السلام علیک یا رقیه بنت الحسین
ابری شده چشمان من، ای آسمانم
دیگر نمی آید صدایی از لبانم
این زَجر ملعون زد مرا،چشمم شده تار
قرآن بخوان شیبُ الخضیب و همزبانم
...............................
دیگر نفسم به سینه شد تنگ
پیشانی تو، خورده چرا سنگ
ای بابِ غریب و شاه بی سر
شد روی نکوی تو، ز خون رنگ
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
ادامه مطلب
افسری با دست ِ سنگینش حوالی غروب
زیرپلکم یک کبودستان بنفشه کاشته
می کشانم خویش را برخاک ِ صحرا ای پدر
استخوان ساق ِ پای ِ من ترک برداشته
***
گیسوانم سوره های کوفی آوارگیست
جلد قرآنش به دست بی وضوی کافریست
کاش معجربیشترآورده بودم کربلا
غصه ی اهل ِ خیامت، غصه ی بی معجریست
***
چکمه ای بی رحم تا چشم عمو را دوردید
بی هوا آمد سرطفل یتیمت داد زد
تازه فهمیدم چرا مادربزرگم زود مُرد!
عمه ام با لحن زهرا کربلا فریاد زد
***
سیلی وسوزعطش سوی دو چشمم را گرفت
پنجه ی بغضی گلویم را فشرده ای پدر
کاملاً واضح نمی بینم، ولی انگار که
چادرهردختری را باد برده ای پدر
ادامه مطلب
يا بنت الحسين(س)
بابا غروبي پيش ِ دختر بچه ها رفتم
گفتم منم بازي ولي آنها هولم دادند
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
ابتا یا حسین (ع)
آسمان تیره تاریک و کدر بوددرآن دم/سحری داشت پر از غم/سحری مثل محرم/سحری تیره تر از هرشب تاریک/ وسیه تر زسیاهی/نه چراغی/نه شهابی و / نه ماهی!/درآن صحنه تاریک/ودرآن ظلمت یکدست!/ فقط سوسوی یک تکه ستاره/دل شب/چشم نواز همگان بود درعالم/
ودر این شب/شب تاریک تر ازشب/وز هردرد لبالب/به صفی میگذرنداز دل یک کوچه/کمی چند زاشراف/وزاعراف/خدایا چه خبر هست؟!/ که اینگونه شتابان!/نمایان!/به میان دوصف از فوج نگهبان/زگذر می گذرد/آه کجا؟/آه چرا؟/این دل شب/اول این صف/به کف دست کسی بودطلائی/طبقی /نقش و نگارین شده/زرین شده/هرچند که یک خلعت سرخ است/ به روی طبق اما/زدلش نورتلألوکند و/راه شود روشن و/اینان زگذرها گذرند/آه کجا؟ آه چرا این دل شب؟/کیست خدا؟/در کف این مرد مگر پیک سفیری ست؟/مگرمقصدشان شخص امیری ست؟/مگر موسم مهمانی پیری ست؟/همه غرق تکلم/پی دیداروملاقات/شتابان و پریشان و نمایان/به گذر میگذرند/آه چرا؟/هست در این راه/دراین لحظه بی گاه/که حیران شده/ بی خود شده/همه ی ارض و سماء را/
کمی صبرکن ای دل.../بشنو صوت ضعیفی/وببین گریه ی بی جوهری و/هق هقی از دور/جگرسوز/دراین لحظه ی جانسوز/زندچنگ به سینه/به گمانم که شبیه است/به آن گریه بانوی مدینه/کمی صبر.../کمی صبر.../ببین مقصد آن فوج/به ویرانه این شام خراب است/ببین گریه این بزم پرآب است/که غرق تب و تاب است/پراز شمع مذاب است/طبق آمدویرانه پراز نور شدو/تور شدو/وای ببین دخترکی را/که به زانو و به سختی/به سویش رود و/دست به زمین می کشد و/خیز جلو می بردو/ناله کنان/مویه کنان/سینه زنان/محشری انداخته درآن دل ویرانه/کشیدند از آن پرده و/ناگاه سری گشت هویدا/چه زیبا و دل آرا!؟/ سری سرخ!/سری زخمی و صد غم/
کجا بودی عزیزم؟که در این گوشه ی پرغم/به سراغم زسفر آمدی و/باز زدی سر به یتیمی / بنشین برسر این دامن خاکی/که بگیرم زسرت خاک و /بشویم زرخت خون و/اگر دست مرا یار شود/شانه زنم بر سر مویت/زنم بوسه گلویت/همه زخمم/ همه دردم/چه کنم با مژه هایت؟/چه کنم با ترک روی لبانت؟/شده ام فاتحه خوانت/بگشا چشم دهم باز نشانت/رخ مادر/رخ زهرا/سروپایی که شد از غصه کمانت/
راستی مادرت آمد به کنارم/به همان شب که من از تب/زتو و غافله جا ماندم و/افتادم از آن ناقه زمین/خسته ترین/با خس و با خار عجین/آمد وبوسید رخم/زد به سختی/به دستی که کبودیش عیان بود/ازآن زد نفسی شانه به گیسویم و/شدگرم دو چشمم/ ولی از خواب پریدم/ ودیدم که ندیدی که چه دیدم؟!/زجر بود و من تنها/دل صحرا/بی نفس و با تن مجروح بریدم.../ که بریدم.../ که بریدم.../
حال سنگین شده گوشم/شده کم سوی دو چشمم/بنگر باز به رویم/که بگویم/ به کجا رفته عمویم؟/دست را رنجه مکن/تا که زنی شانه به مویم/
نه غذایی و / نه آبی/ ولی هرچه بخواهی زده اند زخم زبان
ادامه مطلب
ابتا یا حسین (ع)
آنقدر نشستم دم در برگردد
آنقدر نشستم که پدر برگردد
دیروز نگفتم به کسی مویم سوخت
گفتم بگذار از سفر برگردد
ادامه مطلب
ابتا یا حسین (ع)
آنقدر نشستم دم در برگردد
آنقدر نشستم که پدر برگردد
دیروز نگفتم به کسی مویم سوخت
گفتم بگذار از سفر برگردد
ادامه مطلب
گوش کن تا حرفهایم را بگویم بیشتر
گیسوان غرق خونت را ببویم بیشتر
در بیابان بودم و ترسیده بودم بارها
هر قدر از پشت سر از روبرویم بیشتر
هر قدر از دست تازیانه اش کردم فرار
آن سیاهی باز می آمد به سویم بیشتر
هر چه کمتر گریه کردم هر چه کمتر گم شدم
هی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر
از همان لحظه که دیدم خیمه ها آتش گرفت
با همه قهرم ولیکن با عمویم بیشتر
من به خود گفتم میاید بچه ها گفتند نه
ریخت از عباس آنجا آبرویم بیشتر
من نمی دانم ولیکن عمه می داند چرا
چرک کرده زخم گوشم از گلویم بیشتر
ادامه مطلب
روی تو یاد خسوف قمر انداخت مرا
از نفس های کم و مختصر انداخت مرا
خواستم اوج بگیرم به کنار لب تو
بی رمق بودن این بال و پر انداخت مرا
گذر از کوچه و بازار برایم بد شد
دختر حرمله آنجا نظر انداخت مرا
ظالمی که به گمانش پدرش را کشتم
آنقدر زد که پدر ازکمر انداخت مرا
عزم خود جمع نمودم که ببوسم لب تو
پنجه ی پیرزنی دردسر انداخت مرا
آنقدر لاغرم و ضعف نمودم که نسیم
از روی ناقه ی عریان،پدر انداخت مرا
می شد ای کاش که از عمه حیا می کردند
بالاخص زجر که از پشت سر انداخت مرا
دل خورشید به حال من و زینب می سوخت
تو خبر دار شدی دخترت از تب می سوخت
ادامه مطلب
امشب چه خوب سر زدی از آشیانه ای
کانجا فتاده مرغک بی آب و دانه ای
از اهل بیت خویش به ویران عجب مکن
جز این غریب خانه نداریم خانه ای
ای یوسف عزیز سرت را خریده ام
با اشک دانه دانه و آه شبانه ای
من با سرت معامله جان و دل کنم
ای سر که در معامله با حق یگانه ای
آمد به ناله دامن وصلت به دست من
زیرا نبود بهتر ازینم بهانه ای
تا امشب ای پدر که به دیدارم آمدی
من را نبود غیر نوایت ترانه ای
زحمت کشیده ای به سراغ من آمدی
ای سر که سرّ مرحمت جاودانه ای
فُلک نجات بهر نجات من آمدی
در ورطه ای که غم رسد از هر کرانه ای
طاقت نداشتم که بگیرم سرت به بر
کز من نمانده غیر سری بار شانه ای
زان روی خم شدم پی بوسیدن رُخت
این است حال کودک آتش به لانه ای
از بس مرا زدند تنم درد می کند
بر عضو عضو من بود از آن نشانه ای
هر کس به هر چه داشت کتک زد مرا پدر
ای کاش تا که بود فقط تازیانه ای
آن شب که می سُرود "مؤید" رثای من
با خویش داشت زمزمة عاشقانه ای
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


