شهرام شارخی
اسارت- در مسیر کوفه و شام
وارسی کرد آن حوالی را
پشت هر تپه سنگ بوته ی خار
خیمه در خیمه گوشه در گوشه
بچه ها را شمرد چندین بار
چشم هایش به دور و بر چرخید
کاروان را نمود آماده
ایستاد و کمی تامل کرد
هیچ کس از قلم نیفتاده
کاروان را شکسته بندی کرد
روی هر زخم مرهمی پیچید
گاه گاهی میان این همه سوز
سر بر نیزه رفته را می دید
شانه ها دائماً تکان می خورد
گریه ی بچه ها چه سوزی داشت
داغ ها را کمی تسلی داد
خودش اما چه حال و روزی داشت
با تمام وجود می زد شور
رو به رویش سیاهی شب بود
دور تا دور کاروان می گشت
نگران غرور زینب بود
تند می رفت و تند بر می گشت
در نظر داشت طول قافله را
بچه ها را یکی یکی می گفت
کم کنید کم کنید فاصله را
غیرت حیدریش رو شده بود
چادر مادرانه بر سر داشت
هم حواسش به چشم خواهر بود
هم هوای سر برادر داشت
مثل مادر چه غربتی دارد
مثل بابا چقدر مظلوم است
چه کسی گفت آب می خواهم؟
مشک بر دوش ام کلثوم است
ادامه مطلب
حسین ایزدی
حضرت زینب(س)-مصائب
زینب است و خواهری و مادری توام شده
زینب است و حیدری و کوثری با هم شده
زینب است و زینت بابا و مثل مادرش
قلب حیدر را انیس و مونسی محرم شده
زینب است و آسمان ها ریزه خوار خوان او
در کنار سفرهٔ او خوشه چین حاتم شده
زینب است و جبریل و جمله افلاکیان
بهر خدمت کاری او در مقابل خم شده
زینب است و یار دیرین حسین فاطمه
از برای روز عاشورا به او هم دم شده
رشته عمر و حیاتش بسته بر جان حسین
چون تپش های دلش با یا حسین یک دم شده
یاد دارد کودکی هایش فقط گفته حسین
لحظه های آخرش ذکر حسین مرهم شده
شرط او حتی برای وصلتش بوده حسین
کو به کو منزل به منزل با حسین همره شده
زینب است و سایه روی سرش بوده حسین
روز عاشورا از این رو سر به نیزه بر شده
خیره خیره دیدن روی برادر کار او
تل زینب از برای دیدن او تل شده
لحظه های آخر گودال جانش را گرفت
روح زینب عصر عاشورا ز جانش در شده
حال جسم زینب است اکنون به کوفه می رود
روح او با روح دلبر سوی پیغمبر شده
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت (ع) به کوفه - وحید قاسمی
ای نیزه دار ؛ آینه بر نیزه میبری؟
خواهی چگونه از وسط شهر بگذری
از کوچه های خلوت آنجا عبور کن
خوب است اندکی به ابالفضل بنگری
کمتر بخند قاری قرآن دلش شکست
بر آیه ها قسم که تو بی دین و کافری
دیگر بس است نیزه خود را زمین مکوب
تو از یهودیان محل سنگ دل تری
دیدی حسین فاطمه خیر کثیر داشت
حالا تو صاحب دو سه تا کیسه زری
با رقص نیزه پدرم قصد کرده ای
در پیش چشم عمه لجم را در آوری؟
داری گل سری که عمویم خریده است
بی آبرو برای که سوغات میبری؟
حس میکنم به دختر خود قول داده ای
از کربلا براش دو خلخال میبری
وحید قاسمی
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت (ع) به کوفه - یوسف رحیمی
قرآن بخوان از روي نيزه دلبرانه
ياسين و الرحمان بخوان پيغمبرانه
قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگيرد
همچون درخت روشني در هر کرانه
بايد بلرزاني وجود کوفيان را
قرآن بخوان با آن شکوه حيدرانه
خورشيد زينب شام را هم زير و رو کن
قرآن بخوان با لهجه اي روشنگرانه
کوثر بخوان تا رود رود اينجا ببارم
در حسرت پلک کبودت خواهرانه
قرآن بخوان شايد که اين چشمان هرزه
خيره نگردد سوي ما خيره سرانه
اما چه تکريمي شد از لب هاي قاري
تشت طلا و بوسه هاي خيزرانه
گل داده از اعجاز لب هاي تو امشب
اين چوب خشک اما چرا نيلوفرانه
در حسرت لب هاي خشکت آب ميشد
ريحانه ات با التماسي دخترانه
آن شب که ميبوسيد چشمت را سه ساله
خم شد ز داغت نيزه هم ناباورانه
از داغ تو قلب تنور آتش گرفته
تا صبح با غمناله هايي مادرانه
یوسف رحیمی
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت (ع) به کوفه - جواد محمد زمانی
سبز است باغ آینه از باغبانیات
گل کرد شوق عاطفه از مهربانیات
از بس که خار خاطره بر پای تو نشست
چشم کسی ندید گل شادمانیات
حتی در آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانیات
آنجا که روز کوفه ز رزم تو شام بود
شوق حماسه میچکد از خطبهخوانیات
امّا شکست خطبهی پولادی تو را
بر نیزه آیههای گل ناگهانیات
با آن سری که در طبق آمد، شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانیات
عمر سه ساله صبر دل از لاله میگرفت
آتش نمیزنیم به داغ نهانیات
جواد محمدزمانی
ادامه مطلب
اشعار رأس مطهر امام حسین در تنور خولی - وحید قاسمی
خورشيد تنور
بوي بهشت مي وزد از داخل تنور
موسي گمان كنم كه رسيده به كوه طور
شبنم كنار ساحل آتش چه مي كند؟
اين سيب سرخ داخل آتش چه مي كند؟
آتش گرفته شهپر ققنوس در تنور
نفرين آسمان و زمين باد بر تنور
نمرودها و ابرهه ها عهد بسته اند
آيينه ي تجلي حق را شكسته اند
سوزانده اند قسمتي از باغ سيب را
فهميده اند معني شيب الخضيب را
اينجا خليل راهي رضوان نمي شود
آتش در اين بلاد گلستان نمي شود
خورشيد گرگرفته درون تنور، واي
موسي سرش جدا شده دركوه طور، واي
جاي عزيز فاطمه كنج تنور نيست
مطبخ محل شأن نزول زبور نيست
ديشب تمام دشت برايش گريسته
يحيي درون طشت برايش گريسته
زخم عميق لعل لبش گريه آور است
چشمان نيمه باز شفق گونه اش تراست
رخت سياه بر تن حوا و آسيه
مريم براي فاطمه مي خواند مرثيه
كروبيان به چنگ عزا زخمه مي زنند
دور تنور حور و ملك لطمه مي زنند
افلاكيان آينه رو سينه مي زنند
با نوحه هاي مادر او سينه مي زنند
تا بين دست فاطمه خورشيد جلوه كرد
در شهر كفر مشعل توحيد جلوه كرد
زهرا نهاده دست سر زانوان خويش
قامت خميده تر شده از چند روز پيش
زهرا به ناله، شعله به پروانه مي زند
بر گيسوان سوخته اش شانه مي زند
دستي كشيد برسر گيسوش، گريه كرد
درسوگ زخم گوشه ي ابروش گريه كرد
زهرا به اشك مقنعه نمناك مي كند
خاكستر از محاسن او پاك مي كند
برزخم دست وسينه ي زهرا زده نمك
پيشاني شكسته و لب هاي پر ترك
امشب نه آنكه ارض و سما گريه مي كند
حتي ميان عرش خدا گريه مي كند
وحید قاسمی
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه - حامد صافی قهدریجانی
زن بود مثل مرد اما حرف میزد
پر جوش و غوغا مثل دریا حرف میزد
بر مردی خود کوفیان شک کرده بودند
مثل تمام مردها تا حرف میزد
از بغض های در گلو ترکیده میگفت
از زخم های عشق حتی حرف میزد
راز حضور اهرمن را فاش میکرد
وقتی از عشق اهورا حرف میزد
گویی علی در پیکر او زنده میشد
از بس که زینب مثل بابا حرف میزد
حامد صافی قهدریجانی
ادامه مطلب
اشعار رأس مطهر امام حسین در تنور خولی - جواد حیدری
ای در تنور افتاده تنها یا بُنَیَّ
دورت بگردد مادرت زهرا بُنَیَّ
من که وصیت کرده بودم با تو باشد
هر جا که رفتی زینب کبری بُنَیَّ
باور نمی کردم تو را اینجا ببینم
کنج تنور خانه ی اینها بُنَیَّ
هر قدر هم خاکستری باشد دوباره
من می شناسم گیسوانت را بُنَیَّ
با گوشه ی این چادر خاکی بشویم
خون لبت را با نوای یا بُنَیَّ
آخر چرا از پشت سر ذبحت نمودند
ای کشته ی افتاده در صحرا بُنَیَّ
شیب الخضیبت را بنازم ای عزیزم
با این حنا شد صورتت زیبا بُنَیَّ
آبت ندادند و به حرفت خنده کردند
گفتی که باشد مادرت زهرا بُنَیَّ ؟
گفتی زن خولی برایت گریه کرده
حتی به او هم می کنم اعطا بُنَیَّ
جواد حیدری
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه - وحید قاسمی
تفسير سرخ
اينان كه سنگ سوي تو پرتاب مي كنند
بي حرمتي به آينه را باب مي كنند
در قتلگاه،آن جگر تشنه ي تو را
با مشك هاي آب خنك،آب مي كنند
لب هاي خشك نيزه ي خود را حراميان
از خون سرخ توست كه سيراب مي كنند
عكس سر بريده ي عباس را به ني
در چشم هاي اهل حرم قاب مي كنند
با نوحه ي رباب و تكان دادن سنان
شش ماهه ي تو را سر ني خواب مي كنند
اين آسمان شب زده را اي هلال عشق
هفده ستاره گرد تو جذاب مي كنند
هفده ستاره معتكف چشم هايتان
سجده به سمت قبله ي مهتاب مي كنند
هفده ستاره با كلماتي ز جنس اشك
تفسير سرخ سوره ي احزاب مي كنند
وحید قاسمی
ادامه مطلب
اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه - وحید قاسمی
سنگ های بی احساس
جماعتی که به سر نیزه ها نظر دارند
نشسته اند زمین تا که سنگ بردارند
خدا به خیر کند-سنگ های بی احساس-
برای کـودک مـان روی نی خطـر دارند
بخوان دو آیه نگویند خارجی هستیم
ز ایل و طایفه مان کوفیان خبر دارند؟!
درست لعل لبت را نشانه می گیرند
چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدَر دارند
دلم شکست,خدا لعنتت کند ای شمر
نـگاه کـن هـمه ي دختـران پـدر دارند
بس است گریه,برای جراحت چشمت
نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند
وحید قاسمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


