تا تو بیایی خانه ی ما دیر خواهد شد

در قاب تابوتی تنم تصویر خواهد شد

رفتی نگفتی دخترت دق می کند ؟ بابا !

رفتی نگفتی کودک من پیر خواهد شد ؟

دیشب میان خواب ، خوابیدم به زانویت

خوابی که دیشب دیده ام ، تعبیر خواهد شد ؟

خوابید اگر امشب گرسنه دخترت غم نیست

فردا به طعم تازیانه ، سیر خواهد شد

از گرمی دستان دشمن ، قطره ی اشکم

تا می چکد بر گونه ها ، تبخیر خواهد شد

من از خدایم هست ، دشمن بشکند قلبم

در تکّه هایش ، عکس تو ، تکثیر خواهد شد


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395  | 9:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رقیه خاتون (س)

وقتیکه زد با کعب نی بازوی من را

پیچید دور دست خود گیسوی من را

گفتم نمی آیم وَلیکَن او لَگد زد

آزرده کرده دشمنت پهلوی من را

علیرضا خاکساری


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395  | 9:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زبانحال حضرت رقیه (س)

بابا گره ز کار دلم وا نمی کنی ؟

با دیدنم تو یاد ز  زهرا نمی کنی ؟

داغ زوال روی تو شد زخم تازه ام

این زخم تازه را تو مداوا نمی کنی ؟

مهمان این تن است دو چشمان پر نمم

سوزی ز نای خویش محیا نمی کنی ؟

معجر کم است ترسم از این بی مروت است

این غصه را پدر ز چه حاشا نمی کنی ؟

امشب بدون تو نشود صبح ماه من

یادی چرا تو از شب یلدا نمی کنی ؟

اینبار سیلی اش به سراغ من آمده

تو گریه می کنی ز غمم یا نمی کنی ؟

حلوا شده است پیکر تو زیر سم اسب

دیگر هوای مزه ی حلوا نمی کنی

سروده جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395  | 9:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نذر حضرت سه ساله بانو سلام الله علیها . . .

مشغول به دلبر ی ز بالا شده ای
زهرا ، چقدر شبیه زهرا شده ای

امشب من و مادرت تماشات شدیم
با چادر مادرم چه زیبا شده ای

با خواندن هر قنوت خود با لبخند
هر شب تو عزیز دل بابا شده ای

آنقدر گدای اختصاصی داری
در حلقه عاشقان تو لیلا شده ای

گفتم ز فراز نیزه ای دختر من
تو پیر زنی مگر؟ چنین تا شده ای!

دیدم که سرم میان آغوشتــ بود...
...گفتند همه ، ام ابـیها شده ای

در این شب سوم محرم بانو
تو رازق اشک هیئتی ها شده ای

صلوات
شاعر ایمان کریمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395  | 9:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای بانی شکسته دل بی قراریم

شرمنده هستم از تو و این آه و زاریم

قامت کمان شده همه دیوارهای شهر

ازبسکه گشته بهر قدم دست یاریم

سیلی و تازیانه و طعنه که درد نیست

این انتظار آمدنت زخم کاریم

آنروز وقت رفتن خویش لحظه وداع

بابا نگفتی ام که به زجر می سپاریم

هرلحظه اشک عمه مرا میکشد که گفت

خواهم شوم سپر به تنت می گذاریم؟

حالا که آمدی تو به دقت نگاه کن

می آیدت به چشم نحیف و نزاریم؟

گفتی میان دخترکان بهر مادرت

آیینه بودم و کنون آیینه کاریم

پهلو و گوشواره و دندان شیری ام

هرسه شکسته میبرم این یادگاریم

من میروم برگ و بر ساقه ام شده

سبز و کبود مثل درخت بهاریم


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395  | 9:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا حضرت رقيه (س)

با خنده ي خود صفاي دلها مي شد

آرامش ِ خاندانِ طاها مي شد

 

حنانه ترين دختر اين كاشانه

در كودكي اش مادر ِبابا مي شد

 

در جمع برادران خود تا ميرفت

ليليِ دل عترت ليلا مي شد

 

با لهجه ي شيرين خودش تا ميگفت

بابا بابا بابا غوغا مي شد

 

در پيش نگاه عمه و بابايش

هر لحظه شبيه تر به زهرا مي شد

 

وقتي كه به ديدن عمويش ميرفت

عباس به احترام او پا مي شد

 

پايش روي خاك قبل از آنكه برسد

زير قدمش بال ملك وا مي شد

 

مأمور نبود ورنه گر ميفرمود

تا كوفه تمام دشت دريا مي شد

 

صد حيف نشد بماند و رشد كند

ميماند اگر زينب كبري مي شد

(جواد حيدري)


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395  | 9:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    يا حضرت رقيه(س)

صورتم سرخ و تنم ضربه دمادم خورده

خواب بودم كه زني گفت گمانم مُرده

بس كه اين زجر لعين موي مرا پنجه زده

خون بريزد ز سرم ، آه ، امانم بُرده


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395  | 9:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 ابتاه يا حسين(ع)

برگ و برت دست كسي برگ و برم دست كسي

بال و پرت دست كسي بال و پرم دست كسي

 

خيرات كردن مال من خيرات كردن مال تو

انگشترت دست كسي انگشترم مال كسي

 

نه موي تو شانه شود نه موي من شانه شود

موي سرت دست كسي موي سرم دست كسي

 

بابا گرفتارت شدم از دو طرف غارت شدم

آن زيورم دست كسي اين زيورم دست كسي

 

رختت به دست حرمله رختم به دست حرمله

پيراهنت دست كسي و معجرم دست كسي

(علي اكبر لطيفيان)


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395  | 9:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم 
گر چه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم 
یم رحمت شده هر قطره ای از اشک روانم 
عظمت، فتح، ظفر سایه ای از قد کمانم 
ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من 
چادر عصمت زهراست همانا به سر من 
زده از پنجة دل دخت علی شانه به مویم 
جای گلبوسة زهرا و حسین است به رویم 
مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم 
گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم 
پای تا سر همه آیینة زهراست وجودم 
شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم 
اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه 
گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه 
همه جا گشته عزا خانة من خانه به خانه 
شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه 
خارها بود که می رفت فرو بر جگر من 
پدرم از سر نی دید چه آمد به سر من 
دم به دم بر جگرم زخم روی زخم نشسته 
دلم از داغ کباب و سرم از سنگ شکسته 
رخ نیلی، لب عطشان، دل خونین، تن خسته 
گره از خلق گشایم به همین بازوی بسته 
به رخم اشک فراق و به لبم بوده خطابه 
نغمه ام یا ابتا و قفسم گشته خرابه 
طوطی وحی ام و پر سوختة شام خرابم 
لحظه لحظه غم هجران پدر کرده کبابم 
پدر آمد دل شب گوشة ویرانه به خوابم 
ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم 
گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله 
مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله 
هر چه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم 
آن چه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم 
تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم 
این بلایی است که روز ازل از دوست خریدم 
قاتل سنگدلم چون به تو بی واهمه می زد 
دیدم انگار که سیلی به رخ فاطمه می زد 
حیف از آن خواب که تبدیل به بیداری من شد 
گرم از شعلة دل بزم عزاداری من شد 
عمه ام باز گرفتار گرفتاری من شد 
نه خرابه که همه شام پر از زاری من شد 
لحظه ای رفت که دلدار به دلداری ام آمد 
یار رویایی ام این بار به بیداری ام آمد 
شب تار و طبق نور و من و رأس بریده 
من چو یک بلبل پر سوخته او چون گل چیده 
گفتم ای یار سفر کردة از راه رسیده 
من یتیمم ز چه رو اشک تو جاریست ز دیده 
آرزویم همه این بود که روی تو ببوسم 
حال بگذار که رگ های گلوی تو ببوسم 
عمه جان باغ ولایت ثمر آورده برایم 
عوض میوة نایاب سر آورده برایم 
سر باباست که خون جگر آورده برایم 
صورت غرقه به خون از سفر آورده برایم 
ای نبی از دل و جان لعل لبان تو مکیده 
چه کسی تیغ به رگ های گلوی تو کشیده 
از همان دست که رگ های گلوی تو بریده 
مانده بر یاس رخ نیلی من جای کشیده 
بعد از آن ضربه جهان گشته مرا تار به دیده 
یادم افتاد از آن کوچه و زهرای شهیده 
زیر لب یا ابتا داشتم و زمزمه کردم 
گریه بر مادر مظلومة خود فاطمه کردم 
طایر وحی ام و در کنج قفس ریخت پر من 
شسته شد دامن ویرانه ز اشک بصر من 
کس ندانست و نداند که چه آمد به سر من 
سوز "میثم" نبود جز شرری از جگر من 
گریه ها عقده شده یکسره در نای گلویم 
غم دل را به تو و عمه نگویم به که گویم؟

 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395  | 9:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید