شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

اولین بار اولین یار

اولین دل دل دیدار

اولین تب اولین شب

سرفه های خشک سیگار

زنگ آخر زنگ غیبت

وقت خوب سینما بود

زنگ نور و زنگ سایه

امتحان بوسه ها بود

اولین بار اولین بار

آخرین فرصت ما بود

بهترین جای ترانه

بهترین جای صدا بود

اولین بار اولین یار

 

کشف طعم بوسه ی تو

مثل کشف یخ و آتش

کشف بی مرگی و ایثار

کشف گستاخی آرش

اولین دروغ ساده

اولین شک بی اراده

وحشت سر رفتن از عشق

گریه های سر نداده

اولین بار اولین یار

 

اولین نامه ی کوتاه

درشبی ساکت و سیاه

خطی از دلواپسی ها

از من و تو تاخود ماه

اولین بغض حسادت

کنج دنج شب عادت

بستری از درد و هذیان

تا ضیافت تا عیادت

اولین بار اولین بار

آخرین فرصت ما بود

بهترین جای ترانه

بهترین جای صدا بود

اولین بار اولین یار

 

کشف طعم بوسه ی تو

مثل کشف یخ و آتش

کشف بی‌مرگی و ایثار

کشف گستاخی آرش

اولین دروغ ساده

اولین شک بی اراده

وحشت سر رفتن از عشق

گریه های سر نداده

اولین بار اولین یار

اولین بار اولین بار

...

 

 

شهیار قنبری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني

و قصر کوچك دل مرا خراب ميكني

 

سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني

 

من از کنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نام ديگري مرا خطاب مي کني

 

چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني

 

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو کمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

 

و کاش گفته بودي از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب مي کني

 

 

مریم حیدر زاده


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم

خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم

 

عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید

از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم

 

دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان

کاین سیه کاری به موی نقره افشان میکنم

 

سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین

زیر چتر نسترن آتش فروزان میکنم

 

دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق

این حباب ساده راسرپوش طوفان میکنم

 

این من و این دامن و این مستی آغوش تو

تا چه مستوری من آلوده دامان میکنم

 

دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای

نعمت وصل تو را اینگونه کفران میکنم

 

ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق

در وجودت خویش را چون قطره ویران میکنم

 

تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه

اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم

 

زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است

هر چه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم

 

 

سیمین بهبهانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

 

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد

قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی

 

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری

وقتی همه دادند به هم دست تبانی

 

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم

در حال فرو خوردن بغضی سرطانی

 

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه

هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟

 

دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم

ای کاش خودت را سر قبرم برسانی

 

 

سید تقی سیدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یا نه

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

 

 

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

 

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد

در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

 

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

 

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

 

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

 

هر در که زنم، صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم، پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

 

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

 

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

 

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

 

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید

دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید

هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید

 

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

 

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

 

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

 

 

شیخ بهایی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

یاری که ازو به دل غباری دارم

با زلف شکسته اش قراری دارم

 

با او پس ازین مرگ در اعماق عدم

آن سوتر از این وجود کاری دارم

 

 

یوسفعلی میرشکاک


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دردی غریب در دل من خانه کرده است

عشقی عجیب در دل من لانه کرده است

 

آنسوی رود غزل واره های سرخ

دسته به دسته زلف ترا شانه کرده است

 

دیریست که بی کس وتنها نشسته ای

 سر مستی ­ات روانه ی میخانه کرده است

 

آن قصه ها که از تو و عشقت شنیده ایم

افسونگر زمانه چو افسانه کرده است

 

این دل میان پنجره ها ساکت و صبور

از بی کسی تکیه به حنانه کرده است

 

 

آذر زمانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

 

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا

درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

 

از خروشانی امواج نگاهت دیریست

باد نگشوده لبش را به حکایت با من

 

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

آسمان دور شد از روی حسادت با من

 

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو

بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

 

گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند

داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

 

 

جلیل صفربیگی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

زیبایی ات

دیکتاتوری است

که کلمات را در من به گلوله می بندد

هر لحظه

شعری در من شهید می شود

 

 

جلیل صفربیگی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

 

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

 

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

 

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

 

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

 

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

 

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

 

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

 

 

حافظ


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 12:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476545

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396