حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

هیچ موجى از شكست شوق من آگاه نیست

 در كنار ساحلم امّا به دریا راه نیست

تا مپندارند با مرگم تو مى میرى بگو

 اینكه می بینید فعل است و ظهور، الله نیست

در مسیر لا و الا خون عاشق مى‏دود

 در دل معشوق مطلق راه هست و راه نیست

كاروان تشنه اشكت را نشانم داده است

 منزل من چشم هاى توست، پلك چاه نیست

روى بر سمّ ستوران دادم و گفتم به خاك

 در مقام جلوۀ خورشید جاى ماه نیست

مى برى من را و پا را مى‏كشم روى زمین

 در ركاب شوق حرف از قامت كوتاه نیست

 صوت داود است جارى از فضاى سینه‏ام

 در مسیرش استخوانى گاه هست و گاه نیست

 مى زنیدم ضربه امّا من نمى ریزم فرو

 كوه را هیچ التفاتى بر هجوم كاه نیست

 

حجت الاسلام رضا جعفری


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ناگهان بر سر قتل تو چه دعوا شده است

 

بند بند بدنت آه زهم وا شده است

 

چه بلایی به سر صورتت آمد قاسم

 

وای این نیزه چه سان در دهنت جا شده است؟!

 

زانوانت چه شده حرف بزن قاسم جان

 

ساق پاهای تو برعکس چرا تا شده است ؟!!

 

سر انگشت تو را هم به غنیمت بردند

 

چه قدر روی تنت حادثه امضا شده است...!

 

مهره های کمرت دور و برت می ریزد

 

اینچنین ریختنت آه معما شده است...

نیمانجاری


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

نوجوان قبیلۀ خورشید

عالم دَهر مکتب توحید

آمده نیزۀ جمل در دست

سیزده شیشه عسل در دست

نام او چیست در عشیرۀ عشق؟

قاسم بن الحسن،نبیرۀ عشق

کارصد تیغ کرده مژگانش

خشم عباس برق چشمانش

با لب خشک خود غزل می خواند

شعر اهلا من العسل می خواند

از نگاه و صداش غم می ریخت

رجزش دشت را به هم می ریخت

نعره می زد: منم یتیم حسن

کفنم را حسین کرده به تن

غیرتی سبز خون رگهایم

نوه ی بوتراب و زهرایم

آمدم پابه پای شمشیرم

انتقام مدینه را گیرم

یا علی گفت و لب تر از می کرد

اسب ها را یکی یکی پی کرد

تیغ را رقص ذوالفقاری داد

همه کفر را فراری داد

با دل شیر تا کجا رفته!؟

چقدر او به مجتبی رفته!!!

گر چه از چارسو گلاویزند

کوفیان مثل برگ می ریزند

لشگر ظلم را چه شاکی کرد

مرحبا، خوب گرد و خاکی کرد

تیغ می زد،سینجلی می گفت

مست و مدهوش یاعلی می گفت

عاقبت تشنگی به بندش کرد

نیزه ای آمد و بلندش کرد

از لب آسمان زحل افتاد

سیزده شیشه عسل افتاد

طاقت صبر را زکف برده

مثل زهرا چه بد زمین خورده!؟

دیدم از رد بند نعلینی

قد کشیده به طرفة العینی

دشنه کینه را صدا کردند

سر مهتاب را جدا کردند

کاروان را ز کربلا بردند

سر او را مغیره ها بردند

 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

عسل سـرخ شهـادت چقـدر شیرین است

می جنت که خدا گفته به قرآن این است

سم اسبان به روی سینۀ من سنگین نیست

بر مـن امـروز غریبـی عمـو سنگین است

صورتی را که حسن بوسه چو قرآن می‌زد

کاش می‌دید که از خون جبین رنگین است

استخـوان بدنـم زیـر سـم اسـب شکست

این سم اسب به از گردن حورالعین است

روز وصـل است و عروس اجلم در آغوش

قاتلم تیغ بـه کـف دارد و بـر بالین است

من که پیش از شب میلاد، حسینی بودم

شکـرلله کــه امــروز همینم دیـن است

ای عمـو زود بیـا جـانب میـدان و ببیـن

یک کبوتر ز تو در پنجۀ صد شاهین است

زخم‌هــای بدنـم لالــه‌صفت می‌خنــدند

پـای تا سر بدنم غرق گـل و نسرین است

ما شرار از جگر خویش بـه «میثم» دادیم

در صف حشر همه دار و ندارش این است

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن کرببلا

 

عزیز من این قده اصرار نکن

مادرتم اومده ، اصرار نکن

درسته مرد میدون نبردی

اما اگه بری و برنگردی

اگه رو صورتت خراش بیفته

رو پیکرت زخم تراش بیفته

جواب مادر تو رو چی بدم

جواب همسر تو رو چی بدم

تو حسن کرببلای منی

تو یادگار مجتبای منی

غصه نخور اگه دلت شکسته

گرد یتیمی به رخت نشسته

خودم برایت پدری میکنم

تو رو علی اکبری میکنم

طفل برادرم خودت میدونی

برای من مثل علی میمونی

اگه بری نجمه جوون نداره

تو تازه دامادی شگون نداره

اگه بری دل حرم میگیره

گریه نکن که گریه ام میگیره

اندازه ی سر تو خود ندارم

باید که عمامه سرت بذارم

زره ندارم روی تن بپوشی

باید که قاسمم کفن بپوشی

یادت باشه حالا که رهسپاری

حلقه ی نامزدی تو در بیاری

رفتی به جان خود بلا خریدی

رفتی پسر حماسه آفریدی

تک یل نامی هم نشد حریفت

ازرق شامی هم نشد حریفت

وارٍث شیر جملی آفرین 

هستی زهرا و علی آفرین

دیدم که یکباره هوا به هم ریخت

افتادی از پشت فرس دلم ریخت

پرپر من پا رو پرت گذاشتند

با نیزه ها سربه سرت گذاشتند

راه تو رو به سوی خیمه بستند 

استخونای سینه تو شکستند

با بچه های فاطمه بد شدند

با مرکب از روی تنت رد شدند

بلند شو ای غرقه به خون دوباره

اهلا من العسل بخون دوباره

روزی تو درد و غم و محن شد

لباس دامادی تو کفن شد 

علیرضا خاکساری


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

همان وقتی که عمو بر تنت ردایت کرد

همینکه بال گشودی پسر صدایت کرد

گره به بند نقابت زد و میان حرم

پس از دو بوسه به پیشانیت دعایت کرد

کنار عمه نشست و برای نجمه گریست

و خیمه گاه تو را حجله عزایت کرد

ببین که با عرق شرم آشنایم کرد

کسی که با تن این خاک آشنایت کرد

به غیر موی سفیدش،لبان پر خونت

تو را خود حسنم مثل مجتبایت کرد

کسی نبود و بگوید یتیم را نزنید

کسی نگفت که این ضربه ها کفایت کرد

بگیر دستم و بابا بگو نگاهم کن

علی که رفت بجای خودش عصایت کرد

دم از تو هست ولی باز دم ممکن نیست

كه تاخت لشگری غرق رد پایت کرد

همینکه خواستی از سینه ات نفس بکشی

شکست دنده ی سختی و بی صدایت کرد

دوباره آمدی آرامتر نفس بزنی

که باز ضربه یک نعل جابجایت کرد

تلاش میکنی اما نفس نمیگذرد

به سینه حق بده اين سنگ آسیايت کرد

تو را به سینه اش عباس می کشد بد جور

مفاصلی که جدا مانده نخ نمایت کرد

به مشت قاتل تو گیسوی تو را چرخاند

بلند ازسرمو اززمين جدايت کرد

چه خوب شدكه رسیدم تبر زمین انداخت

رسیدم و نوك سرنيزه اش رهایت کرد

شاعر: حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

گشته پامال عموجان ز چه این سان بدنت

پاره پاره شده از ضربت شمشیر تنت

تا کنار بدن تو به شتاب آمده ام

شده همرنگ دل غرقه بخونم بدنت

بدرقه کرد تو را اشک و نگاهم که نبود

زرهی بر تنت ای گل به جز از پیرهنت

از غم و داغ تو خون ریخته از چشم ترم

مثل لاله شده پر خون ز چه جام دهنت

باز کن لب سخنی از لب خاموش بگو

مانده در ضائقۀ من عسلی از سخنت

رُخت ای ماه شب چارده از خون تر شد

رفتی و ماند فروغ رجز شب شکنت

گرچه حاجت به کفن نیست شهیدان را لیک

شده پیراهن خونین تن تو کفنت

در کنار تن صد چاک تو فریاد زنم

یادگار حسنم ، سوختم از سوختنت

به چه حالی ببرم سوی حرم جسم تو را

منتظر مانده به ره مادر غرق محنت

داغ بر داغ دلم آمده گر می گریم

تازه شد داغ علی با غم پرپر شدنت

سوخت گرچه دل محزون وفائی امّا

صد هزاران دل عاشق شده بیت الحزنت

 

سید هاشم وفایی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع(

 

ماه در خون شناورم، قاسم

یادگار برادرم، قاسم

کم بزن دست و پا در آغوشم

جان مده در برابرم، قاسم

العطش گفتنت کبابم کرد

سوخت از پای تا سرم، قاسم

سخت باشد به من عزیز دلم

که تو را کشته بنگرم، قاسم

زخم های تن تو کشت مرا

تازه شد داغ اکبرم، قاسم

جای گل جسم چاک چاک تو را

می برم بهر دخترم، قاسم

حیف با چشم خود نگه کردم

تا چون جان رفتی از برم، قاسم

عوض آب بر تو آوردم

اشک با دید ترم، قاسم

بعد اکبر دلم به تو خوش بود

که تویی یار و یاورم، قاسم

ای جگر پارۀ حسن به چه رو

رو کنم جانب حرم، قاسم

گر سراغ تو را ز من گیرد

چه بگویم به خواهرم، قاسم

نظم "میثم" اگر چه قابل نیست

تو قبولش کن از کرم، قاسم

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:10 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

آمد از خیمه برون نور چشمان حسن

صورتش پارۀ ماه پارۀ جان حسن

نوگل فاطمه و سَرو بستان حسن

مَرد میدان حسین شیر میدان حسن

چهره اش خورشیدی است ز شبستان حسن

حُسن رویش به مثال آفتابی به نقاب

ز نظرها پوشید صورتش را به حجاب

بر لبش وقت رجز بهترین قول و غزل

ریزد از لعل لبش بهتر از شهد عسل

با همه شوق و شتاب می رود سوی اَجل

و اَنَا بنُ الحَسنش ذکر نابی ز ازل

اذن میدان که گرفت شد به میدان عمل

و عمو با دل خون می کشیدش به بغل

رفت شمشیر بدست زِرِهَش بود کفن

بر لبش ذکر حسین بود بر دلش یاد حسن

متحیّر ز قدش لشگر خصم لعین

متوجّه به رخش عده ای بی دل و دین

قلب لشگر بشکافت ز یسار و ز یمین

بود از حملۀ او باد صفّین وزین

همه یل های عرب زیر تیغش به کمین

ارزق شامی از آن تیغ شد نقش زمین

ابنِ سعدِ اَزُدی فرصتی یافت طلا

ماه را کرد دو نیم دشت شد دشت بلا

عشق و ایثار و وفا چه کند با دلِ خون

آبرو داشت کثیر معرفت داشت فزون

از غم و عشق حسین چهره اش غرق بخون

مرکبش خورد زمین راکبش گشت نگون

لشگری ریخت سرش با همه بغض و جنون

سینه اش خُرد شد از سم اسبانِ قشون

ناگهان گشت بلند ناله اش : یا عَمّاه

یاد از زهرا کرد نوحه اش : وا اُمّاه

با همه خشم و شتاب آمد از خیمه عمو

با همان قهر و غضب زد به اُردوی عدو

عدّه ای را به سر و عده ای را به گلو

بین آن گرد و غبار دید آن سِرّ مگو

متلاشی ز هم است صورت و فرق نکو

گفت : ای قاسم من با عمو راز بگو

گفت : ای تاج سرم جز تو بالای سرم

هست این جدّ من و هست پیشم پدرم

***

حاج محمود ژولیده


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:10 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع(

 

قطره ای هستم که از دریا جدا افتاده ام

آن غریبم من که دور از آشنا افتاده ام

ناکسان از بسکه بر دور و بر من صف زدند

کس نمی داند کجایم یا کجا افتاده ام

ای عمو جان گر تو می خواهی که پیدایم کنی

آنقدر گویم به زیر دست و پا افتاده ام

بسکه آمد تیر و بر سر تا به پایم بوسه زد

یاد بابایم امام مجتبی افتاده ام

گرچه بابا تیر باران شد ولی تابوت داشت

من که تابوتی ندارم بر ملا افتاده ام

ای عمو این آخرین بار است می گویم عمو

بسکه من کردم صدایت از صدا افتاده ام

 

سید محسن حسینی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 27 فروردین 1396  | 1:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 29 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید