.jpg)
نگاه کن پدر بزرگ! به عمق چشمهای من
که با تو حرف میزند نگاهِ من به جای من
بیا و از مدینه ات کبوترانه پر بزن
به سالهای سال بعد: عراق، کربلای من
من ایستادهام، ببین چه غرق در نیایشم
که تیر هم نمیرسد به قلب ربنای من
چه دید در دلم خدا ، چه چشمهای؟ که این چنین
کبوتران تشنه را پرانده در هوای من
چه دید در دلم خدا؟ که گفت: «احمد» م بیا
«علیِ» من برای تو، «حسین» تو برای من
همین که حرف میزنم «حبیب» گریه میکند
دلش بهانهی تو را گرفته از صدای من
چه عاشقانه میرسی تو با نگاه «اکبر» م
و پیش از اینکه من شَوَم، تو میشوی فدای من
چه قدر از تو دم زدم، چه قدر مثل تو … ، ولی
به گوش نیزهها نرفت کلام آشنای من
تو این فراز را نبین، نبین که شمر … نه نبین
چه چکمههای تیرهای، چه خنجری! … خدای من!
ادامه مطلب
.jpg)
در دلش گم شده آهی و نگاهی باقی است
همه رفتند غمی نیست که شاهی باقی است
تا به زینب نگهش رفت دلش قرص شدو
زیر لب زمزمه میکرد سپاهی باقی است
از همانجا وعده سوغات و خلعت دادند
از همانجا به سنان بن انس خط دادند
که زمین خورد سواری و النگوها ریخت
پدری را جلوی خیمه خجالت دادند
آنکه آورد برای سرش آن خنجر را
به شفاعت برد عمامه پیغمبر را
اگر آن مرد فقط لحظه ای فرصت میداد
بخدا هدیه خودش میداد انگشتر را
چقدر بر سر نعلین و سپر دعوا شد
سر شمشیر پیمبر چقدر دعوا شد
پیش چشمان جگر گوشه او ، دختر او
سر این پیکر بی جان پدر دعوا شد
میبرند از او ولی با روی ننگین میبرند
چکمه و عمامه و انگشتر و زین میبرند
در ازای آن دو خورجین نامه ای که داده اند
از میان قتلگه خورجین به خورجین میبرند
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت زینب(س)-شام غریبان
زیر نور کمی از ماه ، بدن ها پاره
خیمه ها سوخته ،جمعی ز حرم آواره
آنطرف تر تن هجده گل زهرا بی سر
اینطرف مقنعه و چادر و چندین معجر
آنطرف نعش امامی ته مقتل ، عریان
اینطرف جسم امامیست به خیمه سوزان
آنطرف ریخته هر سو بدن ثارالله
اینطرف خرمن آتش به تن آل الله
آنطرف تر همه کشته شده ها محترمند
اینطرف جمله شهیدان خدا بی کفنند
آنطرف خیمۀ کفار مرتب شده جمع
اینطرف خیمه اطهار بسوزد چون شمع
آنطرف بر سر هر نیزه سری بالا رفت
اینطرف آهِ دل از هر جگری بالا رفت
آنطرف همهمۀ حمله و غارت آید
اینطرف زمزمۀ حصر و اسارت آید
آنطرف پیر و جوان قبلۀ مَردم شده ها
این طرف بوته به بوته است پُر از گمشده ها
آنطرف صدر نشینند امیران سپاه
این طرف خاک نشینند اسیران بِراه
آنطرف جایزه دارند سپاهی گمراه
این طرف پیکر عریانِ اباعبدالله
آنطرف لشگری از غیرت و مردی محروم
این طرف زیر سم اسب امامی مظلوم
وای از حال دل فاطمه ، با چه حالی
طِی کند ناله کنان هر طرفِ گودالی
زینب آمد که کند مادر خود را یاری
یا که مادر کند از دختر خود دلداری
تسلیت صاحب عزا ، یوسف زهرا ، مهدی
انتقام است فقط مَرهم غمها مهدی
ادامه مطلب
.jpg)
سوختم، برخاست باز از دل نوایی سوخته
چیست این دل؟ شعله ای از خیمه هایی سوخته
چیست این دل؟ یک نی خاموش خاکستر شده
که حکایت میکند از نینوایی سوخته
بند بندش از جدایی ها شکایت میکند
روضه میخواند به سینه با صدایی سوخته
روضه میخواند ز نی هایی و سرهایی غریب
پیش روی کاروان آشنایی سوخته
روضه میخواند از آن نی، آه، آه...آن نی که خورد
بر لبانی تشنه و بر آیه هایی سوخته
این سر اینجا، چند فرسخ آن طرف تر پیکری
غرقِ در خون در میان بوریایی سوخته
دل ز هم پاشید چون اوراق مقتل، گوییا
نسخه ای خطی ز داغ ماجرایی سوخته
تکه تکه در عبا آیینه روی نبی
آیه تطهیر میخواند کسایی سوخته
دختری چیده ست یک دامن گل از یک بوته خار
گل به گل دامانش آتش... دست و پایی سوخته
بر لبم گاه از دل این آتش زبانه میکشد
آتشی مکتوم از کرب و بلایی سوخته
ادامه مطلب
.jpg)
تک و تنها شد و شکل محنش ریخت بهم
رفتنش ریخت به هم آمدنش ریخت بهم
آن قدَر اسب به روی بدن قاسم تاخت
که قد و قامت سرو حسنش ریخت بهم
دید گلبرگ گلم تازه کمی باز شده
حرمله زود روی دست منش ریخت بهم
بدن مُثله که مخصوص علی اکبر نیست
این حسین است که نظم بدنش ریخت بهم
نیزه و تیر و سنان ، سنگ و عصا و شمشیر
جوشنش ریخت به هم وضع تنش ریخت بهم
کهنه پیراهن او حکم کفن داشت براش
حیف غارت شد و وضع کفنش ریخت بهم
خون انگشت به انگشتر او جاری شد
نیمه شب رنگ عقیق یمنش ریخت بهم
صوت قرآن تو را خواهر تو دیر شناخت
علتش چیست صدای سخنش ریخت بهم
داخل طشت طلا بود که دندان هایش
خیزران خورد و درون دهنش ریخت بهم
دل ، مدینه بدنش کرببلا ، سر در شام
یوسف فاطمه گویا وطنش ریخت بهم
ادامه مطلب
.jpg)
اشک من در ماتمت از آب زمزم بیشتر
با غمت من خوش ترم آقا بده غم بیشتر
لحظه های عمر من در داخل هیأت گذشت
در تمام سال مجنونم ، محرم بیشتر
هر چه کردم در قبال تویقین دارم کم است
کن حسابش لااقل یک خورده از کم بیشتر
هم بِحار و هم مقرّم هم لهف را خوانده ام
آن دو تا آتش به جانم زد ، مقرّم بیشتر
اشکِ چون سیل رباب ، ارباب را بیچاره کرد
خواهرش زینب ولی با اشک نم نم بیشتر
قامت ارباب خم شد در کنار اکبرش
در کنار پیکر عباس شد خم بیشتر
تیر سمّی حنجر ششماهه را بوسید سخت
تیر هم از پا درآوردش ولی سم بیشتر
شمر گفتا خنجرم بر حنجرش کاری نشد
بی اثرتر بود هرچه می کشیدم بیشتر
هر نفس از خیمه آتش بیشتر شعله گرفت
بازدم هم سوخت در شعله ولی دم بیشتر
هر کسی با بردن چیزی دل زینب شکست
ساربان با بردن انگشت و خاتم بیشتر
گرچه درهم بود اوضاع سر و گیسوی او
گیسوانش روی نیزه ریخت درهم بیشتر
از حکایات تنور ، عرش خدا بی تاب شد
مادرش بی تاب شد قدر مُسلّم بیشتر
سیلیِ محکم همه خوردند اما دخترش
خورد از بین همه سیلیّ محکم بیشتر
ادامه مطلب
.jpg)
دست برده کمرش را به زمین میکوبید
شمر بدجور سرش را به زمین میکوبید
مهره های کمرش ریخت به هم وقتیکه
حرمله هی قمرش را به زمین میکوبید
با سر نیزه، سنان با همه ی زور خودش
چند دفعه جگرش را به زمین میکوبید
یادش آورد که یک پست همین بعد از ظهر
تکه های پسرش را به زمین میکوبید
نیمه ای از بدنش زیر سم اسبان و
شمر نیم دگرش را به زمین میکوبید
ساربان آمد و با نیت انگشتری اش
مابقی اثرش را به زمین میکوبید
ادامه مطلب
.jpg)
در غریبی تا به خاک و خون سر خود را گذاشت
رو به سمت آسمان پا بر سر دنیا گذاشت
دست مردی آب بر حلقوم خشک او نریخت
نیزهی نامرد روی حنجر او پا گذاشت
گفت می خواهم بگیرم دست تو؛ او در عوض
چکمه بر پا، پا به روی سینهی آقا گذاشت
هر نفس از سینهی مجروح او خون میچکید
خون او یک دشت لاله در دل صحرا گذاشت
کو رقیّه تا ببیند قاتلی از جنس سنگ
تیغ را بر حلق خشک و زخمی بابا گذاشت
در شب سرد غریبی در تنور داغ درد
خسته بود و سر به روی دامن زهرا گذاشت
ادامه مطلب
.jpg)
بی هوا نیزه ای به پهلو خورد
نفسش رفت و برنگشت ای وای
جلویِ خواهرش چهل تا نعل
از تن شاه میگذشت ای وای
ادامه مطلب
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
از آن روزی كه خوردی بی هوا زخم
شده از گریه پلك چشم ما زخم
نمانده از تنت چیزی به غیر از
هزار و نهصد پنجاه تا زخم
***
تو را ای یار با آزار كشتند
نه با سرنیزه با مسمار كشتند
مرا در گودی گودال اما
تو را بین در و دیوار كشتند
***
تو آن عشقی كه در هر سر نیایی
تو آن داغی كه در باور نیایی
تو را آن گونه در گودال بردند
كه جز با سم مركب در نیایی
***
تو را با خشكی لب ذبح كردند
به پیش چشم زینب ذبح كردند
اگر من را مرتب زجر دادند
تو را هم نامرتب ذبح كردند
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


.jpg)
