ای گدایان رو کنید امشب که آقا قاسم است

تا سحر  پیمانه ریز کاسه ی ما قاسم است

یادمان باشد اگر روزی بقیع را ساختیم

ذکر کاشی های باب المجتبی یا قاسم است

از همان روزیکه رزق نوکران تقسیم شد

کربلای سینه زنهای حسن با قاسم است

این کریمان به نگاه خود گره وامیکنند

آنکه عمری درد ما کرده مداوا قاسم است

گوسفندی نذر او کردیم و مرده زنده شد

آنکه نامش میکند کار مسیحا قاسم است

روی ابرویش اگر تحت الهنک بسته حسین

در حرم زیباترین فرزند زهرا قاسم است

نعره زد : ان تنکرونی ریخت لشکر را بهم

وارث شیر جمل شاگرد سقا قاسم است

مرد نجمه بود و صاحب خیمه شد در کربلا

سایه ی روی سر مادر به هر جا قاسم است

با اشاره هر کجا میگفت : یا زینب ببین

آن سر عمامه بسته روی نی ها قاسم است

زیر سم اسبها با هر نفس قد میکشید

گفت با گریه حسین ، این تن خدایا قاسم است

نعل های خاک خورده دنده هایش را شکست

مثل مادر این تنی که میخورد پا قاسم است

چونکه قاسم بود بین گرگها تقسیم شد

یوسف پاشیده از هم بین صحرا قاسم است

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 12 آبان 1395  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با نقاب بسته هم محشر کند ابروی تو

یک حرم دل دلربا سرگشته ی گیسوی تو

تا صدای ناله آمد که عمو مردم بیا

همچنان باز شکاری تاختم رو سوی تو

از سر زین گو چگونه بر زمین افتاده ای

جای نیزه از دو سو پیداست بر پهلوی تو

از سر مرکب زدم دست عدوی بی حیا

تاکه دیدم بین مشتش کاکل گیسوی تو

جنگ مغلوبه شده مادر نگهدارت بود

میرسد تنها ز زیر سم مرکب بوی تو

پا مکش بر خاک کاری بر نمی آید ز من

میزنی پرپر خجالت میکشم از روی تو

تا نریزد جسمت از لای کفن بنگر زنم

یک گره آرام بین ساق پا تا زانوی تو

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 12 آبان 1395  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

احلی من العسل...

بر لبت غیر ثنا گفتن معبود نبود

در صدای تو بجز نغمه ی داوود نبود

راه افتادی و من پشت سرت میگفتم

تازه داماد حسین رفتن تو زود نبود?!

سر زدم خیمه به خیمه ولی اندازه ی تو

هرچه گشتم بخدا یک زره و خوود نبود

وسط معرکه تا خاک به پا شد گفتم

اینکه افتاد زمین قاسم من بود?! نبود?!

خس خس سینه ی تو روضه ی مادر میخواند

کاش راه نفست اینهمه مسدود نبود

کفنت پیروهنت گشته و شکرش باقی است

قاتلت در طلب پیروهن و سود نبود

قد و بالای تو را شکل عمویت کردند

ارباً اربا شده هم اینهمه مفقود نبود

باید از زیر سم اسب تو را جمع کنم

با کمی حوصله در بین عبا جمع کنم

 

رضا قربانی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 12 آبان 1395  | 9:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا قاسم ابن الحسن (ع)...

غم در دو چشمش بود و سویش ریخت بر هم

یک لحظه ناگه رنگ و رویش ریخت بر هم

خیره شده تنها به سوی دشت و گودال

یک باره اصلا گفت وگویش ریخت برهم

کنکاش میکرد تا عمویش را ببیند

شمشیر امد جست و جویش ریخت بر هم

چشمش به حسرت سوی دارالحرب افتاد

در فکر این است آبرویش ریخت بر هم

دیگر صدای ناله ی آقا نیامد

عمه گمانم که گلویش ریخت بر هم

دستش رها شد ناگهان از دست عمه

رفت بین گودال و سبویش ریخت برهم

گودال تنگ است و عمو هم نیمه جان است

او بین مقتل با عمویش ریخت بر هم

 

امیر علوی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 12 آبان 1395  | 9:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چگونه جسم تو را تابه خیمه ها ببرم

 تو تکه تکه ای  باید جدا جدا ببرم 

 

 

نشسته ام به کنار تن تو می گریم

به فکر رفته ام آخر چسان تو را ببرم

 

 

مرا که داغ علی اکبرم زمین زده است

نمی شود که تنت را به روی پا ببرم

 

اگرچه نیست به دوشم ولی اگر هم بود

نمی شد این بدنت را روی عبا ببرم 

 

برای اینکه دگر خرد تر از این نشوی

 تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم

 

 

یتیم بودی و این ها نوازشت کردند

به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم

 

چه کار میکنی اینجا به زیر پای نعل

 عمو رسیده کنارت  بیا بیا به برم

 

 

  شاعر: محمدحسن بیات لو


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 11 آبان 1395  | 11:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 29 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید