
جنگ که شد تن به تن، حساب ندارد
پاره گی پیرهن حساب ندارد
وای که زخمش به تن حساب ندارد
غربت این بی کفن حساب ندارد
شرم نکردند از نجابت آقا
لشکری آمد برای غارت آقا
گندم ری مُرد از خجالت آقا
غربت این بی کفن حساب ندارد
عصرکه سر، دستِ شمر بددهن افتاد
کارِ جگر تا ابد به سوختن افتاد
ردِ چهل نعلِ اسب بر بدن افتاد
غربت این بی کفن حساب ندارد
خیمه ی در آتشی، غریب زمین ریخت
چند نخ از معجری نجیب زمین ریخت
از تهِ خورجین، شراب سیب زمین ریخت
غربت این بی کفن حساب ندارد
صاعقه ای بد به باغِ یاسمنش خورد
چشم حریص عرب به پیرهنش خورد
کهنه حصیرِ دِهی به درد تنش خورد
غربت این بی کفن حساب ندارد
خیر نبینید ای اهالی کوفه!
پس چه شد آن قولِ خشکسالی کوفه؟
زد به لبش چوب دست، والی کوفه
غربت این بی کفن حساب ندارد
ادامه مطلب

گفته بودی مرگ در بستر برایت خوب نیست
دیدن تنهایی خواهر برایت خوب نیست
پیرهن کهنه به تن کردی برایت خوب بود
این عقیق سرخ و انگشتر برایت خوب نیست
هر قَدَر شمشیر خوردی بیشتر گفتی علی
ذکر نام نامی حیدر برایت خوب نیست
از جلو سخت است می دانم ولیکن صبر کن
در نیاور تیر را از پَر، برایت خوب نیست
سن و سالت رفته بالا آه دست و پا زدن
زیر نعل اسب یک لشگر برایت خوب نیست
غیرت اللهی و میدانند این نامحرمان
دیدن اطفال بی معجر برایت خوب نیست
سنگ بر پیشانی ات خورده است بیش از حد، دگر
خیزران و چوب و طشت زر برایت خوب نیست
سمت گودال آمده با قامتی خم فاطمه
باز می گویی: نیا مادر! برایت خوب نیست
ادامه مطلب
.jpg)
آمده موسم تنهایی و حیران شده ام
دادم از دست تو را، سخت پریشان شده ام
رفتی و بعد تو من پاره گریبان شده ام
نظری کن چقدر بی سر و سامان شده ام
چشم بد بعد تو دنبال من افتاد حسین
خواهرت را نکند بُرده ای از یاد حسین؟!
چند مرکب پیِ من پشت سرم تاخته اند
عده ای چشم به سوی حرم انداخته اند
این طرف روی تنت کوه سنان ساخته اند
سنگ دل ها سرفرصت به تو پرداخته اند
یک نفر هستم و از چند طرف درگیرم
به خود فاطمه سوگند که بی تقصیرم
رکن من بودی و از رکن و اساس افتادم
کعب نی خوردم و عشق تو نرفت از یادم
" زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم"
گم شده بین شلوغی سخن و فریادم
شاهدی داد زدم... گریه کنان می گفتم
با صدایی که گرفته سویشان می گفتم:
جوشن مانده به روی بدنش را نبرید
سخت جا رفته... عقیق یمنش را نبرید
با سر نیزه توان سخنش را نبرید
هرچه بردید ولی پیرهنش را نبرید
بگذارید نگاهی به سویش بندازم
لااقل چادر خود را به رویش بندازم
ادامه مطلب
.jpg)
سوختم، برخاست باز از دل نوایی سوخته
چیست این دل؟ شعله ای از خیمه هایی سوخته
چیست این دل؟ یک نی خاموش خاکستر شده
که حکایت میکند از نینوایی سوخته
بند بندش از جدایی ها شکایت میکند
روضه میخواند به سینه با صدایی سوخته
روضه میخواند ز نی هایی و سرهایی غریب
پیش روی کاروان آشنایی سوخته
روضه میخواند از آن نی، آه، آه...آن نی که خورد
بر لبانی تشنه و بر آیه هایی سوخته
این سر اینجا، چند فرسخ آن طرف تر پیکری
غرقِ در خون در میان بوریایی سوخته
دل ز هم پاشید چون اوراق مقتل، گوییا
نسخه ای خطی ز داغ ماجرایی سوخته
تکه تکه در عبا آیینه روی نبی
آیه تطهیر میخواند کسایی سوخته
دختری چیده ست یک دامن گل از یک بوته خار
گل به گل دامانش آتش... دست و پایی سوخته
بر لبم گاه از دل این آتش زبانه میکشد
آتشی مکتوم از کرب و بلایی سوخته
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت زینب(س)-عصر عاشورا
می دهد از غم خبر حال خراب ذوالجناح
اضطراب افکنده بردل اضطراب ذوالجناح
عشق مجنون گشت در دشت و بیابان بلا
چرخ افتاد از نفس پیش شتاب ذوالجناح
محشرکبری به پا شد ازحرم تا قتلگاه
انقلابی شد عیان از انقلاب ذوالجناح
دشت را کرده پُر از نور خداوند مبین
آفتاب افتاده گویا از رکاب ذوالجناح
ازگلی پرپر شده آورده با خود او خبر
ازگل زهرا بود بوی گلاب ذوالجناح
آتشی افتاد در بین حرم با دیدنش
ملتهب شد قلبها از التهاب ذوالجناح
درحرم وقتی که آمد از سؤال اهلبیت
الظیمه الظیمه شد جواب ذوالجناح
چون نگاه او به حال زینب کبری فتاد
موج زد آشوب و غم در پیچ و تاب ذوالجناح
گریه های کودکان منتظر آتش فکند
بر وجود زخمی و جان کباب ذوالجناح
بس که زد سر بر زمین جان داد از داغ امام
جان فدای چهرۀ از خون خضاب ذوالجناح
ای«وفائی» هرکه دارد دردلش مهرحسین
گریه دارد از ملال بی حساب ذوالجناح
ادامه مطلب
.jpg)
رَوی به جانب لشگر برو خداحافظ
که نیست چارۀ دیگر برو خداحافظ
برو ولی کمی آهسته تر برادر جان
چو جان ز پیکر خواهر برو خداحافظ
پس از پیمبر و آلش دلم به تو خوش بود
عزیز جان پیمبر برو خداحافظ
برای زیر گلویت امانتی دارم
که مانده بوسۀ مادر برو خداحافظ
به لشگری که ندارند غیرِ بغض علی
مگو سخن تو ز حیدر برو خداحافظ
بپوش پیرهنِ دستباف مادر را
تویی و غارت پیکر برو خداحافظ
به پای مرکبت افتاده نازدانۀ تو
امان ز گریۀ دختر برو خداحافظ
ولای دست تو قلب صبورِ زینب شد
به حول قوۀ داور برو خداحافظ
قسم به عصمت زهرا نمیدهم هرگز
به خصم،یک نخِ معجر برو خداحافظ
برای دین خدا حاضرم شوم تا شام
اسیر و بی کس و یاور برو خداحافظ
ز کام تشنۀ تو عالمی شود سیراب
به حصرِ نیزه و خنجر برو خداحافظ
سرت به نیزه رود گر برابرِ زینب
خدا که هست برادر؛ برو خداحافظ
تو زیر چکمه و من زیر تازیانه ولی
بپاست خطبۀ حیدر برو خداحافظ
به شام و کوفه به ذکر علی ولی الله
کنم قیامتِ محشر برو خداحافظ
پیام خون تو را تا مدینه خواهم برد
اگر چه با دل مضطر برو خداحافظ
ادامه مطلب
.jpg)
افتاده بود روی زمین و کفن نداشت
آن یوسف شهید به تن پیرهن نداشت
پیکر بدون سر به روی خاک مانده بود
سر روی نیزه بود و اثر از بدن نداشت
غرق ستاره بود تن آسمان عشق
خورشید هم فروغ چنین شب شکن نداشت
وقتی که عصر روز غریبی رسیده بود
عالم به قدر زینب کبری محن نداشت
گلبوسه داد چون به گلوی حسین خویش
آن قدر گریه کرد که تاب سخن نداشت
انگشتی از اشاره به خاتم فتاده بود
ای کاش قتلگاه دگر اهرمن نداشت
بعد از سه روز آن گل بی غسل و بی کفن
جز بوریا برای تن خود کفن نداشت
می رفت تاکه محو کند کاخ ظلم را
نیلوفری که فرصت پرپرشدن نداشت
غمنامه ای نوشت «وفائی»و می گریست
چون شمع چاره ای بجز از سوختن نداشت
ادامه مطلب
.jpg)
كار را یكسره كرد و پا شد
دور شد از همگان، تنها شد
مقتل انگار پر از غوغا شد
سر پیراهن او دعوا شد
روح از حنجر او زد بیرون
شمر از قتلگه آمد بیرون
سنگ با پیكر مولا ضد بود
نیزه در كار خودش وارد بود
سر او دست دو تا فاسد بود
خواهرش هم روى تل شاهد بود
كفن مادرى اش را بردند
آه، انگشترى اش را بردند
شمر هرچند كه نادم شده بود
تازه آغاز مراسم شده بود
خیمه خالى ز محارم شده بود
وقت تقسیم غنائم شده بود
حرمله سهم خودش را برداشت
خیمه هم بوی علی اصغر داشت
بین شان چهرۀ نامى بسیار
عالم فقه و كلامى بسیار
زن یكى بود و حرامى بسیار
پیش رو مردم شامى بسیار
كمر واژه از این غم خم شد
صحبت از زینب و نامحرم شد
ادامه مطلب
.jpg)
ساربان خواست که انگشتری ات را بِبَرد
دید بایست که انگشت تو را هم بِبُرد
سارقی خواست که غارت بکند پیرهنت
دست انداخت ،گریبان تو را هم بدرد
دیگری داشت به سر، نقشه ی عمامه تو
گفت شال کمرت را ز چه با خود نَبَرد
آن یکی گفت که در کوفه کسی حتماً هست
زره پاره و خونین تو را هم بخرد
اَخنس انگار مهیّای سرت بود ولی
شمر میخواست خودش از بدنت سر بِبُرد
گفت قاتل به سنان بن أنس با وحشت
چه کنم خنجر اگر حنجر او را نَبُرد
آخرالامر به رَزّازیِ تو تن دادند
گشت ده مرکب تازه نفس از روی تو رَد
خوب از حال که رفتی، به روی سینه نشست
گفت جز من چه کسی گندم ری را بخورد
جرعه ای آب ندادند و بریدند سرت
تشنه لب هیچ کسی سر ز غریبی نَبُرد
ادامه مطلب
.jpg)
شرم از شیون و از گریه ی ما کن بس کن
پشت و رویش نکن اینقدر حیا کن بس کن
با وضو مادر من شانه به مویش میزد
موی سلطان مرا شمر رها کن بس کن
ذبح کردن به خدا حکم و شرایط دارد
اینقدر ضربه نزن زود جدا کن بس کن
شمر فریاد نکش دخترکش میترسد
حرمله را کمی آرام صدا کن بس کن
خون در شیشه ی او را که ملائک بردند
لااقل رحم به این رخت و عبا کن بس کن
تو خودت نامه نوشتی که بیا کوفه حسین
پس به عهد و قسم خویش وفا کن بس کن
کشتن او به خدا حربه نمیخواهد که
به زمین خورده دگر ضربه نمیخواهد که
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


