سرتو رو نیزه جا شد
تنی زیر دست و پا شد
پیرهن صد چاکت آخر
قسمت یه بی حیا شد

 

وقتی که سنان رسید و
سرتو رو نیزه جا زد
این طرف تنت رو دیدم
روی خاکها دست و پا زد

داره دخترت میبینه
که باباشو سر بریدن
زیر لب میگفت که عمه
اینا عباسو ندیدن

نیزه ها کافی نبود که
حرف نعل تازه اومد
واسه خاطرجمیشون هم
هرکی اومد نیزه میزد

لعنت خدا به اونکه
نعل تازه زد به اسبها
دل خواهرو سوزوند و
زد آتیش به قلب زهرا

زیر سم اسبها دیدم
یه تنی که نیمه جونه
گوشهای طفلو بگیرید
این صدای استخونه

دنبالش دویدم و من
اومدم به سمت گودال
دیدم افتادی رو خاکها
مادرم هم رفته از حال

وای از اون دمی که داداش
شمر اومد ، نشست رو سینه
دلهره ام فقط همینه
مادرم زهرا نبینه

جدا از تموم غم ها
قد زینب اینجا تا شد
دیر رسیدم و برادر
سرت از قفا جدا شد

شاعر:امیرفرخنده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 24 آبان 1395  | 9:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بدنت روی خاک صحرا بود

دور تا دور تو پر از نامرد

نه فقط شمر هرکس آنجا بود

از سر حرص زخمی ات میکرد

 

مثل گیسوی درهمت دیدم

ناگهان پیکر تو درهم شد

نانجیبی به قصد کشتن تو

ازروی اسب سمت تو خم شد

چشم  خود بستم و ندیدم تا

چه بلائی سر تو می آید

با دو گوش خودم شنیدم که

ناله ی مادر تو می آید 

از میان شلوغی گودال

چیزی از جسم تو نمی ماند

بعد از این غارتی که شد چیزی

از تو جز اسم تو نمی ماند 

یکنفر می کشد تو را بر خاک 

یک نفر نیت سرت دارد

یک نفر آمده در این اوضاع

از سر عمامه ی تو بر دارد

میزنم داد بس کنید این قدر

بدنش را به خاک و خون نکشید

با سر نیزه و نوک خنجر

این همه بر دهان او نزنید

 

محمدحسن بیات لو


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 24 آبان 1395  | 9:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شمر بود و خنجرش
بی حیا افتاده با خنجر به جان پیکرش
آه از بس هست کُند
خنجرش را هی مکرر می کشد بر حنجرش
تا رسید آنجا سنان

گفت بگذارید دیگر،مال من باشد سرش
پیرهن را از تنش
یکنفر برداشته درلحظه های آخرش
ساربان دیر آمد و
زیر لب میگفت با خود راستی انگشترش

شاعر:
شهاب الدین خالقی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 24 آبان 1395  | 9:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نگاهِ خسته ی زینب ، به دشتِ عاشورا
نفس نفس زد و افتاد ، دخترِ زهرا

تمام شد ، همه رفتند ، او فقط مانده
میانِ خیمه ای از دود و آتش و زن ها

نشسته گوشه ی خیمه ، عزیزِ جانِ حسین
رمق نمانده برای عقیله ی طاها

شمرد یک به یکِ کودکان و زن ها را
دوتا کم است خدایا ، از این پرستوها

دوید سوی بیابان و لطمه ها میزد
برادرم ، چه کنم من در این غمِ عظما؟

نشست بر لبِ گودال و با خودش میگفت:
«حسین... بر که سپاری تو خواهرِ خود را؟»

ز فرطِ گریه ، سرش را گرفت با دستش
شنید ناله ی جانسوزِحضرتِ لیلا

خدا بخیر کند ، اضطرابِ زینب را
چقدر دردِسر و یک زنِ تک و تنها



پوریا باقری

۹۴/۸/۳


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 24 آبان 1395  | 9:23 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در دلش گم شده آهی و نگاهی باقی است
همه رفتند غمی نیست که شاهی باقی است
تا به زینب نگهش رفت دلش قرص شدو
زیر لب زمزمه میکرد سپاهی باقی است

 

از همانجا وعده سوغات و خلعت دادند
از همانجا به سنان بن انس خط دادند
که زمین خورد سواری و النگوها ریخت
پدری را جلوی خیمه خجالت دادند

آنکه آورد برای سرش آن خنجر را
به شفاعت برد عمامه پیغمبر را
اگر آن مرد فقط لحظه ای فرصت میداد
بخدا هدیه خودش میداد انگشتر را

چقدر بر سر نعلین و سپر دعوا شد
سر شمشیر پیمبر چقدر دعوا شد
پیش چشمان جگر گوشه او ، دختر او
سر این پیکر بی جان پدر دعوا شد

میبرند از او ولی با روی ننگین میبرند
چکمه و عمامه و انگشتر و زین میبرند
در ازای آن دو خورجین نامه ای که داده اند
از میان قتلگه خورجین به خورجین میبرند

شاعر:حسین رویت


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 23 آبان 1395  | 9:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نبریدم! پسر مادرم اینجا مانده
پنج تن یک تنه بر دامن زهرا مانده

هیچ کس نیست که بالای سرش گریه کند
مونس بی کسی من تک و تنها مانده

 

کاش میشد که لباسی برسانم به تنش
آبروی همه عریان روى صحرا مانده

بین یک گونی کهنه سر او را بردند
ته گودال ولی پیکر او جا مانده

ساربان داد مزن ما کس و کاری داریم
ساربان راه مرو همسفر ما مانده

چند باری شده گم کرده ام او را اصلاً
بس که از دور تنش مثل معما مانده

باز چشمش به که افتاد که غش کرد رباب؟
بازهم آمده این حرمله ى وا مانده

برسانید خبر را به علمدار حرم
چادر زینب تو زیر لگدها مانده

ناقه زانو زده تا اینکه سوارش بشوم
چشم من سمت علی اکبرم اما مانده

سیّد پوریا هاشمى


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 23 آبان 1395  | 9:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قدم قدم زحرم میشوی جدا برگرد

بدون خواهر خود میروی کجا برگرد

به پای تو همه گیسوی من سفید شده

نزن به سینه من دست رد اخا برگرد

 

به گردنت به خدا حق مادری دارم

به حرمتی که بُوَد بین ما دو تا برگرد

ز کودکی روش دلبری ز تو بلدم

قسم به مادرمان فاطمه بیا برگرد

تمام ترس من اینست گیسوان سرت

گره گره بشود ، بین پنجه ها برگرد

ز قبل آنکه به پیشم تن تو در گودال

جدا جدا بشود زیر دست و پا برگرد

بیاو پیش از اینکه به تیزی نیزه

کسی به هم بزند پیکر تو را برگرد

به ذوالجناح سپردم به هر کجا دیدی

حسین خُورَد زمین زود سوی ما برگرد

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 23 آبان 1395  | 9:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غریب و خسته ای جان می دهد به گودی گودال
و خواهری که به سر می زند به گودی گودال


چه ازدحام عظیمی گرفته دور و برش را
چه محشری که به پا می شود به گودی گودال


حرامیان همه جمع اند تا سرش ببُرند و …
سپاه هلهله سر می دهد به گودی گودال


و لشکری به تماشای دست و پا زدنش بود
که ناگهان کسی می رسد به گودی گودال


رسید نیزه به دست و، به پیش خواهر او
شروع قتل صبر‌ می کند به گودی گودال


حرام زاده ای دیگر رسید و پیکر بی جان
دچار کمی جا می شود به گودی گودال


به پشت سینه ی او تا نشست صورت ماهش
به زیر خاک فرو …

فرشید یار محمدی‌


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 23 آبان 1395  | 9:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ترکیب بند سیزده بندی عاشورا

 

 

بند اول

 

می‌آیم از رهی که خطر‌ها در او گم است

از هفت منزلی که سفر‌ها در او گم است

 

از لا به لای آتش و خون جمع کرده‌ام

اوراق مقتلی که خبر‌ها در او گم است

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 23 آبان 1395  | 9:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید