زبانحال عبدالله بن الحسن (ع) با عمویش امام حسین (ع)
وقت جان کندن من هست عمو می بینی
تو گل عشق ز باغ دل من می چینی
من به عشق تو عمو ضربه ی سختی خوردم
حال از من تو بپرسی ز چه رو رنگینی
ساعتی قبل کنار بدن اکبر خویش
حال باید به کنار بدنم بنشینی
دشمنت دست مرا کرد جدا ای ماهم
دشمنت را تو بگو آه چقدر ننگینی
ضربه بر من بزن ای دشمن دون شرم نکن
پاره کن رأس مرا همچو عمو تا بینی
آرزو دارم عمو مثل علی اکبر تو
اربا اربا شوم و جا نشوم در سینی
حمله بر من که پسر بچه ای ام نیست روا
نام من نیست علی پس ز چه رو پر کینی
این که غم نیست عمو جان که امان از این شام
در دل اهل جفا من کخ ندیدم دینی
سروده : جعفرابوالفتحی
ادامه مطلب
قاسم بن الحسن
نه کلاه خود و نه جوشن نه زره آقام به تن داشت
**برای رفتن میدون فقط اون یه پیرهن داشت
مثه ماه شب چارده می زنه به قلب لشگر
**پشت سر داره دعای عمو و دعای مادر
می خونه (ان تنکرونی فانا بن الحسن) ای قوم
**بیائید جلو که (نجل نبی الممتهن)ای قوم
از نفس افتاده ام من
** از فرس افتاده ام من صدا زد عمو بیا که قاسمت داره می میره
**داره جام شهادت از دستای جدت می گیره
عمو جون برس به دادم یه نفر گرفته مویم
**اگه دیر بیایی اینجا می زنه رگ گلویم
همه استخونای من زیر سم اسب شکسته
**یه بانوی قد خمیده بالای سرم نشسته
از نفس افتاده ام من ** از فرس افتاده ام من
ادامه مطلب
مدح حضرت قاسم ابن الحسن (ع)
در نهاد عشق بازان الست ..... از ازل رخسار دلبر نقش بست
عکس روی یار افتاده به جام ..... یاد رویش رمز مستی مدام
مست تصویرش شده چشم خیال ..... قلب عاشق آرزومند وصال
راه و رسم دلبران دل بردن است ..... کار عشاق از جدایی مردن است
دل شود پژمرده از فکر فراق ..... شعله ور گردد ز شوق و اشتیاق
گر رود دلبر پی اش دل می برد ..... در غم جانانه حاصل می برد
از جدایی سینه محزون می شود ..... از جدایی دل پر از خون می شود
دل زهجران طالب تیر اجل ..... از برایش مرگ احلی من عسل
کربلا آیینه دلدادگی است ..... سرزمین دلکش آزادگی است
قلب مردانش قرین تیر عشق ..... نوجوان عاشقش چون پیر عشق
حک شده بر قلب او تصویریار ..... می شود از فکر هجرش بی قرار
در شب عاشور مشتاق بلا ..... تا کند جان درره دلبر فدا
حلقه ذکر شبش نام حسن ..... تا سحر ورد لبش نام حسین
او نگار دودمان هاشم است ..... نوگل زیبای زهرا قاسم است
از تبار ماه روی مه جبین ..... یوسف آل امیر المومنین
در تماشای پدر شد بسته راه ..... در تماشای پسر آمد سپاه
یک سپاه از کینه آمد با نظر ..... نیمه ی ماه است یا قرص قمر
چون عمو رخسار او بوسیده بود ..... چهره با عمامه اش پوشیده بود
تا مبادا نوگلش گردد خزان ..... تا که گلبرگش بیفتد بی امان
با حسین آهسته نجوا می کند ..... گریه عقده از دلش وا می کند
هجر، دلها را پر آتش کرده است ..... خوب بنگر که حسین غش کرده است
آخرین وصل است پیش از یک فراق ..... عشق هم می سوزد از این اشتیاق
چون که گل رو سوی میدان می رود ..... گوییا از باغبان جان می رود
ساعتی نگذشت آمد این ندا ..... برزمین افتادم ای جانا بیا
گشت پرپر پیکر آن یاسمن ..... غنچه ی دردانه ی آل حسن
باغبان آمد مگر یاری کند ..... لیک باید که عزاداری کند
دست و پا می زد به خون بروی خاک ..... گفت ای گل ازچه گشتی چاک چاک
ناله اش این بود ای مهر مهین ..... این قدر پایت مکش روی زمین
ادامه مطلب
وحید مصلحی
قاسم بن الحسن(ع)
از شوری چشم حسودان ترس دارم
بی نظم می بندم سرت عمامه ات را
آه! ای کبوتر بچه ی مشتاقِ پرواز
محکم گرفتی توی دستت نامه ات را
می خواستم نفرستمت اما عزیزم
حکمِ جهادت را تو از بابا گرفتی
سخت است از تو دل بریدن چاره ای نیست
از عمه شمشیر پدر، آیا گرفتی؟
با جنگ جویان فرق داری مردِ کوچک
گشتم زره اندازه ات پیدا نکردم
شهدِ شهادت از لبانت بود جاری
می خواستم بوسم لبت اما... نکردم
مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست
تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی
پشت سرت لرزید قلبِ خیمه وقتی
خون خواهی آن اکبرِ دلبند رفتی
"هل من مبارز؟ " می زنی فریاد در دشت
مثل عمو پیچیده می جنگی دلاور
ارزق چشیده ضربه های کاری اش را
ای قوم بی دین هر که می خواهی بیاور ...
ممکن نشد تا با تو رو در رو بجنگند
نامردمان انگار فکری تازه دارند
ای تازه دامادم به جای نقل این ها
در دامن خود سنگ بی اندازه دارند
یک نیزه ای انداخت از مرکب زمینت
یک لشکر از کفتارها دور و بر توست
بر صورتت یک ردِ سم اسب مانده
در یاد من طرح نگاه آخر توست
از بس که پاشیده تنت امکان ندارد
اهل حرم یک جسم کامل را ببینند
آه ای گلِ پرپر گلابت را گرفتند
ای غنچه دورت داس های لاله چینند
ای غنچه ی بشکفته ی زیر سم اسب
قدری خودت را زیر مرکب ها بغل کن
بیچاره ام کرده صدایِ ضجه هایت ...
این مرگِ سختت را خودت "احلی عسل" کن
این اسب ها با سینه ات آخر چه کردند؟
پیچیده در کرب و بلا بویِ مدینه
این قدر پایت را مکش جانسوز بر خاک
از دردهای استخوانِ توی سینه
پنهان مکن از من تو با لبخند دردت
لبخندهایت می زند آتش عمو را
وقتی که می خندی به من ای ماه پاره
می بینم آن سر نیزه ی توی گلو را
می آیم از خیمه کنار پیکری که ..
در زیر دست و پای اسبان قد کشیده
بهتر که زینب در میان خیمه ها ماند
بهتر شده جان کندنت را او ندیده
باید در آغوشت بگیرم نرم و آرام
خیلی مواظب باشم از دستم نریزی
با اشک جسمت را به سمتِ خیمه بردم
مثل علی اکبر برای من عزیزی
ادامه مطلب
بشری موحد
حضرت قاسم(ع)-شهادت
این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود
عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچه های کوچه های آل هاشم بود
از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود
پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود
سر را جدا کردند اما عمه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟
ادامه مطلب
حسن واشقانی فراهانی
قاسم بن الحسن (ع)
آن که این گونه به خون قامت او غلتیده است
«سیزده بار زمین دور قدش گردیده است»
این گل تر که چنین خفته به خون پیکر او
صورتش را لب شیرین حسن بوسیده است
به رکاب حسرت بوسیدن پایش باقیست
این نهالی است که بر سرو، قدش بالیده است
دشمن و دوست همه محو تماشای ویاند
لشگر حُسن ببین تا چه بساطی چیده است!
این قیامت قد از آن خیمه کمی دور کنید
مادرش تا که نبیند که کفن پوشیده است
این تن زیر سم اسب عدو رفته ز کیست؟
که لبش بر رخ زیبای عمو خندیده است
آن قدر خوب و عزیز است گل باغ حسن
که شه از اکبر خود بیشترش بوسیده است
رفت تا این تن گلگون به حرم، زینب گفت:
بشکند دست پلیدی که گلم را چیده است
«سائلا» بر در کاشانه او گر نگری
بینی آن جا که چهها کرده، چهها بخشیده است
ادامه مطلب
مجید خضرایی
حضرت قاسم(ع)
بر آخرین امید عمو پشت پا مزن
پا بر زمین مکش و چنینم صدا مزن
با العطش شرر به دل ما سوی مزن
داماد شرحه شرحه چه خوش قد کشیده ای
بر حجله ات بیا و تو رنگ عزا مزن
جانم بخواه لیک تو هم مثل اکبرم
حرفی ز آب با من بی هم نوا مزن
از غربتت هر آن چه که خواهی بگو ولی
حرفی ز درد سینه تو با مجتبی مزن
ای کاش که عموی تو می مرد قاسمم
در پیش چشم خون شده ام دست و پا مزن
پلکی بهم بزن اگرت نای حرف نیست
بر آخرین امید عمو پشت پا مزن
از بس که پیکرت ز سنان بهره مند شد
کوتاه بود قد تو اما بلند شد
ادامه مطلب
احسان محسنی فر
قاسم بن الحسن(ع)
این که چون قرص قمر تابیده
شمس هم دور سرش گردیده
از کف ساقی صهبای ازل
سیزده جام عسل نوشیده
به نیابت ز لب بابایش
بارها دست عمو بوسیده
زرهی نیست برازنده ی او
بی سبب نیست کفن پوشیده
مگر این کیست که با آمدنش
لشگر کوفه به خود لرزیده؟
گوییا صحنه ی جنگ جمل است
بس که مانند حسن جنگیده
نوه ی انسیة الحورایت
استخوان هاش زهم پاشیده
می کشد پاشنه بر روی زمین
به دل انگار که زمزم دیده
آه آهش شده قطعه قطعه
بند بندش شده چیده چیده
نفسی داشت ولی با سختی
بس که این سینه به هم چسبیده
از لبش جام عسل می ریزد
چه قدر سنگ به آن چسبیده
وای از آن لحظه که بیند نجمه
سر او از روی نی تابیده
مثل لاله بدنش وا شده است
چه قدر خوش قد و بالا شده است!
ادامه مطلب
حضرت قاسم (ع) -مدح و شهادت
باز کامم به مدح تو وا شد
دفتر شعر من مصفا شد
باز شوری به سینه ام افتاد
صدف طبع من گهر زا شد
نی فقط ما اسیر زلف توایم
عاشق تو حسین زهرا شد
نفس تو رسیده اش به مشام
پور مریم اگر مسیحا شد
درسی از تار زلف تو آموخت
یوسف ار این چنین دل آرا شد
بی خبر بود از گل رویت
گر که مجنون اسیر لیلا شد
سرو، گر قامتی چنین دارد
از ازل، پیش پای تو پا شد
نکته دانِ نگاه تو گشته
چشم آهو اگر که زیبا شد
لرزه بر پشت دشت افتاده
قاسم ابن الحسن هویدا شد
بر لبت نام مجتبی آمد
خار در دیدگان اعدا شد
تیغ ها سر به زیر افکندند
چشم ها محو در تماشا شد
قامتت را زره گران آمد
گر چنین، رهسپار سینا شد
صف دشمن شکافت یک نگهت
برق چشمت عصای موسی شد
با نبرد تو در دل میدان
یاد حیدر دوباره احیا شد
با تکاپو و رقص شمشیرت
راه و رسم نبرد معنا شد
ضرب شصتت کویر را لرزاند
شورشی بین خصم بر پا شد
این همان شیر بیشه ی جمل است
یا که حیدر دوباره پیدا شد؟!
عرق شرمِ قهرمانان ریخت
پیش پایت کویر، دریا شد
از عذارت نقاب تا افتاد
مهر، حیران و ماه، رسوا شد
کی ملامت کنم به گل چینت
بند روبند تو چرا وا شد؟!
مانده ام من چگونه بر تن تو
این همه زخم روی هم جا شد
کمتر از نصف روز، قامت تو
به بلندای قدّ سقا شد!!!
تن تو زیر دست و پای سپاه
چون تنِ اکبر ارباً اربا شد
برگ جان بازیت در این صحرا
با سُم اسب، مهر و امضا شد
کمتر این خاک را تفحص کن
قامتم دیگر از غمت تا شد...
ادامه مطلب
حسن لطفی
قاسم بن الحسن(ع)
کبوترانه از این خاکها رها شدهای
برای درد یتیمانهات دوا شدهای
ربوده باد ز رویت نقاب و میبینم
چه قدر شکل جوانیِ مجتبی شدهای
بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم
رسیده مادرم و غرق در عزا شدهای
دو دست زیر تنت بردهام ولی خالیست
جدا شدی ز من از بس جدا جدا شدهای
پس از صدای نفسهای مانده در سینه
پس از صدای ترکها چه بی صدا شدهای
به قد کشیدن تو تیغها کمک کردند
گمان کنم به بلندیِ نیزهها شدهای
من از کمر شدهام تا و از تو میپرسم
سرت چه آمده از بین سینه تا شدهای؟
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


