شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

کی میرسم به لذت در خواب دیدنت

سخت است سخت از لب مردم شنیدنت

 

هرکس که این ستاره ی دنباله دار را

یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت

 

از مثل سیل آمدنت حرف می زند

از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت

 

پروانه ها به سوختنت فکر می کنند

تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت

 

من …من ولی به سادگی ات مهربانی ات

گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت

 

آخر، انار کوچک هم بازی نسیم !

دیگر رسیده است زمان رسیدنت

 

پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده است

زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

 

یا زودتر به این زن تنها سری بزن

یا دست کم اجازه بده من به دیدنت …

 

 

پانته آ صفایی بروجنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:37 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

شانه اش هر لحظه باید بیشتر افتاده باشد

جاده وقتی از سرش فکر سفر افتاده باشد

 

خوب می داند چه حالی دارد از جنگل بریدن

هر سپیداری که در پای تبر افتاده باشد

 

بار سنگینی ست زندانی شدن در رختخوابی

خاصه وقتی خاطراتت دور و بر افتاده باشد

 

می پری از خواب و می بینی که سیمرغی نبوده ست

گرچه روی بالشت یک مشت پر افتاده باشد

 

ناگهان حس می کنی بیگانه ای با هفت پشتت

مثل فرزندی که از چشم پدر افتاده باشد

 

فرض کن روزی که مرد خانه در می آید از پا

مادرت مانند کوهی از کمر افتاده باشد

 

برده باشد وصله ی پیراهنش را باد از یاد

کفش هایش زیر باران، پشت در افتاده باشد

 

سرنوشت ما مترسک های جالیزی همین است

تا خدا در دست مشتی بی خبر افتاده باشد

 

 

عبدالحسین انصاری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:37 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟

ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

 

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم 

ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

 

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من 

ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را

 

کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد 

که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

 

مباد روزی چشم من ای چراغ امید 

که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

 

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود 

مگر صبا برساند به من هوای تو را

 

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان 

که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

 

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من 

که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

 

سزای خوبی نو بر نیامد از دستم 

زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را

 

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم 

کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

 

به پایداری آن عشق سربلندم قسم 

که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

 

 

هوشنگ ابتهاج


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:35 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست

همه چیزم شده و هیچ مرا یادش نیست

 

این ستاره به همه راه نشان می داده ست

حال نوبت که رسیده ست به ما یادش نیست

 

قصه ام را همه خواندند؛ چگونه ست که او

خاطرات من ِ انگشت نما یادش نیست؟!

 

بعد ِ من چند نفر کشته، خدا می داند

آن قدر هست که دیگر همه را یادش نیست

 

او که در آینه در حیرت ِ نیم خودش است

نیمه ی دیگر خود را چه بسا یادش نیست

 

صحبت از کوچکی حادثه شد، در واقع...

داشت می گفت مهم نیست مرا یادش نیست!

 

 

کاظم بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 8:34 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست

هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست

 

پشت سرم شب سفر آبی نریخته اند

یعنی که هیچ کس نگرانم نبود و نیست

 

رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است

که هیچ وقت قدر دهانم نبود و نیست

 

گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاست

ابری درآسمان جهانم نبود و نیست

 

انگار هیچ وقت به دنیا نبوده ام

درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست

 

در دفتر همیشه نوِ خاطرات ِ من

چیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست

 

قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام

حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست

 

 

صادق فغانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

درخت‏ ها همه عریان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

 

نیامدی و نچیدی انار سرخی را

که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

 

نیامدی و ترک خورد سینه ‏ی من و آه

چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

 

چقدر باغ پر از جعبه‏ های میوه شد و

چقدر جعبه‏ ی پر راهی خیابان شد

 

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

 

چطور قصه‏ ام آنقدر تلخ پایان یافت؟

چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

 

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد

و گوش باغ پر از خنده‏ ی کلاغان شد

 

 

پانته آ صفایی بروجنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی

من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی

 

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز

آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

 

این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟

پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟

 

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام

رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

 

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است

آخرش از این نظر هم بی نظیرم می کنی !

 

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟

 

 

اصغر عظیمی مهر


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

طاقت ندارم از نگاهت دور باشم

یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم...

 

با من بمان هر لحظه می افتم به پایت

هر چند در ظاهر زنی مغرور باشم

 

وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش

من ماهی ِ افتاده ای در تور باشم

 

بگذار با رویای وصلت خو بگیرم

حتی اگر یک وصله ی ناجور باشم

 

آغوش وا کن! حرف هایم گفتنی نیست

تا کی فقط در شاعری مشهور باشم؟!

 

پیراهنم ارزانی چشمان مست ات

لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم!

 

روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن ـ

ـ من کور باشم ، کور باشم ، کور باشم!

 

 

زهرا شعبانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اگر چه دستخوش حادثات دیگری ام …

هنوز گاه گداری به فکر می بری ام …

 

سری به پات نهادم دلیل خوبی بود …

برای اینکه ببینی اگر چه سرسری ام …

 

شراب تلخ چشیدم ‘ ولی نخندیده

کسی شبیه تو هرگز به لهجه ی دری ام

 

مزن به سنگ ملامت مرا که مدتهاست

پریده از سر بامت دل کبوتری ام …

 

زیاده خواه نبودم مگر به قدری که :

ز یاد برده مرا دست مهر مادری ام …

 

متاع کهنه ای ام در بساط تنهایی …

نبوده هیچ کسی غیر درد مشتری ام …

 

اگر دومرتبه از کوچه ام عبور کنی

شکسته تر شدم از قبل ها ‘ نمیخری ام ؟

 

 

سید رضا هاشمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:14 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم

یارای گفتن گله‌ها نیست، بگذریم

 

دردیست در دلم که دوایش نگاه توست

دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم

 

گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟

گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم...

 

ابری که می‌گذشت به آهنگ گریه گفت:

دنیا مکان «ماندن» ما نیست، «بگذریم»

 

هرچند دشمنم شده‌ای دوست دارمت

بر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم 

 

 

سجاد سامانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:14 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476542

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396