و به سان پناهگاهى مطمئن و آگاه، به توضيح و تبيين آيات مى پرداخت و پرسشگر يا پرسشگران را قانع مى نمود.

در يكى از اين موارد، فردى درباره چند آيه قرآن كه براى او متناقض مى نمود، از امام سؤال مى كند; اين آيات عبارتند از: (الله يتوفّى الأنفس حين موتها)(زمر/42) (قل يتوفّاكم ملك الموت الذى وكّل بكم…) و (الذين تتوفيّهم الملائكة ظالمى أنفسهم…)(نحل/28) او به امام اين گونه عرضه مى دارد كه در اين آيات، قبض روح يك بار به خداوند، و بار ديگر به ملائكه نسبت داده شده است و از اين رو بين اين آيات، اختلاف و تناقض وجود دارد.

امام(ع) در توضيح و تبيين آيات يادشده نشان مى دهد كه نه تنها بين اين آيات هيچ تناقض و اختلافى وجود ندارد، بلكه هر يك روشنگر ديگرى است:

(اهل طاعت را فرشته رحمت و اهل معصيت را فرشته نعمت قبض روح مى كنند، و هر يك از اين دو را فرشتگان ديگر همراهى مى كنند كه به فرمان ملك الموت مى باشند و در حقيقت كار آنها كار ملك الموت و كار ملك الموت نيز كار خداست. خداوند به وسيله هر آن كه بخواهد جانها را مى ستاند، انسانها را پاداش مى دهد و عذاب مى كند، بنابراين فعل امينان و نمايندگان او فعل خود اوست; چنان كه مى فرمايد: (و ما تشاؤون إلاّ أن يشاء الله).38

در مقامى ديگر، مردى نزد امام(ع) آمد و گفت: يا على، من درباره كتاب خدا دچار شك و شبهه شده ام. امام(ع) فرمود: مادرت سوگوارت باد، چگونه درباره قرآن ترديد و شك دارى؟ گفت در قرآن آياتى مى بينم كه ديگر آيات قرآن را تكذيب مى كند، چگونه درباره كتاب خدا شك نداشته باشم. امام(ع) به او فرمود: چنين نيست، آيات قرآن يكديگر را تأييد و تصديق مى كنند و هيچ گونه تكذيب و تناقضى در قرآن وجود ندارد; ولى عقل و انديشه تو بدان راه نمى يابد. در ادامه سخن، امام(ع) از او خواست تا آياتى را كه در آنها توهم تناقض دارد برشمارد. آن مرد چندين آيه را تلاوت كرد، از جمله به اين آيات اشاره كرد: (فاليوم ننسيهم كما نسوا لقاء يومهم هذا…)(اعراف/51)، (نسوا الله فنسيهم…)(توبه/67) و (ماكان ربك نسيّاً)(مريم/64) او با تصور اينكه ميان اين آيات، تضاد و اختلاف وجود دارد، به امام عرضه داشت: قرآن يك بار نسيان و فراموشى را به خداوند نسبت مى دهد، و در جاى ديگر، نسيان و فراموشى را از خداوند سلب مى كند، اين دو معناى مختلف چگونه قابل جمع است؟

حضرت(ع) در پاسخ، به تفسير و تبيين آيات پرداخته و مى فرمايد:

(آيه اول و دوم به اين معنى است كه اهل غفلت و معاصى، در دنيا خداى از ياد بردند و از طاعت او سرباز زدند، خداوند هم در آخرت آنان را از ياد برد و ثواب و پاداشى برايشان قرار نداد. آيه ديگر (و ما كان ربّك نسياً) يكى از صفات خداوند را توصيف مى كند و بيان مى دارد كه خداوند بلند مرتبه، فراموشكار نيست و هرگز غفلت نمى ورزد.)39

بدين ترتيب، امام(ع) در جايگاه مفسرى آگاه و هوشمند و مدافع هميشگى كتاب خدا، به توضيح و تفسير اين گونه آيات مى پردازد و نشان مى دهد علت توهم تناقض و اختلاف در آيات از سوى پرسشگران، ناآگاهى و احاطه نداشتن آنان بر معارف و مفاهيم قرآن است. نمونه ها و شواهد اين گونه تفاسير در منابع روايى و تفسيرى شيعى و سنى، فراوان به چشم مى خورد.40

عام و خاص

از امام(ع) درباره عام و خاص قرآن پرسيده شد، در پاسخ فرمود:

در قرآن عام و خاص وجود دارد و اين آيات سه دسته اند:

دسته اول آياتى كه لفظ و ظاهر آنها خاص، و معناى آنها عام است; مانند آيه شريفه:

(من أجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل أنه من قتل نفساً بغير نفس أو فساد فى الأرض فكأنّما قتل النّاس جميعاً و من أحياها فكأنّما أحيا النّاس جميعاً…) مائده/32

دراين مثال قرآنى، لفظ و ظاهر آيه، بيانگر معنى و مفهوم خاصى است و درباره بنى اسرائيل نازل شده است، ولى درباره همه مردم و ملتهاى مختلف جارى است و مصداق دارد.

دسته دوم، آياتى هستند كه لفظ و ظاهر آنها عام است، ولى معناى خاصى دارند; مانند آيه شريفه (رسلاً مبشّرين و منذرين لئلايكون للنّاس على الله حجّة بعد الرّسل…) نساء/165

در اين نمونه، لفظ آيه بدون استثنا تمام افراد مردم را فرا مى گيرد و به عموم آنها اشاره مى كند(معناى عام، همين است)، ولى مقصود خداوند از عموم افراد، تنها قوم يهود است.

و يا آيه (و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آ خر سيّئاً…)(توبه/102) كه ظاهر آيه به معناى عامى اشاره دارد، ولى درباره يك نفر به نام (ابى لبابه) نازل شده است.

دسته سوم، آياتى هستند كه لفظ آنها عام است و بدون حصر، تمام افراد مورد نظر را فرا مى گيرد و مقصود واقعى خداوند نيز چنين است; مانند اين آيات:

يا أيّها النّاس اتّقوا ربّكم إنّ زلزلة السّاعة شىء عظيم. حج/1

يا أيّها النّاس إنّا خلقناكم من ذكر و أنثي… حجرات/13

مخاطب خداوند در اين آيات، همه مردم اند و لفظ و معناى آيه نيز گستردگى و فراگيرى را مى رساند.

دسته ديگر نيز آياتى هستند كه لفظ خاص دارند و خداوند معناى خاص نيز از آن اراده مى كند.41

اسباب نزول

آيات قرآن دو قسم است، قسمى كه از جانب خدا از ابتدا و بدون وجود سببى نازل شده است و بخشى ديگر آياتى هستند كه در پى سبب يا مناسبت يا جهت خاصى يا در پاسخ پرسشى كه از پيامبر شده بود نازل شده اند 42 كه اين قسم، موضوع بحث ما مى باشد.

شناخت اسباب نزول فايده هاى گوناگونى دارد; از جمله آشكار شدن حكمت خداوند از نزول آيات قرآن، رفع ابهام از چهره آيات و كمك به فهم بهتر آنها.

امام على(ع) براى اينكه مردم از آگاهى و دانش گسترده او از آيات الهى بهره مند شوند، جايگاه خويشتن را در آگاهى از اسباب نزول آيات، اين گونه توصيف مى كند:

(و الله لم تنزل آية إلاّ و أنا أعلم فيم نزلت و فيمن نزلت و أين نزلت.)

سوگند به خدا هيچ آيه اى نازل نشد جز اينكه مى دانم درباره چه موضوع و چه كسى و كجا نازل شده است.

يكى از محققان مى نويسد:

(مفسرين به موضوع اسباب نزول توجه زيادى داشته اند و شناخت آن را از عوامل مهم و ضرورى در تفسير و فهم قرآن مى دانند. از اينجاست كه راز توجه و اهتمام على(ع) به موضوع اسباب نزول را مى فهميم. چنان كه على(ع) در مواضع بسيار، دانش و آگاهى كامل خود به اين موضوع را اعلام داشته است.)43

امام(ع) خود به دليل ملازمت هميشگى با پيامبر(ص)، در لحظات نورانى نزول وحى، همراه پيامبر(ص) و شاهد نزول آيات قرآن بوده است و از بسيارى از ماجراها و رويدادهايى كه به نزول آيات الهى مى انجاميد آگاهى كامل داشته است. اين ماجرا شاهد مدعاى يادشده است:

(ترمذى و حاكم از على(ع) نقل مى كنند كه فرمود: شنيدم مردى براى پدر و مادر خود استغفار مى كند، بدو گفتم آيا براى پدر و مادرت استغفار مى كنى، در حالى كه آنها مشرك بوده اند!

مرد پاسخ داد: ابراهيم(ع) نيز براى پدرش استغفار مى كرد در حالى كه پدرش مشرك بود.

على(ع) در ادامه مى فرمايد: اين ماجرا را براى رسول خدا(ص) نقل كردم. اينجا بود كه آيه (ما كان للنبى و الذين آمنوا أن يستغفروا للمشركين…)(بقره/113) نازل شد.44

روايات چندى درباره سبب نزول آيات، از آن حضرت نقل شده است كه البته همه آنها درخور اعتماد نيستند و محتواى برخى نشان از ساختگى بودن آنها دارد. سيوطى در (اسباب النزول) نمونه هايى از روايات نقل شده از على(ع) را آورده است كه در اينجا نمونه اى از اين روايات ياد مى شود:

ابن جرير از على(ع) نقل مى كند گروهى از بنى نجار از رسول خدا(ص) پرسيدند ما قصد سفر داريم، چگونه نماز بگزاريم؟ به دنبال آن خداوند اين آيه شريف را كه دلالت بر نماز قصر دارد نازل فرمود:

(و إذا ضربتم فى الأرض فليس عليكم جناح أن تقصروا من الصلوة إن خفتم أن يفتنكم الذين كفروا…) نساء/101

و هنگامى كه در سفر باشيد، باكى براى شما نيست كه نماز را كوتاه به جاى آريد، هرگاه بيم آن داريد كه كافران، شما را به رنج و هلاكت اندازند.)45

پس از نزول اين آيه، وحى پايان پذيرفت. يك سال بعد، زمانى كه پيامبر(ص) در يكى از جنگها نماز ظهر مى گذارد، مشركان گفتند: بر محمد(ص) و ياران او از پشت سر حمله كنيد و بدانها فشار آوريد. يكى از آنها گفت: آنها پس از نماز ظهر، نماز ديگرى (نماز عصر) نيز مى خوانند. در اينجا بود كه در بين دو نماز پيامبر(ص) اين آيه نازل شد:

(و إذا كنت فيهم فأقمت لهم الصلوة فلتقم طائفة منهم معك و ليأخذوا أسلحتهم… إنّ الله أعدّ للكافرين عذاباً مهيناً) نساء/102

برخى از نقلهاى تفسيرى امام على(ع) درباره افراد يا گروه هايى است كه آيات درباره آنان نازل شده است. به عنوان نمونه امام(ع) در يكى از روزهاى جمعه بر روى منبر خطبه اى خواند و در ضمن آن فرمود: براى هر مردى از قريش، آيه اى نازل شده كه من بدانها آگاهى دارم.

مردى از جا برخاست و گفت: يا على آيه اى كه در قرآن درباره خودت نازل شده كدام است؟

فرمود: مگر سوره هود را نخوانده اى؟

گفت: آرى.

فرمود: در آيه (أفمن كان على بيّنة من ربّه و يتلوه شاهد منه…) بيّنه، پيامبر(ص) و شاهد نيز من هستم.46

همچنين از آن حضرت(ع) نقل شده كه فرمود: آيه (الذين قال لهم الناس إنّ الناس قد جمعوا لكم…)(آل عمران/173) درباره نعيم بن مسعود اشجعى و پس از بازگشت حضرت رسول(ص) از جنگ احد نازل شده است.47

ناسخ و منسوخ

نسخ به معناى ازاله و زدودن، تبديل، تحويل و جابه جايى است. در ميان آيات قرآن، آياتى وجود دارد كه پس از نزول، جاى آيه اى از آيات پيشين را مى گيرد و به زمان اعتبار حكم پيشين خاتمه مى دهد. آيه قبلى منسوخ و آيه بعدى ناسخ ناميده مى شود. نسخ در قرآن بيان انتهاى زمان اعتبار حكم منسوخ است، به اين معنى كه مصلحت جعل و وضع حكم نخست، مصلحتى محدود و موقت بوده است و طبعاً حكم آن نيز محدود و موقت مى باشد. پس از چندى با نزول آيات جديد، پايان مدت حكم قبلى اعلام مى گردد.48

درباره نسخ و تعداد آياتى كه به وسيله ديگر آيات، منسوخ گرديده اند، ديدگاه هاى گوناگونى وجود دارد كه پرداختن بدان، در اين مجال نمى گنجد.

پذيرش اينكه آيه اى ناسخ است و آيه اى منسوخ، منوط به نقل صريح از رسول خدا(ص) يا يكى از اصحاب آن حضرت(ص) رجوع مى شود كه بيان دارند فلان آيه، آيه ديگر را نسخ كرده است.49

طبق گواهى اخبار و روايات، حضرت على(ع) پس از رحلت پيامبر(ص) اقدام به جمع قرآن كرد و سوره ها را مطابق ترتيب نزول نگاشت. مصحف على(ع) علاوه بر تفسير و تأويل آيات، مشتمل بر ناسخ و منسوخ نيز بوده است. خود امام(ع) نيز در سخنان خود به اين مطلب اشاره كرده است.

در روايت سليم بن قيس هلالى به نقل از سلمان فارسى آمده است: (فلمّا جمعه كله و كتب… الناسخ و المنسوخ) ابن سيرين هم دراين باره مى نويسد: من آگاه شدم كه حضرت(ع) در مصحف خود، منسوخ ها و ناسخ ها را مى نوشت.50 بنابراين آنچه مى توان از ويژگيهاى مصحف امام(ع) ياد كرد، ذكر ناسخ و منسوخ آيات است. به اين معنى كه آيات ناسخ و منسوخ در هر سوره معين گرديده است.51

برخى از قرآن پژوهان و مفسران به اين مطلب افزوده اند كه امام(ع) تنها به ذكر آيات ناسخ و منسوخ بسنده نمى كرد; بلكه به توضيح اين احكام مى پرداخت. همچنان كه بيان آيات محكم و متشابه، تنها به معناى مشخص كردن آن آيات نبوده، بلكه منظور تبيين و توضيح آنها بوده است. فيض كاشانى از جمله كسانى است كه به مناسبت توصيف مصحف امام(ع) مى نويسد:

(بيان ناسخ و منسوخ، از قبيل تفسير و توضيح اين احكام است.)52

على(ع) به آگاهى بر ناسخ و منسوخ اهميت فراوانى مى داده است و از جمله شروط خطابه، قضاوت و تفسير قرآن را آگاهى بر ناسخ و منسوخ قرآن معرفى مى كند. در روايتى نقل شده است:

على(ع) از قاضى پرسيد: آيا ناسخ و منسوخ قرآن را مى شناسى؟

گفت: نه.

امام(ع) بدو فرمود: خود تباه شده اى و مردم را نيز به تباهى مى كشى.53

از نمونه احاديثى كه از على(ع) درباره آيات ناسخ و منسوخ قرآن وارد شده، روايتى است كه بيشتر مفسران، ذيل آيه (نجوا) نقل كرده اند. بيشتر علما بر اين عقيده اند كه آيه دوازده از سوره مجادله: (يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرّسول فقدّموا بين يدى نجواكم صدقة ذلك خير لكم و أطهر فإن لم تجدوا فانّ الله غفور رحيم) با آيه سيزده از همين سوره نسخ شده است، مرحوم آيت الله خويى آيه نجوا را تنها آيه نسخ شده مى داند.

روايات فراوانى از طريق شيعه و سنى وارد شده كه چون آيه نجوا نازل شد، به جز اميرمؤمنان(ع) كسى بدان عمل نكرد و آن حضرت(ع) تنها يك دينار پول داشت كه آن را به ده درهم تبديل كرد و هرگاه آهنگ گفت وگوى سرّى با پيامبر(ص) را مى كرد، يك درهم صدقه مى داد تا گفت وگوى وى به ده بار رسيد، بنابراين به آيه شريفه نجوا جز على(ع) هيچ كس عمل نكرد.

آيت الله خويى در بحث مربوط به آيات ناسخ و منسوخ و ذيل موضوع نسخ در آيه نجوا، سخن على(ع) را مبنى بر وقوع نسخ در اين آيه از طرق مختلف نقل مى كند.54

امام على(ع) واضع اعراب قرآن

مصحف هايى كه به وسيله صحابه رسول خدا(ص) گرد آمده و نگاشته شده بود، فاقد هرگونه نشانه مشخص كننده مانند شكل، اعراب و اعجام; يعنى نقطه هاى حروف مشابه بود، چون خطى كه در اختيار تازيان زمان پيامبر(ص) قرار داشت بسيار ساده و ابتدايى و فاقد علايم و نشانه هايى بود كه هم اكنون از آنها براى نماياندن حركات يا سكون و يا بازيافتن حروف همانند استفاده مى شود. پيش از آن كه اقوام تازى با ملل بيگانه روابطى برقرار سازند، طبق ذوق و قريحه ناب عربى و به مدد حافظه در آغاز امر، قرآن را درست قراءت مى كردند. اما زمانى كه اسلام به فتوحاتى دست يافت و تازيان به ممالك ديگر راه يافتند و با ملتهاى بيگانه معاشرت و ارتباط برقرار ساختند; عوامل انحراف در زبان تازى رسوخ كرد و به تدريج لحن و اشتباه در سخنان فصحاى عرب به چشم مى خورد. حوادثى كه در اين رهگذر پيوسته روى مى داد، عرب را بر آن داشت كه براى اصلاح زبان خود و بويژه به منظور حفظ و صيانت قرآن، ازلحاظ قراءت سخت بكوشند. نخست قواعد ساده و بسيطى براى زبان عربى و تازى به دستور اميرمؤمنان(ع) و با كوشش پيگير ابوالاسود دؤلى تأسيس شد. او دست اندركار اعراب گذارى خط قرآن گرديد و نشانه ها و نقاطى را براى اعراب گذارى قرآن وضع كرد.55

زرقانى در اين باره مى نويسد:

(على(ع) هنگامى كه ملاحظه كرد لحن و اشتباه در زبان عربى رسوخ كرده است، به ابوالأسود دؤلى فرمان داد تا قواعدى براى صيانت و حفظ زبان عربى وضع نمايد، و در اين راستا امام(ع) او را راهنمايى مى نمود و روش كار را به او مى آموخت. على(ع) قواعدى را وضع كرد كه علم نحو ناميده مى شود و علم اعراب قرآن به دنبال آن پديد آمد. بنابراين على(ع) را بايد واضع علم اعراب قرآن ناميد.)56

ابن ابى الحديد نيز على(ع) را به عنوان واضع دانش نحو و قواعد زبان عربى كه مقدمه علم اعراب قرآن است مى شناساند.57

علامه سيد محسن امين نيز در معرفى دانشمندان علم لغت و نحو، على(ع) را در اين زمينه پيشگام و پيشتاز معرفى مى كند و ماجراى گفت وگوى على(ع) را با ابوالأسود دؤلى و فرمان امام(ع) مبنى بر وضع قواعد علم نحو را از منابع مختلف گزارش مى كند.58

نتيجه

از آنچه گفته آمد مى توان نتيجه گرفت كه على(ع) علاوه بر آن كه در امر تفسير و تبيين قرآن، پيشتاز و پيشگام و صدرالمفسرين به شمار مى رفت، در زمينه علوم قرآن ـ با مفهوم مصطلح آن ـ نيز آغازگر و مبتكر بوده است. بدون مبالغه بايد گفت كه سرچشمه تمام اقسام و شاخه هاى علوم قرآنى در قرون بعدى، بيانات و رهنمودهاى ارزشمند على(ع) در رساله معروف به محكم و متشابه است. عالمان و پژوهشگران اسلامى به طور مستقيم يا غيرمستقيم از اين مجموعه حديثى استفاده كرده و آثار متعدد و پراكنده اى را در طى زمان گردآورده اند كه على(ع) يكجا در رساله يادشده و در ديگر منابع حديثى بدان اشاره كرده است.

پى ‏نوشتها:
1. زرقانى، عبدالعظيم، مناهل العرفان فى علوم القرآن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1/28.
2. صبحى صالح، مباحث فى العلوم القرآن، بيروت، دارالعلم للملايين.
3. زرقانى، مناهل العرفان، 1/30.
4. جهت اطلاعات بيشتر ر.ك: سيدمحمدرضا حسينى جلالى، تدوين السنة الشريفة، دفترتبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1376 ش،71و137.
5. امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، دارالتعارف للمطبوعات، 1/90.
6. سيد حسن صدر، تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام، انتشارات اعلمى،316.
7. حسينى جلالى، محمدرضا، تدوين السنّة الشريفه، 137.
8. قرشى، على اكبر، قاموس قرآن، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1/141.
9. صابونى، محمد على، التبيان فى علوم القرآن، بيروت، عالم الكتب، 1405 ق،66.
10. شيخ حرعاملى، وسائل الشيعة، 18/145; ابن فروّخ، بصائر الدرجات، مؤسسة النعمان، بيروت، 1412 ق،193.
11. سليم بن قيس هلالى، كتاب سليم، تحقيق علاء الدين موسوى، تهران، قسم الدراسات الاسلامية و مؤسسة البعثة، 1407 هـ . ق، ص51.
12. نهج البلاغه، ترجمه دكتر شهيدى، نامه 55، صفحه342.
13. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، منشورات مكتبة آية العظمى مرعشى نجفى، 1404ق، 14/73.
14. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق، 69/184.
15. نهج البلاغه، نامه 31.
16. محمدباقر، مجلسى، بحارالأنوار،90/68.
17. همان.
18. همان، 90/71.
19. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 209.
20. معرفت، محمدهادى، تفسير و مفسران، مؤسسه فرهنگى التمهيد، 1379ش، 1/451 و 452.
21. عروسى حويزى، على بن جمعه، تفسير نورالثقلين، قم، مؤسسه اسماعيليان، 1373،4/419 و 5/527.
22. همان، 3/179 و 5/392.
23. همان، 4/305.
24. قرشى، على اكبر، قاموس قرآن، 4/3.
25. سيوطى، جلال الدين، الاتقان فى علوم القرآن، بيروت، دار ابن كثير، 1/640.
26. طباطبايى، محمدحسين، الميزان، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى، 3/34.
27. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، 90/11و12.
28. همان، 90/12.
29. همان، 90/114.
30. حويزى، نور الثقلين، 5/404.
31. همان، 4/508.
32. محمدحسين طباطبايى، الميزان، 3/130.
33. حويزى،نور الثقلين، 1/355.
34. همان، 1/ 117.
35. خويى، ابوالقاسم، بيان در مسائل كلى قرآن، ترجمه صادق نجمى و هاشم هريسى، قم، مجمع ذخائر اسلامى، 1360ش، 57 و 126.
36. نهج البلاغه، خطبه 133، صفحه132.
37. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، 8/294.
38. حويزى، نورالثقلين، 5/519.
39. همان.
40. مجلسى، بحارالانوار، 90/ 98 ـ 145.
41. همان، 90/23 ـ 26.
42. زرقانى، مناهل العرفان، 1/107.
43. ر.ك:ابوعبدالله بن مسلم حبرى، تفسير الحبرى، مؤسسة آل البيت، بيروت، 1408 ق، مقدمه،91 ـ 92.
44. سيوطى، جلال الدين، اسباب النزول، 206.
45. همان، صفحات: 104 ، 105 ، 126 ، 157 ، 160 ، 378.
46. محمدباقر محقق، نمونه بينات در شأن نزول آيات، تهران، انتشارات اسلامى، 1364 ش، 457.
47. قبانجى، سيد حسن، مسند امام على(ع)، 2 /49.
48. طباطبايى، محمد حسين، قرآن در اسلام،48و49.
49. سيوطى، جلال الدين، الاتقان فى علوم القرآن، 2/69.
50. فيض كاشانى، تفسير صافى،1/47.
51. حرّ عاملى، وسائل الشيعة، 18/149.
52. خويى، ابوالقاسم، بيان در مسائل كلى قرآن،650.
53. سيوطى، جلال الدين، الاتقان فى علوم القرآن، 1/204.
54. براى اطلاعات بيشتر ر.ك: سيد محمدعلى ايازى، مصحف امام على(ع)، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1380 ش،115.
55. حجتى، سيد محمدباقر ، پژوهشى در تاريخ قرآن كريم، تهران، دفترنشر فرهنگ اسلامى، 1366، 463و465.
56. زرقانى، مناهل العرفان، 31و32.
57. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، 1/20.
58. ر.ك: امين، سيد محسن، اعيان الشيعة، 1/161.

منبع :نشريه پژوهش،شماره 27-28 
محور : علم و حکمت علوی


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در یک شنبه 9 خرداد 1389  ساعت 11:49 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



ميدان قضاوت در اسلام خيلى حساس و مورد توجه است،زيرا آبرو و حيثيت و شرف و ناموس و خون مردم با آن قرابت نزديكى دارد،و كوچكترين غفلت و بى‏توجهى،و احيانا جهل و بى خبرى باعث تضييع حقوق مردم،و لكه‏دار شدن حيثيت آنان،بلكه نابودى جان متهمين مى‏گردد.

از اين جهت در دين مقدس اسلام شرائط‏«قاضى‏»و كيفيت قضاوت فوق العاده حساس و دشوار است و از جمله آنها:قاضى بايد داناترين افراد در منطقه خود باشد،و در حال آرامش فكرى و دور از اضطراب و هيجان و احساسات...در كرسى قضاوت بنشيند... (1)

«امير المؤمنين عليه السلام‏»به دستور پيامبر خدا از دوره جوانى‏اش بر مسند قضاوت نشست،و مشكلات اجتماعى و نزاع‏هاى آنان را در اين زمينه مرتفع ساخت و مورد تاييد خداوند متعال و رسول گرامى اسلام قرار گرفت،زيرا على عليه السلام اعلمترين مردم و جهان بشريت‏بوده،و راه رسيدن به خدا و پيامبر و آئين مقدس اسلام منحصرا در مسير على خلاصه مى‏گردد، (2) و در مساله‏«قضاء»كه به اعلميت و شرائط و اوصاف بسيارى ديگر مرتبط است،آن حضرت فرمود نمونه و بالاترين اشخاص معرفى گرديده‏است كه اينكه توجه خوانندگان عزيز را به دلائل اين گفتار جلب مى‏كنم:

1-قال رسول الله (ص) :«يا على!انا مدينة العلم و انت‏بابها،فمن اتى من الباب وصل،يا على!انت‏بابى الذى اوتى منه،و انا باب الله،فمن اتانى من سواك لم يصل الى و من اتى الله من سواى لم يصل الى الله. » (3)

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:يا على!من شهر علمم و تو دروازه آنى،و هر كس بخواهد به هدف برسد بايد از درش وارد گردد،يا على راه رسيدن به من از طريق تو مى‏باشد،و منهم دروازه خدا هستم،بنابر اين هر كسى از غير مسير و دروازه تو بيامد به من نمى‏رسد،همانطورى كه از غير مسير من كسى به خدا نمى‏رسد.

اين حديث ضمن تمجيد علوم امير المؤمنين،راه رسيدن به خدا و پيامبر را فقط از طريق راه على مى‏داند.

2-عن النبى (ص) :«اقضى امتى على‏» (4)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏فرمايند:«على از حيث قضاوت و داورى نيز در ميان امت من بى نظير است‏»

3-قال رسول الله (ص) :«اعلم امتى بالسنة و القضاء بعدى على بن ابى طالب‏» (5)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند:داناترين شخص امتم بعد از من به سنت و قضاوت،على بن ابى طالب است.

4-عن امير المؤمنين (ع) :«لو كسرت لى الوسادة لقضيت‏بين اهل التوراة بتوراتهم و بين اهل الانجيل بانجيلهم،و بين اهل الفرقان بفرقانهم،حتى تزهر تلك القضايا الى الله عز و جل و تقول:يا رب!ان عليا قضى بين خلقك بقضائك.» (6)

على عليه السلام مى‏فرمايند:هر گاه در كرسى و مسند قضاوت بنشينم،بترتيب براى اهل توراث از تورات،و براى اهل انجيل از انجيل،و براى اهل قرآن از قرآنشان داورى مى‏كنم،تا اين كه قضايا در پيشگاه خدا عرض مى‏كنند:اى خدا!على در ميان مخلوقات تو آن طورى كه تو مى‏خواستى قضاوت كرد.

از اين احاديث‏بخوبى بر مى‏آيد كه‏«على بن ابيطالب‏»عليه السلام در ميان تمام جمعيت جهان هستى داناترين و بيناترين افراد در علوم گوناگون و علم‏«قضاء»است،و اين ادعا از احاديث پيامبر خدا و خود امير المؤمنين عليه السلام استفاده مى‏گردد،كه در كتب‏«شيعه و سنى‏»آمده است،تا جايى كه خود ائمه اهل سنت و علما و دانشمندان آنان به اين حقيقت اعتراف نموده، (7) و از جمله‏«ابن ابى الحديد»مى‏گويد:

«و قدروت العامة و الخاصة قوله صلى الله عليه و آله:«اقضاكم على‏»... (8)

تمام علما و دانشمندان اهل‏«تسنن و تشيع‏»نقل كرده‏اند فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه فرمودند:على عليه السلام در مساله قضاوت نيز از همه بالاتر است.
قضاوت على (ع) در عصر پيامبر خدا (ص)

على عليه السلام نه تنها پس از رحلت پيامبر خدا مرجع فكرى و قضايى امت اسلامى،و مراجعين ديگر از كشورهاى غير اسلامى بود،بلكه آن حضرت در عصر رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز در مسند قضا نشسته،و به داورى و رفع اختلاف مى‏پرداخت.

رسول خدا على عليه السلام را بنا به درخواست مردم‏«يمن‏»براى رفع نزاع‏ها و مشكلات اجتماعى آنان به آن كشور گسيل داشت،و هنگام اعزامش با احترام خاصى وى را بدرقه نموده و در حقش دعا كرد و فرمود:
«اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه‏» (9)

بار الها!دل على عليه السلام را پر از هدايت كن،و زبانش را ثابت و مستحكم فرما.على عليه السلام در كشور«يمن‏»با تمام تلاش به قضاوت و داورى پرداخت،و سرانجام گروهى از آنان كه به محضر رسول خدا آمده بودند،پيامبر خدا در مورد عظمت و ارزش على و قضاوتش فرمودند:

«...ان الولاية لعلى من بعدى،و الحكم حكمه،و القول قوله،و لا يرد ولايته و حكمه الا كافر!!و لا يرضى ولايته و قوله و حكمه الا مؤمن...» (10)

على جانشين و خليفه من پس از من است،او هر چه حكم كند،و هر چه بگويد همان صحيح است، ولايت و خلافت و حكم او را جز كافر كسى رد نمى‏كند!!،و هر كس ولايت و حكم او را بپذيرد مؤمن است.

اين حديث نه تنها قضاوت على را مطابق واقع معرفى مى‏كند،و مى‏گويد:حق همان است كه او تشخيص مى‏دهد،و حكم همان است كه وى صادر مى‏نمايد،منكر ولايت على را نيز كافر مى‏داند!!
على (ع) پيامبر خدا و اعرابى را محاكمه مى‏كند

امير المؤمنين على عليه السلام نه تنها در عصر پيامبر خدا قضاوت داشت،بلكه در موارد زيادى خود آن حضرت به قضاوت و داورى على مراجعه نموده،و حكم وى را مورد تاييد قرار داده است:

حضرت امام صادق عليه السلام و بنا به نقلى‏«ابن عباس‏»مى‏گويد:روزى رسول خدا از خانه‏اش خارج شده،و با يك اعرابى روبرو شد،در حالى كه اعرابى سوار بر ناقه بود گفت:يا محمد!اين ناقه را از من مى‏خرى؟حضرت فرمود:بلى مى‏خرم،او ناقه را خريد و پول‏ها را تحويل داد.

عرب چون پول‏ها را گرفت گفت:هم ناقه و هم پول‏ها مال من است!!

و در حديث ديگرى گفت:پول ناقه را تحويل ده كه هنوز نداده‏اى

در اين اثنا«ابو بكر»فرا رسيد،و بنا به تقاضاى رسول خدا و اعرابى،وى داور آنان گرديد و چون از رسول خدا دليل و«بينه‏»خواست،به علت نداشتن شاهد و بينه وى را محكوم كرد!سپس‏«خليفه دوم‏»داورى كرد،او نيز همانند«خليفه اول‏»رفتار نمود،و پيامبر را محكوم ساخت،رسول اكرم چشمش به جوان پاكدل و جانشين بر حقش على عليه السلام افتاد،خطاب به مرد اعرابى گفت:آيا حاضرى اين جوان به حكم خدا در ميان ما داورى كند؟اعرابى گفت مانعى ندارد.

على عليه السلام وارد معركه شد،و در مقام داورى سؤال كرد:

«يا اعرابى!اصدق رسول الله (ص) فيما قال؟قال:لا!!فاخرج على سيفه فضرب عنقه!!فقال رسول الله:لم فعلت‏يا على ذلك؟فقال يا رسول الله!نحن نصدقك على امر الله...و لا نصدقك فى ثمن ناقة هذا الاعرابى؟ !و انى قتلته لانه كذبك...» (11)

اى اعرابى!آيا پيامبر خدا در گفتار خودش صادق است؟!اعرابى جوابى داد:نه!!على عليه السلام بلا فاصله گردن او را زد!!پيامبر از علتش سئوال فرمود كه چرا اعرابى را كشتى؟على عليه السلام فرمودند: ما تو را در امور دين و خدا در همه ابعادش تصديق مى‏كنيم،چگونه در قيمت‏يك شتر اعرابى تصديق نكنيم؟من او را كشتم به جهت اين كه او شما را تكذيب كرد.

پيامبر خدا فرمودند:
«هذا حكم الله لا ما حكمتما به فينا»
اين حكم خداست نه آنچه را كه شما داورى نمودند در حق ما

در يك قضيه ديگرى آمده است كه:
رسول خدا در ميان جمعى از اصحابش نشسته بود،ناگاه گروهى به محضر آن حضرت آمده،و سئوالى بدين گونه مطرح ساختند:

اى پيامبر عزيز اسلام!چه مى‏فرمائيد در مورد گاوى كه چهارپايى را كشته باشد؟آيا جريمه و«ديه‏اى‏»در اين ميان هست‏يا نه؟
رسول گرامى اسلام به ترتيب به‏«ابو بكر»و«عمر»مراجعه كرد كه:در مورد سؤال اين گروه چه مى‏گوئيد؟ آنان جواب دادند:
«بهيمة قتلت‏بهيمة ما عليها شى‏ء»
كشتن حيوانى حيوان ديگر را جريمه ندارد.سپس رو كرد به على عليه السلام و فرمود:شما در ميان اين گروه داورى كنيد.

على عليه السلام فرمودند:اگر گاو از طويله و محل خودش خارج شده،و به محل الاغ وارد گشته و در آنجا كشته است،در اين فرض بايد صاحب گاو قيمت چهارپا را بپردازد،و اگر الاغ به محل گاو رفته و در آنجا كشته شده است ضمان و جريمه ندارد.

رسول خدا چون اين داورى بحق را شنيد،دست‏هاى مباركش را به سوى آسمان بلند كرده،و فرمود:
«الحمد لله الذى جعل من اهل بيتى من يحكم بحكم الانبياء»
سپاس خداوندى را سزاست كه على را از اهل بيت من برگزيد كه حكمش همانند حكم انبياء و قضاوت آنان است!! (12)

از اين احاديث و قضاياى تاريخى كه به عنوان نمونه ذكر كرديم،استفاده مى‏گردد كه:امير المؤمنين على عليه السلام در عصر خود رسول خدا در مسند قضاوت بوده،و اعلمترين افراد پس از رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى‏باشد.
قضاوت على در دوران خلفا

شخصيت امير المؤمنين على عليه السلام آنچنان عظيم و مورد توجه رسول خدا و ياران آن بزرگوار بود،كه پس از رحمت پيامبر عظيم الشان اسلام نيز،على رغم غصب خلافت از آن حضرت،مرجعيت فكرى و علمى و سياسى عالم اسلام را از آن خود ساخته بود.

مسلمانانى كه تازه ايمان آورده بودن،و يا از كشورهاى دور دست و مسيحى و يهودى به آئين اسلام گرايش پيدا مى‏كردند،قهرا با سؤالات جديدى به پايتخت اسلام سرازير مى‏شدند،و جز على عليه السلام جوابگويى نداشتند.

خود«خلفاى راشدين‏»در برابر انبوه مشكلات علمى و قضايى،فقط مرجع فكرى و پناهگاهشان مولاى متقيان امير المؤمنين على عليه السلام بود،و بارها با تمام تواضع به پيش او آمده و نياز علمى و مذهبى خود را برطرف مى‏ساختند.و اين مراجعات آنقدر زياد بوده،و موجب آبروريزى آنان مى‏گرديد كه‏«خليفه اول‏»گفت:

«اقيلونى اقيلونى فلست‏بخيركم (و على فيكم) »و در عبارت ديگر:«ايها الناس انى وليتكم و ست‏بخيركم‏»مرا رها كنيد،با وجود«على امير المؤمنين عليه السلام‏»من بهترين شما نيستم.اى مردم من زمام امور شما را در دست گرفتم،در حالى كه شايسته‏ترين شما نيستم (13)

و خود امير المؤمنين على عليه السلام در خطبه سوم نهج البلاغه كه خطبه‏«شقشقيه‏»نام دارد به اين حقيقت اشاره مى‏فرمايند كه:او در حياتش بظاهر مى‏خواست از خلافت كناره‏گيرى نموده و به من واگذار كند،در حالى كه پس از وفاتش به‏«عمر»وصيت كرد!! (14)

«عمر و عثمان‏»خليفه دوم و سوم اهل سنت نيز،بارها در گرداب مسائل پيچيده اجتماعى و قضايى قرار گرفتند،و از طريق على عليه السلام مشكل آنان حل شد و بترتيب گفتند!

«لو لا على لهلك عمر» (15)
و«لو لا على لهلك عثمان‏» (16)
اگر على عليه السلام نمى‏بود،ما هلاك مى‏شديم.

و بارها مى‏گفتند:خدايا آن روز را نياور كه در برابر معضلات گوناگون،على را نداشته باشيم...
و«معاوية بن ابو سفيان‏»با آن همه شدت عداوتش به امير المؤمنين،چون خبر شهادت آن حضرت را شنيد گفت:

«لقد ذهب الفقه و العلم بموت ابن ابى طالب‏»
علم و دانش و دانايى با مرگ و شهادت على عليه السلام از ميان رفت!! (17)

خلاصه وجود على در زمان خلفا مورد نياز جامعه اسلامى بود،و خود خلفاى اهل سنت مشكلات سياسى و اجتماعى و مذهبى خود را از طريق وى برطرف مى‏ساختند.
نمونه‏اى از قضاوتهاى على در عصر خلفا

پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله مردى را كه شراب خورده بود به نزد«ابو بكر»آوردند، خليفه از وى پرسيد:آيا شراب خورده‏اى؟او جواب داد:بلى.ابو بكر گفت:چرا شراب خورده‏اى،در حالى كه حرام است؟

آن مرد گفت:اگر مى‏دانستم كه شراب حرام است لب به آن نمى‏زدم.در حالى كه جمعيت زيادى اين صحنه را تماشا مى‏كردند،خليفه از حكم مساله عاجز مانده،و دست‏به سوى عمر دراز كرد!

عمر گفت:اين مساله از معضلات است،و چاره‏اش‏«ابو الحسن امير المؤمنين‏»است!ابو بكر خطاب به غلامش گفت:برو على را حاضر كن،ولى عمر گفت:سزاوار نيست على را بياوريم،اجازه دهيد ما به منزل او برويم.

آنان همراه حضرت‏«سلمان‏»به خانه على آمده،و جريان را ابلاغ نمودند،حضرت فرمود چاره كار اين است كه حكم او را در بازار و كوچه بگردانيد،و از«مهاجرين و انصار»جويا شويد،كه آيا كسى حكم تحريم شراب را به وى گفته است؟اگر حكم تحريم به گوش او نرسيده باشد،او را آزاد كنيد.

خليفه به دستور على عليه السلام عمل كرد،چون كسى شهادت نداد،وى را مرخص نمودند،بدون اين كه بر وى‏«حد»بزنند.

سلمان مى‏گويد:من به على عليه السلام گفتم:خوب آنان را ارشاد نمودى،حضرت جواب داد:
خواستم حكم آيه سى و پنج‏سوره‏«يونس‏»را در مورد خود و آنان بار ديگر مورد تاكيد قرار دهم كه مى‏فرمايد:

«آيا كسى كه هدايت‏به حق مى‏كند براى رهبرى شايسته‏تر است؟و يا آن كسى كه هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟شما را چه مى‏شود؟چگونه داورى مى‏كنيد؟ (18)
مادرى كه فرزندش را نفى مى‏كرد!

«عمر بن خطاب‏»در ميان اصحاب خودش نشسته بود،ناگاه جوانى وارد شده،و زبان به شكوه باز كرده و گفت:«مادرم مرا به دنيا آورده،و سپس شير داده و بزرگم كرده است،ولى اكنون مرا از خودش نفى كرده، و به فرزندى نمى‏پذيرد!!»«عمر»مادر آن جوان را احضار كرده و پرسيد:چرا فرزند خويش را از خود رانده،و وى را نمى‏پذيرى؟

زن گفت:اى خليفه!من اصلا اين جوان را نمى‏شناسم،او مى‏خواهد با اين ادعايش مرا مفتضح سازد،من هنوز ازدواج نكرده‏ام،تا فرزندى داشته باشم!و براى اين گفتارش چهار نفر برادران خود،و چهل نفر ديگر از همسايگانش را به عنوان شاهد مدعايش براى خليفه معرفى كرد،و آنان نيز گفتار وى را تصديق كردند!!

«عمر»در اين قضيه مبهوت و حيران مانده،و مانند هميشه كه در مشكلاتش به‏«امير المؤمنين على عليه السلام‏»مراجعه مى‏كرد،اين بار نيز اين قضيه و داورى را به حضرت محول ساخت،و براى احقاق حق و روشن شدن قضيه دست نياز به دامن آن حضرت دراز كرد.

على عليه السلام زن را احضار كرد،و از او خواست اگر براى گفتار خود شهودى دارد حاضر كند،زن نيز همان چهل نفر همسايه‏هايش را معرفى كرد،و آنان قسم ياد كردند كه:زن راست مى‏گويد،و او هنوز شوهر نكرده است!!

امير المؤمنين عليه السلام فرمودند:امروز من در ميان شما آن چنان داورى مى‏كنم،كه از سوى عرش خدا مورد رضايت و تاييد قرار گيرد،قضاوتى كه علمش به خدا و پيامبر و منبع‏«وحى‏»مربوط است.

على خطاب به زن فرمودند:آيا تو جز خودت وكيل و ولى دارى؟
زن اين چهار نفر برادران من هستند،و من تابع نظارت آنان مى‏باشم.
على عليه السلام خطاب به آن برادران فرمود:آيا مرا در مورد خود و اين خواهرتان وكيل مى‏كنيد؟
برادران زن:شما هر چه دستور بدهيد مورد قبول ما است.
على عليه السلام:من خدا و اين جمعيت‏حاضر را شاهد مى‏گيرم،كه اين خانم را به اين جوان تزويج نمودم،و«مهريه‏»آنان را به مبلغ چهار صد درهم،از اموال شخصى خودم پذيرفتم،اينك يا«قنبر»!هر چه زودتر پول‏ها را آماده كن.

قنبر پول‏ها را فراهم نمود،مولاى متقيان آن‏ها را در اختيار آن جوان قرار داد،و خطاب به وى فرمود: اى جوان!پول‏ها را در اختيار اين زن قرار ده،و دستش را بگير،و هر چه زودتر عروسى را آغاز كن!جوان به دستور«امير المؤمنين‏»دست آن زن را گرفت،تا به سوى‏«حجله‏»حركتش دهد،ناگاه وجدان زن بيدار گشت،و فريادى برآورد:

«النار،النار،يابن عم محمد!تريد ان تزوجنى من ولدى؟!هذا و الله ولدى...»

آتش،آتش،اى پسر عموى رسول خدا!آيا مى‏خواهى مرا با فرزندم زن و شوهر كنى؟!سوگند به خدا كه اين جوان فرزند من است،برادرانم مرا با يك فرد بى‏شخصيت تزويج نمودند،و سپس اين فرزند محصول همان ازدواج است،آنان مرا تحريك كردند كه دست‏به اين كار زده و فرزندم را انكار كنم، سوگند به خدا كه اين پسر فرزند من مى‏باشد!!!

در حالى كه همه حاضران و«عمر»مات و مبهوت مانده بودند،امير المؤمنين از راه بيدار كردن وجدان زن،او را سرانجام به حقيقت وادار ساخت،و نشان داد كه على مشكل گشاى عالم هستى،و حتى‏«خلفاى راشدين‏»مى‏باشد. (19)
فرزند سفيد پوست از والدين سياه پوست

حضرت امام صادق عليه السلام مى‏فرمايند:روزى مردى سياه پوست در حالى كه دست زن سياه پوستش را گرفته بود،او را به حضور«خليفه ثانى‏»آورده،و خطاب به خليفه گفت:من و اين همسرم هر دو سياه پوست هستيم،در حالى كه بچه‏اى از وى به دنيا آمده سفيد پوست است!!تكليف ما چيست؟

«عمر»نظرى به اطرافيان افكنده،و از آنان كمك خواست كه چكار كند؟ياران عمر همگى فتوى دادند كه:پدر و مادر هر دو سياه پوست هستند،و فرزندشان سفيد پوست!!بنا بر اين زن را سنگسار كنيد!

خليفه چاره‏اى نداشت كه در اين معضله نيز از امير المؤمنين عليه السلام كمك بگيرد،و لذا به دامن وى متوسل شد،در حالى كه نظر خليفه نيز اعدام و سنگسار كردن زن بود!على عليه السلام از زن و مرد پرسيدند:قضيه شما چگونه است؟آنان موضوع را توضيح دادند.

على خطاب به مرد فرمود:آيا نسبت‏به همسرت سوء ظن دارى؟
مرد:نه اصلا سوء ظنى ندارم‏على عليه السلام:آيا در حال حيض با همسرت نزديكى كرده‏اى؟

مرد:در برخى شب‏ها زن به من مى‏گفت كه‏«حائض‏»است،ولى من خيال مى‏كردم او به جهت‏سردى هوا و زحمت غسل كردن بهانه مى‏آورد،و لذا با وى مقاربت نمودم.

على عليه السلام خطاب به زن نيز فرمود:آيا شوهرت با تو در حال حيض نزديكى كرده است؟
زن:از شوهرم بپرسيد،من از او جلوگيرى مى‏كردم،ولى قبول نكرد...

على عليه السلام:مساله‏اى نيست،اين فرزند،فرزند خود شما است،شما در حال حيض نزديكى كرده،و در آن حال خون حيض بر«نطفه‏»غلبه كرده،و در نتيجه‏«جنين‏»سفيد گرديده است،شما نگران نباشيد، اين بچه در دوران بلوغ بتدريج رنگش تغيير مى‏كند،و مثل خود شما سياه پوست مى‏گردد!!!

قضيه در همين جا فيصله يافت،و مردم حاضر،منتظر«بلوغ‏»آن جوان بودند،و ناگاه جوان در آن دوران به همان صورتى كه مولاى متقيان پيشگويى كرده بودند به سياه پوستى تغيير رنگ داد!و بر عالم انسانيت ثابت كرد كه على هر چه مى‏گويد صحيح مى‏گويد،و قضاوت و داورى او مطابق واقع است (20)
نمونه‏اى از قضاوت‏هاى على (ع) در دوران خلافتش

همانطورى كه اشاره شد،امير المؤمنين على عليه السلام در هر زمان و مكان،خواه عصر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله،و يا عصر خلفا و يا دوران خلافتش،پيوسته در مسند قضاوت نشسته،و از اين طريق مسايل پيچيده و نزاع‏هاى اجتماعى را مرتفع مى‏ساخت،و كيفيت داورى آن حضرت به گونه‏اى بود،كه نه تنها مردم حاضر در صحنه را متحير و مبهوت مى‏گذاشت،و همگى لب به تحسين و عظمت آن سرور مى‏گشودند،از نظر تطبيق با واقع نيز،داورى‏اش هميشه مورد تاييد خداوند متعال و رسول گرامى قرار مى‏گرفت.

ما فقط در اين بخش به چند نمونه از صدها قضاوت‏«محير العقول‏»آن حضرت اشاره مى‏نمائيم:
يك داورى بى سابقه!!

نمونه اول:
امام باقر عليه السلام مى‏فرمايند:جوانى در كوفه به حضور امير المؤمنين على عليه السلام رسيده و عرض كرد:پدرم با عده‏اى در حالى كه مال زيادى نيز به همراه داشت،به مسافرت رفت،همراهان وى بر گشتند،ولى از او خبرى نشد!در سؤالى كه از همسفرانش نمودم گفتند:او از دنيا رفت!و چون از اموالش پرسيدم،جواب دادند:او چيزى از خود به جاى نگذاشت!!

من آنان را به پيش‏«شريح قاضى‏»بردم،و لكن نتيجه‏اى نداشت!زيرا آنان با يك‏«قسم‏»خود را نجات داده، و به خانه‏ه اى خود باز گشتند.

على عليه السلام فرمودند:اى جوان!من امروز در ميان آنان حكمى مى‏كنم كه سابقه ندارد،و تا به حال كسى جز حضرت‏«داود»پيامبر شبيه آن را انجام نداده است!

على عليه السلام سپس دستور داد:عده‏اى از پاسداران مخصوص وى حاضر شدند،و متهمين را نيز حاضر كردند.آنگاه متهمين را مورد خطاب قرار داده و فرمودند:خيال مى‏كنيد من از حركات و كارهاى شما اطلاع ندارم؟!اگر چنين فكر كنيد،لازمه‏اش اين است كه من نادان باشم!

هان اى مامورين!اينها را از همديگر جدا كنيد،و سرهايشان را بپوشانيد،و بر سر هر كدام از آنان نگهبانى بگماريد و هر يك را در كنار ستونى از مسجد نگه داريد.

على به منشى خود«عبيد الله بن ابو رافع‏»دستور داد:كاغذ و دوات بياورد،و سؤال و جواب‏ها را دقيقا بنويسد،و به مردم حاضر نيز فرمودند:هرگاه من تكبير گفتم شما نيز تكبير بگوئيد.

على عليه السلام متهم رديف اول را حاضر كرد و سؤالاتى را بدين شرح آغاز نمود:

على عليه السلام:چه روزى شما با پدر اين جوان از خانه‏هايتان خارج شديد؟
متهم:در فلان روز (مثلا شنبه) از خانه‏هايمان خارج شديم.

على عليه السلام:در كدام ماه؟
متهم:در ماه معين (ذى القعده) به مسافرت رفتيم.

على عليه السلام:در كدامين سال؟
متهم:سنه فلان (38 هجرى) على عليه السلام:در كدام محل پدر اين جوان از دنيا رفت؟
متهم:چون به فلان مكان رسيديم،او از دنيا رفت.

على عليه السلام:در منزل چه كسى از دنيا رفت؟
متهم:خانه فلان بن فلان.

على عليه السلام:علت فوت و نوع بيمارى پدر اين جوان چه بود؟
متهم:به فلان بيمارى مبتلا گشت و از دنيا رفت.

على عليه السلام:چند روز مريض بود؟و در چه روزى از دنيا رفت؟و چه كسى او را غسل داد؟
متهم:مثلا يك هفته مريض شد،و روز پنجشنبه از دنيا رفت،و فلان شخص او را غسل داد.

على عليه السلام:چه كسى به او كفن كرد؟و نماز ميت‏خواند؟و تلقين وى به عهده چه كسى بود؟
متهم:مثلا«عبد العلى‏»او را كفن كرد و سپس نماز خواند،و تلقين وى را مراد على به عهده گرفت.

على عليه السلام هر چه مى‏خواست‏سؤال كرد،و سپس تكبير گفت،حضار نيز همگى با صداى بلند تكبير گفتند،و چون متهمين رديف‏هاى بعدى صداى تكبير جمعيت را شنيدند،خيال كردند:رفيق آنان همه چيز را اعتراف كرده است آنگاه نفرات بعدى آماده محاكمه گرديدند و حضرت نفر اول را زندانى كرد.

متهم رديف دوم در اولين فرصت هر چه كرده بودند همه را اعتراف كرد،و گفت:يا امير المؤمنين!من يكى از افرادى بودم كه وى را كشته‏ام،ولى ابتدا من از اين كار كراهت داشتم،اما چه كنم همراهان من مرا به اين كار ترغيب كردند.

و بترتيب متهمين رديف‏هاى بعدى هر يك آمده و اعتراف كردند،و سپس متهم رديف اول را دوباره آوردند او نيز اقرار به قتل كرد،و مولاى متقيان حكم دادگاه را قرائت نموده،و اموال آن مقتول را از آنان گرفت و«قصاص‏»را اجرا كرد... (21)
كيفر بى تفاوت

نمونه دوم:
از حضرت امام صادق عليه السلام نقل شده است كه:در زمان خلافت امير المؤمنين على عليه السلام سه نفر را براى محاكمه و داورى به حضور آن حضرت آوردند،جريان آنها به شرح زير بود:

مردى،مرد ديگرى را تعقيب مى‏كرد،تا او را بكشد،و آن مرد از ترس جانش فرار مى‏كرد،سرانجام شخص ثالثى او را گرفت،و تحويل آن شخص قاتل داد.نفر چهارمى نيز اين صحنه را تماشا مى‏كرد،ولى هيچگونه كمكى در ظاهر به قاتل انجام نداد،سرانجام آن مرد،مرد فرارى را به قتل رسانيد!!

على عليه السلام در مورد كيفر آنان دستور دادند:

نفر اول را كه قاتل بوده،بايد به قتل رسانند،و نفر دوم را كه باعث قتل شده،و فرارى را دستگير كرده و به تحويل قاتل داده است،بايد به‏«حبس ابد»محكوم كرد،تا تمام عمرش را در زندان سپرى كند.و آن شخص ثالثى را كه تماشاگر بوده،و در برابر چشمان او،مرد بى‏گناهى را به قتل رسانيده‏اند،و وى هيچگونه دفاعى نكرده است،بايد چشمان او را از جايش بيرون آورده و نا بينا كرد!!
و بدينسان كيفر بى‏تفاوتى را در برابر ستمگر و ستمديده مشخص ساخت. (22)
شير نوزاد پسر سنگين‏تر است!!

نمونه سوم:
در حديثى از امام باقر عليه السلام مى‏خوانيم كه مى‏فرمايند:در زمان حضرت على دو نفر زن همزمان بچه‏اى را به دنيا آوردند،جنس نوزادها،يكى‏«پسر»و ديگرى‏«دختر»بود.

آن زنى كه دختر زائيده بود،پسر زن ديگر را برداشت،و دختر نوزادش را به جاى وى گذاشت و در نتيجه در ميان آن دو زن مرافعه‏اى پيش آمد،و قرار شد على عليه السلام داورى كند.مولاى متقيان در مسند قضاوت قرار گرفته و زنان را به محاكمه كشانيد،ولى هيچكدام از آنان دست از پسر بر نداشتند.و حضرت دستور داد:شير مادران آن دو بچه را وزن كردند،او را كه شيرش سنگينتر بود،پسر را به وى واگذار كرد!! (23)

نظير اين جريان در مورد دو نفر كنيز پيش آمد،كه در زمان عمر اتفاق افتاد،و او از قضاوت باز ماند،و سرانجام امير المؤمنين على عليه السلام قضاوت آن دو را به عهده گرفت،و براى رفع مخاصمه دستور دادند:اره‏اى بياورند،زنان گفتند:اره را چكار داريد؟فرمودند:مى‏خواهم بچه را دو نيم كنم،و بهر كدام نصف او را بدهم!!

آن زنى كه در واقع مادر بچه بود گفت:بچه مال آن زن ديگرى است من از ادعايم صرفنظر كردم.

على عليه السلام فرمودند:بچه مربوط به همين زن است،كه دلش به حال او مى‏سوزد،و لذا بچه را به آن زن تحويل داد. (24)

پى‏نوشتها:
1) در كتاب‏هاى فقهى و از جمله تحرير الوسيله باب قضا به اين نكته تصريح كرده‏اند.
2) وسائل الشيد ج 18 ص 52 ح 40،فرائد السمطين ج 1 ص 98 ح 67،كنز العمال ج 11 ص 600 ش 32890،الغدير ج 6 ص 61 با استفاده از 143 مدرك اهل سنت،بحار ج 37 ص 109 ح 2
3) وسائل الشيعة ج 18 ص 51 و 52 ح 40
4) مناقب خوارزمى ص 50،فتح البارى ج 8 ص 136،ابن ابى الحديد ج 7 ص 219،ج 1 ص 18 با مختصر تفاوتى،الغدير ج 3 ص 96 از چندين منبع معتبر ديگر اهل سنت و ج 7 ص 183
5) الغدير ج 2 ص 44،فرائد السمطين ج 1 ص 97 ش 66 با مختصر تفاوتى،مناقب خوارزمى ص 49، الكفاية للگنجى الشافعى ص 190
6) شرح ابن ابى الحديد ج 20 ص 283 ش 242
7) در آغاز اين فصل به اين نكته اشاره نموده،و گفتيم كه مرحوم‏«علامه امينى‏»از 143 مدرك و منبع معتبر آن را نقل نموده است الغدير 6 ص 61 به بعد
8) شرح نهج البلاغه ج 1 ص 18
9) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 ص 18 و ج 7 ص 220
10) فروع كافى ج 7 ص 352 و 353 ح 8
11) روضة المتقين ج 6 ص 253 تا ص 258،و بحار الانوار ج 40 ص 223 با تفاوتى
12) كافى ج 7 ص 352 ح 6 و 7
13) تاريخ طبرى ج 2 ص 450،ابن ابى الحديد ج 1 ص 169،ج 6 ص 20،ج 17 ص 158،الغدير ج 7 ص 178
14) فينا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته،اذ عقدها لآخر بعد وفاته!!
15) فرائد السمطين ج 1 ص 344 ش 266،شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 18،مناقب خوارزمى ص 48، الغدير ج 3 ص 97
16) الغدير ج 8 ص 214
17) الغدير ج 2 ص 45،و ج 3 ص 98
18) فروع كافى ج 7 ص 249 ح 4
متن آيه:افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون
19) وسائل الشيعه ج 18 ص 206 و 207 ح 2
20) كافى ج 5 ص 566 و 567 ح 46
21) وسائل الشيعه ج 18 ص 204 ح 1
22) فروع كافى ج 7 ص 288 ح 4،وسائل الشيعه ج 19 ص 35 ح 3
23) شرح من لا يحضره الفقيه ج 6 ص 6،وسائل الشيعه ج 18 ص 210 ح 6
24) وسائل الشيعه ج 18 ص 212 ح 11

آفتاب ولايت ص 137
على اكبر بابازاده 
محور: تلاش مضاعف در بهره گیری از علم علوی


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در جمعه 24 اردیبهشت 1389  ساعت 9:23 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



ان ههنا لعلما جما (على عليه السلام)
در مورد علم امام و پيغمبر عقايد مردم مختلف است گروهى معتقدند كه علم آنان محدود بوده و در اطراف مسائل شرعيه دور ميزند و جز خدا كسى از امور غيبى آگاه نميباشد زيرا آياتى در قرآن وجود دارد كه مؤيد اين مطلب است من جمله خداوند فرمايد:

و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو)
كليدهاى خزائن غيب نزد خدا است و جز او كسى بدانها آگاه نيست) و همچنين فرمايد: (و ما كان (1) الله ليطلعكم على الغيب) (2) و خداوند شما را بر غيب آگاه نسازد) در برابر اين گروه جمعى نيز آنها را بر همه امور اعم از تكوينى و تشريعى آگاه دانند و عده‏اى هم كه مانند اهل سنت‏بعصمت امام قائل نمى‏باشند امام را مانند ديگر پيشوايان دانسته و گويند ممكن است او چيزى را نداند در حاليكه اشخاص ديگر از آن آگاه باشند همچنانكه عمر در پاسخ زنى كه او را مجاب كرده بود گفت. (كلكم افقه من عمر حتى المخدرات فى الحجال) (3) همه شما از عمر دانشمندتريد حتى زنهاى پشت پرده) .

بحث در اين موضوع از نظر فلسفى مربوط است‏بشناسائى ذهن و دانستن ارزش معرفت آدمى و اينكه علم از چه مقوله‏اى ميباشد و خلاصه آنكه علم انكشاف‏واقع است و بدو قسم ذاتى و كسبى تقسيم ميشود (4) .علم ذاتى مختص خداوند تعالى است و ما را بتصور حقيقت و كيفيت آن هيچگونه راهى نيست،و علم كسبى مربوط بافراد بشر است كه هر كسى ميتواند در اثر تعلم و فرا گرفتن از ديگرى دانشى تحصيل نمايد.و شق سيم علم لدنى و الهامى است كه مخصوص انبياء و اوصياء آنها ميباشد و اين قسم علم مانند علم افراد بشر كسبى و تحصيلى نيست و باز مانند علم خدا ذاتى هم نيست‏بلكه علمى است عرضى كه از جانب خدا بدون كسب و تحصيل به پيغمبران و اوصياء آنها افاضه ميشود و آنان با اذن و اراده خدا ميتوانند از حوادث گذشته و آينده خبر دهند و در برابر هر نوع پرسش ديگران پاسخ مقتضى گويند چنانكه خداوند درباره حضرت خضر فرمايد: (و علمناه من لدنا علما) (5) و ما او را از جانب خود علم لدنى و غيبى تعليم داديم) و همچنين حضرت عيسى عليه السلام كه از جانب خدا علم لدنى داشت‏بقوم خود گويد:

(و انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم) (6) .
(شما را خبر ميدهم بدانچه ميخوريد و آنچه در خانه‏هايتان ذخيره ميكنيد.)

بنابر اين آياتى كه در قرآن علم غيب را از غير خدا نفى ميكند منظور علم ذاتى است كه مختص ذات احديت است و در جائيكه آنرا براى ديگران اثبات ميكند علم لدنى است كه بوسيله وحى و الهام (7) از جانب پروردگار بدانها افاضه ميشود و آنان نيز با اراده خدا از امور غيبى آگاه ميگردند چنانكه فرمايد:

(عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول (8) ... (خداوند داناى غيب است و ظاهر نسازد بر غيب خود احدى را مگر كسى را كه براى پيغمبرى پسنديده باشد.)

با توجه بمفاد آيات گذشته،رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه سر حلقه سلسله عالم امكان و بساحت قرب حق از همه نزديكتر است مسلما علم بيشترى از جانب خداوند باو افاضه شده و برابر نص صريح قرآن كريم كه فرمايد (علمه شديد القوى (9) آنحضرت برمز وجود و اسرار كائنات بيش از هر كسى آگاه بوده است و علم على عليه السلام هم كه مورد بحث ما است مقتبس از علوم و حكم آنجناب است زيرا على عليه السلام دروازه شهرستان علم پيغمبر بود،و برابر نقل مورخين و اهل سير از عامه و خاصه نبى اكرم فرموده است:
انا مدينة العلم و على بابها فمن اراد العلم فليات الباب (10)
همچنين نقل كرده‏اند كه فرمود:
انا دار الحكمة و على بابها (11) .
خود حضرت امير عليه السلام فرمود:
لقد علمنى رسول الله صلى الله عليه و آله الف باب كل باب يفتح الف باب (12) .
يعنى رسول خدا مرا هزار باب از علم ياد داد كه هر بابى هزار باب ديگر باز ميكند.
شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودة مينويسد كه على عليه السلام فرمود.
سلونى عن اسرار الغيوب فانى وارث علوم الانبياء و المرسلين (13) .

(درباره اسرار غيب‏ها از من بپرسيد كه من وارث علوم انبياء و مرسلين هستم) و باز نوشته‏اند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود علم و حكمت‏بده جزء تقسيم شده نه جزء آن بعلى اعطاء گرديده و يك جزء به بقيه مردم و على در آن يك جزء هم اعلم مردم است (14) .

و از ابن عباس روايت‏شده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:على بن ابى طالب اعلم امتى،و اقضاهم فيما اختلفوا فيه من بعدى (15) يعنى على بن ابيطالب دانشمندترين امت من است و در مورد آنچه پس از من اختلاف كنند داناترين آنها در داورى كردن است.

ابن ابى الحديد كه از دانشمندان بزرگ اهل سنت‏بوده و نهج البلاغه را شرح كرده است گويد كه كليه علوم اسلامى از على عليه السلام تراوش نموده است و آنحضرت معارف اسلام را در سخنرانيهاى خود با بليغ‏ترين وجهى ايراد نموده است.

على عليه السلام صريحا فرمود:سلونى قبل ان تفقدونى.بپرسيد از من پيش از آنكه از ميان شما بروم!و از اين جمله كوتاه ميزان علم آنجناب روشن ميشود زيرا موضوع علم را قيد نكرده و دائره سؤالات را محدود ننموده است‏بلكه مردم را در سؤال از هر نوع مشكلات علمى آزاد گذشته است و اين سخن دليل احاطه آنحضرت برموز آفرينش و اسرار خلقت است و چنين ادعائى بغير از وى از كسى ديده و شنيده نشده است چنانكه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد همه مردم اجماع كردند بر اينكه احدى از صحابه و علماء نگفته سلونى قبل ان تفقدونى مگر على بن ابيطالب (16) .

علماء و مورخين (از عامه و خاصه) نوشته‏اند كه على عليه السلام فرمود سلونى قبل ان تفقدونى-از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد بخدا سوگند اگر بر مسند فتوى بنشينم در ميان اهل تورات باحكام تورات فتوى دهم در ميان اهل انجيل بانجيل و در ميان اهل زبور به زبور و در ميان اهل قرآن بقرآن بطوريكه اگرخداوند آن كتابها را بسخن در آورد گويند على راست گفت و شما را بآنچه در ما نازل شده فتوى داد و باز فرمود بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد سوگند بآنكه دانه را (در زير خاك) بشكافت و انسان را آفريد اگر از يك يك آيه‏هاى قرآن از من بپرسيد شما را از زمان نزول آن و همچنين در مورد شان نزولش و از ناسخ و منسوخ و از خاص و عام و محكم و متشابهش و اينكه در مكه يا در مدينه نازل شده است‏خبر ميدهم (17) .

على عليه السلام با آنهمه علم و دانش در ميان اشخاص جاهل و نادان افتاده بود و مردم جز تنى چند از خواص اصحابش از علم او بهره‏مند نميشدند و مصداق سخن سعدى را داشت كه گويد:

عالم اندر ميانه جهال مثلى گفته‏اند صديقان شاهدى در ميان كوران است مصحفى در سراى زنديقان

على عليه السلام هميشه آرزومند بود كه صاحب كمالى پيدا كند تا از مشكلات علوم و اسرار آفرينش با او بازگو كند و اشاره بسينه خود كرده و ميفرمود:ان ههنا لعلما جما-در سينه من درياى خروشان علم در تموج است ولى افسوس كه كسى استعداد فهم آنرا ندارد.

قوانين كلى طبيعى و اصول مسلمه‏اى كه مورد تحقيق دانشمندان اروپا قرار گرفته است در سخنان و خطبه‏هاى على عليه السلام كاملا هويدا است و خطبه‏هاى آنحضرت مشحون از حقائق فلسفى و معارف اسلامى است كه دانشمندان و فلاسفه بزرگ مانند صدر المتالهين و غيره استفاده‏هاى شايانى از آنها نموده‏اند.

خلفاى ثلاثه كه مدت 25 سال مسند خلافت را اشغال كرده بودند چنانكه سابقا اشاره شد در رفع مشكلات علمى و قضائى از آنجناب استمداد ميكردند.

در زمان خلافت آنحضرت دو فيلسوف يونانى و يهودى بخدمت وى مشرف شدند و پس از اندكى گفتگو از خدمتش مرخص گرديدند،فيلسوف يونانى گفت:فلسفه را از سقراط و ارسطو بهتر ميداند، حكيم يهودى گفت:بتمام جهات فلسفه‏احاطه دارد (18) .

شريفترين علوم علم مبدا و معاد است كه در كلام على عليه السلام به بهترين وجهى بيان شده ست‏بطوريكه اسرار و رموز آنرا كسى جز آنحضرت نتوانسته است‏شرح و توضيح دهد.

حديث نفس و حديث‏حقيقت كه در برابر سؤال كميل بن زياد بيان فرموده مورد تفسير علماى حكمت و عرفان قرار گرفته و در شرح آنها كتابها نوشته‏اند.هنوز براى عالم بشريت زود است كه بتوانند سخنان آن بزرگوار را چنانكه بايد و شايد ادراك كنند.على عليه السلام در حدود يازده هزار كلمات قصار (غرر و درر آمدى و متفرقات جوامع حديث) در فنون مختلفه عقلى و دينى و اجتماعى و اخلاقى بيان فرموده و اول كسى است كه در اسلام درباره فلسفه الهى غور كرده و بسبك استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفته است و مسائلى را كه تا آنروز در ميان فلاسفه جهان مورد توجه قرار نگرفته بود طرح كرده است و گروهى از رجال دينى و دانشمندان اسلامى را تربيت نموده كه در ميان آنان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند اويس قرنى و كميل بن زياد و ميثم تمار و رشيد هجرى وجود داشتند كه در ميان عرفاء اسلامى مصادر عرفان شناخته شده‏اند (19) .

على عليه السلام در ادبيات عرب كمال تبحر و مهارت را داشت و قواعد علوم عربيه را او دستور تنظيم داد و علم نحو را بوجود آورد،در مسائل غامضه و مشكله جواب فورى ميداد و معانى بزرگ و عاليه حكمت را در قالب كلمات كوتاه بيان مينمود،هر گونه سؤالى را درباره علوم مختلفه اعم از رياضى و طبيعى و ديگر علوم بدون تامل و انديشه پاسخ ميگفت و هرگز راه خطاء نمى‏پيمود،كسى از حضرتش كوچكترين مضرب مشترك اعداد را از يك تا ده سؤال كرد فورا فرمود:اضرب ايام اسبوعك فى ايام سنتك.

يعنى شماره روزهاى هفته (7) را در روزهاى سال (360) ضرب كن كه عدد منظور (2520) دست‏خواهد آمد كه از يك تا ده بدون كسر به آنها قابل تقسيم است.

سرعت ادراك و انتقال،و تيز هوشى آنجناب بقدرى بود كه همه را متحير و متعجب ميساخت چنانكه عمر گفت:يا على تعجب من از اينكه تو بر تمام مسائل علمى و قضائى و فقهى احاطه دارى نيست‏بلكه تعجب من از اينست كه تو هرگونه سؤال مشكلى را در هر موردى كه باشد بلافاصله و فورى و بدون انديشه و تامل جواب ميدهى!حضرت فرمود اى عمر اين دست من چند انگشت دارد؟عرض كرد پنج انگشت.فرمود پس چرا تو در پاسخ اين سؤال انديشه نكردى؟عرض كرد اين واضح و معلوم است احتياجى بانديشه ندارد،على عليه السلام فرمود كليه مسائل در نظر من مانند پنج انگشت دست در نظر تست!

على عليه السلام در اسرار هستى و نظام طبيعت‏حكيمانه نظر ميكرد و سخنانى در توحيد و الهيات و كيفيت عالم نامرئى بيادگار گذاشته است كه در نهج البلاغه و ساير آثار او مندرج است.

پى‏نوشتها:

(1) سوره انعام آيه 59
(3) سوره آل عمران آيه 179.
(3) شبهاى پيشاور ص 852 نقل از تفاسير و كتب عامه.
(4) علم را بحضورى و حصولى نيز تقسم كرده‏اند ولى آنچه بمقصود ما نزديك است همان تقسيم علم بذاتى و كسبى است.
(5) سوره كهف آيه 65.
(6) سوره آل عمران آيه 49.

(7) كيفيت وحى و الهام از نظر فلاسفه و دانشمندان بجهات مختلفه تعبير شده است‏براى توضيح مطلب بكتاب(ماهيت و منشاء دين) تاليف نگارنده مراجعه شود.
(8) سوره جن آيه 26.
(9) سوره نجم آيه 5.
(10) مناقب ابن مغازلى ص 80-كفاية الطالب باب 58 ص 221-فصول المهمه ابن صباغ ص 18
(11) ذخائر العقبى ص 77-كشف الغمه ص 33
(12) خصال صدوق جلد 2 ص 176
(13) ينابيع المودة باب 14 ص 69
(14) ينابيع المودة باب 14 ص 70-كشف الغمه ص 33
(15) ارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 1 حديث 1
(16) كفاية الخصام ص 673 شرح نهج البلاغه جلد 2 ص 277
(17) ينابيع المودة ص 74-ارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 1 حديث 4-امالى صدوق مجلس 55 حديث 1-مناقب خوارزمى.
(18) نقل از كتاب افكار امم-بايد دانست كه ارسطو و امثال او را نميتوان با على عليه السلام قابل قياس دانست زيرا بطوريكه گفته شد علم امام لدنى و الهامى است ولى علم دانشمندان تحصيلى و اكتسابى است و گفته آن فيلسوف هم از اين نظر بوده كه او دانشمندتر از سقراط و ارسطو كسى را سراغ نداشت.
(19) شيعه در اسلام ص 20

على كيست؟ صفحه 238
فضل الله كمپانى 
محور : تلاش مضاعف در بهره گیری از حکمت علوی


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در جمعه 24 اردیبهشت 1389  ساعت 9:21 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



اگر«على بن ابى طالب عليه السلام‏»در ميادين علم و عمل و تقوا و فضيلت،و دلسوزى و خدمتگزارى به جامعه اسلام و مسلمين،و در تمام كمالات انسانى و فضائل و مناقب بر ديگران برترى داشته و جز استادش‏«محمد بن عبد الله‏»صلى الله عليه و آله،نظيرى در جهان آفرينش ندارد،بدون ترديد در مساله‏«تدبير و سياست‏»و آگاهى اجتماعى و جهانى نيز بر همگان مقدم است،و هيچ كس به پايه او نمى‏رسد.

«و اما الراى و التدبير فكان من اسد الناس رايا و اصحهم تدبيرا» (1)
على از نظر سياست و دور انديشى برترين افراد بود،و از همه بالاتر فكر مى‏كرد،و راى و نظرش صحيح‏ترين آراء بود.

مولاى متقيان همانطور كه خودش در ميان مردم نظيرى نداشت،و نمى‏توانست‏با افراد پست و ناشايست،و به عبارتى ديگر!با اشخاص فاقد كمال مطلوب،هم آهنگى نمايد،افكار و سياستش نيز براى انسان‏هاى كوته بين و محدود آن زمان،غير قابل توجيه بود!


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در جمعه 24 اردیبهشت 1389  ساعت 9:16 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



ر حالى كه دنيا را جهل و ضلالت،وحشى‏گرى و آدم كشى فرا گرفته بود،و مردم در بى‏سوادى و بى‏فرهنگى بسر مى‏بردند،و با هر گونه پيشرفت و تمدن مبارزه نموده،و از يادگيرى علم و دانش جلوگيرى مى‏نمودند،«رسول خدا صلى الله عليه و آله‏»به پيامبرى مبعوث،و الفباى آئينش را با توحيد و علم و قلم شروع كرد (1) و با استفاده از منبع‏«وحى‏»درهاى علوم و دانش‏ها را بر روى مردم گشود...

تمام علوم پيامبر خدا و ساير سفيران آسمانى همگى به مولاى متقيان امير المؤمنين عليه السلام منتقل گرديده،و او وارث كليه علوم آسمانى است،چنانچه حضرت امام باقر عليه السلام در اين زمينه مى‏فرمايند:

«ان الله عز و جل جمع لمحمد (ص) سنن النبيين من آدم و هلم جرا الى محمد (ص) قيل له:و ما تلك السنن؟قال:علم النبيين باسره،و ان رسول الله صير ذلك كله عند امير المؤمنين (ع) » (2)

حضرت امام باقر عليه السلام در اين حديث مى‏فرمايند:خداوند متعال تمام علوم انبياى گذشته را از زمان حضرت آدم تا بعثت رسول صلى الله عليه و آله به آن حضرت مرحمت فرمود،و رسول خدا نيز همه آنها را به حضرت امير المؤمنين على عليه السلام انتقال داد.بر همين اساس است كه على عليه السلام مى‏فرمايند:

و لو شئت او قرت سبعين بعيرا من تفسير فاتحة الكتاب‏»و قال ابن عباس علم رسول الله من علم الله و علم على من علم النبى‏» (3)

اگر بخواهم تفسير فاتحة الكتاب (سوره حمد) را بطور تفصيل بنويسم،ميتوانم باندازه هفتاد بار شتر مطالب بنويسم!!

و لذا ابن عباس مى‏گويد:علم رسول خدا مستقيما از طرف خداست،و علم على عليه السلام از طريق رسول خدا به پروردگار عالم بر مى‏گردد.

آرى على با يك واسطه به علوم بى منتهى دست‏يافت،و لذا تمام علوم عالم آفرينش و علوم قرآن همگى در وجود على متبلور گرديد،و خداوند شهادت داد كه:كليه علوم در سينه على گذاشته شده و از اين جهت‏شهادت على عليه السلام و گواهى او«عدل‏»شهادت و گواهى‏«الله‏»است!!:

«قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب‏» (4)

بگو كافى است كه خداوند و كسى كه تمام علم قرآن در پيش او است‏به نفع من گواه باشد.

در اين آيه از كلمه‏«علم الكتاب‏»استفاده مى‏گردد،كه صاحب آن داراى تمام علوم قرآن است،و مراد از آن بنا به نوشته اكثر مفسرين مولاى متقيان على بن ابيطالب است. (5)

به ويژه مرحوم‏«علامه مجلسى‏»نوزده حديث از رسول خدا و ائمه اطهار عليهم السلام در تفسير اين آيه نقل مى‏كنند،كه آيه در مورد على بن ابى طالب است،و احتمالات ديگر را تكذيب مى‏نمايند. (6)

در اينجا بى مناسبت نيست اعترافات يكى از علماى بزرگ اهل سنت را در اين زمينه نقل نماييم كه مى‏نويسد:

«و من العلوم علم الفقه‏»و هو عليه السلام اصله و اساسه،و كل فقيه فى الاسلام‏فهو عيال عليه،و مستفيد من فقه...» (7)

«ابن ابى الحديد»پس از اعتراف بر اينكه كليه علوم و كمالات،سرچشمه‏اش به‏«امير المؤمنين على عليه السلام‏»مى‏رسد آنگاه در علوم ديگر از جمله‏«علم فقه‏»وارد شده و مى‏نويسد!آن حضرت در اين علم نيز ريشه و اساس به حساب مى‏آيد،و علوم و اطلاعات تمام فقهاء در اسلام به وى منتهى مى‏گردد،زيرا ائمه‏«مذاهب اربعه‏»اهل سنت‏يا شاگردان‏«امام صادق عليه السلام‏»هستند،و يا از علوم‏«عبد الله بن عباس‏»استفاده كرده‏اند،و علوم هر دو از منبع پر فيض آن بزرگوار مى‏باشد.

و سپس به فقهاى صحابه پيامبر پرداخته و مى‏گويد:«عمر بن خطاب‏»و«عبد الله عباس‏»هر دو فقيه بودند،و در عين حال علومشان را از على عليه السلام فرا گرفته بودند،اما«ابن عباس‏»روشن است،و اما«عمر»همه مى‏دانند كه در مسائل مشكل به على عليه السلام مراجعه مى‏كرد،و بارها گفته بود:«اگر على عليه السلام نمى‏بود من هلاك مى‏شدم‏»،«و خداوند آن روزى را نياورد كه على نباشد،و من در برابر مشكلات علمى بى‏چاره بمانم‏»«هر گاه على در جمعى باشد هيچ كس حق داورى و قضاوت ندارد... »

خوانندگان عزيز ملاحظه مى‏كنند كه‏«خليفه ثانى‏»به اعلميت و توانايى امير المؤمنين اعتراف مى‏كند، و امام معتزله‏ها آن را نقل كرده،و مى‏نويسد كه على منبع فيض و سرچشمه تمام علوم الهى و فقهى...در روى زمين و عالم اسلام است.

و پيامبر اسلام صلى الله عليه و اله نيز در اين مورد مى‏فرمايند:

اعلم امتى من بعدى على بن ابى طالب (ع) (8)

«داناترين فرد امت اسلامى پس از من امير المؤمنين على بن ابى طالب است.»و در حديث ديگرى مى‏فرمايند:

«انا مدينة العلم و على بابها...» (9)

من شهر علم هستم و على عليه السلام در آن است،و هر كس بخواهد وارد آن شود بايد از درش بيايد.و بالاخره در حديث‏سوم رسول خدا مى‏فرمايند:

«قسمت الحكمة عشرة اجزاء،فاعطى على تسعة اجزاء،و الناس جزؤا واحدا،و على اعلم بالواحد منهم‏» (10)

«عبد الله بن مسعود»كه راوى حديث است،ميگويد:من در كنار پيامبر خدا نشسته بودم،ناگاه در مورد شخصيت على عليه السلام از پيامبر سؤال نمودند،حضرت فرمودند:علم و دانش به ده قسمت تقسيم گرديده نه جزء آن را به على عليه السلام داده‏اند،و يك جزئش را به ساير مردم،كه على عليه السلام در آن قسمت دهمى نيز از ديگران داناتر است!!

در اين احاديث‏شخصيت علمى امير مؤمنان تشريح گرديده،و آن بزرگوار را ما در علوم و دانشها بيان نموده،كه ديگران هر كه و هر چه باشند،بايد در برابر او زانو زده،و خوشه‏اى از خرمن علم او بچينند،و از طريق او به علوم نبوى و الهى راه پيدا كنند،و جز از طريق وى رسيدن به آن مقدور نمى‏باشد.

(فمن اتى من الباب وصل،يا على انت‏بابى الذى اوتى منه و انا باب الله فمن اتانى من سواك لم يصل الى و من اتى الله من سواى لم يصل الله) (11)

خداوندا!تو را به ولايت على عليه السلام سوگند ما را از پيروان واقعى و راستين آن بزرگوار قرار ده.
اعتراف دشمنان على به عظمت علمى آن حضرت

شخصيت علمى على عليه السلام همانند ساير اوصاف و فضايلش،دوست و دشمن را در برابر عظمت آن حضرت خاضع كرده بود،و همه به علميت و افضليت وى اعتراف مى‏كردند،هر چند ما در فصل چهاردهم اين كتاب مطالبى را در اين زمينه نيز به خوانندگان عزيز تقديم خواهيم داشت،و در آنجا در رابطه با شايستگى و رقباى‏على عليه السلام بحث‏خواهيم كرد،ولى در اينجا هم بى‏مناسبت نيست، اجمالا به اين موضوع بپردازيم:

«معاوية بن ابى سفيان‏»كه از سرسخت‏ترين دشمنان آن حضرت است،و در جنگ‏«صفين‏»ماهها به رخ على عليه السلام شمشير كشيده،و باعث كشته شدن ده‏ها هزار نفر گرديده است،مى‏گويد:

«لقد ذهب الفقه و العلم بموت على بن ابى طالب رضى الله عنه‏» (12)
با مرگ و شهادت‏«على بن ابيطالب‏»علم و دانش نيز با او رفت!!

و چون‏«مالك اشتر»و سپس‏«محمد بن ابى بكر»به شهادت رسيدند،و عهدنامه‏هاى امير المؤمنين به دست‏سپاه‏«معاويه‏»افتاد،«عمرو عاص‏»آنها را به پيش معاويه فرستاد،چون چشم معاويه به آنها افتاد، مرتب مى‏خواند و تعجب مى‏كرد،و از عظمت فكرى و علمى على عليه السلام ياد مى‏نمود!

«وليد بن عقبه‏»كه در نزد معاويه بود،به وى گفت:اين نامه‏ها را دستور بده به آتش بكشند!

معاويه گفت:چقدر بد فكر مى‏كنى؟وليد گفت آيا صلاح است كه مردم بدانند كه تو از فكر على و از عهدنامه‏هاى وى استفاده مى‏كنى؟معاويه جواب داد:ما نمى‏گوئيم اينها از آن‏«على بن ابيطالب‏»است‏به مردم وانمود مى‏كنيم كه‏«ابو بكر»براى فرزندش‏«محمد»نوشته،و يادگار«صديق‏»است!!

«ابن ابى الحديد»سپس مى‏نويسد:
فكان ينظر فيه و يتعجب منه،و حقيق من مثله ان يقتنى فى خزاين الملوك
يعنى مرتب مطالعه مى‏كرد،و تعجب مى‏نمود،و سزاوار بود كه آن را جزو اموال نفيس در خزانه نگهدارد (13)

و خود امام‏«معتزلى‏»چون خطابه‏هاى على را مى‏بيند،و همچون كارشناسان و سخن سنجان منصف مى‏گويد:

«كلامه دون كلام الخالق،و فوق كلام المخلوقين،و منه تعلم الناس الخطابة و الكتابة...» (14) گفتار على عليه السلام از سخن خدا پائين‏تر،ولى از سخن انسان‏ها بالاتر است!!و ديگران هنر سخنرانى و نويسندگى را از آن حضرت آموخته و به يادگار برده‏اند.

خوانندگان عزيز به اعتراف يك دانشمند بزرگ و رهبر اهل سنت توجه نمايند كه گفتار على را يك گفتار انسان عادى تلقى نكرده بلكه آن را مافوق تصور و مافوق قدرت و توان بشرهاى عادى مى‏داند!!

و چنانچه در آغاز اين فصل اشاره گرديده،رقباى سياسى امير المؤمنين در موارد گوناگون،و در قضاوت‏ها و جوابگويى به مشكلات علمى و فكرى مردم،و مراجعين خارجى و افراد تازه مسلمان شده عاجز مانده،و از افكار الهى امير المؤمنين و علم سرشار او استفاده نموده،و به سؤالات مردم پاسخ مى‏گفتند،و بارها اظهار مى‏داشتند:اگر على نبود ما هلاك مى‏شديم...
على مجهز و مسلح به علم غيب بود

ما در كتاب‏«تجليات ولايت‏»در مورد غيبگويى‏هاى امير المؤمنين عليه السلام،و تسلطش بر عالم تكوين و دل‏ها سخن گفته،و به بحث و تحليل پرداخته‏ايم،علاقه‏مندان مى‏توانند به همانجا مراجعه فرمايند،ولى در اينجا نيز بحث اجمالى در موارد اندى از غيب گويى‏هاى آن حضرت خواهيم داشت،كه اينك به چند نمونه از آنها ابتداء اشاره مى‏كنيم:

مولاى متقيان در طول زندگى و حياتش بارها در ميان انبوه مردم،خواه بالاى منبر و هنگام خطابه‏ها، و يا در هنگام شهادت پس از ضربت‏«ابن ملجم مرادى‏»لعنة الله عليه،و يا ساير مواقع مى‏فرمود:اى مردم! هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد،از گذشته تا روز قيامت هر چه اتفاق افتاده و يا اتفاق مى‏افتد آگاهم،و مى‏دانم هر كسى چگونه و به چه كيفيت از دنيا مى‏رود،من به آسمان‏ها از زمين آشناترم،بدانيد كه علوم اولين و آخرين همه در اختيار من است،من به كتاب تورات و انجيل و زبور،از پيروان خود آنان آگاهتر مى‏باشم،...

بخشى از سخنان آن حضرت بدين قرار است،كه به متون آنها اشاره مى‏نماييم:

«فاسئلونى قبل ان تفقدونى فو الذى نفسى بيده لا تسالوننى عن شى‏ء فيما بينكم و بين الساعة،و لا عن فئة تهدى ماة و تضل ماة الا انبئتكم بناعقها و قائدها وسائقها و مناخ ركابها و محط رحالها و من يقتل من اهلها قتلا و من يموت منهم موتا» (15)

و قال ايضا:

«ايها الناس!سلونى قبل ان تفقدونى،فلانا بطرق السماء اعلم منى بطرق الارض...» (16)

عن‏«ابن نباته‏»قال:لما بوى بالخلافة...قال:

«يا معشر الناس!سلونى قبل ان تفقدونى،سلونى فان عندى علم الاولين و الاخرين،اما و الله لوثنى لى الو سادة لحكمت‏بين اهل التورات بتوراتهم،و بين اهل الانجيل بانجيلهم،و بين اهل الزبور بزبورهم،و بين اهل الفرقان بفرقانهم...» (17)

ترجمه اين فرازها بترتيب عبارتند از:

از من بپرسيد قبل از آن كه مرا نيابيد،سوگند به آن خدايى كه جان من در دست قدرت او است،هر چه از وقايع،از حالا تا رستاخيز اتفاق مى‏افتد،و از گروهى كه صد نفر را هدايت نموده،و صد نفر ديگر را گمراه مى‏سازند،هر چه بپرسيد،من از آنها خبر مى‏دهم،و مى‏گويم كه:خواننده،و جلودار،و راننده آنان كيستند،و خبر مى‏دهدم كه:محل فرود آمدن و بارگيرى آنان كجاست!و كدامشان با مرگ طبيعى مى‏ميرد و چه كسى از آنان كشته مى‏شود!!

اى مردم!بپرسيد از من،پيش از آن كه من از ميان شما بروم،سوگند به خدا كه من به راههاى آسمان‏ها از زمين آشناترم!!

اى مردم!پيش از آن كه من از ميان شما بروم هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد،زيرا علوم اولين و آخرين در نزد من است،به خدا قسم اگر من در مسند داورى بنشينم،ميان اهل تورات از كتاب خودشان داورى مى‏كنم،و به اهل انجيل از كتاب آنان،و به اهل زبور از زبور،قضاوت نموده،و به مردم مسلمان نيز از«قرآن مجيد»بيان مى‏كنم...

«ابن ابى الحديد»مى‏گويد:

«و لقد امتحنا اخباره فوجدناه موافقا فاستدللنا بذلك على صدق الدعوى المذكورة...» (18)

ما على عليه السلام را در مورد پيشگويى‏هايش امتحان نموديم،هر چه گفته و خبر داده بود،درست از آب در آمد،و لذا نتيجه گرفتيم كه او هر چه مى‏گويد راست مى‏گويد.

او خبر داده بود كه محاسن صورتش با خون سرش خضاب مى‏گردد چنين شد،و فرزندش امام حسين عليه السلام در كربلا كشته مى‏گردد،شهيد شده،او فرموده بود كه پس از وى‏«معاويه‏»به پادشاهى دست مى‏يابد چنين گرديد،او از شرارت‏هاى حجاج بن يوسف‏»و وقايع‏«خوارج‏»در«نهروان‏»و تعداد كشته شدگان آن خبر داده بود،و تمام رويدادهاى ديگرى را كه او گفته بود،به همان صورت انجام شد،خلاصه در غيب گويى او شبهه‏اى نيست...

«ابن ابى الحديد»در جاى ديگر با اشاره به خطبه پنجاه و هشت‏«نهج البلاغه‏»كه على عليه السلام از محل اتفاق جنگ‏«نهروان‏»خبر مى‏دهد،و مى‏فرمايند كه در آن كمتر از ده نفر از سپاه من به شهادت مى‏رسند،و كمتر از ده نفر از سپاه‏«خوارج‏»جان سالم بدر مى‏بردند، (19) مى‏گويد:

«و القوة البشرية تقصر عن ادراك مثل هذا،و لقد كان له من هذا الباب ما لم يكن لغيره،و بمقتضى ما شاهد الناس من معجزاته و احواله المنافية لقوى البشر غلا فيه من غلا حتى نسب الى ان الجو هو الالهى حل فى بدنه... (20)

قدرت و قوت بشرى كوچكتر از اين است كه اين همه پيشگويى و غيب گويى نمايد،براى آن حضرت در اين مورد توانايى‏ها و كراماتي بود كه به ديگران مقدور نيست،و به همين جهت است كه گروهى از مردم در وى عجائبى را ديدند كه از بشر ساخته نيست،و لذا گرفتار«غلو»گرديده و گفتند:«خدا در وجود على عليه السلام حلول كرده،و در او تجسم نموده است!! (نعوذ بالله من‏الغلو الموجب للشرك مؤلف) »

خوانندگان عزيز ملاحظه مى‏كنند كه ديگران و اهل سنت در غيب گويى و معجزات آن حضرت،و تسلطش بر عالم‏«تكوين‏»چيزى كمتر از شيعه ندارند،حتى اعتراف مى‏كنند كه‏«على بن ابيطالب عليه السلام‏»بشر عادى نيست،و با قوت بشرى نمى‏توان به آن مدارج بالا و كارهاى‏«خارق العاده‏»رسيد!تا جائى كه كارهاى خلاف شرع‏«غالى‏»ها را توجيه مى‏نمايند...!

لازم به تذكر است كه اعتقاد به غيب گويى مولاى متقيان امير مؤمنان على عليه السلام اختصاص به‏«ابن ابى الحديد»ندارد،بلكه اكثر مورخين و محدثين اهل سنت كه كم و بيش به سيره آن حضرت پرداخته‏اند،در لابلاى سخنان خويش به اين حقيقت نيز اشاره كرده‏اند،و با دل و جان يقين دارند كه على عليه السلام پس از پيامبر خدا افضل امت عالم است،و در جهان آفرينش كسى به پايه او نمى‏رسد،و به احاديثى از جمله‏«حديث طير»تمسك نموده،و غرايب امر وى را نيز مى‏پذيرند و شما خوانندگان محترم در مدارك و منابع آنها مى‏توانيد صحت ادعاى ما را ملاحظه فرمائيد. (21)
خطبه بدون‏«الف‏»على (ع)

روزى امير المؤمنين على عليه السلام در كنار اصحابش نشسته بود،و ياران آن حضرت در مورد«خط‏»و«حروف‏»بحث مى‏كردند،و به اين نتيجه رسيدند كه در ميان حروف‏«الف‏»از همه بيشتر مورد استعمال قرار گرفته است،و صحبت كردن بدون بكارگيرى آن بسيار مشكل و دشوار است، حضرت با شنيدن اين صحبت‏ها بدون درنگ شروع به خطبه طولانى كرد كه از نظرتان مى‏گذرد:

«حمدت من عظمت منته،و سبغت نعمته،و سبقت غضبه رحمته،و تمت كلمته،و نفذت مشيعته،و بلغت قضيته،حمدته حمد مقر بربوبيته،متخضع لعبوديته،متنصل من خطيئته،متفرد بتوحيد،مؤمل منه مغفرة تنجيه،يوم يشغل عن فصيلته و بنيه،و نستعينه و نسترشده و نستهديه،و نؤمن به و نتوكل عليه،و شهدت له شهود مخلص مؤقن،و فردته تفريد مؤمن متيقن،و وحدته توحيد عبد مذعن،ليس له شريك فى ملكه،و لم يكن له ولى فى صنعه،جل‏عن مشير و وزير،و عن عون معين و نصير و نظير،علم فستر،و بطن فخبر،و ملك فقهر،و عصى فغفر،و حكم فعدل،لم يزل و لم يزول،ليس كمثله شى‏ء،و هو بعد كل شى‏ء رب متعزر بعزته متمكن بقوته،متقدس بعلوه،متكبر بسموه،ليس يدركه بصر،و لم يحط به نظر،قوى منيع بصير سميع،رئوف رحيم،عجز عن وصفه من يصفه،و ضل عن نعته من يعرفه.قرب فبعد،يجيب دعوة من يدعوه،و يرزقه و يحبوه ذو لطف خفى،و بطش قوى،و رحمة موسعة،و عقوبة موجعة،رحمته جنة عريضة مونقة،و عقوبته جحيم ممدودة موبقة.

و شهدت ببعث محمد رسوله،و عبده و صفيه،و نبيه و نجيه،و حبيبه و خليله،بعثه فى خير عصر،و حين فترة و كفر،رحمة لعبيده،و منة لمزيده،ختم به نبوته،و شيد به حجته،فوعظ و نصح،و بلغ و كدح،رئوف بكل مؤمن،رحيم سخى،رضى ولى زكى،عليه رحمة و تسليم،و بركة و تكريم،من رب غفور رحيم،قريب مجيب.

وصيتكم محشر من حضرنى بوصية ربكم،و ذكرتكم بسنة نبيكم،فعليكم برهبة تسكن قلوبكم،و خشية تذرى دموعكم،و تقية تنجيكم قبل يوم تبليكم و تذهلكم،يوم يفوز فيه من ثقل وزن حسنته،و خف وزن سيئته،و لتكن مسالتكم و تملقكم مسالة ذل و خضوع،و شكر و خشوع،بتوبة و تورع،و ندم و رجوع و ليغتنم كل مغتنم منكم صحته قبل سقمه،و شيبته قبل هرمه،وسعته قبل فقره،و فرغته قبل شغله،و حضره قبل سفره،قبل تكبر و تهرم و تسقم،يمله طبيبه،و يعرض عنه حبيبه،و ينقطع غمده،و يتغير عقله،ثم قيل:هو موعوك،و جسمه منهوك،ثم جد فى نزع شديد،و حضره كل قريب و بعيد،فشخص بصره،و طمح نظره،و رشح جبينه،و عطف عرينه،و سكن حنينه،و حزنته نفسه،و بكته عرسه،و حفر رمسه،و يتم منه ولده،و تفرق منه عدده،و قسم جمعه،و ذهب بصره و سمعه،و مدد و جرد،و عرى و غسل،و نشف و سجى،و بسط له و هيى‏ء،و نشر عليه كفنه و شد منه ذقنه،و قمص و عمم،و ودع و سلم،و حمل فوق سرير،و صلى عليه بتكبير،و نقل من دور مزخرفة،و قصور مشيدة،و حجر منجدة،و جعل فى ضريح ملحود و ضيق مرصود،بلبن منضود،مسقف بجلمود،و هيل عليه حفره،و حثى عليه مدره،و تحقق حذره،و نسى خبره،و رجع عنه وليه و صفيه،و نديمه و نسيبه،و تبدل به قرينه و حبيبه،فهو حشو قبر،و رهين قفر،يسعى بجسمه دود قبره،و يسيل صديده من منخره،يسحق تربة لحمه،و ينشف دمه،و يرم عظمه حتى يوم حشره،فنشر من قبره حين ينفخ فى صور،و يدعى بحشر و نشور.فثم بعثرت قبور،و حصلت‏سريرة صدور،و جى‏ء بكل نبى و صديق و شهيد،و توحد للفصل قدير بعبده خبير بصير فكم من زفرة تضنيه و حسرة تنضيه،فى موقف مهول،و مشهد جليل،بين يدى ملك عظيم،و بكل صغير و كبير عليم فحينئذ يلجمه عرقه،و يحصره قلقه،عبرته غير مرحومة،و صرخته غير مسموعة،و حجته غير مقبولة،زالت جريدته،و نشرت صحيفته،نظر فى سوء عمله،و شهدت عليه عينه بنظره،و يده ببطشه،و رجله بخطوه و فرجه بلمسه،و جلده بمسه،فسلسل جيده،و غلت‏يده،و سيق فسحب وحده فورد جهنم بكرب و شدة،فظل يعذب فى جحيم،و يسقى شربة من حميم،تشوى وجهه،و تسلخ جلده يضربه ملك بمقمع من حديد،و يعود جلده بعد نضجه كجلد جديد،يستغيث فتعرض عنه خزنة جهنم،و يستصرخ فيلبث‏حقبة يندم،نعوذ برب قدير،من شر كل مصير،و نساله عفو من رضى عنه،و مغفرة من قبله،فهو ولى مسالتى،و منجح طلبتى،فمن زحزح عن تعذيب ربه جعل فى جنته بقربه،و خلد فى قصور مشيدة، و ملك بحور عين و حفدة،و طيف عليه بكئوس،و سكن حظيرة قدس،و تقلب فى نعيم،و سقى من تسنيم،و شرب من عين سلسبيل،و مزج له بزنجبيل،مختم بمسك و عبير،مستديم للملك،مستشعر للسرور،يشرب من خمور،فى روض مغدق،ليس يصدع من شربه،و ليس ينزف.

هذه منزلة من خشى ربه،و حذر نفسه معصيته،و تلك عقوبة من جحد مشيئته،و سولت له نفسه معصيته،و هو قول فصل،و حكم عدل،و خبر قصص قص،و وعظ نص،«تنزيل من حكيم حميد»نزل به روح قدس مبين،على قلب نبى مهتد رشيد،صلت عليه رسل سفرة مكرمون بررة،عذت برب عليم، رحيم كريم،من شر كل عدو لعين رجيم فليتضرع متضرعكم،و ليبتهل مبتهلكم،و ليستغفر كل مربوب منكم لى و لكم و حسبى ربى وحده. (22)

اين خطبه طولانى،علاوه بر اين كه قدرت علمى مولاى متقيان را نشان مى‏دهد،داراى معارف عظيم است.گويا آن بزرگوار در استعمال كلمات و جملات آن هيچ گونه محدوديتى نداشته است‏به طورى كه حضرتش نخست در توحيد و عظمت‏خالق سخن گفته،و سپس به صفات پروردگار عالم پرداخته است.

و آنگاه در مورد بعثت نبى اعظم رسول خدا صلى الله عليه و آله و ويژگى‏هاى آن حضرت،و لطف و محبتش به پيروان خود جملات عالى و با فصاحت تمام بيان داشته...

و بعد خود وارد نصيحت و ارشاد گرديده،و مردم را متوجه سنت پيامبر خدا نموده،و آنان را به خود سازى و آمادگى تمام براى لقاء الله وادار مى‏سازد،و متوجه مى‏نمايد كه چگونه از اين جهان به عالم ديگر منتقل مى‏گرديم،چه سان از دوستان و جهان مادى جدا گرديده،به سراغ اعمال خود مى‏رويم؟و چطور اين بدن‏ها در دل خاك پوسيده،و به ذرات خاك تبديل مى‏گردد؟و در پايان پرده از وحشت‏هاى قبر و قيامت‏برداشته،و توضيح مى‏دهد كه خطا كاران را با زنجيرهاى آتشين در آتش نگه مى‏دارند،و به ناله‏ها و اشك چشم‏هاى آنان توجه نمى‏كنند...

ولى در عوض انسان‏هاى مؤمن و متعهد غرق نعمت‏هاى الهى و الطاف او مى‏باشند...

خوانندگان عزيز توجه فرمايند كه خطبه را به جهت طولانى بودن آن ترجمه كامل نكرده و فقط به خلاصه آن پرداختم.
خطبه بدون نقطه على (ع)

امير مؤمنان على عليه السلام خطبه بدون نقطه را نيز،پس از مذاكره اصحاب در اين باره،بدون درنگ به ايراد آن پرداخته و فرمودند!

«الحمد لله اهل الحمد و ماواه،و له اوكد الحمد و احلاه،و اسعد الحمد و اسراه،و اطهر الحمد و اسماه،و اكرم الحمد و اولاه.

الواحد الاحد الصمد لا والد له و لا ولد.سلط الملوك و اعداها و اهلك العداة و ادحاها،و اوصل المكارم و اسراها،و سمك السماء و علاها،و سطح المهاد و طحاها،و اعطاكم ماءها و مرعاها،و احكم عدد الامم و احصاها،و عدل الاعلام و ارساها.

الا له الاول لا معادل له،و لا راد لحكمه لا اله الا هو الملك السلام المصور العلام الحاكم الودود،المطهر الطاهر،المحمود امره المعمور حرمه المامول كرمه.

علمكم كلامه و اراكم اعلامه،و حصل لكم احكامه،و حلل حلاله و حرم حرامه،و حمل محمدا الرسالة،و رسوله المكرم المسود المسدد الطهر المطهر،اسعد الله الامة،لعلو محله،و سمو سؤدده و سداد امره و كمال مراده.

اطهر ولد آدم مولودا،و اسطعهم سعودا،و اطولهم عمودا،و ارواهم عودا،و اصحهم عهودا،و اكرمهم مردا و كهولا.صلاة الله له و لآله الاطهار،مسلمة مكررة معدودة و لآل ودهم الكرام،محصلة مرددة مادام للسماء امر مرسوم و حد معلوم.

ارسله رحمة لكم،و طهارة لاعمالكم،و هدوء داركم،و دحور عاركم،و صلاح احوالكم،و طاعة لله و رسله،و عصمة لكم و رحمة.

اسمعوا له،و راعوا امره،و حللوا ما حلل،و حرموا ما حرم،و اعمدوا رحمكم الله لدوام العمل،و ادحروا الحرص و اعدموا الكسل،و ادروا السلامة و حراسة الملك و روعها،و هلع الصدور و حلول كلها و همها.

هلك و الله اهل الاصرار،و ما ولد والد للاسرار،كم مؤمل امل ما اهلكه،و كم مال و سلاح اعد صار للاعداء عده و عمده.

اللهم لك الحمد و دوامه،و الملك و كماله،لا اله الا هو،وسع كل حلم حلمه،و سدد كل حكم حكمه،و حدر كل علم علمه.

عصمتكم و لواكم و دوام السلامة اولاكم،و للطاعة سددكم،و للاسلام هداكم،و رحمكم و سمع دعائكم و طهر اعمالكم و اصلح احوالكم.

و اساله لكم دوام السلامة،:و كمال السعادة،و الآلاء الدارة،و الاحوال السارة،و الحمد لله وحده.» (23)

(لازم به تذكر است نقطه‏هايى كه بر روى‏هاى گرد«ة‏»مى‏آيد،چون در حال‏«وقف‏»خوانده نمى‏شود،لذا حرف نقطه‏دار محسوب نمى‏گردد.)

اين خطبه نيز از مراتب علمى و فكرى مولاى متقيان حكايت دارد،كه بدون تامل،پس از صحبت اصحاب به ايراد آن پرداخته،و در مورد توحيد و نبوت و صفات الهى،و سنت و سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏باشد،و جامعه اسلامى را به تبعيت از آن حضرت و خود سازى دعوت مى‏فرمايند.

پى‏نوشتها:
1) زيرا نخستين آياتى كه بر قلب مبارك پيامبر نازل گشت 5 آيه سوره‏«علق‏»است كه از توحيد و علم و قلم صحبت مى‏كند.
2) اصول كافى ج 1 ص 22 ح 6
3) الغدير ج 22 ص 44 و 45
4) سوره رعد آيه 43
5) به تفسيرهاى:برهان،نور الثقلين،الميزان،مجمع البيان،عياشى،نمونه...ذيل همين آيه مراجعه فرمائيد
6) بحار الانوار ج 35 ص 429 تا ص 436
7) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 ص 17 و 18
8) فرائد السمطين ج 1 ص 97 ش 66 الغدير ج 2 ص 44
9) كنز العمال ج 11 ص 600 ش 32890،وسائل الشيعه ج 18 ص 52 ح 40 و 43 با مختصر تفاوت،الغدير ج 6 ص 61 بحاز ج 37 ص 109 ح 2،فرائد السمطين ج 1 ص 98 ش 67
10) كنز العمال ج 13 ص 146 ش 36461،الغدير ج 2 ص 44
11) اين فراز بخشى از حديث‏«انا مدينة العلم و على بابها»است كه نقل شد،و رسول خدا تصريح مى‏كنند كه هر كس از غير طريق على (ع) بيايد به من نمى‏رسد،و در نتيجه به خدا نيز نخواهد رسيد، و مرحوم علامه امينى رضوان الله عليه يكصد و چهل و سه منبع اهل سنت‏براى آن ذكر مى‏كنند. (الغدير ج 6 ص 61 تا 77)

12) الغدير ج 2 ص 45
13) شرح ابن ابى الحديد ج 6 ص 72 و 73
14) شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 24
15) متن خطبه 92 فيض الاسلام ص 273،ابن ابى الحديد ج 7 ص 44
16) فيض الاسلام خطبه 231 ص 671،ابن ابى الحديد خطبه 235 ج 13 ص 101
17) بحار الانوار ج 40 ص 144 ح 51،و ص 130 ح 6 با مطالب ديگر در اين زمينه
18) ج 7 ص 48
19) مصارعهم دون النطفة،و الله لا يفلت منهم عشرة،و لا يهلك منكم عشرة،
20) شرح ابن ابى الحديد ج 5 ص 4
21) سنن بيهقى ج 7 ص 185،كنز العمال ج 13 ص 167 ش 36507 و 36508،و فرائد السمطين ج 1 ص 209 ش 165 فتح البارى ج 8 ص 458،ينابيع المودة ص 274،الاتقان ج 2 ص 319 و دهها كتاب ديگر
22) شرح ابن ابى الحديد ج 19 ص 140 تا ص 143،نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه ج 1 ص 87 خ 20،كنز العمال ج 16 ص 208 تا ص 213 ش 44234،سفينة البحار ج 1 ص 397 با نقل از ج 9 بحار الانوار چاپ قديم،تاريخ عماد زاده ص 436 جلد امير المؤمنين (ع)
23) نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه ج 1 ص 100 تا 103 خ 21،بحار الانوار ج 9 ط قديم به نقل از سفينة البحار ج 1 ص 397،تاريخ عماد زاده ج امير المؤمنين ص 438

آفتاب ولايت ص 109
على اكبر بابازاده

محور :همت بیشتر دربهره گیری از علم و حکمت علوی


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در پنج شنبه 23 اردیبهشت 1389  ساعت 2:44 PM
نظرات 0 | لینک مطلب





POWERED BY RASEKHOON.NET