شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد

لیلی و مجنون قصه‌ی شیرین‌تری دارد

 

دیوان حافظ را شبی صد دفعه می‌بوسی

هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد

 

حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت

- عاشق که باشی - بیت‌های محشری دارد

 

با خواندن بعضی غزل‌ها تازه می‌فهمی

هر شاعری در سینه‌اش پیغمبری دارد

 

حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است

شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد

 

 

بهمن صباغ زاده


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:45 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

 

تا چه پیش آید برای من نمی‌دانم هنوز

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

 

غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

 

عکس‌هایت، نامه‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها

 

هیچ حرفی نیست دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار زجر آور، به خیلی چیزها

 

می‌روم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز...

بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها

 

 

نجمه زارع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:44 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چه تعبیری ست این خواب شکسـته          

به دریــــا عـــکس مهتـــاب شکسته               

 

تمام سهـــم مـــن ازعشــق این بود        

عصـــا وعیـــنـک وقـــــاب شکسته 

 

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:43 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

درد سر، بین گذر، چند نفر، یک مادر...

شده هر قافیه ام یک غزل درد آور

 

ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری

امنیت نیست ، از این کوچه سریع تر بگذر

 

دیشب از داغ شما فال گرفتم، آمد:

دوش می آمد و رخساره... نگویم بهتر!

 

من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم

نا خودآگاه به یاد تو می افتم؛ مادر

 

چه شده؟! قافیه ها باز به جوش آمده اند:

دم در، فضه خبر! مادر و در، محسن پر...

 

 

کاظم بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:43 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

که گفـته با من عاشق همیشه بسـتیزی؟

مگــــــر تـو دخـتــر ایـل و تبــــار چنگــیزی؟

 

شراب و شهـد و شکر محض دیگران امــــا

به ظرف سینه ی من زهر اخم مـی ریزی!

 

چه بی ملاحـظه گفتی در آخــرین پاسخ :

برای عشــق بزرگــم حقـــــیر و ناچـــیزی

 

مقــــابل همــه فصــل بهــــــار و گل ریزان

به من که می رسـد انگـار فصـــل پایـیزی

 

برای بنــد محبـــت میـانمــــــان هــــر روز

شبـیه چـاقــوی زنجـــــان بـرنـده و تیــزی

 

به اعتقـاد من اینگــونه از محـــالات است

بیـــایی و به هـــوای دلــــم در آمـیـــزی !

 

 

جواد مزنگی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:42 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ای عشق همه بهانه از توست 

 من خامشم این ترانه از توست 

 

 آن بانگ بلند صبحگاهی 

 وین زمزمه ی شبانه از توست 

 

 من انده خویش را ندانم 

 این گریه ی بی بهانه از توست 

 

 ای آتش جان پکبازان 

 در خرمن من زبانه از توست 

 

افسون شده ی تو را زبان نیست 

 ور هست همه فسانه از توست 

 

 کشتی مرا چه بیم دریا ؟

 توفان ز تو و کرانه از توست 

 

 گر باده دهی و گرنه ، غم نیست 

 مست از تو ، شرابخانه از توست 

 

 می را چه اثر به پیش چشمت ؟

 کاین مستی شادمانه از توست 

 

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟

رام است که تازیانه از توست 

 

 من می گذرم خموش و گمنام 

 آوازه ی جاودانه از توست 

 

 چون سایه مرا ز خک برگیر 

 کاینجا سر و آستانه از توست 

 

 

هوشنگ ابتهاج


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:41 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ ﺍﯼ ﺩﻝ ﺷﺎﺩ ﻫﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ؛ ﺁﺑﺎﺩﻫﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

 

ﺍﯼ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺯ ﭼﻪ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯼ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ

ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﺎﺩﻫﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

 

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺪ ﺻﺪﺍ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺑﺪ ﺫﺍﺕ

ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺻﯿﺎﺩﻫﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

 

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺪﺍﻧﯿﺎﻥ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ

ﺩﺭﺑﻨﺪﯼ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻫﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

 

ﻭﻗﺘﯽ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ

ﻣﺮﺩﯼ ﺩﮔﺮ ﺟﻼﺩﻫﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

 

ﺁﻩ ﺍﯼ ﺗﺒﺮ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻍ ﺑﺮﺩﺍﺭ

ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﻤﺸﺎﺩ ﻫﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

 

 

ﻣﺮﺗﻀﯽ ﻗﻠﯽ ﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺑﮏ


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:40 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به رسم صبر ، باید مرد آهش را نگه دارد

اگر مرد است،بغض گاهگاهش را نگه دارد

 

پریشان است گیسویى در این باد و پریشان تر

مسلمانى که میخواهد نگاهش را نگه دارد

 

عصاى دست من عشق است،عقل سنگدل بگذار

که این دیوانه تنها تکیه گاهش را نگه دارد

 

به روى صورتم گیسوى او مهمان شد و گفتم

خدا دلبستگان رو سیاهش را نگه دارد

 

دلم را چشمهایش تیر باران کرد،تسلیمم

بگویید آن کمان ابرو سپاهش را نگه دارد

 

 

سجاد سامانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:40 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مثل تو بود از تو ولیکن خبر نداشت

افتاده بود پای بلوطی که سر نداشت

 

مثل تو بود ، مثل تو ... اما در آن غروب

آنقدر خسته بود که نای سفر نداشت

 

دیدم سکوت و دلهره ، دیدم خروش و خشم

دیدم هزار چشم تو را دید و برنداشت

 

دیدم کنار عکس تو طرحی سپید و سرخ

مثل پرنده بود ولی بال و پر نداشت

 

بگذار اعتراف کنم ، اعتراف تلخ ؛

این شیر پیر نیز توان خطر نداشت

 

تنها دو قطره اشک به پای بلوط ریخت

چشمم که ارمغانی از این بیشتر نداشت

 

 

محمد سلمانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:39 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

با ساعت دلم

وقت دقیق آمدن تُوست

من ایستاده ام

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ های از بوسه

با ساعت غرورم اما

من ایستاده ام

با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من

هنگام شعله ور شدن تُوست

ها . . . چشم ها را می بندم

ها . . . گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم

اینک

وقت عبور عطر تن تُوست

 

 

محمدعلی بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:38 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476541

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396