اكبر ! عمو! اي عمه ! بابا ! گوشواره

نه چادري  دارم نه حتي گوشواره

دزديده شد هر چيز  بر روي سرم بود

از روسري   خوشگلم تا گوشواره

دست پليدي بر تنم تا خورد، مردم

گفتم چه مي خواهي تو؟ گفتا: گوشواره

با گوش هايم تا بلندم كرد از جا

روي هوا شد كنده از جا گوشواره

گفتم عمو دارم خيالم تخت تخت است

ديدي ز دستم رفت سقا گوشواره     !

بابا تو گفتي مي شوي زيبا چه شد پس؟

در گوش زخمي نيست زيبا گوشواره

راحت شدي حالا كه گوشم شد دريده؟!!

راضي شدي رفته به يغما گوشواره؟!!

روي طبق انگار با چادر نمازم

از آسمان آورده زهرا گوشواره

جايي براي حلقه آويزش ندارم

حالا بگو داري  تو صد تا گوشواره

اين گوش درد من شبيه درد پهلوست

فرقي ندارد ميخ در   با گوشواره

بايد ببندم گوش هاي  پاره ام را

شايد شود درمان والا گوشواره...

ناسازگاري مي كند با گوشم آنوقت...

من مي شوم تنها، و تنها گوشواره

روي لباسم مانده تنها ردّي از خون

ردّي      نماند از معجرم يا گوشواره

گاهي برايم مي شود كابوس خلخال

يا   مي شود  مانند  رؤيا  گوشواره

عمه دگر با هيچ كس حرفي ندارم

ديگر نمي خواهم ز دنيا  گوشواره

شاعر: محمد رضا طالبي


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از رنج های این سفر پر بلا بگو

از غصّه های بی حد و بی انتها بگو

تا بیشتر صدای تو را بشنوم پدر

تو خاطرات کلّ سه سال مرا بگو

اصلاً به من اجازه ی صحبت نمی دهد

این زخم های روی لبم ، پس شما بگو

من از غروب رفتن تو حرف می زنم

تو از طلوع بر نوک آن نیزه ها بگو

من از حرامیان و حرم دم نمی زنم

امّا تو از سری که شده از قفا . . . بگو

بابا دلم برای عمو تنگ می شود

از دست مهربان ز پیکر جدا بگو

با دیدن قدم چو دلت بی هوا شکست

از قامت کمانی خیرالنسا بگو

جرمم چه بود داغ یتیمی به من زدند

کاری نکرده دخترکت پس چرا ؟ بگو

امشب خدا کند که بمیرم برای تو

امّن یجیب را به قبول دعا بگو

شاعر: وحيد محمدي


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

     يا حضرت رقيه(س)

نمكِ طعنه به زخم جگرم نگذارید

به زمین خوردم اگر، پا به پرم نگذارید

 

چقدر سنگ به لب های كبودش زده اید !

گریه ام را به حساب پدرم نگذارید

 

یادتان رفته مگر تشنه بریدید سرش!؟

كاسه ی آب دگر دور و برم نگذارید

 

نان خشك صدقه پیشكش سفره يتان

انقدر یك سره منت به سرم نگذارید

 

عمر این عمه ي دل خسته به مویی بند است

به تماشا سر كوی و گذرم نگذارید

 

ازدحام سرِ بازار برایش كافی ست

كوچه ها، سر به سر همسفرم نگذارید

(وحيد قاسمي)


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علیرضا لك

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

لیله ی قدرم و تنها سحرش را دارم

پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم

دختر شاهم و اما فقط از این دنیا

پای زخمی شده و چشم ترش را دارم

خواستم پر بزنم زود به یادم آمد

من از آن بال فقط چند پرش را دارم

بزند یا نزند فرق ندارد شلاق

طاقت سختی هر درد سرش را دارم

شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم

نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم

سرزده آمده مهمان و در این استقبال

گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم

زیر قولش نزده عمه ببین بالَش را

گفت باشد تو برو! دور و برش را دارم

آن همه حامی من بود ولی از این راه

به تنم ضربه ی چندین نفرش را دارم

من نگویم چه شده چون خبرش را داری

تو نگو از لب خونین خبرش را دارم

عمه باید بروم وقت خداحافظی است

نگرانم نشوی! همسفرش را دارم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محسن ناصحی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

بابا سلام بی بدنی یا كه بی سری؟!

مگذر از این سؤالِ من این بار سرسری

بابا چقدر آمدنت هم نمونه است

بگذار تا ببینمت از زیر روسری

تو پا نداشتی كه بیایی به دیدنم

این جا خرابه است كجا آمدی پری؟!

امشب برای ماتم تو روضه خوان شدم

شاید به جا بیاورمت رسم دختری

بابا چقدر آرزویم بود از سفر

یك چادر سیاه برایم بیاوری

دیدم به نیزه می روی و هی دویدمت

هر بار هم رسیدم و دیدم جلوتری

بازار برده ها به خدا جای ما نبود

دیگر چه دختری؟ چه عزیزی؟ چه خواهری؟

دلتنگ اصغرت شده ام كو برادرم؟

اصلا بنا نبود كه او را نیاوری

امشب فقط برای سرت گریه می كنم

از بس تو ای مسافر من گریه آوری

دست مرا بگیر و ببر روی نیزه ها

امشب كبوتری زده پر با كبوتری


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آرش شفاعی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

پدر! آخر چرا دنیا به ما آسان نمی گیرد؟

غروب غربت ما از چه رو پایان نمی گیرد؟

پدر! حالا که تو در آسمان هستی بپرس از ابر

که من از تشنگی پر پر زدم، باران نمی گیرد؟

علی اکبر پس از این شانه بر مویم نخواهد زد

علی اصغر سر انگشت مرا دندان نمی گیرد

به بازی باز هم خود را به مردن زد عمو جانم

ولی با بوسه هایم چون همیشه جان نمی گیرد

نگاه عمه طعم اشک دارد، امشب تلخی ست

دل دریایی او بی دلیل این سان نمی گیرد

نمی دانم چرا این ذوالجناح مهربان امشب

تمرّد می کند، از هیچ کس فرمان نمی گیرد

پدر! می ترسم، این تشویش را پایان نخواهی داد؟

دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی گیرد


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محمد جوادی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

اگر چه زخمی ام امّا کبوترم بابا

در آسمان نگاه تو می پرم بابا

چقدر ناز مرا می کشیدی و حالا

تو ناز می کنی و من که می خرم بابا

زبان گشا و بگو آن چه را که می پرسم

بگو عزیز دلم از برادرم بابا

بگو که حلق علی را چگونه پاشیدند

بگو برای من از او که خواهرم بابا

فدایت ای سر خونین دو چشم را وا کن

ببین زمانه چه آورده بر سرم بابا

ببین هجوم خزان را به گلشن رویم

گلم ولی به خدا زرد و پرپرم بابا

اگر چه لاغرم امّا عجیب خوشحالم

برای پر زدن امشب سبک ترم بابا

بیا ز خاک خرابه به آسمان بپریم

اگر چه زخمی ام امّا کبوترم بابا


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رقیه جان (س)

چه داغي برجگر بگذاشتي زجـر

عجب دست زمختي داشتي زجـر

 

 

كه هركس ديد گلبرگ رخم را

به طعنه گفت كه گل كاشتي زجـر

یاسر حوتی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جواد حیدری-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه

از لحظه های اول شام غریبان

رنج اسارت دیده ام در این خرابه

وقت وداعت بوسه ای بر من ندادی

از کار تو رنجیده ام تا این خرابه

بعد از علی اصغرت سوگند بابا

تنها به تو خندیده ام تا این خرابه

از لحظه برگشت اسب بی سوارت

با عمه ام نالیده ام تا این خرابه

از خارجی بودن یتیمی یا اسیری

من حرفهای بشنیده ام تا این خرابه

از ترس اینکه از سر نیزه بیفتی!

من بارها ترسیده ام تا این خرابه

از دیدن روی خبیث شمر و أخنس

چون جوجه ای لرزیده ام تا این خرابه

بابا زبس دیر آمدی من پیر گشتم

من صد قیامت دیده ام تا این خرابه

از بعد توهینی که بر لعل لبت شد

قربان شدن شد ایده ام تا این خرابه


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید رضا موید-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه

عمه بیا که کوکب بختم بر آمده

تابیده صبح وصل وشب غم سرآمده

شام سیاه و کلبه ویران و بی چراغ

مارا چه میهمان عزیز از در آمده

ای غمک رسیدگان دل افسرده مژده باد

کاینک مسیح با دم جان پرور آمده

بر گوی با کسی که یتیمم خطاب کرد

امشب ببین که باب مرا دربر آمده

گر پا برهنه در پی بابا دویده ام

امشب پدر به دیدن من با سر آمده

دیشب کجا بداست که با روی غرق خون

آمیخته به خاک و به خاکستر آمده


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید