از کفر نیزه خواست که سر دربیاورد؛
تا آسمان خبر ببرد، سر بیاورد

خورشید چند ماهه ی دست تو کافی است؛
تا تیر کفر حرمله را دربیاورد

یک سکه ی دو روست به دندان کوفیان؛
تا هر که پشت توست برابر بیاورد

زخمت کتاب معجزه را باز می کند؛
تا نیزه را خدا لب جوهر بیاورد؛

آنوقت روی سینه ی تاریخ، این قلم؛
از آیه های نهی ز منکر بیاورد

پیداست طبع آن” متشاعر ” توان نداشت؛
شعری زخون عشق روان تر بیاورد

مرثیه ی خداست؛ که پشت دو شاه بیت؛
هفتاد مطلع غزل از بر بیاورد

لعنت به شهر سنگدلی که بنا گذاشت؛
آیینه را به جمع مکسر بیاورد

تا هفت پشت خورد زمین پشت آسمان؛
تا کی زمانه روی به خنجر بیاورد؟!

تا چند نسل ماه به شق القمر رسد؟!
دنیا چقدر روی به محشر بیاورد؟!

یک روز می رسد که در آیینه ی ظهور؛
قرآن، از آیه های مصور بیاورد

شعرم در انتظار نشسته بدون او؛
این قصه را نشد که به آخر بیاورد…


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:24 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای سری که بر نیزه همچون ماه تابانی

سرور شهیدانی ، سرور شهیدانی

در برابر چشمم ، روی نی نمایانی

سرور شهیدانی ، سرور شهیدانی

من که خسته ام بابا ، دلشکسته ام بابا

قلب کوچک خود را بر تو بسته ام بابا

چون ز گلبون باغت ، تازه رسته ام بابا            

روی نیزه از دختت ، می کنی نگهبانی

همچو گل به دامان گلشن تو پژمردم

تو شقایق زیبا ، زیب این گلستانی

میوه دل زهرا ، سرو گلشن حیدر

لحظه ای نظر فرما ، زیر نیزه از دختر

خصم دین زند هر دم ، تازیانه ام بر سر

کی پدر روا باشد ، این چنین مسلمانی

شمع روشن توحید ، ای سکینه قربانت

جان دهم چو پروانه ، پای شمع سوزانت

لعل تو پر از خون و اشک غم به چشمانت

در برابر چشمم روی نی نمایانی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:24 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر امام حسین
خاطرات سنگ و پیشانی


سرت بر نیزه خواهد رفت در اوج پریشانی
عروجت را گواهی می دهد این سیر عرفانی

طلوعی چون تو چشم صبح را روشن نکرد اینجا
اگرچه روی نی همچون غروبی سرخ می مانی

در اوج غربت خود جرعه نوش قرب حق بودی
قیامت بر سر نیزه سجودی بود طولانی

سجودی که تو را می برد تا « قوسین أو أدنی »
سجودی در چهل منزل چهل معراج روحانی

تو را آیه به آیه خواهرت زینب تلاوت کرد
به روی رحل نی از کربلا تا دیر نصرانی

عجب حجی به جا آورده ای با حلق خونینت
کدامین حج به خود دیده است هفتاد و دو قربانی

تو دین تازه ای آورده بودی با خودت گویا
دوباره تازه می شد خاطرات سنگ و پیشانی

 

حسین علاءالدین


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:23 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

منت گذار بر سر زینب هلال من

از شوکت شماست تمام جلال من

شاها تمام دار و ندارم ز دیگران

ای ماه روی نیزه سواره، تو مال من

من پر فقط به صحن و سرای تو می زنم

دشمن خیال کرد که بشکسته بال من

کروبیان چو آدمیان لاف می زنند

عاشق کجا؟ که هست؟کسی در مثال من

روح القدس که مهد تو را می دهد تکان

آبی مکیده ز ته انگور کال تو

گیرم گرفته اند ز سر معجر مرا

کو دیده تا نظاره کند بر جمال من؟

خواهم که فال گیرم و مصحف که پاره است

آتش به لب گرفت ز تعبیر فال من

گفتی اسارت است و غریبی ... به روی چشم

گفتی بنات من ... همه اندر کفال من

گفتی غم رقیه و دل شوره ام گرفت

باشد ،غمش کشم به قد همچو دال من

گفتی یهود و شام ... حسین از خودت بگو

گفتی که هیچ ... هیچ ... فقط هست قتال من

شاها نبود رسم که مخفی ز من کنی

اصلا نبود فکر تنور در خیال من

زخم از دلم گرفتم و بر سر گذاشتم

از سینه ام جدا و به سر شد مدال من

گیرم دروغ بود که سر را شکسته ام

خنجر به سر زنید به فتوای سال من

 مرتضی رضایی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بر روی نیزه رفت سرت در برابرم

بر سر زدم ز گودی گودال تا حرم

سر نه تنی نمانده که پخش زمین شدی

صحرای کربلا ز تنت پر برادرم

سر روی نیزه است ِ تنت زیر سم اسب

آیا تویی برادر من نیست باورم

یک دشت پر ز این همه اعضای پیکرت

اینبار با خودم دوسه تا خیمه می برم

هر تکه ای ز پیکرتان میرسد به من

میبوسم از برای تسلای مادرم

رفیت برو ولی چکنم بعد رفتنت

از بعد رفتنت که شود سایه سرم؟


شاعر : امیرفرخنده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به روي  منبر  نيزه ،  به وقت  صوت  قرآنت

دو دست عرش را ديدم كه مي گيرند دامانت

خداي عشق بازي ها ! نگاهت هم عبادت بود

ملائك سجده  مي كردند  بر لبخند چشمانت

جواب تو  به  هر  شمشير ، هزار الحمدلله بود

چه خوش تلفيق مي دادي، سلوك عشق و عرفانت   

همين  كه  آفتاب  گرم ، روي  معجرم  افتاد

تو  روي  نيزه ها  خواندي  نماز   ناز   بارانت

همان  هيهات من الذله ات  را شرح مي دادم

پيام  خطبه هايم   شد  ،  تجلي گاه  جولانت

تو  در  رمز  كلام  من ،  شدي  پيداي  ناپيدا

كرامت  را  هويدا  كرد ،  اين  پيدا  و  پنهانت

سرت حتي  به روي نيزه ها هم پادشاهي كرد

تو روي  تخت نيزه ، عالمي شد تحت فرمانت

عجب آيينه اي بودي كه با چشمان خود ديدم

تمام   سنگ هاي    بام ها   بودند   حيرانت

سرت   خورشيد   امّا   سايبان  كاروانت  بود

به زير سايه ي خورشيدي ات بوديم مهمانت

نداي وحي مي آمد ، از آن رگ هاي خونينت

نداي  وحي  را  راهب  شنيد و  شد مسلمانت

امان از چوبه ي محمل ، امان از چوب نااهلان

شكست از اين سر زينب ، شكست از آن دو دندانت  

تو در  گودال ، خوشحالي و روي نيزه غمگيني

گذشتند از تو خيلي ساده ، پيچيده ست جريانت

به مقتل هم به خود تكليف ديدم از تو برگيرم

دو   بوسه  با  نيابت  از   تمام  دوست دارانت

همان دم  بود  عالم را (اسيرِ) بوسه ها  ديدم

تو  در  گودال  افتادي  و  عالم  بود  گريانت

شاعر: حميد رمي


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 عرشیان امشب صلای شور و ماتم می زنند
بر حسین فاطمه اشکی دمادم می زنند
نوحه گردان فلک امشب نوا سر داده است
بر زمین نینوا بانگ عزا سر داده است
شام امشب شرم دارد از نگاه آسمان
از گلوی پاره پاره از رقیه از زنان
یا اخا بر تو مبارک باد منزل یاد تو
قطره قطره می چکد بر خانه ی دل یاد تو
با تو هستم کربلا امروز قلبت سنگ شد؟
پیش چشمت بر حسین فاطمه نیرنگ شد؟
دل شکسته گشته ای؟ چشم یتیمان را ببین
جای زخم تازیانه بر اسیران را ببین
با تو هستم کربلا زینب پیمبر گشته است
روی تل زینبیه همچو حیدر گشته است
زینب امشب در نهان بغضش شکسته یا حسین
از دو چشم داغدارش نور رفته یا حسین
یا اخا بر تو مبارک باد منزل یاد تو
قطره قطره می چکد بر خانه ی دل یاد تو

 

شاعر : مریم توفیقی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گفتند از او بگذر و بگذار به ناچار

رفتم نه به دلخواه، به اجبار به ناچار...

در حلقه‌ای از اشک پریشان شده رفتم

آنگونه که انگشترت انگار به ناچار...

شهری همه خواب و به لبت آیه‌ای از کهف

تنها تو و یک قافله بیدار، به ناچار-

ماندیم جدا از تو و با اشک گذشتیم

از هلهله‌ی کوچه و بازار به ناچار

سوگند به لب‌های تو صد بار شکستم

هر بار به یک علت و هر بار به ناچار

تو نیستی و ماندن من بی تو محال است

هر چند به ناچار به ناچار به ناچار...

 

محمد غفاری


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395  | 8:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

باغبانان رفته اند وغنچه تنها مانده است
بلبلی در خیمه های سوخته جا مانده است
اشک در چشمان زینب ، خون به گوش کودکان
مشک،خالی در کنار دست سقا مانده است
جای طفل شیر خوار آغوش گرم مادرست
لیکن آن شش ماهه بر آغوش بابا مانده است
کیست تا زیر بغل گیرد اسیر درد را؟
محرمی دیگر برای زینب آیا مانده است؟
با دلی لبریزِ ماتم همره این کاروان
می رود اما دلش در قتلگه جا مانده است
با اسیران می رود طفلی سه ساله سوی شام
ردّ پای کوچکش بر روی صحرا مانده است
دست دشمن ها خشن،رخساره ی طفلان لطیف
جای سیلی بر رخ گلهای زهرا مانده است 
هست از خونهای سرخ آن ز پا افتادگان
پرچم توحید اگر اینگونه بر پا مانده است

 مرتضی اسدالهی صابر


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 28 آبان 1395  | 10:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 45 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید