مدح و مرثیه حضرت رقیه (س) :

حورا شده در گرد تو پروانه ترین ها

تو کعبه ی عشّاقی و جانانه ترین ها

ای لیلی صحرای  دل حضرت ارباب

مجنون شده ی عشق تو دیوانه ترین ها !

سوگند که تا روز قیامت همه هستیم

با منکرتان دشمن و بیگانه ترین ها

کوچک حرمت جنّت ما خانه به دوشان

جذّاب تر از قصر ملوکانه ترین ها

گندم بده تا پر بزنم ، جلد تو باشم

محتاج تو ما کفتر بی دانه ترین ها

در بندم و دلداده ی عشقم بنویسید

کلبِ درِ بانوی دمشقم بنویسید

تا از حرمت عطر خداوند بیاید

صدها ملکِ عاشقِ در بند بیاید

در مدح صفات تو کمیت کلمه لنگ

یا این که زبان قلمم بند بیاید

ارباب شود میل نگاهش به تو افزون

وقتی به لبانت گل لبخند بیاید

هر جا سخن از نام شکربار شما شد

در زیر زبان ها مزه ی قند بیاید

خوان کرمت جمع نگردیده، چو سائل

با دست تهی صد دفعه هر چند بیاید

در حقّ من اتمام نما جود و کرم را

کم کن تو دگر فاصله تا خاک حرم را

بی پله رسیدن به خدا فرض محال است

بی یاد تو جنت همه اش خواب و خیال است

عقلی نرسیده که بفهمد تو که هستی

در فهم کمالات شما میوه ی کال است

عمریست که از دست تو یک تذکره خواهم

تا چند به ره دیده پیِ روز وصال است

یک دفتر پر خاطره در شرح غمت کم

با این که فقط عمر تو کمتر ز سه سال است

یک دخترِ با پای پُر از آبله...زنجیر...

سیلی...رخ نیلی... قدِ خم؟! جای سوال است

شد زمزمه ات ((من الّذی اَیتَمَنی)) آه...

آمد سر و گفتی که تو بابای منی؟ آه...

گفتند چه حاجت به بیان است همین است

تعطیل بهانه...بله بابای تو این است

سنگ است به جای گل و سیلی است نوازش

احوال هر آن کس که یتیم است همین است

تا نیزه عروج پدرت بود چه زیبا !

شمس فلک نی شده و عرش نشین است

از ناقه فتادی همه گفتند که انگار

زهراست که در کوچه تنش نقش زمین است

این ها همه بغضی است که از فاطمه (س) دارند

یعنی که شروع ستم از شهر مدینه است

ای کاش دگر منتقم از راه بیاید

برچیده ز لب های زمان آه بیاید


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ساده و بی کنایه می گویم

مثل ترتیل آیه می گویم

تا در این سینه ام نفس باقیست

" أنا کلب الرّقیه " می گویم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مست شدم رقیه مذهب شدم

باده خور از ساغر زینب شدم

شکر که قلاده زدندم ز لطف

تا سگ این بیت ملقّب شدم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

برای حضرت رقیه (س):

بر باغ گل حضرت ارباب گلابی             از شاخه ی طوبی تو بر این خاک بتابی

انگار نبی فاطمه در دست گرفته            وقتی که در آغوش حسینت تو بخوابی

این طینت پاکیزه ی تان را نسرشتند      از خاک زمینی،نه! فراتر ز ترابی

باشد نم آن اشک تو یک شعبه ز کوثر   تو آب تر از آبی و جز تو چو سرابی

مدح تو سرودن به خدا کار قلم نیست    خورشید فضائلت بود پشت سحابی

تو حضرت بارانی و ما تشنه ترینها          بر خشک درخت سر راهت بده آبی

ریحانه ی سرسبز حسین بن علیّ و        هم بازی ناز علی اصغر ربابی

 دردانه ی ناز حضرت اُمّ نفیسه (س)      بهر صدف عشق تو تنها دُر نابی

تو مصحف عشقی،سه ورق بیش نداری  اسرار تو پوشیده و نا خوانده کتابی

ای فصل خزان دیده ترین نو گل ارباب      نشکفته و پامال ترین سنبل ارباب


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سن کم او را کسی باور ندارد

 

از بس که یک موی سیه در سر ندارد

 

از محکمی ضربه اش این بر میاید

 

اصلا علاقه ضجر(لعنت ا..) به دختر ندارد

 

روزی تنی بی سر میان خاک می دید

 

امروز یک سر دیده که پیکر ندارد!!

 

از بس که روز و شب رقیه(س) گریه کرده

 

اشکی برای گریه اش، دیگر ندارد

 

با گریه هایش عالمی را زیر و رو کرد

 

با این حساب از فاطمه(س) کمتر ندارد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  ابتاه يا حسين(ع)

نه فقط من ، به سر ِ هيچكسي گيسو نيست

همه ي اهل حرم زجر كشيده هستند

كوفيان هر چه كه بودند ولي باز پدر

لااقل حُرمت دندان تو را نشكستند

(حامد خاكي)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من الذي أيتمني؟

سايه انداخته‌اي از سرِ نِي بر سر من

دوست دارم ولي يك شب برسي در بر من

 

پيش چشم مني و دور نرفتي امّا

خوش به حالش...به برِ توست سر اصغر من

 

چند وقت است نوازش نشدم؟ مي‌داني؟

كاش مي‌شد بكِشي دست يتيمي سر من

 

بوسه و بازي و آغوش...همه پيشكشت

شد كه يك بار بپرسي چه خبر دختر من؟

 

شد كه يك بار بپرسي ز من و احوالم؟

اصلاً آيا خبرت هست چه شد معجر من؟

 

خبرت هست چه شد آن همه گيسوي بلند؟

خبرت هست چه آمد به سرِ پيكر من؟

 

هيچ مي‌داني از آن روز كه رفتي چه قَدَر

ضربه‌ي سخت رسيده به تن لاغر من؟

 

وا نمي‌گردد اگر چشم من ، از سيلي نيست

اثر شعله نشسته روي پلك تر من

 

عمه تا هست همين يك دو قدم مي‌آيم

چه كنم ، تاول پايم شده درد سر من

 

غل و زنجير براي مُچِ من سنگين است

ظاهراً كج شده اين ساقه‌ي نيلوفر من

 

خواهرت گفته تحمّل كنم ،‌ امّا بابا

شده اين ضجرِ لعين مشكلِ زجر آور من

 

تازيانه به كَفَش بود و به قدري چرخاند

تا كه پيچيد به دور گلو و حنجر من

 

مي‌خرم هرچه بلا هست به جانم امّا

هرگز اظهار كنيزي نشود باور من

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آسمان دلش از غصه حکایت می کرد

با پدر داشت که از کو فه شکایت می کرد

 

مو به مو ، لحظه به لحظه همه ی واقعه را

با اشارات نظر بر تو روایت می کرد

 

دختر عا طفه با چوب سراسر کینه

سر یک بوسه زلبهات رقابت میکرد

 

از همان وقت که بر نیزه سواری رفتی

دشمنت هر چه که می خواست جنایت می کرد

 

دل شکسته ، سر بشکسته در آغوش گرفت

ولی آهسته که حال تو رعایت می کرد 

 

به سر زلف پریشان تو بسته است دخیل

حاجتی داشت زمانی که صدایت می کرد

 

در دلش گفت خدایا بروم همره او

باید این بار که بابایم عنایت می کرد

یاسر مسافر


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 

هر شب دم سحر جگرم درد می کند

از ماتم تو ای پدرم! درد می کند

 

از بس که انتظار کشیدم به راه تو

این دیدگان منتظرم درد می کند

 

بابا نبوده ای که ببینی چه می کشم

از ضرب تازیانه پرم درد می کند

 

هر کس رسید و نذر خودش را ادا نمود!

یعنی ز پای تا به سرم درد می کند

 

لب های من شبیه لبت چاک خورده است

خواهم که نام تو ببرم درد می کند

 

حقّم نبوده موی سرم را کشیده اند

این گیسوان مختصرم درد می کند

 

این درد چشم ارثیه ی مادری ماست

از سوز گریه چشم ترم درد می کند

 

از بس که بی هوا به زمین خوردم ای پدر

مانند مادرت کمرم درد می کند


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نیمه ی شب شده و خواب پریشان دارم

گوشه ی لعل لبم ذکر پدر جان دارم

بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم

خواب دیدم که سری را روی دامان دارم

 

دیدم آن سر،سر باباست خدا رحم کند

عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند

 

تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود

طبق نور روی گوشه ای از دامن بود

کنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود

چشم های پدرم خیره به سوی من بود

 

تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد

لیله ی قدر من امشب چقدر زیبا شد

 

آمدی یوسف کنعان،چه عجب بابا جان

شده ویرانه گلستان،چه عجب بابا جان

به سر آمد غم هجران،چه عجب بابا جان

آمده بر تن من جان،چه عجب بابا جان

 

چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم

مثل شمعی زغم دوری تو آب شدم

 

کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را

تا که احساس کنی لاغری پیکر را

می تکانم ز سر سوخته خاکستر را

از چه با خویش نیاورده ای انگشتر را؟

 

چقدر روی کبود تو به زهرا رفته

بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته

 

تا که با عمه ی خود راهی بازار شدم

مورد مرحمت خنده ی اغیار شدم

تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم

خالصانه متوسّل به علمدار شدم

 

من نگویم چه به روز سر من آوردند

چادری را که برایم تو خریدی بردند


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 1:58 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید