شعر میلاد حضرت رقیه (س)
زمین دوباره پر از آیه های کوثر بود
تمام شهر پُر از بوی عود و عنبر بود
به ناز مقدم یاسی به عطر دل کش سیب
تمام پهنه ی ارض و سما معطر بود
به گرد ماه وجودش ستاره می گردید
مهی که یک سر و گردن ز ماه هم سر بود
برای آن که قدم روی خاک نگذارد
فرشته ریخته بود و زمین پُر از پَر بود
عجیب نیست که این قدر شاه بوسیدش
به جان فاطمه خیلی شبیه مادر بود
سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب
رسید باب حوائج به خانه ی ارباب
***
دوباره فاطمه ای پای در رکاب زده
کرشمه کرده طعنه به ماهتاب زده
برای آن که مبادا نظر کنند او را
حسین فاطمه بر چهره اش نقاب زده
مسیر آمدنش را زد عمه جان جارو
به اشک شوق عمو، خاک کوچه آب زده
بگو به ماه فلک دیده ی حسودت کور
که بوسه بر روی این ماه آفتاب زده
سه سال آمد و پر زد از آن زمان تا حال
فلک به خاطر رؤیاش سر به خواب زده
سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب
رسید باب حوائج به خانه ی ارباب
***
کلید کار گشائی است بین دستانش
شمیم یاس گرفته تمام دامانش
فدای آن حرم کوچک و تماشائیش
که جبرئیل نشسته است روی ایوانش
از این طرف به هیاهوی شام و از آن سو
به سمت عرش خدا می رود خیابانش
سه ساله است ولی می شود زیارت کرد
به جای فاطمه و آن مزار پنهانش
به دست خالی و آه دل و به رشته ی عشق
دخیل بسته دلم بر ضریح چشمانش
سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب
رسید باب حوائج به خانه ی ارباب
***
دلم به پیش حضور تو اعتکافی شد
که عشق های دگر پیش من خرافی شد
سه صفحه خورد ورق از کتاب تو اما
نشان فاطمه بر جلد آن صحافی شد
سه ساله بودی و یاد آور غم زهرا
وَ لحظه لحظه ی آن روضه مو شکافی شد
تمام کینه ی حیدر به روی بابایت
وَ بغض فاطمه روی سرت تلافی شد
غلاف و سلسله و تازیانه بود اما
سنان و کعب نی و خار هم اضافی شد
طواف حاجیه خانوم سیدالشهدا
به دور کعبه ی سر بود عجب طوافی شد
سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب
رسید باب حوائج به خانه ی ارباب
ادامه مطلب
حضرت رقیه (س)-ولادت و مدح
داشت آن روز زمین قصه ای از سرمی خواند
قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند
رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند
که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند
خانه غوغا شده، انگار زمان برگشته
نکند حضرت زهرا(س) به جهان برگشته
نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است
عرض تبریک به ارباب برای همه است
زینب(س) آیینه به کف بر لبش این زمزمه است
به خدا خون علی(ع) در رگ این فاطمه(س) است
دختری که نفسش جلوه ی زهرا(س) دارد
پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد
فاطمه(س) پر زده اما برکاتش باقی است
راه باز است ببینید صراطش باقی است
هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است
حال اگر نیست پیمبر(ص) صلواتش باقی است
کار خورشید به ناخواه درخشندگی است
کار هر لحظه ی این طایفه بخشندگی است
تو که بالای سرت نور امامت داری
جزء این طایفه ای دست کرامت داری
محشری گشته به پا باز قیامت داری
چون که بر دوش ابالفضل(ع) اقامت داری
وقت پرواز تو افلاک به هم می ریزد
تا می آیی به زمین خاک به هم می ریزد
آمدی نازترین یاس معطر باشی
در دل خسته ی ما عاطفه پرور باشی
آمدی چند بهاری گل اکبر باشی
نفسی هم شده هم بازی اصغر باشی
باز لبخند بزن عشق خریدار تو است
کاشف الکرب اباالفضل شدن کار تو است
تو که در دلبری ازما مثَل بابایی
اسم بابا که می آری غزل بابایی
چشم بد دور چه شیرین بغل بابایی
ساده، شیرین و صمیمی، عسل بابایی
***
دم به دم می وزد از هر نفست بوی بهشت
دختر حضرت اربابی و بانوی بهشت
***
...عاشقم عاشق عشقی که تو در آن باشی
عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی
زائری آمده در قلب تو جا می خواهد
صحن زیبای تو را دیده، صفا می خواهد
یک نفر آمده و اذن دعا می خواهد
او مسیحی است ولی از تو شفا می خواهد
باز با شوق یکی چادر کوچک آورد
دختری نذر نگاه تو عروسک آورد
یاد آن روز می افتم که اسیرت کردند
اول کودکی ات بود که پیرت کردند...
ادامه مطلب
پلکی مزن که چشم ترت درد می کند
پر وا مکن که بال و پرت درد می کند
می دانم اینکه بعد تماشای اکبرت
زخمی که بود بر جگرت درد می کند
با من بگو که داغ برادر چه کار کرد
آیا هنوز هم کمرت درد می کند
مانند چوب، خواهش بوسه نمی کنم
آخر لبان خشک و ترت درد می کند
لبهای تو کبود تر از روی مادرت
یعنی که سینه ی پدرت درد می کند
می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت
یادم نبود که زخم سرت درد می کند
کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو
از هجمه های سنگ سرت درد می کند
ادامه مطلب
لیلی لیلای دنیا
زینت آغوش زهرا
دنیا هم می خنده وقتی
می خندی بر روی بابا
تو عشق دیرین دنیای اربابی
رؤیای شیرین شب های اربابی
زهرای اربابی
ستاره بارون كاشونه ی حسین
اومده دنیا دردونه ی حسین
باغ بهشته خونه ی حسین
وای كه چه اختری
خدا به مهتاب داده
وای كه چه دختری
خدا به ارباب داده
ترنم عشق رقیه رقیه رقیه
تبسم عشق رقیه رقیه رقیه
مثل كبوتر روی پر حسین
چشماشو وا كرد تا دختر حسین
انگاری اومد مادر حسین
وای كه بازم
خدا بیافریده فاطمه
وای كه رو دست حسین
خوابیده فاطمه
ترنم عشق رقیه رقیه رقیه
تبسم عشق رقیه رقیه رقیه
تجسم عشق رقیه رقیه رقیه
تلاطم عشق رقیه رقیه رقیه
تو عشق دیرین دنیای اربابی
رؤیای شیرین شب های اربابی
زهرای اربابی
لیلی لیلای دنیا
زینت آغوش زهرا
دنیا هم می خنده وقتی
می خندی بر روی بابا
تو عشق دیرین دنیای اربابی
رؤیای شیرین شب های اربابی
زهرای اربابی
ترنم عشق رقیه رقیه رقیه
تبسم عشق رقیه رقیه رقیه
تجسم عشق رقیه رقیه رقیه
تلاطم عشق رقیه رقیه رقیه
ادامه مطلب
شامیان خون به دل یتیم مغموم می کنند
بچه را با یه سر بریده آروم می کنند
یتیم های شهر می خندند به لباس پاره ام
من دیگه خسته شدم بریم از این جا بابا جون
کی گفته من بی کس و کارم
کی گفته من بابا ندارم
بابای من قشنگ ترین بابای دنیاست
حتی اگه تو آسمون هاست
خوب می دونه رقیه تنهاست
کی گفته من بی کس و کارم
کی گفته من عمو ندارم
عموی من علم به دوش داره
خونه را جارو کنید بابام میاد
موهام رو شونه کنید بابام میاد
لباس نو بیارید بابام میاد
شب ها رقیه تا صبح می باره
مثل ابرهای بهاری می باره
میگه بابا مجایی
تو که پیش خدایی
بیا ببین که بچه هات شدن آواره
غریبونه دارم میرم از این ویرونه
دیگه سر اومده پیمونه
عمه گرفتاره
بیا بابا بیا بابا
رقیه سرباره
بیا بابا بیا بابا
موقع دیداره
بیا بابا بیا بابا
ادامه مطلب
زیر لب با خود گفت
خوب شد غارت شد
گل سر وقتی که نیست مویی که بدان آویزم
مشتی از گیسو رفت
گل سر با مو رفت
مشتی از گیسو رفت
یادش آمد که ز کاشانیشان همه روزی خوردند
همه مردم شهر دامنی می بردند
برکت می بارید
تشنه ای بود اگر آب به دستش می داد
یا گدا می آمد
هر چه می خواست از این خانه به او می دادند
باز هم با خود گفت
ولی آرام مبادا شنود گوش کسی
چند شب هست نخوردیم غذا
چند شب هست غذایی نخوردیم اینجا
گرچه انداخته اند از هر سو
همه در پیش قدم هایم نان
راستی بابا جان خارجی یعنی چه
دختر شاه کجا گوشه ی ویرانه کجا
گیرم که یتیمم اما
دختری حاضر نیست
تا که همبازی ام اینجا باشد
همه بابا دارند
بغض سر بسته ترک خورد و
به هق هق افتاد
که سرم می سوزد
خواستم که با نوک انگشتانم
شعله را بردارم
نوک انگشتم سوخت
راستی بابا جان
ادامه مطلب
تا دید سر را گفت عمه جان
این سر منور را
کمکم میکنی که بردارم
شامیان ای حرامیان دیدید
راست گفتم که من پدر دارم
ای پدر جان عجب دلی داری
ای پدر جان عجب سری داری
گیسویم را به پایت میریزم
تا ببینی چه دختری داری
آیه های نجیب و کوتاهم
شبی ازناقه ام تنزل کرد
غنچه های شبیه آلاله
روی چین های دامنم گل کرد
دستی از پشت خیمه ها آمد
لاجرم راه چاره ام گم شد
در هیاهوی غارت خیمه
ناگهان گوشواره ام گم شد
ادامه مطلب
ابروی کبودم چه به ابروی تو رفته این موی پر از پنجه به گیسوی تو رفته
این زلف شکن اندر شکنم شانه نخورده این موی پریشان به خم موی تو رفته
هر چند که جا گوشه ویرانه گرفتم عطر نفسم بر لب خوش بوی تو رفته
تنها نشده شکل تو دندان شکسته این دنده پهلو به پهلوی تو رفته
با مادر خود فاطمه گفتم شب دیدار بازوی ورم کرده به با زوی تو رفته
تا باز کنم پلک تو را باز بیفتد چشمان تو بر دختر کم روی تو رفته
از پای همه قافله خلخا ل ربودند از دست نگفتی که النگوی تو رفته
ادامه مطلب
دختر اگر یتیم شود پیر میشود
از زندگی بدون پدر سیر میشود
هم سن و سالها همه او رانشان دهند
دل نازک است دختر ودلگیر میشود
باشد شبیه مادر خود نافذالکلام
این شهرباصدای او،تسخیرمیشود
فریادهای یا ابتایش چو فاطمه
در سرزمین کفر چو تکبیر میشود
وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد
هرتاب آن چوحلقه زنجیر میشود
اصلاً رقیه نه ؛به خدا مرد ؛بی هوا
با یک شتاب ضربه زمین گیرمیشود
هرگزکسی نگفت گلویش کبودشد
اینجاست روضه صاحب تصویر میشود
دشمن به نگاه خریدار می کند
خوب شاهزاده بوده و تحقیر میشود
فرزندخارجیست کفن احتیاج نیست
بیهوده نیست این همه تکفیرمیشود
دادندجای غسل تیمم تنش....چرا؟
خون از شکاف زخم سرازیرمیشود
پایش به سوی قبله کشید و به نازگفت:
امشب اگر نیایی پدر دیر میشود
ادامه مطلب
خبر آمد که ز معشوق خبر می آید ره گشا یید که یارم ز سفر می آید
کاش می شد که ببا فند کمی مو یم را آب و آیینه بیارید پدر می آید
نه تو از عهده این سوخته برمی آیی نه دگر موی سرم تا به کمر می آید
جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد غا لبا درد به دنبال جگر می آید
راستی گم شده سنجا ق سرم پیش تو نیست سر که آشفته شود حوصله سر می آید
هست پیر ا هنی از غارت ان شب به تنم نیمه عمامه از آن بهر تو در می آید
به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم که به جز من ز پس کار تو بر می آید
راستی هیچ خبر داری تب کردم راستی لاغری من به نظر می آید
راستی هست به یادت دم چادر گفتی دخترم به تو چادر چقدر می آید
سر مه ای را که تو از مکه خریدی بردند جای آن لخته خون روی بصر می آید
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


