شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است

 

من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

 

من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

سر نوشت "رازداری"، دار باشد بهتر است!

 

خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است

از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

 

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است

 

 

حسین زحمتکش


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:51 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا

شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟

 

ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای

خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

 

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

 

بر دل چو آتش می‌روی تیز آمدی کش می‌روی

درجوی جان خوش می‌روی ای آب حیوان تا کجا؟

 

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

 

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

تو شمع پیکر نیم‌شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

 

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

 

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

 

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

 

 

خاقانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:50 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مرا ازین تپش بی کسی بگیر نرو

از این بهاره ی بی اطلسی بگیر نرو

 

هوای تازه بشو باغ خاطرات مرا

ازین تنفس دل واپسی بگیر نرو

 

نگاه پنجره ات را وضو بگیر بخوان

نماز چشم مرا موقع اذان غزل

 

شعور لحظه دوباره قیام خواهد کرد

به احترام سلامت قسم به جان غزل…

 

نشستم و لب تنگ دلت غزل گفتم

که شاه ماهی عشق تو مال من باشد

 

نوشتم از تو به حافظ تمام دیوان را

به این امید که چشم تو فال من باشد

 

گره زدم قدمت را به سبزه های دلم

هزار و سیصد و هشتاد و هشت بار دگر

 

حلول می کنی و تازه می شود از تو

تنفس نفس سبز صد بهار دگر

 

حلول می کنی از عشق مطمئنم که

دعای سال سر سفره ام اثر دارد

 

صدای ثانیه ها هم گواه حرف من است

سرور ثانیه از گام تو خبر دارد

 

رسیده ای و سلامت به لحظه جان داده

و سایه ات به تن خسته ام امان داده

 

میان سادگی سفره ی دلت آقا!

نشسته سیب دلم عشق را اذان داده

 

بهار پوش پر از اطلسی دستت را

میان باغچه ی دست هام می کارم

 

نفس کشیدمت انگار جای هرچه هواست

دمادم نفسم باش دوستت دارم

 

 

ایلناز حقوقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:49 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کسی که در حضور تو غـزل ارائه می کند

حـرف نمی زند تو را ،عمل ارائه می کند

 

فقـط برای کام خود لـب تو را نمی گزم

کسی که شهد می خورد عسل ارائه میکند

 

نشسته بین دفترم نگاه ِ لــــرزه افـکنت

و صفحه صفحه شاعرت گسل ارائه میکند

 

به کُشته مرده های تو قسم که چشم محشرت

به خاطر ِ معـــاد تـو اجـــل ارائه می کند

 

« رفــاه ِ » دست های تو شنیده ام به تازگی

برای جــذب مشتری « بغـــل » ارائه میکند

 

بگو به کعبه از سحر درون صـــف بایستد

ظهــر ، قریش ِ طبع من هُبَل ارائه میکند

 

ظهــر ، کیس ِ دینی و مـن و تـو و معـلمی

که هی برای بـــودنت عـلل ارائه می کند!

 

و غیبتی که می زند برای آن کسی ست که

نشسته در حضــــور تو غزل ارائه می کند!

 

 

کاظم بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:49 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مثل یک ابر رها پاره ای از ماه بــــه دوش

آمدی باز هم ای سایه به خوابم خاموش

 

چند سالی - دو سه سالی - خبری از تو نبود

ای معمای شگفت ای شبــــح وهـــم آلـــــود

 

ای تــو آن آینه کز دست خدا افتاده

شب ز تکثیر تو در هول و ولا افتاده

 

شبـــــح سرزده از چاک گریبان شبم

داغ گل کرده به پیشانی شبهای تبم

 

درد طاقت کش افتاده بـــه جان بدنــــم

شبح هر شب این روح پریشان که منم

 

تو چه می خواهی از این مرد چه می خواهی ها؟

چــه تــــو را می رسد از این همه خود خواهی ها

 

سر من گـــرم خودش بود تو نگذاشتیَش

تو به این هروله ی هر شبه وا داشتیَش

 

سرم از وسوسه خالی دلم از حوصله پر

اینک امــا سرم از درد دلــــم از گله پـــــر

 

رفته بودی! دو سه سالی خبری از تو نبود

آسمان را و زمین را اثـــری از تـــــو نبــــود

 

ناگهـــــان ســـرزده بــــــاز آمدی از روزن شب

خوش به حال من و این شعشعه روشن شب

 

خوش به حالم!؟ نه بدا بد به چنین احوالی

که تو شب سر زده باز آیی و من در حالی:

 

کـــــه تـــــــو را بــــرده ام از یاد ببینــــم ناگاه -

با همان جلوه همان سایه همان چشم سیاه

 

به من از فاصله یک قدمــی زل زده ای

بین خواب من و بیداری من پل زده ای

 

آمدی باز به خوابــــم که در آری پدرم

زندگی هر چه نیاورده بیاری به سرم

 

دست بردار از ایــن شاعــــر بیچــــاره برو

نه فقط امشب و فردا شب و...یکباره برو

 

من بمیرم برو امــــا نروی برگردی

نروی باز پشیمان بشوی برگردی

 

گرچه آنقدر به من سر زده ای پیشترک

کــــه به دیدار تو معتادم از این بیشترک

 

ولی ای دوست برو جان من این بار برو

نروی باز نیایـــــــی نروی باز...بیـــــــــا !

 

 

بهروز یاسمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:47 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بهار، خرّم ودیدار ِ یار، شیرین است

بیا که آمدنت با بهار ، شیرین است

 

در انتظار ِ تو شب رابسی سحر کردم

بیا که وصل پس از انتظار، شیرین است

 

به یادِ روی تو ای خوشترین حکایتِ عشق

تمام ِ تلخی ِ این روزگار، شیرین است

 

زمانه کج رو و، تلخابِ غم به کامم ریخت

بیا که لب به لبِ آبشار، شیرین است

 

مجال ِ شِکو ِه ندارم ز نامرادی ها

بیا که گریه در آغوش ِ یار، شیرین است

 

به راه دوست شنیدم بسی فسانه ی غیر

برای وصلتِ گل، زخم ِ خار، شیرین است

 

 

محمد غلامی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت

خورشید ، شبی پیش من آمد ، جگرش سوخت

 

آدم به تب دیدنم افتاد و پس از آن

هر کس که به دیدار من آمد پدرش سوخت

 

آتشکده اهل بهشتم من و جزء این

هر کس که نظر داشت به پای نظرش سوخت

 

شیطان عددی نیست که آتش بزند ،هان!

سودای مرا داشت به سر ، هر که سرش سوخت

 

ققنوس هم از جنس همین شب پرگان بود

دیوانه خورشید که شد بال و پرش سوخت

 

تنها نه فقط خانه زهرا و علی ، نه !

هر خانه که با عشق در آمیخت درش سوخت

 

شاعر خبر تازه ای از عشق شنید و

تا خواست کلامی بنویسد خبرش سوخت

 

 

غلامرضا طریقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری

مـی شود دســت از اعـــدام دلـــم بــرداری 

 

 دل من مـــال تو شد پـس دل خود را مَشِـکن

بگذر از کشـتـن و ســرسختـی وخـود آزاری

 

ثبــت کن محــض سند مصـــرع بعــدی مـــرا

" تــو در اعمـاق دلـــم مثـــل خدا جــا داری "

 

لهجه ی جاهلی وصف تو را هم عشق است

واقعــاً دســـت مـــریـــزاد عجــب ســـالاری!

 

حکــم سختى ست ، بیا بگـــذر و آقـــایـی کن

تو که در قصـــر دلـم حـاکم وســـردمـــــداری

 

 شهـــرونـدانه تقــاضــــای خــودم را گفــــتم

بررسی کـن بـه کـَـرَم چـون که تو فرمانداری

 

 

جواد مزنگی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:47 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

میخواهمت میدانی اما باورت نیست

فکری به جز نامهربانی در سرت نیست

 

دیگر شدی هرچند ، امّا من همانم

آری همان شوری که دیگر در سرت نیست

 

من دوستت دارم تمام حرفم این است

حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

 

من آسمانی بی کران،روحی بلندم

باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست

 

ای کاش از آغاز با من گفته بودی

وقتی توان آمدن تا آخرت نیست

 

 

ناصر فیض


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:46 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ما هر دوتا دونیمه ی سیبیم مثل هم

در ازدحام کــوچـه غــــریبیم مثل هم

 

من در تومی شکوفم وتودر هوای من

آئیــنه ایم هـــر دو عجیبـیم مثل هم

 

بـا آبشار گــریــــه از آن ارتفــاع درد

کوهیم صخره صخره شکیبیم مثل هم

 

من با توان چشم تـو تکثیر می شوم

با این حساب جمع وضریبیم مثل هم

 

آئینه ای بگیــر و خودت را نــگاه کن

ما هردوتا دونیمه ی سیبیم مثل هم

 

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:46 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476534

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396