پایش ز دست آبله آزار می کشد
از احتیاط دست به دیوار می کشد
درگوشه ی خرابه کنار فرشته ها
"با ناخنی شکسته ز پا خار می کشد"
دارد به یاد مجلس نامحرمان صبح
بر روی خاک عکس علمدار می کشد
او هرچه میکشد به خدای یتیم ها
از چشم های مردم بازار می کشد
گیرم برای خانه اتان هم کنیز شد
آیا ز پرشکسته کسی کار می کشد؟
چشمش مگر خدای نکرده چه دیده است؟
نقشی که میکشد همه را تار می کشد
لب های بی تحرک او با چه زحمتی
خود را به سمت کنج لب یار می کشد
ادامه مطلب
تو میان طشت جاخوش کرده ای بابا - ولی
من برای دیدنت بالا و پایین می پرم
من تقلا کردن ام بی فایده ست پاشو ببین
حال دیگر گشته ام مانند زهرا مادرم
یاد داری آمدم من پابه پای نیزه ات ؟؟
یاد داری تو کبودی های روی پیکرم ؟؟
هرچه من اصرار کردم تازیانه می زدند
ناگزیر از چادر عمه گرفتم بر سرم
در میان کوچه و بازار شهر شام بود
بر سرش میکرد طفلی شاد و خندان معجرم
هرچه بوده مطرب و رقاصه اینجا آمده
شادمانی میکنند در پیش چشمان ترم
در میان بزم عیش و نوش جای تو نبود
خیزران- دندان تو - هرگز نمیشد باورم
بی حیایی داد میزد با اجازه یا امیر
باخودم آن دختر شیرین زبان را می برم
***
خوب شد صورت ماهش هدف سنگ نبود
خوب شد بر سر پیراهن او جنگ نبود
نیمه شب عمه اش آرام بگفتا نجمه
خوب شد حلقه ی دامادی او تنگ نبود
***
بر پیکر پاره پاره ات سر هم نیست
پیراهن دست باف مادر هم نیست
بردند به یغما همه را - می بینی؟
روی سر ناموس تو معجر هم نیست
***
همین که بر گلویت خنجر آورد
دمار از روزگار من در آورد
پس از تو نوبت من بود انگار
چرا که دست سوی معجر آورد
***
...بد دهان است عدو آقاجان
چقدر زخم زبانت زده اند
تا ببندند مسیر نفست
نیزه ای سقف دهانت زده اند ...
***
در عرش خدا به خلقتش می بالید
در فرش ملک ز غربتش می نالید
حیوان صفتی زوزه کشان در مقتل
باپادهنش به خاک و خون می مالید
ادامه مطلب
دشت و شب و طفل نابَلد ،واويلا
گر زجر حرامي برسَد ،واويلا
از صاحب روضه معذرت مي خواهم
پهلوي رقیه و لگد ،واويلا
سیدمجتبی شجاع
ادامه مطلب
سرت به دامن این شاهزاده افتاده
به دست پیر خرابات باده افتاده
کنون که نوبت من شد پدر دو دستانم
کنار راس تو بی استفاده افتاده
بیا سوال مکن گوشواره ام چه شده
خیال کن که شبی بین جاده افتاده
بگو ترک ترک زخم صورتت از چیست ؟
مگو به من که کمی خط ساده افتاده
ز چرخ شکوه کنم...چون به ساربان گفتم :
که زیر پای سواره پیاده افتاده
جواب داد : که ساکت شو خارجی ! به رخم
ببین که نقش دو دست گشاده افتاده
شبیه مادرت اول شهیده ام بابا ؟
گمان کنم به دل خانواده افتاده
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه (س)
بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم
یکی دوتا که نیست کبودی پیکرم
بیش از همین مخواه وگرنه به جان تو
باید همین کنار تو تا صبح بشمرم
از تو چه مانده است؟ بگویم "که ای پدر"
از من چه مانده است؟ بگویی" که دخترم"
اندازه ي لب تو لبم شد ترک ترک
اندازه ي سر تو گرفتار شد سرم
از تو نمانده است به جز عکس مبهمت
از من نمانده است به جز عکس مادرم
از تو سوال میکنم انگشترت کجاست؟
كه تو سوال میکنی از حال معجرم
دیدم چگونه سرت را به طشت زد
حق میدهی بمیرم و طاقت نیاورم
مرد کنیز زاده ای از ما کنیز خواست
بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم
مرهم به درد اين همه زخمي نميخورد
بابا سرم تنم كمرم پهلويم پرم
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
زبان حال حضرت رقيه سلام الله عليها
پدر من، پسر فاطمه، مهمان من است
عمه، مهمان نه که جان من و جانان من است
کنج ویرانه شام و سرخونین پدر
آسمان در عجب از این سر و سامان من است
از بهشت آمده آقای جوانان بهشت
یوسف فاطمه در کلبه احزان من است
اوست موسای من و غمکده ام وادی طور
آتش نخله طور از دل سوزان من است
یاد باد آنکه شب و روز، مرا می بوسید
اینکه امشب سر او زینت دامان من است
گر لبش سوخته از تشنگی و سوز جگر
به خدا سوخته تر از لب او، جان من است
می زنم بر لب او بوسه که الفت زقدیم
بین این لعل لب و دیده گریان من است
بر دل و جان مؤید شرری زد غم من
که پس از دیر زمان باز غزل خوان من است
ادامه مطلب
از آن زمان که سر راه درد وا شده ام
به فیض زخم عظیم تو مبتلا شده ام
میان این همه آشوب نیزه و شمشیر
مرا ببخش اگر مثل لاله وا شده ام
مرا ز پنجره ی نعلها نگاه کنید
که زیر مرکب این مردم آسیا شده ام
به خاک خیمه گه آرام ژهن سازیدم
مرا که زیر سم اسب نخ نما شده ام
نماز صبح بخوانید بر جناره ی من
که از سپیده دمش دست بر دعا شده ام
ادامه مطلب
دوباره پلك خسته ی تري به خواب مي رود
توان ندارد او ولي چه با شتاب مي رود
نگاه كن به فاطمي ترين اسير قافله
كه مثل عكس سوخته ميان قاب مي رود
آبله پشت آبله نمي رسد به قافله
ز نيزه بوسه اي رسد پا به ركاب مي رود
لباس هاي كوچكش دگر به او نمي خورد
كه ثانيه به ثانيه چو شمع آب مي شود
گل بنفش را ببين به صورت بنفشه اي
كه زير بار چشم ها از او گلاب مي رود
شام سياه شام را به شاميان سياه كرد
همين كه هفت پشت او به آفتاب مي رود
دفتر قصه ي غمش چه زود بسته مي شود
ببين فقط سه صفحه ازمتن كتاب مي رود
ادامه مطلب
مثل قدیم آمده ای باز در برم
با بوی سیب گیسوی خود در برابرم
مثل قدیم آمدی امّا نمی شود
تا سوی دامنت بِدوم پر در آورم
این چشم وانمی شود اما تو باز کن
سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم
دستی برای شانه زدن نیست با تو و
زلفی برای شانه زدن نیست در سرم
من را ببر کنار عمویم که حس کنم
بر روی شانه های بلندش کبوترم
باید مرا شبیه خودت بوریا کنی
از بسکه زخم خورده ام از بس که پرپرم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


