تا كه او بيشتر نفس ميزد

بيشتر ميزدند زينب را

 

 

تيغشان مانده بود در گودال

با سپر ميزدند زينب را

 

 

يكنفر بود و يك بدن اما

صدنفر ميزدند زينب را

 

 

خوابشان بُرد بچه ها سَر ِ شب

تا سحر ميزدند زينب را

(حسن لطفي)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلام رضا سازگار-دفن ابدان پاک و مطهر شهدا کربلا

بنی اسد متحیّر، ستاده‌اید همه

چرا به بحر تفکر فتاده‌اید همه

برای دفن شهیدان کربلا، زن و مرد

ز خانه سر به بیابان نهاده‌اید همه

کسی نبود که رو سوی این دیار نهد

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سري ز نيزه زمين خورد بس كه زخمي بود

سري كه وا شده از هم ز ضربه هاي عمود

سري ز نيزه زمين خورد، واي خواهر او

چگونه مي نگرد غلط خوردن سر او

سري ز نيزه زمين خورد و آسمان لرزيد

سري ز نيزه زمين خورد و حرمله خنديد

سري كه نيزه به آن از بغل فرو كردند...

سري كه هر چه بدي بود را به او كردند

سري كه بر سر نيزه فقط تكان مي خورد

به دست مردم بازار هِي نشان مي خورد

ولي هنوز اين سر، پناه زينب"س" بود

بروي نيزه هم حتي سپاه زينب"س" بود

هنوز سايه ي او بر سر يتيمان بود

هنوز بهر رقيه"س" همان عموجان بود

هنوز چشم اميد همه به سقا بود

هنوز اسم عموجان قرار دل ها بود

رقيه"س" صورت خود را به او نشان مي داد

كه سر دوباره ز نيزه به روي خاك افتاد...

 

شعر از محمد هاشم مصطفوي


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چند کودک

در ماتمی بی انتها با چند کودک...

تنها رها کردی مرا با چند کودک

یک خیمه ماند و یک بغل دلواپسی و

من ماندم و این ماجرا با چند کودک

هی چهره ات را در سرم تکرار کردم

هی گریه کردم بی صدا با چند کودک

وقتی صدای داد و بوی دود آمد

دیدی چه کرد آن شعله ها با چند کودک؟!

تا پرده ی خیمه به یکسو رفت دیدم

خورشید روی نیزه را با چند کودک

می خواستم پنهان کنم اما رقیه

زل زد به سرهای جدا با چند کودک

یکباره سمت خیمه هامان حمله کردند

من مانده بودم زیر پا با چند کودک

سیلی زدند و معجر از سرها کشیدند

با من قبول اما چرا با چند کودک...؟

***

وقتی سرت با من تنت از من جدا بود

راهی شدم از کربلا با چند کودک

ای کاش می دیدی که در کوفه چه کردند

مردم میان کوچه ها با چند کودک

***

در راه هم گویی هزاران حرف دارند

با صورت خونی بابا چند کودک

لب تشنه ی خواهر فقط لب تر کن امروز

باید بیایم تا کجا با چند کودک؟!...

حسن اسحاقی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نفرین به نیزه ها که تو را می برند ، حسین!
نفرین به کوفیان که درین لشکرند، حسین!
آه از غروب روز دهم...این چه مغربی ست...
سردارهای عشق، چرا بی سرند؟ ، حسین!
این چشمهای حضرت عباس ...(یا قمر!)
دلواپس گلوی علی اصغرند ، حسین!
سر می بُرند مدعیان ِ امور دین
سیم و زر و حکومت ری می خرند، حسین!
بادا حرامشان همه ی روزهای عمر
آنها که دزد ِ جامه و انگشترند ، حسین!
این اسب ها که روی تن ماه می دوند
فردا شغال های صف محشرند حسین!
*
دیدی که پا به پای عطش هات آمدند؟
این دستها! که ساقی ِ آب آورند، حسین!


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سزد کز دیدگان خو نابه جاری
کند شیعه تمام عمر زاری
امام عصر اندر کند و زنجیر
چهل منزل کند اشتر سوار

 

چهل منزل همه با لشکر غم
همه با آه و واویلا و ماتم
نگاه کودکان بر ماه نیزه
وزینب بود با اشک دمادم

 

سری چون ماه بر نوک سنان بود
مهار ناقه د ست ساربان بود
به دامان زنان آل طاها
سروش اشک می دیدم روان بود

گلستان نبی پرپر نمودند
همه با نیزه و خنجر نمودند
زمان در بهت سنگینی فرو رفت
حسین را تشنه لب بی سر نمودند

قنبر سماچی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید