شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

 

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

 

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

 

دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش

 

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

 

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

 

حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین

گو در نظر آصف جمشید مکان باش

 

 

حافظ


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:58 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

جادوی چشم های تو را دختری نداشت

جادوی چشم های تو را دیگری نداشت

 

می خواستم وجود تو را شاعری کنم

این کار احتیاج به خوش باوری نداشت

 

آتش زدی به زندگیِ مردِ آذری

تقویم قبلِ آمدن ات «آذر»ی نداشت

 

در چشم هات معجزه بیداد می کند

باید چگونه دعویِ پیغمبری نداشت؟!

 

یک شهر در به در شده است از حضورِ تو

یوسف هم اینقَدَر، به خدا مشتری نداشت

 

بر «تختِ» خود بخواب و به «جمشید»ها بگو

این مرد قصدِ غارت و اسکندری نداشت

 

وقتی که رفت، جنسِ دلش را شناختم

او یک فرشته بود، اگرچه پری نداشت...

 

 

امید صباغ نو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:57 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اگر بمیرم از این انتظار، می آیی ؟

برای دیدن سنگ مزار ، می آیی ؟

 

منم ، همان که به یادت قرار می گیرم

و دل خوشم که تو هم بی قرار می آیی !

 

شکار کرده دلم را هوای دیدارت

بگو که با من زخمی کنار می آیی

 

هنوز منتظر لنگه کفش شیشه ای ام!

برای بردن من ، ای سوار، می آیی؟

 

بگو بگو که پس از این مسیر طولانی

تویی که از دل گرد و غبار می آیی

 

خدا کند که نمیرد امید در عاشق...

دلم خوش است که این نوبهار می آیی...

 

 

مرضیه خدیر


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:56 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

 

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

 

 

سید حسن حسینی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:56 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

با سارِ پشت پنجره جایم عوض شود

 

هی کار دست من بدهد چشم های تو

هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

 

با بیت های سر زده از سمت ناگهان

حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

 

جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه خنده ی بی غم عوض شود

 

سهراب شعرهای من از دست می رود

حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود

 

قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز

در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود

 

حـوّای جا گرفته در این فکر رنج تلخ

انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد

 

تن داده ام به این که بسوزم در آتشت

حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد

 

با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !

وقتش رسیده حال و هوایم عوضالهام شود

 

 

الهام دیداریان


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:55 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟

چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟

 

از دل اي آفت جان صبر توقع داري

مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است

 

آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او

درغمت شمه اي ازحال پريشان من است

 

ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز

كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است

 

عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست

اين بهشتي است كه درعالم امكان من است

 

آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل

اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است

 

كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر

ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است

 

اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد

داستاني است كه او عاشق دستان من است

 

 

عماد خراسانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:54 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

هنوز گر چه صدایت غریب و غمگین است

بلند حرف بزن، گوش شهر سنگین است

 

بلند حرف بزن ماه بی قرینه، ولی

مراقب سخنت باش، شب خبرچین است

 

مراقب سخنت باش و کم بگو از عشق

شنیده ام که مجازات عشق سنگین است

 

اگر به نام تو دستی به آسمان برخاست

گمان مبر که دعا می کنند، نفرین است….

 

به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش

که تلخ با تو عزیزم هنوز شیرین است

 

مرا به خوب شدن وعده می دهی اما

شنیده ام همه ی وعده ها دروغین است

 

به حال و روز بد پیش از این چه می نالی؟

چه ماجرا که به تقدیرمان پس از این است…

 

 

ناصر حامدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:53 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بازیچه ی خود ساختی موی سیاهم را

بردی به هر جا خواستی با خود نگاهم را

 

در شهر خود من بایزید کوچکی بودم

از من گرفتی خانه ام را، خانقاهم را

 

بی آشیانم کردی ای طوفانِ بی هنگام!

انداختی تنها درختِ تکیه گاهم را

 

حالا در این باران کجا باید بخوابانم

گنجشک های زخمی بی سرپناهم را؟

 

من مطمئن بودم تو در خورجین خود داری

هر آنچه امکان دارد از دنیا بخواهم را

 

اما تو هم برداشتی ای بادِ پاییزی!

مثل تمام همسفرهایم، کلاهم را

 

حالا کجا؟ حالا کجا باید بخوابانم

گنجشک ها...گنجشک های بی گناهم را؟

 

 

پانته آ صفایی بروجنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:53 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گیرم غم روزگار سنگین باشد

گیرم دل بی‌قرار غمگین باشد

 

باید بکَنیم بیستونی در خویش

تا آخر شاهنامه شیرین باشد

 

 

 

امید صباغ نو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کدام عطر رسیده مگر به شامه‌ی تو

که لحن مرثیه‌ دارد خطوط نامه‌ی تو؟

 

تو پرچم وطنم بوده‌ای، نخواسته‌ام

-در این مسیر چهل ساله- جز اقامه‌ی تو

 

اگر به خون دل و اشک چشم، ریخته ام

دوات تازه برای بقای خامه‌ی تو

 

ولی تو در وسط راه جا زدی، دیدی

کشیده شد به کجاها مرام‌نامه‌ی تو؟

 

به مرگ و میر درختان شهر برگشتم

به شهر سوخته‌ای خالی از چکامه‌ی تو

 

من از خودم به تو رفتم، تو از خودت به خودت

سفر ادامه‌ی من بود یا ادامه‌ی تو!؟

 

 

مجتبی صادقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476544

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396