خروج کاروان از مدینه

 

پنهان ز خواهر می کنی چشم ترت را

شاید ندیدی اشک های خواهرت را

بار سفر بستی مدینه شعله ور شد

در یاد دارم آن نگاه آخرت را

ام البنین روی سرت قرآن گرفته

تا پر کند یکبار جای مادرت را

گریه طبیعی بود هنگامی که بردی

نوزاد چندین روزه ات را همسرت را

اما نفهمیدم چرا آهی کشیدی

وقتی نظر کردی قد آب آورت را

فقدان پیغمبر دوباره می شد احساس

وقتی که می بردی علی اکبرت را

یا که بگو آوردن خلخال ممنوع

یا که درآور گوشوار دخترت را

از چشم های عمهء سادات پیداست

آماده کرده بوسه های حنجرت را

من آرزو دارم فقط زینب نبیند

روزی سر و موی پر از خاکسترت را

***

 

مهدی مقیمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395  | 1:35 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

صدای بانگ جرس ، کاروان مهیّا شد
دل تمام عوالم گرفت و غوغا شد

حسین فاطمه راهی کربلا شده و…
دو چشمِ زینب کبری ، شبیه دریا شد

 

مدینه شهر نبی بود ، شهر خوبی ها
ولی چه عرصه ی تنگی برای آقا شد

رسید جای بلندی که شهر پیدا بود
نگاه کرد و دلش بی قرار زهرا شد

وداع کرد و ، روانه به سوی وادی عشق
عزیز فاطمه راهی کوه و صحرا شد

نگاه کرد به اصغر ، به روی دختر خود
دلش شکست و گرفتار کار دنیا شد

در این میانه ، زنی پشتشان دعا میخواند
نگاهِ امّ بنین خیره بر پسرها شد

خدا کند که دوباره حسین برگردد
دعای مادری اش پشتِکار سقّا شد

خبر نداشت که گودال کربلا روزی ،
سَر عبا و عمامه ، چقدر دعوا شد…

پوریا باقری


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395  | 1:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید