منو اصلي
صفحه اصلي
پست الکترونيک
سنگر فرماندهي
سنگر معصومين
سنگر منکرات
درباره پايگاه
سالهاست که جنگ پايان يافته ولي هنوز عطش شهادت بر لبهاي خشک و ترک خورده ي بشر تازيانه مي زند. آن زمان که دروازه هاي بهشت باز بود هر کس با حرفه اي خود را به آن باب مي رساند و ما نسل سومي ها هم که دستمان در گير صفر و يک است بابي را گشوديم تا جرعه اي را تا شهادت بنوشيم. افتخار ما اينست که سرباز ولايت فقيه هستيم هرچند دستمان خاليست اما دل هاي مان پر اسـت از عشق به ولايت.
موضوعات
صاحب الزمان
امام حسین (ع)، عاشورا
چهارده معصوم
شهدای گمنام
دفاع مقدس و شهدا
جنگ نرم
بانک شعر
شهدای انقلاب، دهه فجر
امام خمینی (ره)
مقام معظم رهبری
شهید عباس بابایی
شهید دکتر مصطفی چمران
شهید علی اکبر شیرودی
شهید سید مرتضی آوینی
شهید محمد ابراهیم همت
طنز جبهه
موبایل، دانلود
گلچین مطالب
جنگ معاصر
امر به معروف و نهی از منکر
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1395
دی 1395
فروردین 1394
اردیبهشت 1394
خرداد 1394
تیر 1394
مرداد 1394
مهر 1394
آبان 1394
آذر 1394
دی 1394
اسفند 1394
شهریور 1393
مهر 1393
آبان 1393
آذر 1393
دی 1393
بهمن 1393
اسفند 1393
فروردین 1391
بیسیم به ما

اوقات شرعي
اوقات شرعی
شهید شاخص

شهید عباس بابایی

این پایگاه در سایت ساماندهی پایگاه های اینترنتی ثبت شده است

راز سربند
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

شب عملیات والفجر هشت بود

همه بچه ها سربند بسته بودند به جز مصطفی

رفتم بهش سربند بدم که گفت:

خودم دارم! موقع عملیات می بندم

صبح اولین روز عملیات شنیدم شهید شده

ترکش خورده بود به سرش

روی سربندش یک جمله از امام علی علیه السلام نوشته شده بود

"اعر الله جمجمتک" یعنی: جمجم ات را به خدا بسپار...


تاريخ : دوشنبه 19 آبان 1393 
ساعت : 3:18 PM
لينک ثابت
مدیریت مردمی
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

فرمانده سپاه منطقه ۸ و جانشین قرار گاه حمزه بود.

نشد یکبار در «قرارگاه حمزه»، او را پشت میزش ببینم.

اگر هم کاری با او داشتم یا می آمد بیرون از اتاق و به کارم رسیدگی می کرد

یا اگر هم داخل اتاقش می رفتیم، از پشت میز کارش بلند می شد و می آمد این

طرف میز و خیلی راحت کنارم می نشست و صحبت می کردیم.

تعجب کرده بودم که این چه جور مدیری است که هیچ وقت پشت میزش نیست.

با خودم گفتم که حتماً با من اینطوره. خلاصه احترام ما را نگه می دارد.

چند وقتی به کارهایش دقت کردم تا جواب سوالم را پیدا کنم

و بفهمم که فقط با من چنین کاری می کند یا با بقیه مراجعین هم این طوریست.

متوجه شدم آقای بروجردی با همه همین شکلی تا می کند،

یعنی اصلاً پشت میز به کارهایشان رسیدگی نمی کند.

بالاخره یک روز دلم را زدم به دریا و با خجالت پرسیدم:

حاج آقا! چرا شما با ارباب رجوع پشت میزت برخورد نمی کنی؟ با خنده گفت:

«برادرمن! میز ریاست یک حال و هوای خاصی دارد که آدم را می گیرد.

پشت آن میز من فرمانده و رئیسم و مخاطبم، ارباب رجوع است.

من می آیم این طرف و کنار مردم می نشینم تا توی آن حال و هوای خاص

با آنها برخورد نکنم. این طرف میز من برادر مردم هستم و مثل یک برادر

به مشکلاتشان رسیدگی می کنم.»

چیزی نداشتم که بگویم. فقط سرم را انداختم پایین...

خاطره ای از شهید محمد بروجردی


تاريخ : چهارشنبه 14 آبان 1393 
ساعت : 9:32 AM
لينک ثابت
به شهدا مدیونیم
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 1

 

تا ابد به آنهایی که وقت تشنگی شدید و بی آبی،

قمقمه ها را خاک می کردند تا کمتر یاد آب بیفتند

مدیونیم.


تاريخ : سه شنبه 13 آبان 1393 
ساعت : 3:23 PM
لينک ثابت
حجابت را رعایت کن
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

سفارشی بسیار مهم دارم برای خانم ها،

من توی جبهه می جنگم، از جانم می گذرم

به خاطر حفظ آب و خاکم و ناموسم،

پس خواهرم تو هم خون مرا، رزم مرا پاس بدار و

حجابت را رعایت کن

در مقابل فداکاری ما، این کمترین کاری است

که می تونی انجام بدی تا قلب رزمنده هارا شاد کنی.

شهید حمید ایرانمنش


تاريخ : دوشنبه 12 آبان 1393 
ساعت : 12:38 PM
لينک ثابت
غذای روحم سرد میشه...
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

با صدای اذان از سر سفره بلند شد

گفتیم غذات سرد میشه

گفت : نه ! میرم نماز

و گرنه غذای روحم سرد میشه...

 

   شهید محمود شهبازی


تاريخ : دوشنبه 12 آبان 1393 
ساعت : 12:22 PM
لينک ثابت
شهید مهدی زین الدین
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 3

نزدیک عملیات بود. میدانستم دختر دار شده.

یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون.

گفتم: این چیه؟

گفت: عکس دخترمه.

گفتم: بده ببینمش.

گفت: خودم هنوز ندیدمش.

گفتم: چرا؟

گفت: الان موقع عملیاته.

میترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.

 

شهید مهدی زین الدین


تاريخ : شنبه 10 آبان 1393 
ساعت : 3:24 PM
لينک ثابت
به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان
نوشته شده توسط محمدرضا صالحی
نظرات 0

 پدر کودک رو بغل کرد و تو آغوش گرفت.

 کودک هم می خواست پدر رو بلند کنه ولی نتونست.

 با خود گفت: حتما چند سال بعد می تونم.

 بیست سال بعد پسر تونست پدر را بلند کنه. پدر سبک بود.

 به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان ...


تاريخ : جمعه 9 آبان 1393 
ساعت : 9:59 AM
لينک ثابت
تعداد کل صفحات: 14
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
>

تمام حقوق اين وب سايت متعلق به پايگاه اينترنتي منتطران شهادت می باشد.

کپي برداري با ذکر يک صلوات بلا مانع می باشد.

لوگوي ما

منتظران شهادت

وبلاگ-
آخرين مطالب
پایگاه های آمریکایی پیرامون ایران
حاجی پاشو
اهل يقين پيامی ديگر دارند
قرارداد ایران و اسراییل
اومدم تفنگتون رو زمین نمونه
خون شیخ نمر سبب سقوط آل سعود می شود
اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن
نقطه ی یاس دشمن در استقامت ماست
حسین هنوز هم مظلوم است
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم؟
کربلا
ارباب صدای قدمت می آید
همسنگران
مداحی
کجایید ای شهیدان خدایی
جنبش دانش آموزی
ان حزب الله هم الغالبون
راسخونک
همه چیز اینجا هست
امید، انتظار
نخبگان شهید
دنیای آبی من
در اوج بمان ایران من
حماسه جاودان
وان گرافیست
دفتر مجازی
شعور حسینی
حجاب انتخاب برتر
مهندسی مکانیک
شیعه 12 امامی
رنگین کمان
موسسه وصال یار
بچه های قلم
پایگاه جامع عاشورا
موسسه فرهنگی راسخون
موسسه فرهنگی تبیان
حمايت مي کنيم

موسسه فرهنگي راسخون

سربازان اسلام

khamenei.ir

مقدر مظلوم

کجایید ای شهیدان خدایی

معبر شهدا

بصیرت چلیچه

جستجو کنيد