زیباتر از همیشه در این کربلا شدی
دیدی دلم گرفته، مرا مجتبی شدی؟
لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو
لک زد دلم چرا، چه شده بیصدا شدی
افتادهای به خاک و پر از زخم گشتهای
از دست رفتهای و پر از ردپا شدی
از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست
ای پاره ی دلم که چنین نخنما شدی
دیروز شانهات زدم امروز دیدهام
با پنجههای قاتل خود آشنا شدی
بر روی خاک مثل عمو قد کشیدهای
یا بس که تیغ خوردهای از زخم وا شدی
گفتم عصای پیری من بعد اکبری
اما از این شکستهی تنها جدا شدی
حسن لطفی
ادامه مطلب
این که این قدر تماشا دارد
به رگش خون علی را دارد
مجتبی آمده تصویر شود
به حسن رفته؛ تماشا دارد
گیسوانی که زده شانه حسین
هر قدر دل ببرد جا دارد
سیزده بار زمین فهمیده
منّتی بر سر دنیا دارد
شاه در بدرقه اش آمده است
تا ببینند که بابا دارد
نیست پایش به رکاب از بس که
میل پرواز به بالا دارد
چشم بد دور به بازو بندش...
...ریشه چادر زهرا دارد
نوجوان است و دعایی بر لب
پشت او زینب کبری دارد
نوجوان است ولی وقت نبرد
پای هر ضربه اش امضا دارد
نوجوان است ولی از رجزش
از دمش صاعقه پروا دارد
رجزی خواند و همه فهمیدند
بعد از این ، معرکه آقا دارد
شکل رزمش چقدر پیچیده ست
شیوه حضرت سقا دارد
قبضه ی تیغ که میچرخاند
آذرخشی ست که میسوزاند
شور در پهنه صحرا انداخت
موج بر سینه دریا انداخت
یک هماورد ندارد بس که
هیبتش لرزه به صحرا انداخت
باد تا بند نقابش وا کرد
پرده از محشر کبری انداخت
عاقبت ازرق شامی آمد
رو به قاسم نظری تا انداخت
چار فرزند به میدان آورد
دو طرف را به تقلا انداخت
همه جا بود سکوتی سنگین
کربلا چشم به آنجا انداخت
دست پرورده عباس نظر...
...تا که بر قامت آنها انداخت
چار فرزند حرامی را با
ضربه ای یک به یک از پا انداخت
اولین چرخش تیغش از تن
سرشان را به ثریا انداخت
نوبت ارزق شامی شد و باز
پیش آنها سر او را انداخت
همه را ضربه ی شصتش یاد...
... ضربه کاری مولا انداخت
مجتبی باز به تکرار آمد
بانگ تکبیر علمدار آمد
حیف غم بود که معنا کردند
گرد او هلهله برپا کردند
تا که دیدند حریفش نشدند
دشتی از سنگ مهیا کردند
همه طوری به سرش ریخته اند
گوئیا گمشده پیدا کردند
گل سرخی به زمین باز شد و
ساقه را از دو سه جا تا کردند
استخوان های شکسته او را
چقدر خوش قد و بالا کردند
نیزه ها بر سر او زار زدند
تیغ ها را به تنش جا کردند
تا که دیدند عمو می آید
همگی خنده به لب وا کردند
نعل ها رد شده و ضرب زدند
تا مشبّک بدنش را کردند
مادرش آمده بالینش حیف
چقدر خوب مدارا کردند
مادرش آمد و با زخمی نو
باز خون بر دل زهرا کردند
کاکلش را ز دو سو چنگ زدند
وقت غارت شد و دعوا کردند
تا روی خاک کشیدن ها را
ایستادند و تماشا کردند
وای بر من چه خیالی دارند
نعل ها شکل هلالی دارند
حسن لطفی
ادامه مطلب
تا لالگون شود کفنم بیشتر زدند
از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند
قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود
گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند
این ضربه ها تلافی بَدر و حُنِین بود
گفتم و علی بر دهنم بیشتر زدند
می خواستند از نظر عُمق زخمها
پهلو به فاطمه بزنند بیشتر زدند
عباس احمدی
ادامه مطلب
کبوترانه از این خاکها رها شدهای
برای درد یتیمانهات دوا شدهای
ربوده باد ز رویت نقاب و میبینم
چه قدر شکل جوانیِ مجتبی شدهای
بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم
رسیده مادرم و غرق در عزا شدهای
دو دست زیر تنت بردهام ولی خالیست
جدا شدی ز من از بس جدا جدا شدهای
پس از صدای نفسهای مانده در سینه
پس از صدای ترکها چه بی صدا شدهای
به قد کشیدن تو تیغها کمک کردند
گمان کنم به بلندیِ نیزهها شدهای
من از کمر شدهام تا و از تو میپرسم
سرت چه آمده از بین سینه تا شدهای؟
حسن لطفی
ادامه مطلب
چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم
تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم
نشسته ام به کنار تن تو می گریم
به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم
مرا که داغ علی اکبرم زمینم زد
نمی شود که تنت را به روی پا ببرم
برای این که دگر خردتر از این نشوی
تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم
یتیم بودی و این ها نوازشت کــردند
به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم
چه کار می کنی آخر به زیر پای نعل
عمــو رسیده کنــارت بیــا بیــا به برم
محمد حسن بیانلو
ادامه مطلب
این مرد کیست لاله ی پرپر می آورد
تا خیمه هاش اکبر دیگر می آورد
دارد گلی که طعم عسل را چشیده است
از ازدحام تیغ و سپر در می آورد
بوی گلاب پر شده در دشت خار و خون
آقا عصاره ی گل پرپر می آورد
گلبرگ های سرخ و سپید از نیام خاک
یا پاره های سوره کوثر می آورد
انگار او تمام حسن را غریب وار
با قامت خم از دل لشگر می آورد
خون زخم و آه و آتش و باران و تیر و عشق
آیا کسی از این همه سر در می آورد؟
عالم دو مست در تب غوغای خیمه ها
مولا تنی کشیده به محشر می آورد
تا آسمان مهر تو ای مهربان پدر
دارد پسر به شوق تو پر در می آورد
ادامه مطلب
وصيت
مرغ باغِ حسنم تشنه ي چشمانِ حسين
خون من ريخته بر گوشه ي مژگان حسين
با سرشك بصرش كرده وصيت پدرم
دل خود وا ننهم از سرِ پيمان حسين
--------------------------------------------------
شقاوت
بزن فرياد تا فهمم كجايي
به چشم تارِ خونينم نيايي
من تنها و يك لشكر شقاوت
بگو زيرِ كدامين دست و پايي
ادامه مطلب
يا قاسم ابن الحسن(ع)
اي يادگار ِ رويِ قشنگِ برادرم
جان كَندَنت روي زمين نيست باورم
وقتي كه استغاثه ي جانسوز تو رسيد
هفت آسمان شكست و فرو ريخت برابرم
پُر شد فضا ز عطر گلابِ تنت عمو
عطر تن تو زنده كُند يادِ اكبرم
پا بر زمين نكش كه دلم ريش ميشود
پرپر نزن مثال كبوتر برابرم
در استخوان خُردِ جناقِ تو ديده ام
تصوير درب و سينه و مسمار و مادرم
يا قد كشيده اي تو به زير سُمِّ ستور
يا من خميده جسم تو را خيمه ميبرم
ادامه مطلب
درست لحظه ی آخر در این محل افتاد
و قطره قطره ی اهلا من العسل افتاد
میان عرصه ی میدان عجیب غوغا شد
مفاصل تن قاسم یکی یکی وا شد
چقدر خون چکد از ریش ریش پیروهنت
شکست گوشه ی ابرو...شکسته شد دهنت
خمیدگی تنت کار نیزه ی خصم است
اگر چه درد کمر بین ما دگر رسم است
و ناگهان ز قفا تیغ آهنین خوردی
ز نصفه های کمر خم شدی...زمین خوردی
زتارهای گلویت مرا صدا زده ای
چقدر در وسط صحنه دست و پا زده ای...!
بگو بگو گه عزیزم تـنت گسسته چرا
درون حنجره ات استخوان شکسته چرا؟
چرا تمام تـنت را چنین بهم زده ای
مگر محله ی قصاب ها قدم زده ای
چقدر میوه ی سبزم...رسیده ای قاسم
گمان کنم که کمی قد کشیده ای قاسم
عدو تمام تو را بند بند کرده گلم
و نعل اسب تو را قد بلند کرده گلم
نيما نجاري
ادامه مطلب
يا قاسم ابن الحسن(ع)
گُل ِ پژمرده پژمردن ندارد
ز پا افتاده پا خوردن ندارد
مرا بگذار عمو برگرد خيمه
تن پاشيده كه بردن ندارد
***
بيا شوق مرا ضرب المثل كن
تمام ظرفهايم را عسل كن
براي آنكه از دستت نريزم
مرا آهسته آهسته بغل كن
***
لبم بوي پدر دارد عمو جان
سرم شوق سفر دارد عمو جان
تمام سنگها بر صورتم خورد
يتيمي دردسر دارد عمو جان
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


