|
درباره پايگاه
![]() موضوعات
بیسیم به ما
شهید شاخص
|
| نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
یه پسر شانزده ساله رو آوردند اورژانس هنوز از بدنش دود بلند می شد بدنش سوخته بو و چهره اش قابل تشخیص نبود اما لباش قرآن می خوندند و برا سلامتی امام دعا می کرد یه مجروح دیگه آوردند که به شدت زخمی شده بود ازش پرسیدم: دردت شدیده؟ گفت: خوشحالم که به امام درد نمی رسه ...
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
در سپاه، علاوه بر برادران، سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه، قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را بر عهده داشتند. متأسفانه یک روز، در اثر حادثه ی دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط «محمود خادمی» (فرمانده سپاه) به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت – اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشاتر. پس از چند ساعت محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و با حالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را علام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که: «بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت، شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.» چندی پس از شهادت آن خواهر، محمود نیز در حادثه ی دلخراشی به شهادت رسید. تلخیص: از کتاب فرمانده من ( از زبان هادی جمشیدیان، همرزم شهید خادمی)
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
هر وقت می خواهیم با سید برویم توی شهر قدمی بزنیم یکی دو نفر جلوتر می روند تا اگر بوی کباب شنیدند خبرش کنند. حساسیت دارد به بوی کباب. حالش خیلی بد می شود. یک بار خیلی پاپِی شدیم که چرا. گفت :" اگر در میدان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای اینکه معبر عملیات لو نرود، آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد و از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب شده می آمد توی فضا، تو به این بو حساس نمی شدی؟"
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
می گفتند استاد دانشگاه است و فلسفه درس میده توی جبهه پاهاش قطع شد و خونریزی شدیدی داشت بهم گفت: این بیسکوییت ها بود که تو صبحگاه می دادند؛ با خودم گفتم بیسکوییت می خواد چیکار تو این وضعیت؟!!! گفت: یه بار یکیش رو بردم برا دخترم؛ اشکال نداره؟ گفتم: اگه سهم خودت رو بردی اشکال نداره. انگار منتظر همین جواب بود که...
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
جنگ بدبختی است، اما برای ملتی که پایداری میخواهد دفاع خوشبختی است. جنگ سیاهی است، اما دفاع روشنایی و نور است. جنگ تباهی است، اما دفاع از آرمان ها فلاح و رستگاری است. جنگ مرکب مرگ است، اما دفاع از ارزشها سفینه نجات است. جنگ بی خانمانی است، اما دفاع ایمان به خانه و کاشانه است. جنگ نفرت است، اما دفاع محبت و همدلی است. ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
داد زدم: بشین! دید داره، اگه ببینن می زننت گفت: نترس نمی زنن؛ اولا من اینجا شهید نمیشم دوما تیر می خوره توی پیشونی ام و می افتم به سجده اون وقت یا حسین علیه السلام میگم و شهید میشم. پنجاه روز بعد پیکر مطهرش رو دیدم تیر خورده بود توی پیشونی اش و در حال سجده شهید شده بود یا حسین اش رو هم لابد گفته بود ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ شهادت امام سجاد علیه السلام تسلیت باد
|
| لوگوي ما
آخرين مطالب
همسنگران
|